خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

سلام خوش اومدین

این وبلاگ در اصل برای دل نوشته و روز نوشت هستش 

گاهی هم پست های جالب


در ضمن زود قضاوت نکنید چون افراد زیادی آمدند و بدون اینکه چیزی بدانند از اصل ماجرا زود قضاوت کردند

با تشکر

xrf ...
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۴ ۹ نظر

+داری اذیتم میکنی

-میخواستی بیشتر تلاش کنی

+ هر وقت به من میرسه میشه حق و الناس برای مردم نه!

- اون فرق داره حق کسی ضایع نمیشه

+ اتفاقا اون بدتره اون بیشتر داره حق کسب ضایع میشه منتها حق و الناس فقط برای منه:|

- یه چیز میگم مث همیشه تا آخرش رو خودت بگیر رو برو

+ چی!!!؟

- تا امروز خودت خوندی از این به بعد هم بخون

+خب اونجا بهتره

- سر پای خودت وایستا نزار  برای رفتن به اونجا به وسیله ی کسی بری ... سر پاهای خودت وایستا و متکی به این و اون نباش و محتاج کسی نباش بزار از الان یاد بگیری 

+ باشه ...


گفتم باشه ولی با حسرت گفتم ... همیشه بهترین معلم برای درس زندگی بوده برام ... عاشقشم که حتی برای هر چیزی با یه بهنونه ای بهم درس میده هر چند که اینبار یکم سخت بود ...

قول میدم بهت قبول بشم ...

#بهترینم

xrf ...
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۷ ۰ نظر

1000تا سرباز جابجا کردن حق و الناس نیست

یک نفر رو از یه مدرسه بره مدرسه ی دیگه حق و الناس میشه😐😕

چقدر من بدبختم😕

xrf ...
۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۰ ۰ نظر

واقعا به سرما خوردگی شدید و فجیح اونم تو اوج تابستون چی باید بگم؟؟؟؟؟؟

نه واقعا باید چی بگم:|

اینکه پدر سر حق و الناس زیادی حساسه و کاری که میخوام رو برام جور نمیکنه شدید رو اعصابمه خب زور داره ملت خیلی راحت همون کارو بکنن و من که خیلی خیلی خیلی راحت تر از اونا میتونم کاری که هست رو انجام بدم و پدر مخالفت میکنه و حرف از حق و الناس میزنه ولی خب به نظر من برای اینجا صدق نمیکنه😐

فردا صبح امتحان زیست سال درسی پیشه رو یا همون مهر رو دارم ...نخوندم هنوز ...

فردا نمیرم خوبه

از ساعت 8 تا 4 کلا تخصصی کلاس پشت سر هم بدون یک ربع استراحت😭

اینکه معلما به اوضاعی که داری تاییدیه بزنن و بگن اگه خوب پیش بری و خوب بخونی مثل الان پزشکی حله ...خییییلی حال میده ولی خب از طرفی خودت رو هم بشناسی که چقدر تبلی هم اونا خنثی میکنه😆 کلا اوضاعیه

من الان معلم هارو بیشتر از خانوادمو میبینم😐 شورش دراومده😂

عروسی دختر عمه هم عاولی بود👌👍

الانم بخونم زیست رو اگه خوابم اومد ک هیچ اگه نه بریم سراغ ریاضی خان😍

خدایا شکرت

xrf ...
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ ۰ نظر

الحمدلله همه چی اومده سره جاش تقریبا و نظم پیدا کرده

انقدری سرم شلوغه که حد نداره ینی گاهی گیج میشم

شوره کلاس رفتن رو دراوردم:|

وقتام رو یادداشت کردم که خنگ بازی در نیارم البته الان دیگه بهش عادت کردم و به ذهنم سپرده شده:))

فقط الهی که آزمون چهارم رو قبول بشم ای خداااااا

xrf ...
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر
احتمالا خیلی کمتر بیام 
نمیتونم بنویسم
فضای اینجا خوبه ...گرمه
ولی خب یکم باید کم کم عادت کنم که یه مدتی نباشم و بتونم عادت کنم ننویسم
بعد اون مدت دوباره مینویسم
ولی امیدوارم که بتونم عادت کنم که ننویسم
هرچند چرنده...هرچند بعضی میخونن
ولی خب من مینویسم تا یکم مغزم خالی بشه و شاید کمی اروم بشم
ولی خب 
نمیدونم
این مدته رو باید کم بیام..
کاش ادم بتونه گاهی به یک خواب طولانی بره ...چیزی مثل کما ...بعد برگرده ببینه همه چیز آرومه
این دنیا خیلی بد شده...ادما ی بدی مثل من و بدتر از من بدش کردن
کاش همه باهم یهو خوب بشیم 
کاش بدی ها تموم بشه
اخه مگه میشه ننویسم...تا جایی که بتونم از تایم استراحتم میزنم میام اینجا که فقط بنویسم
هنگم الان...فقط هنگ
امیدوارم خدا کمکم کنه 
من یکم زیاد نا امید شدم
حتی به ادامه ی زندگی..


xrf ...
۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۶ ۰ نظر

از اینکه کارام نیمه تموم باشه متنفرم ...

از اینکه سر در گم باشم متنفرم

تا تموم نشن خیالم راحت نمیشه

اصا عذاب وجدان میفته ب جونم... سه شنبه  نوبت مشاوره ..برترین مشاوره استان:| کسی که پیشنهاد داد که بین این و اون برم پیش این گفت که اگه تصمیم داری واقعا بخونی برو پیشش چون مشاوریه که پوست میکنه😕 پستای قبل گفتم که تا ماه رمضان دو درس تخصصی تموم شه😕 چجورمممم تموم شد😂😅😅😅 خسته نباشی دلاور ✋ خدا قوت پهلوان👊✋

نمیدونم چرا ولی امسال گیر کردم رو تولد ها^_^

تا پارسال میگفتم برام مهم نیست کسی تولد رو بهم تبریک بگه یا نه هر کسی که تولدش رو بدونم بهش تبریک میگم و از این حرفا الان هم میگم که همون درسته ... ولی خب انگار یه مریضی افتاده ب جونم

تاریخ هارو یادمه تا یک ماه قبل یادمه ک تبریک بگم که 12 شد پیامم رو بدم منتها اون روز ب کل یادم میره تولد رو ...آلزایمرم داره میزنه بالا:))

چون یکم کلافه و بی حوصلم به خاطر کارای نا تموم اصلا نمیتونم  روز نوشت بزارم

این کلافگی تو روز مره ام مشخص نیست و فقط تو خلوتم ...

