غرقم تو سریال^ـ^

چند روزه نیست ... خیلی دلم براش تنگ شده خب الان یک ماهی هست ک میرفت ولی برمیگشت دوباره ... رفت امد میکرد الان  نزدیک دو هفته است ... نیست کلا 

منم بعد امتحانا میرم تهران پیشش ... بدبختی نمیتونم بهش پیام درست حسابی بدم گوشی همش دست شاگرداشه اونا جواب میدن:/

هر وقت زنگ بزنم همونه ... اونم فقط شبا نزدیک سحر میشه بهش زنگ زد بچم تو قرنطینه است:))

منم ک غرق تو سریالا هستم وسط خرداد:)) بفهمه میکشتم ... شب و روزام حسابی بهم خرده

حسابی اماده ام برای تابستون^ـ^

فقط یکم روزه میگیرم درس خوندن سخته ... از اونجایی ک معدل امسال تاثیر نداره منم کلا بیخیالش شدم ...

خوشحالم از اوضاع الانم^ـ^:))

خیلی حال میده ... 

۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۹ ۰ نظر
xrf ...

این لحظه رو برای همه دعا میکنم

شاید یکی از بهترین لحظه ها برای همه وقتی باشه که همه چیز تموم شده و همه تو صف هستیم تا یکی یکی جواب تمام کارامونو بدیم ...
لحظه ی قشنگ جاییه که وقتی نوبت تو میرسه ... وقتی زانو میزنی ...
همشون منتظرن ... وقتی ببیننت یه لبخند بزنن و یه پلک آروم بگن آروم برو
چقدر خوب میشه  این لحظه برای همه باشه
این لحظه رو برای همه دعا میکنم

+ماه رمضانتون ...ماه مهربانی...ماه مهمانیتون تو سفره ی خدا مبارک:)
التماس دعا
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۸ ۰ نظر
xrf ...

از به دنیا اومدنم تا الان خلاصه وار:))

امروز یکم تغییر و تحول تو وبلاگم ایجاد کردم  پس از مدت ها:))

داشتم (درباره ی من رو مینوشتم) درمورد بدنیا اومدنم نوشتم دلم خواست بنویسم که چیجور بوده ...

من که شش ماه از به وجود اومدنم بود ک میگذشت همه ی دکتر ها به اتفاق این نظر رو به مادر پدرم میدن که این بچه باید باید بمیره

نمیدونم چرا...چی دیدن و چیشده ک این حرفا رو زدن 

یکسری گفته بودن ممکنه عقب مونده باشه ... حتی مادرم رو به زور بستری میکنن که باید بچه رو بندازی واگرن خودتم میمیری

مادرم ک بستری میشه پدر میره برای مادرلباس بیاره وقتی میاد میبینه ک مادر غرق در اشکه... و کلی پدر رو تحدید میکنه و اینا که هر جور شده منو باید ببری و نزاری این اتفاق بیفته ...

والدین گرامی از همونجا من رو نذر امام حسین (ع) میکنن و پدر با هزار جور دلشوره مادر رو میبره خونه

و مثل اینکه مادرم روی من ویارش خیلی زیاد بوده و نه ماه رو کلا خوابیده و شنیده شده گاهی از شدت خون هم بالا میاورده ... و خدای منو ببخش ک بخاطرم انقدر سختی کشیده:(

خلاصه وقت بدنیا امدن بنده میشه ... مادر میگه دکتر اول قبول نمیکرد ک بیاد ... مثل اینکه دکتر همش استرس داشته و اینا ...

مادر ک بیهوش میشه بعد از هوش اومدن پرستار ها میان و براش میگن که:

دکتر با کلی تاخیر با اینکه اونجا بوده میاد سر عمل  (همون دکتری ک اصرار داشت بنده را قتل عام کنن) 

پرستارا گفتن ک  دکتر دال (که خیلی سابقه کاری زیادی داشته و سنش زیاد بوده) تا به حال این صحنه اتفاق نیوفتاده تو عملش و اولین بار بوده اینکارو انجام میده 

حالا اون کار این بوده که وقتی منو از شکم مادر در میاره و بعد از ورود من ب این دنیا اولین آغوشی ک من رو در بر گرفته خوده دکتره بوده ... گفتن بچه رو(من) بغل میکنه و گریه میکنه و زیر لب یچیزایی بهش میکفته و متاسفانه کسی نشنیده و چندین بار هم من رو بوس کرده:))

خیلی دلم میخواست که کاش ما اونموقع خاطراتمون رو یادمون میموند و میدونستم بهم چی گفته و چرا گریه کرده و بوسم کرده ...

بنده بدنیا اومدم سالم و حتی با ضریب هوشی بالا منتها تنها ایرادم این بوده ک لب شکری بودم:)

تازه کلی هم تپل بودم:))

لب شکری هم دلیلش استرس دوران بارداری بوده ... مادرم خودش رو مقصر میدونه و میبینم هر وقت ک درمورد لبم حرف میزنم چطور بغض میکنه و ناراحت میشه... باهاش حرف میزنم میگم اخه چه ربطی به تو داشته ... ولی خب مرغش یه پا داره ...

