چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۲ ب.ظ xrf ...
امروز تولدشه ...

امروز تولدشه ...



امسال دومین تولدشه که نیست ... تو یک ماه مشترک به دنیا اومدیم 

خیلیدلم براشتنگ شده ... این اهنگ(بزن باران) خیلیبا حال و هوایامروزم میاد .... 

یادمه روزی ک مراسم دفنش بود  هوا گرم بود ... موقع خاک کردنش هوا ابری شد ...  هوا ک تاریک شد دلم به هیچ وجه طاقت نیاورد و رفتم مزار سر خاکش تا 12 شب پیشش بودم بقیشم به زور اوردنم خونه ....

بارون نم نمک میومد و هوا سوز داشت ... جوری میلرزیدم ک دندونام محکم میخوردن بهم ...

چهلروز اول همش بارون بود اونم نم نم ...

خییییییییلی دوسش داشتم خیلی زیاد ... خیلی بی تابی میکردم ... خیلی کم پیش میومد باهم خوب باشیما ولی جونمون واسه هم در میرفت  .... البته بعد ازدواجشیعنی پنج سال پیش باهام خیلی بهتر شده بود  و ولی قبلش هر روز پیشش بودم هر روز ولی هرروز هم دعوامون در میومد ... شنیدید میگن اونایی بیشتر باهم لجن بیشتر هم همدیگه رو دوست دارن !!! خواهر بود برام یجورایی ... اختلاف سنیمون 10سال بود همش ... 

دوست دارم الان برم سره خاکش ... نمیتونم ...

ماه های اول بعد رفتنش همش خوابشو میدیدم همش محکم همو بغل میکردیم ... تو خانواده تنها کسی بودم ک همش خوابشو میدید ... چقدردوست داشتم واقعی هر چند انقدر طبیعی بودک کم از واقعیت نداشت ... وقتی بغلش میکردم بوش میکردم و گریه میکردم چون توی همه یخوابام میدونستم ک مرده ... اونم همش میگفت دلش برام تنگ شده ... ولی الان خیییییلی وقته خوابش رو ندیدم ... بعد یک سال و نیم هنوز باورم نمیشه و برای همین کم تر میرم سر خاکش ... 

سه ماه اخر ک مریض احوال بود و خونه یمادربزرگم بود باهام دردول میکرد ... همش نصیحتم میکرد ... همش میگفت فاطمه اگه من نبود فلان کن چنان کن فاطمه برایبعد هات فلان کارو بکن ... به این چیزا دقت کن فلان کارو بکن و فلان کارو نکن ... منم همش بوسش میکردم ... بغلش میکردم ... اخرین بار ک من دیدمش ک زنده بود وقتی بود ک شب بود دلش میخواست بره خونه خودش شوهرش ماشینشو گذاشته بود خونه مادرش برایهمین مجبور شدن تاکسی بگیرن ...بیرون منتظربودیم سرد بود هوا یهو محکم بغلش کردم گفتم سردت میشه و اذیتشمیکردم و اونم تقلا میکرد ک ول کن دلم خفه میشه ... قدم ازش بلندتربود و همیشه سره این باهم بحث داشتیم ... نقاش بود ... هنرمند واقعی...معنیواقعی اینکه ازهرانگشتشهنرمیبارید رو میشد توش دید ... یکسرینقاشی ها دست منه بعد مرگش... یه دلنوشته داخل اونا داره که نمیدونم درمورد کی نوشته خیلی دوست دارم بدونم درمورد کیه ... فقط خداکنه درمورد هرکی باشه درمورد شوهرش نباشه ... 

اخرین روزا خیلی با هم خوب بودیم ... فهمیده بود ک میخواد بره ... واگرن حالش خوب خوب شده بود ولی ... وای چکار کردی با دلم با رفتنت بی معرفت ....

از همه بیشتراونو دوست داشتم تو فامیلای مادرم ... 