اوضام همیشه جوریه که پر از تمنا برای کمک به خودم هستم ولی خب ...

کسی نیست... البته بالایی هست..ولی خب گاهی ادم کمک از جنس زمینی میخواد که اکثرا من نتونستم بگیرمش ...بیخیالش

ضعیف شدم...تو همه چیز...و من ضعیف شدم رو بیشتر از ول کردم قران میبینم

من نصف زندگیم اختصاص داشت به قران و صد برابر الانم موفق بودم

چقدر خوب بودم...چقدر ...

کاش میتونستم برگردم

کاش میتونستم حداقل زندگیم رو برای مدتی نگه دارم و همه جا سکوت باشه

به شدت گردنم درد میکنه و نمیدونم چرا:|

دختر عمو میپرسه که برای عروسیه دختر عممون لباس و اینا چه کردم!!!

جوابش را دادم و با خودم فکر کردم که خوش به حالش اون در چه عالمیه و من در چه حالیم...ای بابا 

بدبختیه من اینه که همه و همه و همه دیدشون به من متفاوته و متاسفانه انتظارشون از من زیاده...خیلی زیاد و همین باعث ترسم شده...میترسم...خیلی خیلی میترسم

پدر تو چشمام نگاه میکنه و خیلی راحت میگه فاطمه حواست باشه من انتظارم از تو یه چیز دیگست تو با برادرت فرق داری

مادر بزرگ میگوید من انتظارم از تو نسبت به دختر خاله و برادرت یه چیز دیگست 

پدر بزرگ میگوید تو از اینده ام میگوید

باقی فامیل منتظر کوچکترین حرکت از سوی منن ...

همشون هم خیییلی حساس ان روی اینده یرمن...نمیدونم چرا

با اینکه مادر گفته که هرجا قبول بشی ما هم باهات میاییم ..

مادربزرگ میگوید تهران قبول شو و اونجا خونه میگیرم و با هم بریم 

نمیدونم واقعا چی بگم ...نمیدونم

میترسم زیااااااااد

گاهی واقعا بغض میکنم...خدایا چه کنم

امیدوارم مشاور جوری باشه که برام قوت قلب باشه و جوری برام برنامه بریزه و بهم امید بده که بتونم خوب بخونم

امروز با بغض برای برادر گفتم... گفتم که من امسال نتونستم بخونم و تو درس تخصصی ها فقط ریاضیه که بدون اینکه دوباره بخونم میتونم برم سراغ تست و نکات...بقیه رو زیاد بلد نیستم ...دعوام کرد میگه مگه برا خرداد نخوندی تو و منم برعکس اروم بودنش صدام رو میبرم بالا و میگم من به خوندنی میگم خوندن که وقتی کتاب رو جوری بخونی که بدون کلاسی چیزی بتونی تست بزنی ... امروز دوباره قبل سحر برام گفت که نگران نباشم...بهم گفت تو به تابستون میتونم جبران کنم ...

امیدوارم ...به امید خدا که بشه

بخدا راضیم قید همه چیز رو بزنم تو این دو سال ...قید هر چیز حتی سفر و بیرون رفتن رو ...اگه بدونم اخرش یه موفقیته اصلا برام مشکلی نیست که قیدشون رو بزنم...

فردا باید زود بیدار بشم...

خدایا انقدری کلافم که حوصله هیچ چیز رو ندارم...همه چیز بهم ریختست...

خدایا کمک کمک کمک

صدای گنجشک هایی که آواز میخونن همه باهم برای اولین بار برام صدای بد و رو اعصابیه ...الان فقط سکوووت میخوام...کاش که هیسسسسسس بشن...

خدایا خودت کمک کن

xrf ...
۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۵:۲۷ ۰ نظر

نشد نشد نشد که بخونممممم اهههه

4صفحه خونده بودم که خبر رسید شبی کل فامیل طرف پدری میخوان بیان  دیدن مادر ...خب امپول طدن دیدن داره واقعا!! ملاقاتی میخواد!!!

 دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن و روحیمون عوض شد ولی مهمون که بیاد چون تقریبا کل کارا سر منه ...داداش هم کمک میکنه ولی خب ... ینی جونم دراومد کلی خسته شدم ...

نشد بخونم اهههه خیلی اعصابم خورد شد ولی ایراد نداره فدای یه تار مهربونیای مادر جان 

کم کم قراره با برادر نقشه هایی بکشیم و والدین گرام رو بفرستیم برن پایین زندگی کنن ما بالا:)) 

اخه میخوام بخونم یکم مشکله سر و صدا خوبه جمعیتمون کمه ...البته فوضولدنیستما گوشه دیگه:))

فردا صبی برم کارنامم رو بگیرم امسدوارم چیزی نیفتاده باشم:|

امروز یکی از دوستای صمیمیم که از هم جدا شدیم گفت قراره بیاد  رشته تجربی مدرسه ی ما خیلی خوب میشه از تنهایی در میام:)

برادر میگه غلط کردی درس نخونی و قضیه ی هنگ و اینا:| میگه ماه رمضون تموم شد میبرمت پیش مشاور برنامه ریز و نمیرونم چی مثل اینکه قراره بیچارم کنه:))

خب منم سعی میکنم تا اخر ماه رمضون دو تا درس تخصصی رو مرور کنم حداقل ...

دو روزی میشد که هی میگفتم دیگه مشهد هم نمیخوام بعد 3 سال که نطلبیده دیگه اونم نمیخوام ...فقط میخونم ...

ولی امروز دلم زیارتگاه یه جای مذهبی حتی یه امام زاده یه حسینیه هرجا یه جا باشه که خدا رو شفاف تر بشه پیدا کرده میدونم از رگ گردن بهم نزدیک تره ولی خب دوست دارم گاهی واضح تر ببینمش ... دلم واقعا لازمشه ...