همون زمان مادرم نمیزاره لب ها رو خودشون بدوزن و چون مثل اینکه لب ها قلوه ای بوده دکترا اکثر قبول نمیکردن و گفتن ک سخت میشه ماهیچه هاش رو تنظیم کرد و اون موقع خب دکتر زیبایی خیلی خیلی کمتر از الان بوده  اما مادر مقدار زیادی مثل اینکه خیلی زیاد بوده هزینه میکنه پیش بهترین دکتری تو تهران عمل زیبایی انجام میده ... تا همین سه سال پیش دوباره عمل دیگه ای انجام شد و هنوز کمی باد داره ... فکر کنم بار دیگر هم نیاز داشته باشه ولی انقدری سخته ک حد نداره:)

البته خداروشکر که فقط یک طرفه ... البته الان اصلا مشخص نیست یعنی کسی ندونه متوجهش نمیشه ولی خب کمی یک طرف لبم انگار باد داره 

بعد از دوسال و نیم که بنده یه بچه ی خیلی زبون دار و پر حرفی بودم و همچنین در حال حفظ جز سی ام قران بودم مادر من رو میبره پیش دکتر دال و میگه اینم همون بچه ایه ک میگفتی (...)(همونایی ک گفته بود) الان این بچه کوچک ترین حافظه و مثل اینکه دکتره بازم چشماش پر میشه کلی منو بغل میکنه و اینا ... هنوز ک هنوزه نمیدونم چرا!!!!

دوست دارم یه بار هم شده قبل مرگش ببینمش و بپرسم ک جریان از چه قراری بوده!!

و این میشه که والدین بنده از همون سال تا به الان شب اربعین در خانه مراسم دارن و نذری میدن ...

و من دنیا اومدنم رو سالم بودنم رو مدیون امام حسینم ... و البته خدا

هرچند ک همین بچه ک تو سن ۶ سالگی نماز خوند و از هفت هشت سالگی به زور روزه هاش رو گرفت و هرچی والدینش اصرار کردن ک بعد از سن تکلیف بگیره قبول نکرد ... انقدر آسمونی بود این بچه ک دیدن داشت ... همینطور ادامه داد ... در 10 سالگی در گیر اتفاقاتی شد ک به سیاست ربط داشت ... در11 سالگی مادرش سخت مریض شد و اون عهده ی اینکه کارای مادرش رو بکنه رو باز به زور قبول کرده بود و هر بار پدر کارگری میگرفت با مخالفت های شدید دختر اون رو دیگه نمیاوردن ... تو 12 سالگی مادر بهتر بود و دختر تو اوج درس هایش ... بهترین بود ... از هر لحاظ..هر لحاظی ک فکرش رو بکنی ... همه دوسش داشتن خیلی زیاد ... دائما در مسابقات و المپیاد ها به سر میبرد :)) تا 13سالگی ... پدر و مادر باید به سفری طولانی میرفتن ... سفر حج ک 35 روز بود ... دختری ک تا حالا از خانوادش دور نشده بود حالا مجبور بود انقدر مدت زیاد تنها باشه البته برادرش هم بود و قرار بود مادر بزرگ در این مدت پیششون باشه ... اما سخت بود خیلی زیااااد... تو این چند وقت ضربه ی زیادی خورد ... همون روزا پاش به فضای مجازی خاک بر سر باز و تو سایت احمقی به نام اپارات عضو شد ک ای کاش میمرد و نمیشد ... بد شد ... بده بد ... و ب بد شدن ادامه داد تا همین سال 96 که حدودا چهار پنج سال شد... این چهار پنج سال بد ک شد هیچ بدترین روز های زندگی اش براش رقم خورد ... مادر بد بود حالش ...اما خداروشکر در 15 سالگیش مادر خوب شد ... یه خاله داشت که 16سال عمرش همیشه پیشش بود ...تو سن 16 سالگی اونو برای همیشه از دست داد و این ... چی بگم ... هر چی از اتفاقای بد این چند سال بگم کم گفتم ... یکی از دیگری بدتر ...

الان که 17سالمه و تا چند وقت دیگه میشم18 دارم دوباره شروع میکنم ... میخوام که خوب باشم ... میخوام اون فاطمه ای که تو بچگی بودم رو دوباره بدستش بیارم ... از خدا خواستم و میدونم دست رد ب سینم نمیزنه ... تو زندگیم خیلی تحول ها ایجاد کردم و حتی تو وبلاگم^ـ- 

امیدوارم ک از این به بعد عمرم رو حتی اگر کوتاه باشه یا بلند فرقی نمیکنه حتی اگه خیلی کوتاه ... میخوام خوب باشم ...

خدایا شکرت:)

۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۶ ۰ نظر
xrf ...

