خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

سلام خوش اومدین

این وبلاگ در اصل برای دل نوشته و روز نوشت هستش 

گاهی هم پست های جالب


در ضمن زود قضاوت نکنید چون افراد زیادی آمدند و بدون اینکه چیزی بدانند از اصل ماجرا زود قضاوت کردند

با تشکر

xrf ...
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۴ ۹ نظر

اتفاقایی که داره میفته رو اصلا نمیت نمیتونم درک کنم 

کم طاقتم خیلی زیاااد

خوب شده بودم  ولی دوباره جدیدا استرسم بالا گرفته انقدر استرس میگیرم که نفسم سخت میاد بالا و اذیت میشم ... این شدت استرس نمیدونم از کجا اومد ...

درک اوضاع احوالم یکم زیاد سخت شده 

گاهی دوست دارم به همه چی پایان بدم 

اینکه راضی شد بره و بدون من این خودش یکی از چیزاییه ک جای شکر باقی داره ...

‌یه خواسته ی ساده داشتم که هیچوقت بهش نرسیدم تا الان ...مهم نیست ...همینجور ادامه میدم ...

اینکه بعضی از آدما چقدر میتونن وقیح باشن ... یکی میاد فریاد میزنه از دروغ متنفره و تو چشات نگاه میکنه و دروغی  رو بهت تحویل میده ک تو راستشو میدونی ...

یکی تو ظاهر کلی قربون صدقه میره ...


وای وای وای دارم دیوونه میشم...فکر و خیالات بشدت داره اذیتم میکنه... نمیزاره لخوابم... چند شبه بیدارم و دارم دیوونه میشم

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

کاش تمومش کنم... نمیدونم میخواد چی بشه ... هیچی نمیدونم

از همه بدتر بعد دو سال نتونستم یه دوست ثابت برا خودم پیدا کنم بدون شک میگم عیب از خودم نیست ... مشکل از اوناست 

حتی اگه مدتی باهاش صمیمی بشم کوچکترین خط قرمزی ازش ببینم کلا میزارمش کنار ...

نمیدونم شاید نمیتونم یکی مثل خودم پیدا کنم 

واقعا آدما خیلی غیر قابل تحمل ان ...خودمم یکی از اونا

 فردا ...هیچی نمیدونم

xrf ...
۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۱۲ ۰ نظر
 گاهی لازمه آدم برای خودش بنویسه...
میخوام برای خودم بگم اینجا ...
شاید خیلی ها هم بخونن..شاید خیلی ها بگن خب یجا مخفی بنویس ...
ولی الان جایی جز اینجا نیست ...
گاهی لازم دارم که بنویسم
به قول خودم بدنم نوشتنش کمه که دلش میخواد ...
قید همه چی رو زدم و متمرکزم رو چند تا چیز ...
شاید درست نباشه رو یچیز متمرکز شدن ...
هرچقدر فکر میکنم اون چندتا چیز منتهی میشن به یچیز ...
منم به خاطرش قید همه چیز رو زدم ...
عوض شدم شدید ...
جوری که بعضی وقتا حتی خودم نمیتونم رفتار هایی که نشون میدم رو باور کنم ...
و این از نظرم 
عالیه
علاوه بر خودم اطرافیانمم نمیتونن باور کنن و همش با تعجب نگام میکنن 
اینو دوست دارم...
میخوام ادامش بدم
گاهی وقتا یچیز کوچیک میتونه کل زندگی ادم رو تغییر بده 
شایدم این شروعش باشه ...
از خدا هم خواستمش ...
به هر قیمتی شده و با التماس از خدا میخوام بدستش بیارم
میدونم اونم راضیه چون چیزی نیست ک نباشه ...
فقط یکم زیاد اذیت میشم ...
خیلی زیاد
...
شاید یکم آسیب ببینم ولی میپذیرم
این تغییرمو به شدت دوست دارم و از خدا ممنونم که بهم لطف کرد ...