خیلی وقته که نرفتم...ینی نمیشه ...

کاش یکم بزرگتر بودم که میزاشتن خودم تنها برم ...یا شهرمون اونجا بود که خودم تنها میرفتم..

کاش پدر قبول کرده بود 

یکم زیاااااد دوره ...دوره کنار ..اینکه نمیطلبه ... بدم دیگه بد ...قصد داره نبخشه اقای مهربونیا ..

وقتی که میرم پیش دوستای صمیمیم حالم خیلی بهتره ...

امروز برادر خرید داشت منو گذاشت پیش یکیشون رفت خریداشو کرد و دوباره اومد دنبالم و رفتیم خونه ...

اقوام چثدر تغییر کرده بودن ...با اینکه تقریبا دو هفتس که اصلا ندیده بودمشون همشون رو بعضی یاشون رو هم بیشتر ... 

یه هفته بود که اصلا به خاطر مادر بیرون هم نرفته بودم که امروز رفتم پیش دوست

خدایا شکرت:)

xrf ...
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۳ ۰ نظر

درس رو از امروز شروع کردم ...

بر خلاف تصورم دوست ندارم بریم مسافرت ...امیدوارم که نریم

امیدوارم موفق بشم  و به امید خدا بتونم دهم رو خلاص کنم 

فقط یکم گیجم ...مثل پارسال که کلاسای تابستانم جور نشده ...

نه میتونم پیگیر باشم نه میتونم

اههه فقط این بده...

خدا کنه مدرسم هم عوض بشه واگرن من بخوام باز تو این مدرسه بمونم با این بچه ها و کادر دفتری گندش ...دقدمیکنم:|😢😭

خدایا خودت کمک کن از این گیجی و بهت در بیام

یکم زیاد هنگم...نمیدونم چرا

xrf ...
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۴ ۰ نظر

مادر راست میگفت ...

تابستان شروع نشده حوصله ام سر رفته هایم خودم را نیز دیوانه کرده چه برسد به باقی افراد😧

یعنی چه کنم؟؟

از همین امروز شروع کنم درس خوندنو!!

این که محاله ... تو بیا هییی میچرخم تو تل تو اینستا اههه خسته شدم دگه:|

خوابمم نمیبره:|

برم جلو کولر هم حالم بد میشه 

الانم من تو سونای خودم یا همون اتاق جان خودمو حبس کردم تا کمی از اون باده مزخرفش بهم نخورههههه:|

شاید اتاقمو تمیز کنم یکم بعد برم سراغ خونه یکم کار هست باید انجام بدم

بعدش فکر کنم میرسه ب اماده کردن افطار:))

واااای یه هفته روز نوشتم مث خانمهای کدبانو میشه😅 چقدم که کدبانو تشریف دارم😂😂😂

اخه خستم حوصله کار ندارم:|

شاید تا یک ساعت دیگه شروع کنم:|

کتاب دارم برای خوندن ولی حسش نیست😐

چقدر زیاد مزخرف😣

چقدر بد:|

تکلیفم باخودمم مشخص نیست امتحانا بود نقشه برای تابستون الان ک تابستون رسید:(

البته میدونم تا اخر ماه رمضونه اینه بعدش هم سفر داریم هم کلیییی کلاس هم درس و اووووف حتی از دوران مدرسه هم بدتر سرم شلوغ میشه ...تازه باید تست هم بزنم😕 چقدر دیگه شلوغ پلوغ😮😕

وااای نوشتن خیییلی خوبه 😅

xrf ...
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر

میگن باهرکسی دوست بشی شکل وفرم اون رومیگیری!!!


فکرشوبکن اگه باخدادوست بشی""


چه زیباشکلی میگیری



xrf ...
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر
و اینک پایان مدرسه😎
دیروز صب رفتیم تا شب ...تهران بودیم ...از بس رفته بودم اینور اونور پاهام داشت می ترکیییید ولی خب چون به خاطر مادر بود رویی نداشتم بگم ... اومدیم خونه فقط مث جنازه ها خوابیدم ... صبح 6 بیدار شدم رفتم سراغ انشا که داستان های ضرب و المثل هارو از نت در بیارم و بعدشم  رفتم مدرسه ... پیام های دوستام رو جواب ندادم ...چون حوصله نداشتم و همشون ازم اون سه تا انشا رو میخواستن ک تو کل کلاس معلم برای منو تایید کرده بود ... تو حیاط تا یه جایی پیدا کردم و دور و بر خلوت کیفو پرت کردم زمین همین نشستم همشون مث وحشی زده ها دفترمو گرفتن:| خخخ نتونستن پیدا کنن بعد اخر مجبور شدم خلاصه وار براشون توضیح بدم😬
امتحان عالی ... 
دو روز پیش بعد امتحان جغرافیا نازی مثل همیشه اومد مدرسمون و من با یک زنگ ب مادر رفتم خونشون کلییییی خوووب بود ...از هر در از همه حرف زدیم:)) تا 4 اونجا بودم بعد برادر اومد دنبالم ...خیلی خواب داشتم چون تا صب داشتم جغرافی میخوندم 6خوابیدم تا 1و نیم شب:| 
بیدار شدم میگم مامان من افطار کردم؟!!!!!
یهو همه زدن زیر خنده:| 
ینی هنگ بودم ساعت و زمان و هیچی باهم جور نبود انگاری:)) مادر گفت به زور شاید 10 بار بیشتر بیدارت کردم باز خوابیدی و این در حالی بود ک من چیزی یادم نبود:| رفته بودن خونه مادربزرگ اومده بودن من نفهمیده  بودم:| گز بستنی یعنی من عشقه این بستنیممم خورده بودن :| واسه من هنوز تو فریزره
دیشب شب قدر بود نشده بود تو عمرم یه بار این شب رو بخوابم ... ولی دیشب شد ..خیلی ناراحتم ولی خب نمیشد
برای سحر مادر هر چقدر صدا زد گفتم نمیخورم میگفت اخه فردا گشنت میشه...احساس کردم بغض کرده گفت همش به خاطر منه انقدر خسته شدی نه درست رو خوندی نه میای سحر بخوری ... منم یه لحظه نشستم با داد و بیداد میگم راه نیااااا راه نیااا داشت میومد اتاقم ...به خاطر امپول هایی ک زدیم ب زانوش یه هفته استراحت مطلق داره ... بعد نشست میگم کی بدونه سحری مرده ک من بمیرم چندین بار بدون سحر  گرفتم ... گریم گرفته بود ب خاطر اینکه تقصیر خودش مینداخت کج خلقی و لجبازی و بی اعصابی من رو ...
نقشه کشیدم برای بستنی های تو فریزر😶😶
خدا چقدر ازم ناراحته فقط خودش میدونه ...فکر نکنم بدتر از من بنده ای داشته باشه 
هی هر روز بدتر از دیروز ...
دیگه حوصله تایپ ندارم.همین..
xrf ...
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۸ ۰ نظر