سفر اصفهان تا سفر امروز

سفر خیلی خوب بود مخصوصا اینکه از شانس ما نه بلیط قطار اون روز بود نه هواپیما ... مجبور شدیم تا اونجا با اتوبوس بریم:)) سفر با اتوبوس خیلی حال داد:))

چون همایش داشت نمیتونستیم جایی بریم ولی بهم گفت مگه میشه تا اینجا اوردمت نبرم که جایی رو ببینی ...برای همین فقط تونست دو جا ببره ... اما خب همونشم خیلی بود با اون وقتی که ما داشتیم 

اولش پل خواجو یا همون سی و سه پل وقتی که دیدم  عین کویر خشک شده یه لحظه بغضم گرفت واقعا نمیدونم مردم خود اصفهان چقدر ناراحتن برای این ... خیلی غم داشت 

کلی عکس گرفتیم باهم و مسخره بازی دراوردیم  اونجا:)) بعد رفتیم برای همایش چون یکم باید زودتر میرسیدیم 

بچه ها نیومده بودن ...رفتیم بستنی زدیم و یکم خنک شدیم یکم قدم زدیم راهی ک میرفتیم پر از درخت توت بود ...بنده دلم خواست و دو سه تایی زدیم بر بدن:D بعدیه کارگاه دیدیم ک ظرف های مسی و برنج رو روشون طرح میزدن و  رفتیم یه نگاهی انداختیم و بعد یه امام زاده بود رفتیم تا دم درش و قرار شد بعد همایشش بیاییم اونجا نزدیک بود ... رفتیم  و بچه ها تقریبا اکثرشون اومده بودن  خیلی خوب بود بهش از ته دل افتخار کردم ... تا برنامه هاشونو بده با شاگرداش کلی خندیدم جوری ک لپ هام درد گرفته بود:)) قبلش نمیدونستن من نسبتی دارم باهاش فکر کردن منم شاگردشم و  به  خاطر اینکه زیاد باهاش راحت بودم همه بد نگام میکردن:)) ولی خب بعدش ک فهمیدن کلی گفتیم و خندیدیم خیلی بچه های خوب و بانمکی بودن ایشالا که همشون موفق بشت:)بعد ک تموم ششد بلیط رزرو کردیم ۴ونیم وقت داشتیم  ولی گفت مگه میشه ادم تا اینجا بیاد و مسجد جامع رو نره و هیچی تا اونجا حدودا یک ساعت طول کشید  و اونجا یک ساعتی چرخیدیم و همه جاش رو دیدیم و البته بارون هم میومد و چقد حال داد اون قدم زدنا کیف کردم واقعا عکسامون خیلی خوب شد اونجا... و بعد دیگه دوتایی کلی خسته بودیم ... رفتیم و  و برگشت  این فقط کلیات سفرمون بود کوتاه بود اما عالی بود ...  جزئیاتش خیلی قشنگ بود  ولی خب اگه بخوام بنویسم خیلی میشه اینگه برگشتمون چقدر باحال بود ... حرفای بچه ها ... و مسخره بازیامون ... کلی میشه و اینا رو میبرم گوشه ای از ذهنم و برای همیشه ثبتش میکنم ...


امروز هم قرار بود یا والدین برم  شهر های شمالی و یا دوباره باهاش برم تهران ... اما خب هیچکدومو نرفتم یعنی خیییییییییلی دوست داشتم برم ولی خب درس داشتم:/

تنهام ... بارون شدی میومد رفتم تو حیاط زیرش وایستادم ... کاملا خیس شده بودم ولی خیلی خوب بود ... خیلی قشنگ بود اولین بار بود که انقد از بارون کیف کردم حالا سرما هم خورده ام شدید بعد رفتم زیر بارون:/

یه سریالی دان کرده بودم کره ای ... عاقا خییییییییییییییییلی بد تموم شد ... من کلا ادمی ام ک برای فیلم و اینا گریه نمیکنم  یعنی فیلمایی بودن که همه داشتن گریه میکردن و من پوکر بودم براش ... ولی دیشب جوری بود قسمتای اخرش ک من های های گریه میکردم:)) بعد یهو وسط گریه ام میخندیدم و به خودم میگفتم برا چی گریه میکنی اخه فیلمه ...باورم نمیشد ک برا فیلم دارم گریه کینم:/

اخرش اصا معلومم نشد چیشد تا ۵ونیم صب بیدار بودم ک ببینم به خوشی میشه بعد ک اینطور شد یعنی دلم میخواست برم تک تک دست اندر کاران اون فیلمو بکشم با این فیلم ساختنشون یعنی چی اخه مسخره ها هااااا خیلی بد بود اخرش خیییییلی بعد مشخص هم نشد چیشد خیلی گنگ بود انقدر حرصی بودم نزدیک بود پاشم پیاده تا کره برم:)) هنوزم هنگم:/ هیییییییییییی خیلی گریه کردم براش:(

همیشه فکر میکردم تنهایی خوبه ... ولی فهمیدم که ازش میترسم ... مخصوصا اینکه رعد و برق میزنه ... رعد و برق بزنه همه خونه باشن من گریه میکنم الان که جای خود دارد:/

البته اینم بگم تنهایی هم خوبه هم بد ... به موقعش خوبه و به موقعی هم بد ... درست مثل شلوغی ...