نوشتم ... 
اما بازم اروم نیستم
میدونم... هیچ چیز نمیتونه ارومم کنه
مخصوصا از وقتی که فهمیدم برگشته ایران ...یکم استرس دارم چون میترسم
ازش میترسم چون شدید به خانوادم وابسته شدم
چون میترسم بخواد باز منو ببره پیش خودش
ولی اینم میدونم که اگه نخوام هیچکار نمیکنه و در عوض اگه مسمم باشه و بخواد هر کاری از دستش برمیاد
گاهی میخوام بهش فکر نکنم ولی سخته
حتی دوست ندارم ببینمش...هرگز
کاش همونجا میموند و رو سرمایه گذاری هاش تمکز میکرد ...
در هر حال نمیزارم کاری کنه و برای هدفم سخت میجنگم...
به امید روزی ک بیام یه بار دیگه بنویسم
بنویسم ازاینکه رسیدم به هدفم
اینکهچقدر خوشحالم با داشتنش...
واینکه تونسته باشم با یارو کنار اومده باشم 
یا مثل قبل خیییلی خوب
یا اینکه بره دنبال کاراش  مثل همین چند سال ...
که امیدوارم دومی بشه چون فکر نکنم بتونم ببخشمشو باهاشمثل قبل رفتار کنم ...
ما دیگه هیچوقت نمیتونیم مثل قبل باشیم
هرچقدر هم مثل الان به تلاشش ادامه بده ...فایده نداره
کینه ای نیستم
ولی این ی مورد فرق داره

خوبم
همین
xrf ...
۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۳۱ ۰ نظر

دلتنگم ...

دلتنگ کسی که دیگر نیست ...

اما شاید مرا از آن بالا ... از آن ور آسمان ها نگاه میکند ...

بی معرفت جانم گاه که به خوابم می آیی دنیا را به من هدیه میدهی ...

در خواب از چیزی ..زمانی سخن میگویی ...

نمیدانم چیست توضیح میدهی برایم ...

اما پس از بیداری فقط زمان در ذهنم مانده و دگر هیچ ...

دوماه و دوسال ... نمیدانم تعبیر این خواب چیست ...

این را هم به یاد دارم که از رفتن میگویی ...

شاید هم رفتن من باشد این رفتن ...

عزیز دل من ... در خواب که تو را در آغوش میگیرم آرامشی دارد که نمیتوانم توصیف کنم ...

نمیدانستم چگونه بگویم برایت ...

پس مینویسم ... شاید بخوانی ... شاید از آن بالا و از آن ور آسمان ها مرا در حال نوشتن این پیام ببینی ...

جانان نمیدانم این زمان چیست ... 

نمیدانم چیست که مدام برایم یادآوری میکنی و من وقت بیشتری میخواهم ...

نمیدانم ...

اصلا باورم نمیشود که تنها یک ماه و ده روز مانده تا یکسالگی آسمانی شدنت ...

به راستی چقدر دلتنگ عطرت هستم ...چقدر دلتنگ صدای خنده هایت !

دلم تنگ است جانان ... دقیق تر برایم بگو 

این زمانی که میگویی را ...

xrf ...
۱۶ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۳ ۰ نظر

از عشق هیچ چیز نمیدانم
چیزی برای آنکه بدانم نیست
چشمان مرگ بار زنی زیبا
آرام بخش زیر زبانم نیست
من تازه عاشقت شده ام اما
از هرچه بر تو رفته خبر دارم
با من بگو که در نسخ خطیت
خطی برای آنکه بخوانم نیست
من کل آسمان تو را گشتم
دیریست کفتران به تو مشغولند
ای کاش نامه ای به تو اما حیف
طوقی پیر نامه رسانم نیست
میخواستم سفر کنمو یک شب
دیدم سبک شده چمدان یعنی
با چشم های خیس خودم دیدم
جز خنده ی تو در چمدانم نیست


باید که اعتراف کنم انگار
ای آینه دروغ نمیگفتی
موهای پیر و خسته ی ن دیگر
دلتنگ دست های جوانم نیست
ای کاش دست های تو را تنها
ای کاش دست های تو را اینجا
ای کاش دست های تو را اما
پایان جمله ام به توانم نیست


+ چقدر این بشر خوبه اخه ...

اهنگاشو خیلی دوست دارم خوبه ...

xrf ...
۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر

یکی از همکلاسی هام پارسال پدرش رو از دست داد

برای همیشه

زنگ انشا بود

موضوع آزاد

درمورد پدر و دختر نوشته بود 

خط اول بغض کرد

خط دوم اشکاش جاری شد

خط بعدی حتی دیگه نفسش بالا نمیومد ...

معلم انشا رو ازش گرفت ازش خواست بشینه

خوده معلم باقیش رو خوند ...