دیروز خوابیدم  حدودای 2 اینا تا5 :| افطار همیشه اولین چیزی ک میخورم شیر و خرماست امروز خییلی تشنه بودم دیشبش هم سحری نخورده بودم یک هندوانه ی خشکل و کوچولو خوردم و بعد شیر و بعد اشتهائه کور شد خنگ:| بعدش زیر کولر گرفتم خوابیدم اونم با دو تا پتو^_^  خییییلی خوب بود :)) من چون سرما بزنه بهم سریع خوابم میبره روزایی ک امتحان دارم و دارم درس میخونم تو خونه کسی اجازه نداره کولر روشن کنه که مبادا خونه کمی خنک بشه واگرنه بیهوش میشم:| دمای اتاقمم به حدیه که فکر کنم در حد اپز شدن ادمیش میره ولی مجبورم چون باید بتونم بخونم:)) 

خوابیدم خانواده مثل اینکه کلی فعالیت داشتن و من نفهمیده بودم ...کم کم دیگه داشتم بیدار میشدم بوی سالاد و اینا میومد و با فکر اینکه مادر برای افطار داره چیزی درست میکنه و تو دلم گفتم چقدر اینا نامردن سحر خوردن منو بیدار نکردن واقعا که و اینا بعد تو این فکر بودم که بیچاره شدم الان دیگه باید 4 یا 5 ظار باشه و من جغرافیا نخوندم هنوز:)) بیدار شدم دیدم بعلههههه ساعت 2و نیمه شبه:)) ولی چنان این خواب بخم چسبیدددد وااااای خییییلی خوب بود پدر گفت اگه الان کولر رو خاموش نمیکردم تا دو روز میخوابیدیا:)) وای خیییلی خوب بود و بیدار شدم دیدم اخجون ورمم هم خوابیده و پاهام ب حالت عادی دراومده:)) 

بنده بعد فیلم نفس بیهوش شدم تااا اونموقع😍 وای خدا خیلی خوب بود😍😍😎😄😄😄

تازه سحری هم خوردم:))

الان خووووبم و اون حال زودگذر از من رفته بیرون ^_^

خدارو شکر

خواب خیییلی خوبه ولی تا همونقدر ک خوبه زیادیش هم ادمو بیچاره میکنه😴😧

اخجون فقط تا چهارشنبه😏😎

بعدش خلاصم:))

امروز به مادر گفتم ... گفتم ک من تو عمرم تا حالا نشده که بگم کسی رو نمیبخشم ولی این دوست تو رو (معلم زیستمون) رو نمیبخشم خیلی زیاد در حقم نامردی کرد و باعث شد یکم از زیست دوری کنم و نمره ها و صحیح کردن های متفاوتش برای من هم بماند واقعا غیر قابل بخشیدنه ...انگار من با بقیه جدام...اخه زور داره دوستت کلمه ب کلمه و به و مثل تو باشه اون1نمره کامل تو 25صدم بگیری:| 

ولی خب سر نماز به خدا گفتم خدایا ببخشید دروغ گفتم میبخشمش شاید اون هدف صلاحی نسبت ب من داره ک من نمیدونم یه وقت حرفمو باور نکنی اصلا حرف دلم نبود :(

بعد مدت ها تونستم بدون ترس و عجله دعاهای بعد نماز صبح رو بخونم و چه لذتی داره واقعا ...

یکی از بهترین لذت های زندگیم نگاه کردن به آسمون اونم تو شبه...یعنی واااااقعا دوست دارمااا...خیلی وقت بود ندیده بودم انشب یه کوچولو دیدم...یکی از بهترین لحظه های دید تو آسمون اینه که وقتی هوا تازه میخواد روشن بشه اگه واستی و نگاه کنی میبینی یه طرفت سیاهه و یه طرفت یکم روشن و با وجود ستاره ها خیییلی قشنگه طلوع خورشید خیلی دوسش دارم😍

امروزم اتفاقی داشتم رد میشدم و هوس کردم نگاه کنم در بهار خواب باز بود ولی خب فقط پرده رو زدم کنار ک یه کوچولو نگاه کنم و با ستاره ی خشکلی روبه رو شدم و به مادر گفتم بیا یه دقه نگاش کن چقد خشکله میگه اره هر روز میبینمش تازه بهش سلامم میکنم ...ای جااان خیلی خوبه:))


اینم از ستاره جان البته عکسش خوب نشد خیلی درخشنده و پر نوره و من دوسش دارم

شاید خنده دار باشه ولی خب وقتی تو شب به آسمون نگاه کنم انگار یه دنیای دیگه ایه و من دارم نگاهش میکنم کاملا توشون غرق میشم و تمام کار هاشون حرکت دارن گاهی نور هایی میبینم گاهی شکل و گاهی ووووو خیلییییی خوبن گاهی احساس میکنم نور یکی نارنجیه یکی سبزه یکی آبی و یکی صورتی ...احساس میکنم باهم بازی میکنن ...باهاشون حرف میزنم ...در رابطه با جایگاهشون نسبت ب ماه داستان عاشقانه تصور میکنم واااای شاید یکم تخیلی باشه ولی اگه خوب نگاه کنید واقعیته فوق و العاده بی کران و زیباست نمیشه توصیف کرد فقط اینکه اسمون تو شب یه دنیای دیگست که خیلی قشنگه پر از حس های مختلف و شکل های مختلف من که عاشقشونم❤

گاهی نگاه کنیدشون برای آرامش خیلی خوبن:)

گاهی خدا رو اون بالا ها حس میکنم که خیلی نزدیکه گاهی ابری میشه و انگاری که واقعا غمگینه گاهی آفتابیه انگار پور از شوره و هیجان و ذوقه و گاهی خیلی دلگیره ...