بهم خیلی چیزا یاد ... ولی خب الان نیست ک ببینه .... چقدر دلم براش تنگ شده

از دیشب از دوازده به بعد دلم اروم و قرارنداشته ساعت سه و نیم خوابیدم .... نمیدونستم چکار کنم ... به گوشی خاموشش پیام میدادم !! داد میزدم تا صدامو بشنوه!!

میرفتم سره خاکش!!

محال بود .... کاش پسر بودم و اونموقع ممکن میشد ... 

خیلی دلم براش تنگ شده خیلی ...

کاش دوباره خوابش رو ببینم  تا بتونم بغلش کنم ...

همین.

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲ ۰ نظر
xrf ...

غرقم تو سریال^ـ^

چند روزه نیست ... خیلی دلم براش تنگ شده خب الان یک ماهی هست ک میرفت ولی برمیگشت دوباره ... رفت امد میکرد الان  نزدیک دو هفته است ... نیست کلا 

منم بعد امتحانا میرم تهران پیشش ... بدبختی نمیتونم بهش پیام درست حسابی بدم گوشی همش دست شاگرداشه اونا جواب میدن:/

هر وقت زنگ بزنم همونه ... اونم فقط شبا نزدیک سحر میشه بهش زنگ زد بچم تو قرنطینه است:))

منم ک غرق تو سریالا هستم وسط خرداد:)) بفهمه میکشتم ... شب و روزام حسابی بهم خرده

حسابی اماده ام برای تابستون^ـ^

فقط یکم روزه میگیرم درس خوندن سخته ... از اونجایی ک معدل امسال تاثیر نداره منم کلا بیخیالش شدم ...

خوشحالم از اوضاع الانم^ـ^:))

خیلی حال میده ... 

۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۹ ۰ نظر
xrf ...

این لحظه رو برای همه دعا میکنم

شاید یکی از بهترین لحظه ها برای همه وقتی باشه که همه چیز تموم شده و همه تو صف هستیم تا یکی یکی جواب تمام کارامونو بدیم ...
لحظه ی قشنگ جاییه که وقتی نوبت تو میرسه ... وقتی زانو میزنی ...
همشون منتظرن ... وقتی ببیننت یه لبخند بزنن و یه پلک آروم بگن آروم برو
چقدر خوب میشه  این لحظه برای همه باشه
این لحظه رو برای همه دعا میکنم

+ماه رمضانتون ...ماه مهربانی...ماه مهمانیتون تو سفره ی خدا مبارک:)
التماس دعا
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۸ ۰ نظر
xrf ...

از به دنیا اومدنم تا الان خلاصه وار:))

امروز یکم تغییر و تحول تو وبلاگم ایجاد کردم  پس از مدت ها:))

داشتم (درباره ی من رو مینوشتم) درمورد بدنیا اومدنم نوشتم دلم خواست بنویسم که چیجور بوده ...

من که شش ماه از به وجود اومدنم بود ک میگذشت همه ی دکتر ها به اتفاق این نظر رو به مادر پدرم میدن که این بچه باید باید بمیره

نمیدونم چرا...چی دیدن و چیشده ک این حرفا رو زدن 

یکسری گفته بودن ممکنه عقب مونده باشه ... حتی مادرم رو به زور بستری میکنن که باید بچه رو بندازی واگرن خودتم میمیری

مادرم ک بستری میشه پدر میره برای مادرلباس بیاره وقتی میاد میبینه ک مادر غرق در اشکه... و کلی پدر رو تحدید میکنه و اینا که هر جور شده منو باید ببری و نزاری این اتفاق بیفته ...

والدین گرامی از همونجا من رو نذر امام حسین (ع) میکنن و پدر با هزار جور دلشوره مادر رو میبره خونه

و مثل اینکه مادرم روی من ویارش خیلی زیاد بوده و نه ماه رو کلا خوابیده و شنیده شده گاهی از شدت خون هم بالا میاورده ... و خدای منو ببخش ک بخاطرم انقدر سختی کشیده:(

خلاصه وقت بدنیا امدن بنده میشه ... مادر میگه دکتر اول قبول نمیکرد ک بیاد ... مثل اینکه دکتر همش استرس داشته و اینا ...