کل کلاس همراهش گریه کردند 

شاید غم انگیز ترین لحظه بود


سخت ترش اینه که پدرش رو کشتن 

اونم به صورت وحشتناک ...

بعد مدت ها دلم برای یکی سوخت



+ مشاور و برنامه ریز درسیم عجیب ادم هاپوییه ... خواسته این هفته که کل درسا خداروشکر امتحانه نمره بیست باشن همشون:|

به کجا چنین شتابان اخوی؟!

+ یعنی نهایتشه که بیای با استاد کنکوری زیست دوآتیشه ی استقلالیت کل کل راه بندازی

ینی تو پی وی تلگرام  اونقدر که باهاش کل کل تیم میکنم ازش سوال نمیپرسم:|

خوبیش اینه کم بیاره جواب نمیده:))

xrf ...
۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر

 وااااای بیان عاشقتم:)) خیییلی خوب شده بخش نظدات واقعا مرسییییی دست مریزاد ✋

من خیلی مشکل داشتم که وقتی کامنت میدم برا کسی دوباره پیداش کنم:| 

وای عالی شدههههه مرسی

xrf ...
۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۷ ۰ نظر

عمق فاجعه یعنی

چیزایی رو به کسی یاداوری و توصیه کنی

براش نکته بگی

در حالی که خودت 

جونت درمیاد 

همونارو عملی کنی

باید بهش یاداوری کنی که نباید براش مهم باشی در حالی که ...

خودم کردم که ...

xrf ...
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر

زیادی مهربون شده ... نمیتونم تحمل کنم

رفتاراش عجیبه

آدمی که با همه گند اخلاقه بعد یهو ...

نمیدونم 

اصلا کاراسو درک نمیکنم



اهنگ اخه تو کی بودی میثم ابراهیمی خییییلی خووووبه^_^

زانیار کنسرت گذاشته ... ردیف سوم صندلی رزرو شده برای من دختر عمو پسر عمو پسر عمه برادر و دختر عمه ...شش نفریم 

ولی فکر کنم میخواد اذیتم کنه نزاره همراهشون برم ...

میدونه اگه لج کنم خیلی آدم بدی میشم ولی همیشه کاری میکنه که لج کنم:|

واقعا دارم اذیت میشم ... انگار همه دست به دست دادن آدم حساسی مثل من رو اذیت کنن ...البته اینم قبول دارم که خودمم زیادی حساسم ولی خب دیگه خب انگار همه از اذیت کردنم لذت میبرن ...

یارو مشاور تحصلیه همه به گند اخلاقیش میشناسنش به سخت گیریا و بد اخلاقی

بعد من میرم مشاوره پیشش اذیتم میکنه بعدشم میخنده:| 

یعنی جلسه ی قبل انقدر اذیتم کرد میخواستم پاشم بزنمش:| 

منو با اسم(خانم کلاس) صدا میزنه:| واااای رو اعصابه 

همه ی معلما ...خانواده...دوستا...همه و همه 

اذدیتم میکنن 

دلم میخواد جمعه برم ...

هوا خیلی خوبه ...شهریور هواش خیلی خوبه

امروز تولدش بود...کلی امروز بهم درس زندگی داد ...

امروز لطف کردم لای کتابام رو باز نکردم

یک روز که گزارشاتم 100 بگیره روزه بعد درس تعطیل همچین ادم بیشعوریم یعنی:|

امشب دوباره سره یه قضیه باهم بحثمون شد منم فردا نمیرم ملاقات مادرش ...

اصرار داره گوشی برام بگیره... ولی نمیزارم حداقل تا کنکور:)) 

با اینکه منتظرم مهر هرچه زودتر برسه ولی ترس عجیبی هم ازش دارم ...

واقعا فهمیدن یک سری اتفاقاتی که داره میفته ادم رو دیوونه میکنه ...خیلی بده 

xrf ...
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۴ ۰ نظر

مظلوم ترین آدمهاى دنیا...

 آنهایى هستندکه...

 تمامِ حرف هایشان را می گذارند

بعد از آنکه به خواب رفتى 

برایت می نویسند...!