امروز زیر بارون از زیبایی نعمتش کلی تشکر کردم واقعا ک زیبا بود ... و البته کلی هم دعا کردم و اروم شدم

خدایا شکرت

۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۵۴ ۰ نظر
xrf ...

این روزام پر از متفاوت بودنه ....

اتفاقای جدید و پر ازمتفاوت بودن هست

شاید یه روز که سرم خلوت شد بیام و بنویسمشون ...

همه ی خاطراتم از یادم رفتن ... هیچی یادم نمیمونه

جوری به فراموشیپناه بردم که گاهی الانمم یادم نیست ...

راضی ام ...

اما شاید از این به بعد رو به خاظر بسپارم ... شاید ...

برایهمین اگه وقت داشتم میام خلاصه وار ثبتشون  میکنم ...

۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۲۶ ۰ نظر
xrf ...

اصفهان برای اولین بار ^ـ^

امشب باهاش میرم اصفهان^ـ^

خییییییییییییلی خوشحالمممممم

قبول کرد اون شاگرده همکلاسیمو بزاره کنار

از تابستون خودمم میشم شاگردش

خدایا شکررررررت^ـ^

برای اولین باره که دارم میرم اصفهان ...


۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۲ ۰ نظر
xrf ...

بدبختی اینه ک بهترین مشاور پیشت باشه و دنبال مشاور باشی...

امروز همایش داشت ... دانش آموزای زیادی برای دیدنش میخواستن بیان و چه بسا حرفاش...

تو اینکه تو راهی که رفته قدر شده شکی نیست و تحسین برانگیزه ... بهش افتخار میکنم 

اما داره در حقم نامردی میکنه ... تنها خواسته ام اینه که ایکس که از دانش آموزاش هست رو کنسل کنه ... چون همکلاسیمه و اتفاقا خیلی هم ازش بدم میاد ...

هیچ کسی نمیدونه که اون نزدیک ترین نسبت رو با من داره چون ازم قول گرفته

الانم که رفته تهران برای همایش انگیزشی اولین بار دانش اموزاش میخوان ببیننش ... امروز امتحان زیست داشتم ولی به خاطر جشن مدرسه قرار بود هر زنگ تنها40دقیقه باشه ... منم مطمئن بودم دبیر امتحانشو نمیگیره ... اصرار کردم به مادرم که منم همراهش برم ...ولی گفت نه درست ... گفتم فلانه گفت درست گفتم بهمانه گفت درست ...

الان تنها چیزی که ازش متنفرم دانش آموز بودنمه .... واقعا غیر قابل تحمله برام 

پنجشنه  تعطیله ... قراره بره اصفهان ... اینو شاید برم ...

منم امروز لج کردم هرکار کرد پا نشدم برم مدرسه و تا ۱۱ خوابیدم ... خسته شدم از اینکه گیر یکسری معلم عقده ای افتادم ... مثلا معلم فیزیکمون دیروز برای اولین بار بود لبخند زد ... ما همه مبهوت بودیم که چجوریه این داره لبخند میزنه ... خب مثلا ک چی!!!

زیستمون میاد سوالایی درمیاره که طراح کنکور رو میزاره تو جیبش...

شیمی میاد از سوالای کنکور سالای قبل میده که خداروشکر این یکیو همه جوره از پسش بر میام 

نمیدونم واقعا ... زور داره برام اینکه تست که میزنم تو درسای تخصصی درصدم از 55پایین تر نیومده یعنی کم ترینش55بوده ... بعد اونوقت سره امتحاناتم حول میشم ...استرس میگیرم ... از معلماش متنفرم که باعثش شدن ... پس چرا معلم شیمی اخلاقش خوبه سره امتحاناتش اینطور نیستم !!!

خب تقصییر معلما بوده ک اینطور شدم واگر ن من قبلا اصلا استرسی نبودم ...

دارم تمرین میکنم خوابمو به حداقل برسونم ... خیلی میخوابم ...

یه خانمی بود مشاور خیلی خوبیه... تصمیم گرفتم برم پیش اون ... خیلی راضیم ازش... اما فهمید که دارم با یکی از بهترین مشاور ها زندگی میکنم ولی شاگردش نمیشم ... گیر داده شاگردش بشم و دیگه پیش (اون خانم)نرم ... بهم میگه جنابH (اقای مشاور) خیلی خوب تر و بروز تره و از فرصت استفاده کن ... منم بهش گفتم که برای اینکه یکی از دانش اموزاشو نمیزاره کنار و اون هم کلاسیه منه ک ازش بدم میاد و منم باهاش لج کردم و ازش برنامه نگرفتم ... بهم توصیه کرده که برم پیش H نمیدونم

شاید پنجشنبه که رفتم باهاش اصفهان تو راه مخش رو بزنم و شرط بازرم که اولین آزمون برای تابستون اگه ترازم ب7000اومد اون دختر دروغگو رو رد کنه و دیگه بهش برنامه نده ... مطمئنم قبول میکنه ...

مادر گفته بعد امتحانات و ماه رمضان قراره یک مسافرت یک هفته ای بریم که شامل شهر های شمالی و مشهد هست ... بعدشم من بشینم بخونم برا کنکور ...