روزش یه دنیاس شبش دنیای دیگه 

هر کدوم از اون یکی زیبا تر و قشنگ تر 

#من_عاشق_آسمونم


xrf ...
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۳۶ ۰ نظر

دیروز از7صب شروع کردم خوندن...تا11...پدر منو برد از شانس گند ماشین نمیدونم  این جوش و موشش بهم خورده بود😑 نزدیک یک ساعت معطل شدیم تا مکانیک و اینا ..

بعدش اومدم خونه یه چیز خوردم :( 

حالم جدا خیلی بده.....انقدر کل بدنم باد کرده حالم داره بهم میخوره...به خاطر شب بیداری ها و نشستن زیاد سر صندلی بدنم ورم میکنه

یکم خوندم ...چشام باز نمیشد ار دقیقه بدتر میشدم یکم خوابیدم بدتر شدم ...پا درد شدید ک بازم بر میگرده به نشستن رو صندلی :| ... تا7شب معطل شدم و اصا خیلی بد بودم نمیدونم چم بود چشام باز نمیموند ... خوندم ولی چه خوندنی 3فصل موند از 7 فصل:( 

تا صب بیدار بودم ... سر امتحان  دقیقا سوالای دو فصل رو کامل مطمئنم درست نوشتم ولی خب گند زدم ب طرز وحشتناک ... شیمی هم معلم گفت کل بچه ها بد نوشتن یکی نیست بگه با اون سوالای گندش ...

دیروز مادر گفت تا چ حد رسوندی بی مهابا زدم زیر گریه و ..

امروز اومدم میگه چطور دادی میگم ممکنه بیفتم:| خندید گفت شوخی میکنی

اره خودمم باورم نمیشه برای من که محاله ... محاله محال:(( یهو گفتم شوخی دارم مگه خسته شدم اصا نمیخوام درس بخونم الان 700هزار تا شرکت کننده زمان ما به ی میلیونم میرسه حالا بیای 1در یک میلیون پزشکی قبول بشی شاااید شغل دار بشی بخونم که چی بشه اینهمه .... زده بودم سیم اخر ...گفتم کاش حداقل میرفتم هنر یه چی یاد میگرفتم وقتی انجام میدادم عشق میکردم ن اینکه عذاب اینجوری ... حالم بهم میخوره از همه چیز ...اینهمه بخون که چی بشه ...اصا خوش به حال خاله که رفت ..زود رفت و خلاص شد ...بعد خیلی اروم ..چرا من نمیرم پس ..:(

واقعا دارم خودمو فحش میدم من که طبق ازمون هایی ک ازمون گرفتن اول تجربی دراومد...علاقه ی شدیدم به پزشکی ... لذت درس برام...خوب بودن درسم....چی شد همه با هم پریده

یه دوست عزیزی برام پیام گذاشته که اهنگ شاد و خرید و ... اخه میشه دوست جان؟؟؟ تو این شرایط!!! اگر خوندی دوست جان من اهنگ شاد تو گوشی و رمم که اهنگام توشن ندارم ...شایدم یکی دوتا ولی هیچ وقت گوششون نمیدم ....من انرژی منی نمیدم به خودم دوست جان ...من ادم پر انرژی و شادی ام ولی خب شرایط زندگیم هر روز داره بدتر میشه ... هر چقدرم خواستم به رو خودم نیارم و بگم خوبه همه چی درست میشه...داره بدتر میشن احمقا خب :(

تقصییر هیچ کسی جز خودمم نیست... ولی خب با این حرف اومدم درست کنم ولی دیدم همشونم با من نیست....

کاش انقدر جرئت داشتم ک میرفتم ...

دوتا دیگه امتحان مونده  .........................

دارم اهنگ خودت بگو میثم ابراهیمی گوش میدم ...ذره ای ارامشه ...

امروز حتی سر نماز صبح از خدا خواستم ولی نشد ...

کاش بریم ... امروز یه دوست قدیمی رو جلو مدرسه دیدم که ازش متنفرم ...یعنی  منفورترینه اهههه واسه چی اومد بهم سلام داد ک مجبور شم جواب بدم ... چه روزه نحسی بود ....

کاش حداقل میرفتم یه قدمی میزدم ولی کجا؟؟؟

کاش میتونستم رها کنم هرچی که هست رو ... 

از اینکه چند روزه تو این فکرم که چرا اومدم تجربی متنفرمممم... درسته و قبول دارم خیلی تنوع طلبم ولی این یکیو نه ... عاشقش بودم ولی خب خسته شدم

خواستن و جور نبودن شرایط خییییلی بده ....تا سر حده مررگ

نوشتن هم ارومم نمیکنه ...

اقای مهربانی ها هم که قهره باهام ...میدونم...سه سال شده که نرفتم پیشش...

دلم گریه میخواد بلکه اروم شم ولی گریمم نمیاد:| 

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره:|

دوست دارم با یکی حرف بزنم رفتم پیش رفیق صمیمی ولی حرفم نیومد...

تازگی جدید اضاف کردم به اخلاقای گندم وسطای حرف با دوستام خاموش میکنم:| 

خیلی شدید بی حوصله شدم... خودمم از خودم خسته شدم

دلم سفر میخواد شاید واسه روحیه خوب باشه ولی بعد میگم سفر برم ک چی ... حتی دوست ندارم سفر هم برم ...