#سامی


هنوز که هنوزه همچنان عاشق سرما هستم:|

مشاقم که هرچه زودتر برسه انقدر منتظر و مشتاق 

که گاهی سرما و سوز فصل زمستون و پاییز رو تصو میکنم و به جون میخرم

اینکه تو هوای خنک نفس بکشی

بعد

هااااااا کنی

حرکت نفسی که از اندرونت میاد بیرون رو ببینی

سردت بشه دستاتو محکم عقب و جلو کنی و سعی کنی با ها کردن گرمش کنی

به دو نفره ها نگاه کنی و خوشت نیاد

لباسای زمستونی و گرم

وای که عاشقشونم یعنی

دستکش و شال

و صد البته آبریزش بینی:))

 و مدرسه 

و اینکه به خاطر خنگ بازی های خودت و برادرت مجبور بشی تو سیلی که تا زانوهاته

از مدرسه تا خونه رو بیای:))

هوا سرد باشه گه گداری چندتا دونه برف بیاد و هیچکی تو حیاط مدرسه نباشه

و تنها بری روی نمیکت بشینی زل بزنی به یه جا و با هزاران چیز فکر کنی

اینکه هوا تمیزه خیلیییی تمیز و خوب

مخصوصا وقتی ابریه و برف میخواد بیاد

من شدیدا عاشق برفم

بوی خوبی داره!

اینکه سر اب های یخ زده سر بخوری و بیفتی و ابروت بره کف پات:))

اینکه یهو داری پیاده میای خونه یهو بارون میاد اونم سرد سرد

همهو همه و همه ی اینا بهترین حس های دنیا برای منه ...

حالمو خوب میکنه

ارومم میکنه

شادم میکنه

با اینکه تلخ ترین اتفاق زندگیم تو زمستون بود 

با اینکه وقتی داشتن زیر خروار خاک میزاشتنش بارون بود

با اینکه اون روزا از سرما داشتم جون میدادم ولی دل نمیکندم از با اون بودن 

ولی باز دوسش دارم

من خیلی بی معرفتم قبول دارم

واقعا اینو قبول دارم

یعنی دیگه همه جوره بهم اثبات شده تلخه بده ولی دست خودم نیست ...

این روزا خیلیا بهم گفتن ولی برام زیاد مهم نیست

هوا کم کم شبا و صبا خنکه ...

یکی از بهتریناشم گرمای بخاری ماشین و بخار کردن شیشه و روی بخار چرت و پرت نوشتنه:))

گوشی کل تابستون رو حالت پرواز بود 

چقدر حال میده:))

فقط استفاده ی تلگرام و اینستا ازش میکردم :)) و هنوزم همونه تاااااا97:))

ادما خیلی بدن

خیلی دارن با نگاه ها و حرفاشون اذیت میشم

بسی بسیار فراوان و عجییییییب

و فقط اون بالاییه که باعث شده صبور باشم

مرسی که خواسته ی همیشگیم رو بهم میده و صبر رو تو دامانم گذاشته و میتونم تحملشون کنم

#دلم عجیب قدم زدن تو هوای سرد و سوز دار زمستون رو میخواد ...

بارالهی شکرت ...

xrf ...
۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۳ ۰ نظر

+داری اذیتم میکنی

-میخواستی بیشتر تلاش کنی

+ هر وقت به من میرسه میشه حق و الناس برای مردم نه!

- اون فرق داره حق کسی ضایع نمیشه

+ اتفاقا اون بدتره اون بیشتر داره حق کسب ضایع میشه منتها حق و الناس فقط برای منه:|

- یه چیز میگم مث همیشه تا آخرش رو خودت بگیر رو برو

+ چی!!!؟

- تا امروز خودت خوندی از این به بعد هم بخون

+خب اونجا بهتره

- سر پای خودت وایستا نزار  برای رفتن به اونجا به وسیله ی کسی بری ... سر پاهای خودت وایستا و متکی به این و اون نباش و محتاج کسی نباش بزار از الان یاد بگیری 

+ باشه ...


گفتم باشه ولی با حسرت گفتم ... همیشه بهترین معلم برای درس زندگی بوده برام ... عاشقشم که حتی برای هر چیزی با یه بهنونه ای بهم درس میده هر چند که اینبار یکم سخت بود ...

قول میدم بهت قبول بشم ...