بنظر خوب میاد

خیلی حرصم میگیره دختره نمیدونه که H همیشه خدا کنار منه تو چشام نگاه میکنه میگه من نمیخونم دیگه با فلانی کار نمیکنم و فلان .... ای خدا ...روزی ک بفهمه چشاش دیدنیه :))

ولی فعلا قول دادم سکوت اختیار کنم 

بدبختی اینه ک بهترین مشاور پیشت باشه و دنبال مشاور باشی... و به قول مامان چراغ به پای خودش سو نمیده:))

ولی من کاری میکنم که سو بده:)

دوسش دارم ولی داره اذیتم میکنه این بشررررررررررررررررر امیدوارم تو اصفهان بتونم مخشو بزنم:))

خدایا همه ی مارو به راه راست هدایت کن :D

بارالهی شکرت

۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۶ ۰ نظر
xrf ...

درک نمیکنم اوضاع رو ...

اتفاقایی که داره میفته رو اصلا نمیت نمیتونم درک کنم 

کم طاقتم خیلی زیاااد

خوب شده بودم  ولی دوباره جدیدا استرسم بالا گرفته انقدر استرس میگیرم که نفسم سخت میاد بالا و اذیت میشم ... این شدت استرس نمیدونم از کجا اومد ...

درک اوضاع احوالم یکم زیاد سخت شده 

گاهی دوست دارم به همه چی پایان بدم 

اینکه راضی شد بره و بدون من این خودش یکی از چیزاییه ک جای شکر باقی داره ...

‌یه خواسته ی ساده داشتم که هیچوقت بهش نرسیدم تا الان ...مهم نیست ...همینجور ادامه میدم ...

اینکه بعضی از آدما چقدر میتونن وقیح باشن ... یکی میاد فریاد میزنه از دروغ متنفره و تو چشات نگاه میکنه و دروغی  رو بهت تحویل میده ک تو راستشو میدونی ...

یکی تو ظاهر کلی قربون صدقه میره ...


وای وای وای دارم دیوونه میشم...فکر و خیالات بشدت داره اذیتم میکنه... نمیزاره لخوابم... چند شبه بیدارم و دارم دیوونه میشم

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

کاش تمومش کنم... نمیدونم میخواد چی بشه ... هیچی نمیدونم

از همه بدتر بعد دو سال نتونستم یه دوست ثابت برا خودم پیدا کنم بدون شک میگم عیب از خودم نیست ... مشکل از اوناست 

حتی اگه مدتی باهاش صمیمی بشم کوچکترین خط قرمزی ازش ببینم کلا میزارمش کنار ...

نمیدونم شاید نمیتونم یکی مثل خودم پیدا کنم 

واقعا آدما خیلی غیر قابل تحمل ان ...خودمم یکی از اونا

 فردا ...هیچی نمیدونم

۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۱۲ ۰ نظر
xrf ...

به امید اون روزکه ...

 گاهی لازمه آدم برای خودش بنویسه...
میخوام برای خودم بگم اینجا ...
شاید خیلی ها هم بخونن..شاید خیلی ها بگن خب یجا مخفی بنویس ...
ولی الان جایی جز اینجا نیست ...
گاهی لازم دارم که بنویسم
به قول خودم بدنم نوشتنش کمه که دلش میخواد ...
قید همه چی رو زدم و متمرکزم رو چند تا چیز ...
شاید درست نباشه رو یچیز متمرکز شدن ...
هرچقدر فکر میکنم اون چندتا چیز منتهی میشن به یچیز ...
منم به خاطرش قید همه چیز رو زدم ...
عوض شدم شدید ...
جوری که بعضی وقتا حتی خودم نمیتونم رفتار هایی که نشون میدم رو باور کنم ...
و این از نظرم 
عالیه
علاوه بر خودم اطرافیانمم نمیتونن باور کنن و همش با تعجب نگام میکنن 
اینو دوست دارم...
میخوام ادامش بدم
گاهی وقتا یچیز کوچیک میتونه کل زندگی ادم رو تغییر بده 
شایدم این شروعش باشه ...
از خدا هم خواستمش ...
به هر قیمتی شده و با التماس از خدا میخوام بدستش بیارم
میدونم اونم راضیه چون چیزی نیست ک نباشه ...
فقط یکم زیاد اذیت میشم ...
خیلی زیاد
...
شاید یکم آسیب ببینم ولی میپذیرم
این تغییرمو به شدت دوست دارم و از خدا ممنونم که بهم لطف کرد ...