مادر ک بیهوش میشه بعد از هوش اومدن پرستار ها میان و براش میگن که:

دکتر با کلی تاخیر با اینکه اونجا بوده میاد سر عمل  (همون دکتری ک اصرار داشت بنده را قتل عام کنن) 

پرستارا گفتن ک  دکتر دال (که خیلی سابقه کاری زیادی داشته و سنش زیاد بوده) تا به حال این صحنه اتفاق نیوفتاده تو عملش و اولین بار بوده اینکارو انجام میده 

حالا اون کار این بوده که وقتی منو از شکم مادر در میاره و بعد از ورود من ب این دنیا اولین آغوشی ک من رو در بر گرفته خوده دکتره بوده ... گفتن بچه رو(من) بغل میکنه و گریه میکنه و زیر لب یچیزایی بهش میکفته و متاسفانه کسی نشنیده و چندین بار هم من رو بوس کرده:))

خیلی دلم میخواست که کاش ما اونموقع خاطراتمون رو یادمون میموند و میدونستم بهم چی گفته و چرا گریه کرده و بوسم کرده ...

بنده بدنیا اومدم سالم و حتی با ضریب هوشی بالا منتها تنها ایرادم این بوده ک لب شکری بودم:)

تازه کلی هم تپل بودم:))

لب شکری هم دلیلش استرس دوران بارداری بوده ... مادرم خودش رو مقصر میدونه و میبینم هر وقت ک درمورد لبم حرف میزنم چطور بغض میکنه و ناراحت میشه... باهاش حرف میزنم میگم اخه چه ربطی به تو داشته ... ولی خب مرغش یه پا داره ...

همون زمان مادرم نمیزاره لب ها رو خودشون بدوزن و چون مثل اینکه لب ها قلوه ای بوده دکترا اکثر قبول نمیکردن و گفتن ک سخت میشه ماهیچه هاش رو تنظیم کرد و اون موقع خب دکتر زیبایی خیلی خیلی کمتر از الان بوده  اما مادر مقدار زیادی مثل اینکه خیلی زیاد بوده هزینه میکنه پیش بهترین دکتری تو تهران عمل زیبایی انجام میده ... تا همین سه سال پیش دوباره عمل دیگه ای انجام شد و هنوز کمی باد داره ... فکر کنم بار دیگر هم نیاز داشته باشه ولی انقدری سخته ک حد نداره:)

البته خداروشکر که فقط یک طرفه ... البته الان اصلا مشخص نیست یعنی کسی ندونه متوجهش نمیشه ولی خب کمی یک طرف لبم انگار باد داره 

بعد از دوسال و نیم که بنده یه بچه ی خیلی زبون دار و پر حرفی بودم و همچنین در حال حفظ جز سی ام قران بودم مادر من رو میبره پیش دکتر دال و میگه اینم همون بچه ایه ک میگفتی (...)(همونایی ک گفته بود) الان این بچه کوچک ترین حافظه و مثل اینکه دکتره بازم چشماش پر میشه کلی منو بغل میکنه و اینا ... هنوز ک هنوزه نمیدونم چرا!!!!

دوست دارم یه بار هم شده قبل مرگش ببینمش و بپرسم ک جریان از چه قراری بوده!!

و این میشه که والدین بنده از همون سال تا به الان شب اربعین در خانه مراسم دارن و نذری میدن ...