#بهترینم

xrf ...
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۷ ۰ نظر

1000تا سرباز جابجا کردن حق و الناس نیست

یک نفر رو از یه مدرسه بره مدرسه ی دیگه حق و الناس میشه😐😕

چقدر من بدبختم😕

xrf ...
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۰ ۰ نظر

واقعا به سرما خوردگی شدید و فجیح اونم تو اوج تابستون چی باید بگم؟؟؟؟؟؟

نه واقعا باید چی بگم:|

اینکه پدر سر حق و الناس زیادی حساسه و کاری که میخوام رو برام جور نمیکنه شدید رو اعصابمه خب زور داره ملت خیلی راحت همون کارو بکنن و من که خیلی خیلی خیلی راحت تر از اونا میتونم کاری که هست رو انجام بدم و پدر مخالفت میکنه و حرف از حق و الناس میزنه ولی خب به نظر من برای اینجا صدق نمیکنه😐

فردا صبح امتحان زیست سال درسی پیشه رو یا همون مهر رو دارم ...نخوندم هنوز ...

فردا نمیرم خوبه

از ساعت 8 تا 4 کلا تخصصی کلاس پشت سر هم بدون یک ربع استراحت😭

اینکه معلما به اوضاعی که داری تاییدیه بزنن و بگن اگه خوب پیش بری و خوب بخونی مثل الان پزشکی حله ...خییییلی حال میده ولی خب از طرفی خودت رو هم بشناسی که چقدر تبلی هم اونا خنثی میکنه😆 کلا اوضاعیه

من الان معلم هارو بیشتر از خانوادمو میبینم😐 شورش دراومده😂

عروسی دختر عمه هم عاولی بود👌👍

الانم بخونم زیست رو اگه خوابم اومد ک هیچ اگه نه بریم سراغ ریاضی خان😍

خدایا شکرت

xrf ...
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ ۰ نظر

الحمدلله همه چی اومده سره جاش تقریبا و نظم پیدا کرده

انقدری سرم شلوغه که حد نداره ینی گاهی گیج میشم

شوره کلاس رفتن رو دراوردم:|

وقتام رو یادداشت کردم که خنگ بازی در نیارم البته الان دیگه بهش عادت کردم و به ذهنم سپرده شده:))

فقط الهی که آزمون چهارم رو قبول بشم ای خداااااا

xrf ...
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر
احتمالا خیلی کمتر بیام 
نمیتونم بنویسم
فضای اینجا خوبه ...گرمه
ولی خب یکم باید کم کم عادت کنم که یه مدتی نباشم و بتونم عادت کنم ننویسم
بعد اون مدت دوباره مینویسم
ولی امیدوارم که بتونم عادت کنم که ننویسم
هرچند چرنده...هرچند بعضی میخونن
ولی خب من مینویسم تا یکم مغزم خالی بشه و شاید کمی اروم بشم
ولی خب 
نمیدونم
این مدته رو باید کم بیام..
کاش ادم بتونه گاهی به یک خواب طولانی بره ...چیزی مثل کما ...بعد برگرده ببینه همه چیز آرومه
این دنیا خیلی بد شده...ادما ی بدی مثل من و بدتر از من بدش کردن
کاش همه باهم یهو خوب بشیم 
کاش بدی ها تموم بشه
اخه مگه میشه ننویسم...تا جایی که بتونم از تایم استراحتم میزنم میام اینجا که فقط بنویسم
هنگم الان...فقط هنگ
امیدوارم خدا کمکم کنه 
من یکم زیاد نا امید شدم
حتی به ادامه ی زندگی..


xrf ...
۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۶ ۰ نظر

از اینکه کارام نیمه تموم باشه متنفرم ...

از اینکه سر در گم باشم متنفرم

تا تموم نشن خیالم راحت نمیشه

اصا عذاب وجدان میفته ب جونم... سه شنبه  نوبت مشاوره ..برترین مشاوره استان:| کسی که پیشنهاد داد که بین این و اون برم پیش این گفت که اگه تصمیم داری واقعا بخونی برو پیشش چون مشاوریه که پوست میکنه😕 پستای قبل گفتم که تا ماه رمضان دو درس تخصصی تموم شه😕 چجورمممم تموم شد😂😅😅😅 خسته نباشی دلاور ✋ خدا قوت پهلوان👊✋

نمیدونم چرا ولی امسال گیر کردم رو تولد ها^_^

تا پارسال میگفتم برام مهم نیست کسی تولد رو بهم تبریک بگه یا نه هر کسی که تولدش رو بدونم بهش تبریک میگم و از این حرفا الان هم میگم که همون درسته ... ولی خب انگار یه مریضی افتاده ب جونم

تاریخ هارو یادمه تا یک ماه قبل یادمه ک تبریک بگم که 12 شد پیامم رو بدم منتها اون روز ب کل یادم میره تولد رو ...آلزایمرم داره میزنه بالا:))

چون یکم کلافه و بی حوصلم به خاطر کارای نا تموم اصلا نمیتونم  روز نوشت بزارم

این کلافگی تو روز مره ام مشخص نیست و فقط تو خلوتم ...