نوشتم ... 
اما بازم اروم نیستم
میدونم... هیچ چیز نمیتونه ارومم کنه
مخصوصا از وقتی که فهمیدم برگشته ایران ...یکم استرس دارم چون میترسم
ازش میترسم چون شدید به خانوادم وابسته شدم
چون میترسم بخواد باز منو ببره پیش خودش
ولی اینم میدونم که اگه نخوام هیچکار نمیکنه و در عوض اگه مسمم باشه و بخواد هر کاری از دستش برمیاد
گاهی میخوام بهش فکر نکنم ولی سخته
حتی دوست ندارم ببینمش...هرگز
کاش همونجا میموند و رو سرمایه گذاری هاش تمکز میکرد ...
در هر حال نمیزارم کاری کنه و برای هدفم سخت میجنگم...
به امید روزی ک بیام یه بار دیگه بنویسم
بنویسم ازاینکه رسیدم به هدفم
اینکهچقدر خوشحالم با داشتنش...
واینکه تونسته باشم با یارو کنار اومده باشم 
یا مثل قبل خیییلی خوب
یا اینکه بره دنبال کاراش  مثل همین چند سال ...
که امیدوارم دومی بشه چون فکر نکنم بتونم ببخشمشو باهاشمثل قبل رفتار کنم ...
ما دیگه هیچوقت نمیتونیم مثل قبل باشیم
هرچقدر هم مثل الان به تلاشش ادامه بده ...فایده نداره
کینه ای نیستم
ولی این ی مورد فرق داره

خوبم
همین
۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۳۱ ۰ نظر
xrf ...

این زمان چیست !

دلتنگم ...

دلتنگ کسی که دیگر نیست ...

اما شاید مرا از آن بالا ... از آن ور آسمان ها نگاه میکند ...

بی معرفت جانم گاه که به خوابم می آیی دنیا را به من هدیه میدهی ...

در خواب از چیزی ..زمانی سخن میگویی ...

نمیدانم چیست توضیح میدهی برایم ...

اما پس از بیداری فقط زمان در ذهنم مانده و دگر هیچ ...

دوماه و دوسال ... نمیدانم تعبیر این خواب چیست ...

این را هم به یاد دارم که از رفتن میگویی ...

شاید هم رفتن من باشد این رفتن ...

عزیز دل من ... در خواب که تو را در آغوش میگیرم آرامشی دارد که نمیتوانم توصیف کنم ...

نمیدانستم چگونه بگویم برایت ...

پس مینویسم ... شاید بخوانی ... شاید از آن بالا و از آن ور آسمان ها مرا در حال نوشتن این پیام ببینی ...

جانان نمیدانم این زمان چیست ... 

نمیدانم چیست که مدام برایم یادآوری میکنی و من وقت بیشتری میخواهم ...

نمیدانم ...

اصلا باورم نمیشود که تنها یک ماه و ده روز مانده تا یکسالگی آسمانی شدنت ...

به راستی چقدر دلتنگ عطرت هستم ...چقدر دلتنگ صدای خنده هایت !

دلم تنگ است جانان ... دقیق تر برایم بگو 

این زمانی که میگویی را ...

۱۶ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۳ ۰ نظر
xrf ...

نیست ...

از عشق هیچ چیز نمیدانم
چیزی برای آنکه بدانم نیست
چشمان مرگ بار زنی زیبا
آرام بخش زیر زبانم نیست
من تازه عاشقت شده ام اما
از هرچه بر تو رفته خبر دارم
با من بگو که در نسخ خطیت
خطی برای آنکه بخوانم نیست
من کل آسمان تو را گشتم
دیریست کفتران به تو مشغولند
ای کاش نامه ای به تو اما حیف
طوقی پیر نامه رسانم نیست
میخواستم سفر کنمو یک شب
دیدم سبک شده چمدان یعنی
با چشم های خیس خودم دیدم
جز خنده ی تو در چمدانم نیست


باید که اعتراف کنم انگار
ای آینه دروغ نمیگفتی
موهای پیر و خسته ی ن دیگر
دلتنگ دست های جوانم نیست
ای کاش دست های تو را تنها
ای کاش دست های تو را اینجا
ای کاش دست های تو را اما
پایان جمله ام به توانم نیست


+ چقدر این بشر خوبه اخه ...

اهنگاشو خیلی دوست دارم خوبه ...

۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر
xrf ...

غم انگیز ترین انشا ی یک دختر ...

یکی از همکلاسی هام پارسال پدرش رو از دست داد

برای همیشه

زنگ انشا بود

موضوع آزاد

درمورد پدر و دختر نوشته بود 

خط اول بغض کرد

خط دوم اشکاش جاری شد

خط بعدی حتی دیگه نفسش بالا نمیومد ...

معلم انشا رو ازش گرفت ازش خواست بشینه

خوده معلم باقیش رو خوند ...

کل کلاس همراهش گریه کردند 

شاید غم انگیز ترین لحظه بود


سخت ترش اینه که پدرش رو کشتن 

اونم به صورت وحشتناک ...

بعد مدت ها دلم برای یکی سوخت



+ مشاور و برنامه ریز درسیم عجیب ادم هاپوییه ... خواسته این هفته که کل درسا خداروشکر امتحانه نمره بیست باشن همشون:|

به کجا چنین شتابان اخوی؟!

+ یعنی نهایتشه که بیای با استاد کنکوری زیست دوآتیشه ی استقلالیت کل کل راه بندازی

ینی تو پی وی تلگرام  اونقدر که باهاش کل کل تیم میکنم ازش سوال نمیپرسم:|

خوبیش اینه کم بیاره جواب نمیده:))

۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر
xrf ...