 خیلی بده واقعا حال یکی رو بپرسی تو جواب بگه چیکار داری... نمیدونم چی بگم واقعا 

بهترین سفر برای من اینه یه چیزی داشتم باهاش میرفتم مریخ :| چند روزی میشستم بدون اینکه به چیزی فکر کنم و یکم ارامش بعد بری رو ماه زمین رو نگاه کنی و از وقتی که یادته تا الانت رو مرور کنی فکر کنی ببینی کجا مشکل بود ... برگردی ...اروم باشی ..اروم ...

دارم افسرده میشم:(

چه پست مزخرفی شد...باید انداختش تو آشغالا ...لعنتی .

امیدوارم بخوابم و یادم بره ...دوباره...مثل همیشه 

بازم فراموش کنم

ببینم با این فراموش کردنای بی موردم میخوام به کجا برسم

فاطمه خانم گند زدی گند ...

واقعا چیزی هم مونده واسه درست کردنش؟!

ای خدا هرچی گفتم کنار خداییش بیا و جور کن بریم...

خدا دیگه نمیتونم واقعا ...تحمل برام واقعا سخته

کاش 5سال پیش میخواست منو با خودش بره باهاش میرفتم ...کاش بعد 5 سال برنمیگشت و حاضر نشم حتی ببینمش...چون فراموشش کردم ... لابد دوباره از ایران میره...خب بره:|

بازم فراموش میکنم...

میخوابممم و بیدار میشم و دیگه چیزی یادم نیست

و 

دوباره همه چیز رو فراموش میکنم 

و دوباره

بیخود

بی جهت

بی هدف

با هدف های الکی

ادامه میدم ...

دوباره فراموش میکنم و ادامه میدم ...

چه سخت است باورکردن مزه ی تلخ شکلاتی که با نام شیرین ان را خریده ای 

چی نوشتم:| خب راست میگم دیگه ...سخنی از بزرگان:|

+ افسردگی که گرفتم ...خود درگیری مزمن هم پیدا کردم:| بقیش هم خدا رحم کنه:))

مراقب خودتون و خوبیاتون باشید 

داشته هاتون رو دوست داشته باشید

قدر لحظه هاتون رو بدونید  ... رفتن خبر نمیکنه ...مثل خواهری من ک یهو بی خداحافظی رفت

مراقب مهربونیاتون باشید ...مراقب یک سری قضاوت های خودتون و دیگران باشید

گاهی فراموش کنید ...ببخشید...بگذرید ...گریه کنید...

ولی زیاد بخندین

زیاد دوست داشته باشین

خدارو زیاد شکر کنید برای هر داده اش ... راضی باشید به رضاش برای هر حکمی که داد

کنار بیایید ... 

گاهی اگه از فکر زیاد سر درد گرفتید چشماتونو محکم فشار بدید و بگید عیب نداره و یواش یواش و اوروم همشون رو کنار بزنید و اروم بگید خدایا شکر 

و در اخر مثل نباشید هیچوقت البته دوراز جونتون

یه احمق به تمام معنا هستم✋ یه ادمی که خیلی احنقم همین

پند و اندز هم میکنم:|

واقعا امتحانا فجیح بهم فشار اورده:))

دیگه خسته شدم فعلا همین:|:))


xrf ...
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۵ ۰ نظر

خب من هنوز شروع نکردم ب خوندن و دوستام تقریبا نصف بیشتره کااب رو خوندن:(

چه وضعیه اصا حسش نیست 

خیلی شدید دوست دارم بزنم زیر گریه

خب یعنی چی واقعا چرا اینجوریم ... اصا دیگه ظرفیت درسم کامل کامل شده هیچ جوره نمیشه تحمل کرد که بشینم و درس بخونم خبببببب

اه

نمیشه دیگه نرم؟؟؟ مامانم میکشتم ...تنهام و خودمو با هرچیزی مشغول میکنم الا درس

خب نمیخوامممم ... از بس دوستام اس دادن ک بخون و فلان گوشیمم خاموش کردم:|

فردا پدر میخواد قبل اذان منو از ببره یه شهری 24 کیلومتر اونور تر و برگردونه که بتونم روزم رو بخورم و مث ادم بشینم بخونم هر کار کردن روزه ام رو نخوردم:(

فردا میخواد اینکارو کنه که مسافر حساب بشم و عذاب وجدان هم نداشته باشم ...

دیگه حالم از هرچی درسه بهم میخوره

ماه رمضونمم خراب کرد ... امسال نتوستم یکم قران بخونم:(

من نمیدونم چرا این شکلی ام اخه ...اخرا کم میارم.... چرا زیست رو ننداختن اول ... الان ریاضی بود خدایی تا 20روز هم بگن پشت هم میخونم چون حل کردنیه

ولی این نمیشه اصااااا

برم شاید بتونم یکم بخونم خییییلی عقم

xrf ...
۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲ ۰ نظر

ماه رمضون  اخه با زیست؟؟؟ یجوریه حور در نمیاد اخهههه:))


xrf ...
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
xrf ...
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۲

وای وای وای جیبیییغ منو با اینهمه خوشبختی محاله محاله خدااااا جونمممممم هزار مرتبه شکرررردت😚😚😚😍😍😍

عاشقتم خدا جون مرررررسی😚😚😚😚

ینی من فیزیک رو فکر میکردم 15 یا 14 اینا بشم و از اونجایی که ادم هر چی فکر میکنه از اون پایین تر میشه تو فکر شهریور بودم😂😂😅😅😅

واااای امروز معلمم نمره هارو گذاشت گروه 18 شدم ....واااای خداااا من و فیزیک و این نمره عالییهههه 😅😅😅😅

خدا جونم شکرت🙏

حالا اینا کنار فکر پیشه شیمیه😅 ماشالا تخصصی هارو زدم ترکوندم یکی پس از دیگری خراب کردم:)) بدبختی اینه این دوتا درس گروه داشتن نمره هارو فهمیدیم ولی خب شیمی و زیست ندارنننننن ×_×