اوضام همیشه جوریه که پر از تمنا برای کمک به خودم هستم ولی خب ...

کسی نیست... البته بالایی هست..ولی خب گاهی ادم کمک از جنس زمینی میخواد که اکثرا من نتونستم بگیرمش ...بیخیالش

ضعیف شدم...تو همه چیز...و من ضعیف شدم رو بیشتر از ول کردم قران میبینم

من نصف زندگیم اختصاص داشت به قران و صد برابر الانم موفق بودم

چقدر خوب بودم...چقدر ...

کاش میتونستم برگردم

کاش میتونستم حداقل زندگیم رو برای مدتی نگه دارم و همه جا سکوت باشه

به شدت گردنم درد میکنه و نمیدونم چرا:|

دختر عمو میپرسه که برای عروسیه دختر عممون لباس و اینا چه کردم!!!

جوابش را دادم و با خودم فکر کردم که خوش به حالش اون در چه عالمیه و من در چه حالیم...ای بابا 

بدبختیه من اینه که همه و همه و همه دیدشون به من متفاوته و متاسفانه انتظارشون از من زیاده...خیلی زیاد و همین باعث ترسم شده...میترسم...خیلی خیلی میترسم

پدر تو چشمام نگاه میکنه و خیلی راحت میگه فاطمه حواست باشه من انتظارم از تو یه چیز دیگست تو با برادرت فرق داری

مادر بزرگ میگوید من انتظارم از تو نسبت به دختر خاله و برادرت یه چیز دیگست 

پدر بزرگ میگوید تو از اینده ام میگوید

باقی فامیل منتظر کوچکترین حرکت از سوی منن ...

همشون هم خیییلی حساس ان روی اینده یرمن...نمیدونم چرا

با اینکه مادر گفته که هرجا قبول بشی ما هم باهات میاییم ..

مادربزرگ میگوید تهران قبول شو و اونجا خونه میگیرم و با هم بریم 

نمیدونم واقعا چی بگم ...نمیدونم

میترسم زیااااااااد

گاهی واقعا بغض میکنم...خدایا چه کنم

امیدوارم مشاور جوری باشه که برام قوت قلب باشه و جوری برام برنامه بریزه و بهم امید بده که بتونم خوب بخونم

امروز با بغض برای برادر گفتم... گفتم که من امسال نتونستم بخونم و تو درس تخصصی ها فقط ریاضیه که بدون اینکه دوباره بخونم میتونم برم سراغ تست و نکات...بقیه رو زیاد بلد نیستم ...دعوام کرد میگه مگه برا خرداد نخوندی تو و منم برعکس اروم بودنش صدام رو میبرم بالا و میگم من به خوندنی میگم خوندن که وقتی کتاب رو جوری بخونی که بدون کلاسی چیزی بتونی تست بزنی ... امروز دوباره قبل سحر برام گفت که نگران نباشم...بهم گفت تو به تابستون میتونم جبران کنم ...

امیدوارم ...به امید خدا که بشه

بخدا راضیم قید همه چیز رو بزنم تو این دو سال ...قید هر چیز حتی سفر و بیرون رفتن رو ...اگه بدونم اخرش یه موفقیته اصلا برام مشکلی نیست که قیدشون رو بزنم...

فردا باید زود بیدار بشم...

خدایا انقدری کلافم که حوصله هیچ چیز رو ندارم...همه چیز بهم ریختست...

خدایا کمک کمک کمک

صدای گنجشک هایی که آواز میخونن همه باهم برای اولین بار برام صدای بد و رو اعصابیه ...الان فقط سکوووت میخوام...کاش که هیسسسسسس بشن...

خدایا خودت کمک کن

xrf ...
۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۵:۲۷ ۰ نظر

نشد نشد نشد که بخونممممم اهههه

4صفحه خونده بودم که خبر رسید شبی کل فامیل طرف پدری میخوان بیان  دیدن مادر ...خب امپول طدن دیدن داره واقعا!! ملاقاتی میخواد!!!

 دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن و روحیمون عوض شد ولی مهمون که بیاد چون تقریبا کل کارا سر منه ...داداش هم کمک میکنه ولی خب ... ینی جونم دراومد کلی خسته شدم ...

نشد بخونم اهههه خیلی اعصابم خورد شد ولی ایراد نداره فدای یه تار مهربونیای مادر جان 

کم کم قراره با برادر نقشه هایی بکشیم و والدین گرام رو بفرستیم برن پایین زندگی کنن ما بالا:)) 

اخه میخوام بخونم یکم مشکله سر و صدا خوبه جمعیتمون کمه ...البته فوضولدنیستما گوشه دیگه:))

فردا صبی برم کارنامم رو بگیرم امسدوارم چیزی نیفتاده باشم:|

امروز یکی از دوستای صمیمیم که از هم جدا شدیم گفت قراره بیاد  رشته تجربی مدرسه ی ما خیلی خوب میشه از تنهایی در میام:)

برادر میگه غلط کردی درس نخونی و قضیه ی هنگ و اینا:| میگه ماه رمضون تموم شد میبرمت پیش مشاور برنامه ریز و نمیرونم چی مثل اینکه قراره بیچارم کنه:))

خب منم سعی میکنم تا اخر ماه رمضون دو تا درس تخصصی رو مرور کنم حداقل ...

دو روزی میشد که هی میگفتم دیگه مشهد هم نمیخوام بعد 3 سال که نطلبیده دیگه اونم نمیخوام ...فقط میخونم ...

ولی امروز دلم زیارتگاه یه جای مذهبی حتی یه امام زاده یه حسینیه هرجا یه جا باشه که خدا رو شفاف تر بشه پیدا کرده میدونم از رگ گردن بهم نزدیک تره ولی خب دوست دارم گاهی واضح تر ببینمش ... دلم واقعا لازمشه ...

خیلی وقته که نرفتم...ینی نمیشه ...

کاش یکم بزرگتر بودم که میزاشتن خودم تنها برم ...یا شهرمون اونجا بود که خودم تنها میرفتم..

کاش پدر قبول کرده بود 

یکم زیاااااد دوره ...دوره کنار ..اینکه نمیطلبه ... بدم دیگه بد ...قصد داره نبخشه اقای مهربونیا ..

وقتی که میرم پیش دوستای صمیمیم حالم خیلی بهتره ...

امروز برادر خرید داشت منو گذاشت پیش یکیشون رفت خریداشو کرد و دوباره اومد دنبالم و رفتیم خونه ...

اقوام چثدر تغییر کرده بودن ...با اینکه تقریبا دو هفتس که اصلا ندیده بودمشون همشون رو بعضی یاشون رو هم بیشتر ... 

یه هفته بود که اصلا به خاطر مادر بیرون هم نرفته بودم که امروز رفتم پیش دوست

خدایا شکرت:)

xrf ...
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۳ ۰ نظر

درس رو از امروز شروع کردم ...

بر خلاف تصورم دوست ندارم بریم مسافرت ...امیدوارم که نریم

امیدوارم موفق بشم  و به امید خدا بتونم دهم رو خلاص کنم 

فقط یکم گیجم ...مثل پارسال که کلاسای تابستانم جور نشده ...

نه میتونم پیگیر باشم نه میتونم

اههه فقط این بده...

خدا کنه مدرسم هم عوض بشه واگرن من بخوام باز تو این مدرسه بمونم با این بچه ها و کادر دفتری گندش ...دقدمیکنم:|😢😭

خدایا خودت کمک کن از این گیجی و بهت در بیام

یکم زیاد هنگم...نمیدونم چرا

xrf ...
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۴ ۰ نظر

مادر راست میگفت ...

تابستان شروع نشده حوصله ام سر رفته هایم خودم را نیز دیوانه کرده چه برسد به باقی افراد😧

یعنی چه کنم؟؟

از همین امروز شروع کنم درس خوندنو!!