تنکس بیان

 وااااای بیان عاشقتم:)) خیییلی خوب شده بخش نظدات واقعا مرسییییی دست مریزاد ✋

من خیلی مشکل داشتم که وقتی کامنت میدم برا کسی دوباره پیداش کنم:| 

وای عالی شدههههه مرسی

۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۷ ۰ نظر
xrf ...

عمق فاجعه

عمق فاجعه یعنی

چیزایی رو به کسی یاداوری و توصیه کنی

براش نکته بگی

در حالی که خودت 

جونت درمیاد 

همونارو عملی کنی

باید بهش یاداوری کنی که نباید براش مهم باشی در حالی که ...

خودم کردم که ...

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر
xrf ...

مهربون شده!

زیادی مهربون شده ... نمیتونم تحمل کنم

رفتاراش عجیبه

آدمی که با همه گند اخلاقه بعد یهو ...

نمیدونم 

اصلا کاراسو درک نمیکنم



اهنگ اخه تو کی بودی میثم ابراهیمی خییییلی خووووبه^_^

زانیار کنسرت گذاشته ... ردیف سوم صندلی رزرو شده برای من دختر عمو پسر عمو پسر عمه برادر و دختر عمه ...شش نفریم 

ولی فکر کنم میخواد اذیتم کنه نزاره همراهشون برم ...

میدونه اگه لج کنم خیلی آدم بدی میشم ولی همیشه کاری میکنه که لج کنم:|

واقعا دارم اذیت میشم ... انگار همه دست به دست دادن آدم حساسی مثل من رو اذیت کنن ...البته اینم قبول دارم که خودمم زیادی حساسم ولی خب دیگه خب انگار همه از اذیت کردنم لذت میبرن ...

یارو مشاور تحصلیه همه به گند اخلاقیش میشناسنش به سخت گیریا و بد اخلاقی

بعد من میرم مشاوره پیشش اذیتم میکنه بعدشم میخنده:| 

یعنی جلسه ی قبل انقدر اذیتم کرد میخواستم پاشم بزنمش:| 

منو با اسم(خانم کلاس) صدا میزنه:| واااای رو اعصابه 

همه ی معلما ...خانواده...دوستا...همه و همه 

اذدیتم میکنن 

دلم میخواد جمعه برم ...

هوا خیلی خوبه ...شهریور هواش خیلی خوبه

امروز تولدش بود...کلی امروز بهم درس زندگی داد ...

امروز لطف کردم لای کتابام رو باز نکردم

یک روز که گزارشاتم 100 بگیره روزه بعد درس تعطیل همچین ادم بیشعوریم یعنی:|

امشب دوباره سره یه قضیه باهم بحثمون شد منم فردا نمیرم ملاقات مادرش ...

اصرار داره گوشی برام بگیره... ولی نمیزارم حداقل تا کنکور:)) 

با اینکه منتظرم مهر هرچه زودتر برسه ولی ترس عجیبی هم ازش دارم ...

واقعا فهمیدن یک سری اتفاقاتی که داره میفته ادم رو دیوونه میکنه ...خیلی بده 

۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۴ ۰ نظر
xrf ...

سرمای زمستون یچیز دیگست:))

مظلوم ترین آدمهاى دنیا...

 آنهایى هستندکه...

 تمامِ حرف هایشان را می گذارند

بعد از آنکه به خواب رفتى 

برایت می نویسند...!


#سامی


هنوز که هنوزه همچنان عاشق سرما هستم:|

مشاقم که هرچه زودتر برسه انقدر منتظر و مشتاق 

که گاهی سرما و سوز فصل زمستون و پاییز رو تصو میکنم و به جون میخرم

اینکه تو هوای خنک نفس بکشی

بعد

هااااااا کنی

حرکت نفسی که از اندرونت میاد بیرون رو ببینی

سردت بشه دستاتو محکم عقب و جلو کنی و سعی کنی با ها کردن گرمش کنی

به دو نفره ها نگاه کنی و خوشت نیاد

لباسای زمستونی و گرم

وای که عاشقشونم یعنی

دستکش و شال

و صد البته آبریزش بینی:))

 و مدرسه 

و اینکه به خاطر خنگ بازی های خودت و برادرت مجبور بشی تو سیلی که تا زانوهاته

از مدرسه تا خونه رو بیای:))

هوا سرد باشه گه گداری چندتا دونه برف بیاد و هیچکی تو حیاط مدرسه نباشه

و تنها بری روی نمیکت بشینی زل بزنی به یه جا و با هزاران چیز فکر کنی

اینکه هوا تمیزه خیلیییی تمیز و خوب

مخصوصا وقتی ابریه و برف میخواد بیاد

من شدیدا عاشق برفم

بوی خوبی داره!

اینکه سر اب های یخ زده سر بخوری و بیفتی و ابروت بره کف پات:))

اینکه یهو داری پیاده میای خونه یهو بارون میاد اونم سرد سرد

همهو همه و همه ی اینا بهترین حس های دنیا برای منه ...