و من دنیا اومدنم رو سالم بودنم رو مدیون امام حسینم ... و البته خدا

هرچند ک همین بچه ک تو سن ۶ سالگی نماز خوند و از هفت هشت سالگی به زور روزه هاش رو گرفت و هرچی والدینش اصرار کردن ک بعد از سن تکلیف بگیره قبول نکرد ... انقدر آسمونی بود این بچه ک دیدن داشت ... همینطور ادامه داد ... در 10 سالگی در گیر اتفاقاتی شد ک به سیاست ربط داشت ... در11 سالگی مادرش سخت مریض شد و اون عهده ی اینکه کارای مادرش رو بکنه رو باز به زور قبول کرده بود و هر بار پدر کارگری میگرفت با مخالفت های شدید دختر اون رو دیگه نمیاوردن ... تو 12 سالگی مادر بهتر بود و دختر تو اوج درس هایش ... بهترین بود ... از هر لحاظ..هر لحاظی ک فکرش رو بکنی ... همه دوسش داشتن خیلی زیاد ... دائما در مسابقات و المپیاد ها به سر میبرد :)) تا 13سالگی ... پدر و مادر باید به سفری طولانی میرفتن ... سفر حج ک 35 روز بود ... دختری ک تا حالا از خانوادش دور نشده بود حالا مجبور بود انقدر مدت زیاد تنها باشه البته برادرش هم بود و قرار بود مادر بزرگ در این مدت پیششون باشه ... اما سخت بود خیلی زیااااد... تو این چند وقت ضربه ی زیادی خورد ... همون روزا پاش به فضای مجازی خاک بر سر باز و تو سایت احمقی به نام اپارات عضو شد ک ای کاش میمرد و نمیشد ... بد شد ... بده بد ... و ب بد شدن ادامه داد تا همین سال 96 که حدودا چهار پنج سال شد... این چهار پنج سال بد ک شد هیچ بدترین روز های زندگی اش براش رقم خورد ... مادر بد بود حالش ...اما خداروشکر در 15 سالگیش مادر خوب شد ... یه خاله داشت که 16سال عمرش همیشه پیشش بود ...تو سن 16 سالگی اونو برای همیشه از دست داد و این ... چی بگم ... هر چی از اتفاقای بد این چند سال بگم کم گفتم ... یکی از دیگری بدتر ...

الان که 17سالمه و تا چند وقت دیگه میشم18 دارم دوباره شروع میکنم ... میخوام که خوب باشم ... میخوام اون فاطمه ای که تو بچگی بودم رو دوباره بدستش بیارم ... از خدا خواستم و میدونم دست رد ب سینم نمیزنه ... تو زندگیم خیلی تحول ها ایجاد کردم و حتی تو وبلاگم^ـ- 

امیدوارم ک از این به بعد عمرم رو حتی اگر کوتاه باشه یا بلند فرقی نمیکنه حتی اگه خیلی کوتاه ... میخوام خوب باشم ...

خدایا شکرت:)

۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۶ ۰ نظر
xrf ...

سفر اصفهان تا سفر امروز

سفر خیلی خوب بود مخصوصا اینکه از شانس ما نه بلیط قطار اون روز بود نه هواپیما ... مجبور شدیم تا اونجا با اتوبوس بریم:)) سفر با اتوبوس خیلی حال داد:))

چون همایش داشت نمیتونستیم جایی بریم ولی بهم گفت مگه میشه تا اینجا اوردمت نبرم که جایی رو ببینی ...برای همین فقط تونست دو جا ببره ... اما خب همونشم خیلی بود با اون وقتی که ما داشتیم 

اولش پل خواجو یا همون سی و سه پل وقتی که دیدم  عین کویر خشک شده یه لحظه بغضم گرفت واقعا نمیدونم مردم خود اصفهان چقدر ناراحتن برای این ... خیلی غم داشت 

کلی عکس گرفتیم باهم و مسخره بازی دراوردیم  اونجا:)) بعد رفتیم برای همایش چون یکم باید زودتر میرسیدیم 