این که محاله ... تو بیا هییی میچرخم تو تل تو اینستا اههه خسته شدم دگه:|

خوابمم نمیبره:|

برم جلو کولر هم حالم بد میشه 

الانم من تو سونای خودم یا همون اتاق جان خودمو حبس کردم تا کمی از اون باده مزخرفش بهم نخورههههه:|

شاید اتاقمو تمیز کنم یکم بعد برم سراغ خونه یکم کار هست باید انجام بدم

بعدش فکر کنم میرسه ب اماده کردن افطار:))

واااای یه هفته روز نوشتم مث خانمهای کدبانو میشه😅 چقدم که کدبانو تشریف دارم😂😂😂

اخه خستم حوصله کار ندارم:|

شاید تا یک ساعت دیگه شروع کنم:|

کتاب دارم برای خوندن ولی حسش نیست😐

چقدر زیاد مزخرف😣

چقدر بد:|

تکلیفم باخودمم مشخص نیست امتحانا بود نقشه برای تابستون الان ک تابستون رسید:(

البته میدونم تا اخر ماه رمضونه اینه بعدش هم سفر داریم هم کلیییی کلاس هم درس و اووووف حتی از دوران مدرسه هم بدتر سرم شلوغ میشه ...تازه باید تست هم بزنم😕 چقدر دیگه شلوغ پلوغ😮😕

وااای نوشتن خیییلی خوبه 😅

xrf ...
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر

میگن باهرکسی دوست بشی شکل وفرم اون رومیگیری!!!


فکرشوبکن اگه باخدادوست بشی""


چه زیباشکلی میگیری



xrf ...
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر
و اینک پایان مدرسه😎
دیروز صب رفتیم تا شب ...تهران بودیم ...از بس رفته بودم اینور اونور پاهام داشت می ترکیییید ولی خب چون به خاطر مادر بود رویی نداشتم بگم ... اومدیم خونه فقط مث جنازه ها خوابیدم ... صبح 6 بیدار شدم رفتم سراغ انشا که داستان های ضرب و المثل هارو از نت در بیارم و بعدشم  رفتم مدرسه ... پیام های دوستام رو جواب ندادم ...چون حوصله نداشتم و همشون ازم اون سه تا انشا رو میخواستن ک تو کل کلاس معلم برای منو تایید کرده بود ... تو حیاط تا یه جایی پیدا کردم و دور و بر خلوت کیفو پرت کردم زمین همین نشستم همشون مث وحشی زده ها دفترمو گرفتن:| خخخ نتونستن پیدا کنن بعد اخر مجبور شدم خلاصه وار براشون توضیح بدم😬
امتحان عالی ... 
دو روز پیش بعد امتحان جغرافیا نازی مثل همیشه اومد مدرسمون و من با یک زنگ ب مادر رفتم خونشون کلییییی خوووب بود ...از هر در از همه حرف زدیم:)) تا 4 اونجا بودم بعد برادر اومد دنبالم ...خیلی خواب داشتم چون تا صب داشتم جغرافی میخوندم 6خوابیدم تا 1و نیم شب:| 
بیدار شدم میگم مامان من افطار کردم؟!!!!!
یهو همه زدن زیر خنده:| 
ینی هنگ بودم ساعت و زمان و هیچی باهم جور نبود انگاری:)) مادر گفت به زور شاید 10 بار بیشتر بیدارت کردم باز خوابیدی و این در حالی بود ک من چیزی یادم نبود:| رفته بودن خونه مادربزرگ اومده بودن من نفهمیده  بودم:| گز بستنی یعنی من عشقه این بستنیممم خورده بودن :| واسه من هنوز تو فریزره
دیشب شب قدر بود نشده بود تو عمرم یه بار این شب رو بخوابم ... ولی دیشب شد ..خیلی ناراحتم ولی خب نمیشد
برای سحر مادر هر چقدر صدا زد گفتم نمیخورم میگفت اخه فردا گشنت میشه...احساس کردم بغض کرده گفت همش به خاطر منه انقدر خسته شدی نه درست رو خوندی نه میای سحر بخوری ... منم یه لحظه نشستم با داد و بیداد میگم راه نیااااا راه نیااا داشت میومد اتاقم ...به خاطر امپول هایی ک زدیم ب زانوش یه هفته استراحت مطلق داره ... بعد نشست میگم کی بدونه سحری مرده ک من بمیرم چندین بار بدون سحر  گرفتم ... گریم گرفته بود ب خاطر اینکه تقصیر خودش مینداخت کج خلقی و لجبازی و بی اعصابی من رو ...
نقشه کشیدم برای بستنی های تو فریزر😶😶
خدا چقدر ازم ناراحته فقط خودش میدونه ...فکر نکنم بدتر از من بنده ای داشته باشه 
هی هر روز بدتر از دیروز ...
دیگه حوصله تایپ ندارم.همین..
xrf ...
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۸ ۰ نظر