حالمو خوب میکنه

ارومم میکنه

شادم میکنه

با اینکه تلخ ترین اتفاق زندگیم تو زمستون بود 

با اینکه وقتی داشتن زیر خروار خاک میزاشتنش بارون بود

با اینکه اون روزا از سرما داشتم جون میدادم ولی دل نمیکندم از با اون بودن 

ولی باز دوسش دارم

من خیلی بی معرفتم قبول دارم

واقعا اینو قبول دارم

یعنی دیگه همه جوره بهم اثبات شده تلخه بده ولی دست خودم نیست ...

این روزا خیلیا بهم گفتن ولی برام زیاد مهم نیست

هوا کم کم شبا و صبا خنکه ...

یکی از بهتریناشم گرمای بخاری ماشین و بخار کردن شیشه و روی بخار چرت و پرت نوشتنه:))

گوشی کل تابستون رو حالت پرواز بود 

چقدر حال میده:))

فقط استفاده ی تلگرام و اینستا ازش میکردم :)) و هنوزم همونه تاااااا97:))

ادما خیلی بدن

خیلی دارن با نگاه ها و حرفاشون اذیت میشم

بسی بسیار فراوان و عجییییییب

و فقط اون بالاییه که باعث شده صبور باشم

مرسی که خواسته ی همیشگیم رو بهم میده و صبر رو تو دامانم گذاشته و میتونم تحملشون کنم

#دلم عجیب قدم زدن تو هوای سرد و سوز دار زمستون رو میخواد ...

بارالهی شکرت ...

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۳ ۰ نظر
xrf ...

معلم درس زندگی من

+داری اذیتم میکنی

-میخواستی بیشتر تلاش کنی

+ هر وقت به من میرسه میشه حق و الناس برای مردم نه!

- اون فرق داره حق کسی ضایع نمیشه

+ اتفاقا اون بدتره اون بیشتر داره حق کسب ضایع میشه منتها حق و الناس فقط برای منه:|

- یه چیز میگم مث همیشه تا آخرش رو خودت بگیر رو برو

+ چی!!!؟

- تا امروز خودت خوندی از این به بعد هم بخون

+خب اونجا بهتره

- سر پای خودت وایستا نزار  برای رفتن به اونجا به وسیله ی کسی بری ... سر پاهای خودت وایستا و متکی به این و اون نباش و محتاج کسی نباش بزار از الان یاد بگیری 

+ باشه ...


گفتم باشه ولی با حسرت گفتم ... همیشه بهترین معلم برای درس زندگی بوده برام ... عاشقشم که حتی برای هر چیزی با یه بهنونه ای بهم درس میده هر چند که اینبار یکم سخت بود ...

قول میدم بهت قبول بشم ...

#بهترینم

۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۷ ۰ نظر
xrf ...

حق والناس!

1000تا سرباز جابجا کردن حق و الناس نیست

یک نفر رو از یه مدرسه بره مدرسه ی دیگه حق و الناس میشه😐😕

چقدر من بدبختم😕

۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۰ ۰ نظر
xrf ...

کلاس (چه ربطی به متن داره😕)

واقعا به سرما خوردگی شدید و فجیح اونم تو اوج تابستون چی باید بگم؟؟؟؟؟؟

نه واقعا باید چی بگم:|

اینکه پدر سر حق و الناس زیادی حساسه و کاری که میخوام رو برام جور نمیکنه شدید رو اعصابمه خب زور داره ملت خیلی راحت همون کارو بکنن و من که خیلی خیلی خیلی راحت تر از اونا میتونم کاری که هست رو انجام بدم و پدر مخالفت میکنه و حرف از حق و الناس میزنه ولی خب به نظر من برای اینجا صدق نمیکنه😐

فردا صبح امتحان زیست سال درسی پیشه رو یا همون مهر رو دارم ...نخوندم هنوز ...

فردا نمیرم خوبه

از ساعت 8 تا 4 کلا تخصصی کلاس پشت سر هم بدون یک ربع استراحت😭

اینکه معلما به اوضاعی که داری تاییدیه بزنن و بگن اگه خوب پیش بری و خوب بخونی مثل الان پزشکی حله ...خییییلی حال میده ولی خب از طرفی خودت رو هم بشناسی که چقدر تبلی هم اونا خنثی میکنه😆 کلا اوضاعیه

من الان معلم هارو بیشتر از خانوادمو میبینم😐 شورش دراومده😂

عروسی دختر عمه هم عاولی بود👌👍

الانم بخونم زیست رو اگه خوابم اومد ک هیچ اگه نه بریم سراغ ریاضی خان😍

خدایا شکرت

۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ ۰ نظر
xrf ...

شکرت خدایا

الحمدلله همه چی اومده سره جاش تقریبا و نظم پیدا کرده

انقدری سرم شلوغه که حد نداره ینی گاهی گیج میشم

شوره کلاس رفتن رو دراوردم:|

وقتام رو یادداشت کردم که خنگ بازی در نیارم البته الان دیگه بهش عادت کردم و به ذهنم سپرده شده:))

فقط الهی که آزمون چهارم رو قبول بشم ای خداااااا

۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر
xrf ...