شنبه زیست دارم😱😱😵😱😨

خدایا خودت کمک کن

عربی تقریبا نخونده رفتم سر امتحان ولی خب بد نبود فکر نمیکردم تا این حد سخت بده😕

ولی بیخیال

تازه دیروز خانواده کلللی باهام دعوا کردن😭😭 هعی میگن همش خوابی درس نمیخونی البته یکم راست میگن سر و تهمو بزنی خوابم:|  ولی خب خدایی درسمو که دیگه میخونم خب نباید دعوام کنن دیگه... حالا انقد دعوام کردن تا دم اذان خواب بودم😂😅😅😅 بعدش ولی خب تا الان بیدارم😣

زیست بخونم ایشالا اینم خوب بشم... ای خدا فقط خداییش شیمی رو نیفتم دیگه😅

شکرت بار الهی

xrf ...
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۲ ۰ نظر

چرا روز های اخر درس خوندن انقدر بد میشه ...یعنی دیگه ظرفیت درس من پر شده واقعا ...باید تابستونم شروع بشه اقا اهههه:|

متنفرم از اون دانش آموزایی که کتاب رو شخم میزنن در حدی که یه دستگاه قوی کشاورزی نمیتونه زمین رو شخم بزنه بعد میان تو گروه میگن بیخیال نخونیم حرف از نمره نزنید اخرش اینه تک ماده میکنیم فلان خدا میدونه ک دوس دارم بکشمشوووووون😬 حال بهم زنا اههه

تابستون بیاد فقط بخوابم تا یک مااااه وای خدا چه حالی میده:))

امسال ب معنای واقعی قدر تابستون رو دونستم

من خسته شدمممم خیلی سخته خدایی هم روزه باشی هم درس بخونی اونم از نوع خردادی بعد بری امتحان بدی:((

ب کی باید شکایت کنم واقعا نمیدونم 😭😭

عمه جان دو روز پیش ازم کتاب خواست یادم رفت ببرم براش:|  امروز ببرم بدمش

امتحان شیمی رو گند زدم رفت معلم اخرین جلسه برگشته میگه اصا شما سوالایی ک ازتون امتحان گرفتم رو حل کنید میتونید امتحان رو بیست بشید حتی:| 

حالا رفتیم سر امتحان سوالا در حد چی سخت حالا نه اینکه هیچکدومشو تا حالا تو امتحاناش نمونش رو نداده بود بلکه تو جزوه هم تاحالا برامون اینطور نگفته بود :| همه بچه ها فحشش میدادن:| واقعا ک مزخرف بود سوالا ... میتونست سوالای بهتر بده و مسئله داده بود 2تا ...قشنگ دوتاشم در حد تستای خفن بود در صورتی ک خودش در رابطه با اون مسائل و موضوع در حد معمولی با ما کار کرده بود ینی سر امتحان یه لحظه گریم گرفت سوالا رو دیدم هول شدم همه چی از ذهنم پرید تا اینکه یواش یواش نوشتم تا یادم اومد اصا ی وضعی بودا ...نامرد 

فردا عربی داریم ...دیگه ندارم تا شنبه که زیسته...معلم گفت 60 تا سوال دراورده:|

ادم بیکاریه کلا:))

فصل یک زیست نیم نمره بارم داره که تصمیم دارم نخونمش چون جوابش معلومه یا میشه سلول یا زیست بوم و از این مزخرفات فصل دوش گوارشه دیگه گوارش رو همه میدونن پر از نکتس فکر کن یه فصل شاگل 4 گفتار بخونی اونم در حد چی نکته دار خودش که کلی صفحه از اونور جزوه از اکنور احتمالا درسنامه ی خیلی سبز:((😭

ما کلا خیلی سبز کار میکنیم سوالای امتحان میان ترمشم تستای خیلی سبز رو میداد همیشه:| ولی من معمولا نمیخونم فقط قلب رو ازش خوندم چون نکته هاش اصا تو کتاب نیست تو کتاب نصف صفحه گفته خیلی سبز فکر کنم4صفحه ایناست:| 

بهش میگیم کتاب کافیه یا خیلی سبز هم باید بخونیم یه جوری جواب داد نتیجش این بود بدبختا تا سبز نخونید بیشتر سوالا رو نمیتونید جواب بدید :| من همچنان قصد دارم فقط قلب رو ازش بخونم😑 

ای خدا این 4تا امتحانم تموم بشه من خلاص بشم ... از بابت کارنامه خیالم راحته چون اجازه ندارن بهم جیزی بگن پون قراره الکی مثلا شرایطم رو درک کنن😂😅😅

ولی خب این جز محالات هست ک والدین تا دو سه روز شدید رگبار بهم تیکه نندازن بعدشم تو طول تابستون راحتم بزارن:)) ولی خب من بیخیال تر از این حرفام😎😎

خدا ب دادم برسه موقع کارنامه یعنی امسال مدرسه ای من بااااید تو تاریخ ثبت بشه خدایی..

عربی چی میگه این وسط😕😐

دیشب از یجا رد شدم مغازه ای بود که توش کلی تفنگ اب پاش داشت😍 وای خدای من از تفنگ من خیلی بزرگ تررر بودم ینی از اینا که حتما باید بزاری رو دوشت تا بتونی حمل کنی ب مادر اگه میگفتم قیمت کنه دعوام نیکردن میگفت اخه مگه پسر بچه شدی:| تصمیم گرفتم برم قیمت کنم اگه پولم میرسه بخرمش😍😍😍😍😍😍

کمی پول دارم که کسی از وجودشون خبر نداره باید از همونا مایه بزارم😅

وای خیلی خوب بودن😇

بعضی وقتا از تههه دل میگم کاش من تو قدیم ندیما بودم که درس زیاد ارزشی نداشت و دغدغه های مردم تفریحاتشون بود و معاشرتشون با مردم😴 مثل این قدیم های کره ای ها هست ... خیلی خوبه😍 کاش اونموقع ها بودم:|.

حسابی امتحانا و روزه بهم فشار اورده😅😅😅

xrf ...
۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۴۸ ۰ نظر

کی از چیزای خیلی خوبی که بهم ارامش میده نوشتنه واقعا که خوبه و ارومم میکنه ... و بزرگترین لذته برام ...