بچه ها نیومده بودن ...رفتیم بستنی زدیم و یکم خنک شدیم یکم قدم زدیم راهی ک میرفتیم پر از درخت توت بود ...بنده دلم خواست و دو سه تایی زدیم بر بدن:D بعدیه کارگاه دیدیم ک ظرف های مسی و برنج رو روشون طرح میزدن و  رفتیم یه نگاهی انداختیم و بعد یه امام زاده بود رفتیم تا دم درش و قرار شد بعد همایشش بیاییم اونجا نزدیک بود ... رفتیم  و بچه ها تقریبا اکثرشون اومده بودن  خیلی خوب بود بهش از ته دل افتخار کردم ... تا برنامه هاشونو بده با شاگرداش کلی خندیدم جوری ک لپ هام درد گرفته بود:)) قبلش نمیدونستن من نسبتی دارم باهاش فکر کردن منم شاگردشم و  به  خاطر اینکه زیاد باهاش راحت بودم همه بد نگام میکردن:)) ولی خب بعدش ک فهمیدن کلی گفتیم و خندیدیم خیلی بچه های خوب و بانمکی بودن ایشالا که همشون موفق بشت:)بعد ک تموم ششد بلیط رزرو کردیم ۴ونیم وقت داشتیم  ولی گفت مگه میشه ادم تا اینجا بیاد و مسجد جامع رو نره و هیچی تا اونجا حدودا یک ساعت طول کشید  و اونجا یک ساعتی چرخیدیم و همه جاش رو دیدیم و البته بارون هم میومد و چقد حال داد اون قدم زدنا کیف کردم واقعا عکسامون خیلی خوب شد اونجا... و بعد دیگه دوتایی کلی خسته بودیم ... رفتیم و  و برگشت  این فقط کلیات سفرمون بود کوتاه بود اما عالی بود ...  جزئیاتش خیلی قشنگ بود  ولی خب اگه بخوام بنویسم خیلی میشه اینگه برگشتمون چقدر باحال بود ... حرفای بچه ها ... و مسخره بازیامون ... کلی میشه و اینا رو میبرم گوشه ای از ذهنم و برای همیشه ثبتش میکنم ...


امروز هم قرار بود یا والدین برم  شهر های شمالی و یا دوباره باهاش برم تهران ... اما خب هیچکدومو نرفتم یعنی خیییییییییلی دوست داشتم برم ولی خب درس داشتم:/

تنهام ... بارون شدی میومد رفتم تو حیاط زیرش وایستادم ... کاملا خیس شده بودم ولی خیلی خوب بود ... خیلی قشنگ بود اولین بار بود که انقد از بارون کیف کردم حالا سرما هم خورده ام شدید بعد رفتم زیر بارون:/

یه سریالی دان کرده بودم کره ای ... عاقا خییییییییییییییییلی بد تموم شد ... من کلا ادمی ام ک برای فیلم و اینا گریه نمیکنم  یعنی فیلمایی بودن که همه داشتن گریه میکردن و من پوکر بودم براش ... ولی دیشب جوری بود قسمتای اخرش ک من های های گریه میکردم:)) بعد یهو وسط گریه ام میخندیدم و به خودم میگفتم برا چی گریه میکنی اخه فیلمه ...باورم نمیشد ک برا فیلم دارم گریه کینم:/

اخرش اصا معلومم نشد چیشد تا ۵ونیم صب بیدار بودم ک ببینم به خوشی میشه بعد ک اینطور شد یعنی دلم میخواست برم تک تک دست اندر کاران اون فیلمو بکشم با این فیلم ساختنشون یعنی چی اخه مسخره ها هااااا خیلی بد بود اخرش خیییییلی بعد مشخص هم نشد چیشد خیلی گنگ بود انقدر حرصی بودم نزدیک بود پاشم پیاده تا کره برم:)) هنوزم هنگم:/ هیییییییییییی خیلی گریه کردم براش:(

همیشه فکر میکردم تنهایی خوبه ... ولی فهمیدم که ازش میترسم ... مخصوصا اینکه رعد و برق میزنه ... رعد و برق بزنه همه خونه باشن من گریه میکنم الان که جای خود دارد:/

البته اینم بگم تنهایی هم خوبه هم بد ... به موقعش خوبه و به موقعی هم بد ... درست مثل شلوغی ...

امروز زیر بارون از زیبایی نعمتش کلی تشکر کردم واقعا ک زیبا بود ... و البته کلی هم دعا کردم و اروم شدم

خدایا شکرت

۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۵۴ ۰ نظر
xrf ...