چند شب پیش رفتیم خونه مادربزرگم عمه جان ها اصرار داشتند که برام اسپند دود کنند ینی انقد حال میده اونم برا یکی مث منه اعتماد ب سقف :)) خیلی خوب بود و چه خوبه که عمه هایی داشته باشی ک برات ذوق کنن و فکر والدینشون و استراحتشون رو نکنن و با اصرار 12 شب پاشن برات اسپند دود کنن😍 خیلی در این مورد حال میکنم خدایی:))😂

امتحان ریاضی 19 بعدش دینی که فکر کنم 20 بعدش فیزیک که فکر کنم بدجور گند زدم :)) بعدش زبان که فکر کنم بالا 18 اینا بشم و بعدشم که فارسی که فکر کنم بالای 19 بشم و خدا رحم کنه شیمی رو که شنبس تو طول سال اصلا نخوندم ...البته هیچ یک از درسا رو درست حسابی نخوندم ... خیلی خوبه که منه معتاده بازی ساب وی دارم تو فصل امتحانا رکورد های وحشتناک میزنم😅 مثلا اخریش 18325 بود:| سر این بازی با پسرخاله جان سرو کله داریم اوشون دقل باز با اسکیت و کلید میره 10هزار تا بعد من بدون اونا واسه رو کم کنی 18 هزار تا میرم😕 خلیم بخدا ...ب قول داداشم ملت میرن تو ثبت اختراع هاشون رکورد میزنن این دوتا بیکار علاف تو بازی رکورد میزنن😆😂😅

ولی خب در کل خوبه اگر عصبانی باشم معمولا بازیش میکنم خوبه اروم میکنه و فراموش میکنم ...

واااای لحظه شماری میکنم امتحانای گند دماغ تموم بشن😝

گنجشک ها میخونن 😍

امروز یه سوووتی دادم تو اینستا در حد لالیگااااا ینی گند زدما😂😂😂

امروز بچه های اکیپ بعد کلی زمان که همدیگه رو ندیده بودیم اومده بودن پیشم... ینیا بعد امتحان اومدم بیرون یکی یکی مث می...مون میپریدن روم کلی بغل و اینا بعدشم که مسیر دوتاشون باهام یکیه باهم اومدیم اخ چقد خوب بووود ...تو راهم یه سوتی دادم:| یارو از قصد با موتور جلوم تورموز زد منم یهو عصبانی شدم یه اههه تقریبا بلندی گفتم جالب اینه دوست جان هم تقریبا با من و یک صدم ثانیه بعد من اینکار رو کرد  واقعا کار رو اعصابی بود:| مر...که

وای نامردا 3تاشون پیش همن من و مینایی جدا افتاریم😩

خیلی بده که ادم کاری که دست خودش نیست رو انجام بده مثل دوست داشتن کسی ...

اینکه این کار بد باشه شاید مورد پسند اون فرد فرد نباشه یا خدا دوست نداشته باشه یا ممکنه خانواده مشکل اساسی داشته باشن یا خود طرف باهات مشکل داشته باشه...

خودتم ناراحت بشی ولی خب این همون کاریه که دست خودت نیست

ماه رمضان رو خیییلی دوست دارم خیییلی...

خخخ من 24ام امتحان اخرمه...پدر جان رو اذیت میکنم میگم من ساعت 12امتحانم تمومه ان شاءلله برای ساعت 2 راه بیفتیم فرداش اونجاییم(مشهد) نیت ده روزه هم بکنیم حله دقیقا ده روز اخر اونماییم و عید هم اونجاییم ولی خببببب میدونی چیه شتر بیند در خواب پنبه اانه😅😅

ولی خب میگن که قراره بعد ماه رمضان مسافرتی خفن مارو دعوت کنم ببینم چ میکنند والدین هعی خدا از دست این دوتا😥

وای خیر سرم برنامه ریختم نه پاشم شیمی بخونم شوخی شوخی یکم ساعت و نیم گذشت😑

شیمی و زیست تخصصی ها مونده این دوتا رو خوب بدم ب امید خدا حله😭

ینی دوست دارم بعد امتحانم رو که دادم اول برم یه جایی خلوت از پارکی چیزی و بعد بدون اینکه در نظر بگیرم کثیف میشم و اینا بشینم رو زمین و مثل چی گریه کنم ...بعدش منو ببرن یه شهر بازی خفن بازی های وحشتناک سوار شم و از ته دل جیغ بزنم بلکه این عقده جیغ هایی که سر اماحان وقتی سوالارو میدیدم و میخواستم رو معلم ها بزنم رو خالی کنم و بعدشم بیام خونه برم تو اتاقم درو قفل کنم تا دو سه روز فقط بخوابممممم....ینی شبا اصا نخوابیدمااا الان کل امتحانامو فقط ظهرا خوابیدم احساس میکنم چشام رنگش تیره شده ینی از بی خوابی گاهی اوقات ورم میکنم طوری که کفشی ک برام ی مقدار گشاد بود ب زور میره پام:|

ایشالا واسه سال بعد میخونم تا از این دردسرا خلاص باشم

الهی به امید تو😍😙

اهان اینو یادم رفت جدیدا مد شده میگن فلان جیز کیی بووودی ...خیلی دوسش دارم

مثلا نمککک کییی بودییی وای خیلی خوووبه دوس دارم اینو😆😂😂


لین چند وقت امتحانا خیلی بهم فشار اورده کم چل بودم الان دیگه کلا خل شدم رفده:|

نظریه ی دوستان بود ولی خب خودمم تازگی بهش پی بردم😐

+ عنوان چی شد:))

این پست برای امروز ساعت5:45 دقیقه هست

xrf ...
۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۷ ۰ نظر

فقط یکم خستم همین ...


+ البته یکم که نه رسما جنازمممممم

امتحانا تموم بشه یه نفس عمیییییق😅

+ یاد اهنگ شهاب مظفری افتادم اهنگه عکس قدیمی اونجاش که میگه 

چشات اصلا منو ندید هر دفعه برگشتی تو بدتر زدی...نه اینکه تمومه کارم فقط یکم خستم همین 

اصا انگاری اینو خونده برا من و امتحانام😅 داغونم کردنا داغون😂

xrf ...
۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر