خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

سلام خوش اومدین

این وبلاگ در اصل برای دل نوشته و روز نوشت هستش 

گاهی هم پست های جالب


در ضمن زود قضاوت نکنید چون افراد زیادی آمدند و بدون اینکه چیزی بدانند از اصل ماجرا زود قضاوت کردند

با تشکر

xrf ...
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۴ ۹ نظر

دیروز رسما از اول تا اخر بیکار بودیم مدرسه:|

دیروز خاله ی مادر از تهران امده است تا چند روزی پیش خواهر جانش بماند واااای خیلی باحاله:))

دیشب ک اونجا بودم و امروزم ساعت 8 اولین روزم بود ک رفتم باشگاه ... برای کاراته😁

با مهسا... مهسا در حد کشوری مقام میاره و تقریبا اون ب من یاد میده 

ینی الان حسی که دارم اینه که انگار منو انداختن تو گونی و کلی با چوب زدن از بس بدن درد دارم😂 

خیلی وقت بود نرفته بودم ورزش

بعد سر راه شناسنامه جان را گرفدم

بعد برای کارت الکترونیک و ... البته اینارو خیلی وقت پیش باید میگرفتم ولی خب ب خاطر مشغلتی ک داشتیم نشد😑 

الانم باید برم کلاس😐😯

xrf ...
۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۶ ۰ نظر

امروز بسی بسیار خسته کننده بود ... دوشنبه هامون خیلی سنگینه ...

زنگ نگارش وقتی تموم کردم یهو همه دست زدن و گفتن عالی بود و فلان در حالی که قبلش استرس داشتم بچه ها آخرش نگن قشنگ نبود ...

ولی بر خلاف فکرم همه بعدش دست زدن و گفتن عالیه و معلم هم بهدعنوان بهترین انشا بین 4کلاسی که داره انتخاب کرد ...

زبان جان صدام کرد همه رو جواب دادم و از شانس بدم مکالمه رو یه جاییشو تلفظشو دقیقا مثل معلم نگفتم ازم نمره کم کرد احمق:| یه سوالایی هم میپرسه ادم ترجیح میده سره زنگش امتحان بده ولی برا پرسش نره:|

بعد رفتم برای کنفرانس قسمتی از درس اخر ... و موفق بودم😥

بعد فارسی ... بعد زیست که امتحان پیشرفت رو ورقه هاش رو داد ... گند بود😊 خب من فقط رسیدم یک فصل بخونم ولی خب میدونم تقصیر خودم بوده ... یه امسال اینطور شد ولی من شکر زیادی بخورم بزارم سال بعد هم اینطور باشه و امکان نداره بزارم 😐

صبحی ب پدر گفته بودم بیاد دنبالم ... جلوی در که دیدمش انگار دنیا رو بهم دادن انقدر خسته بودم به زور تا دم در اومده بودم:| 

هر کار کردم مهسا باهامون نیومد ...

بعد از ناهار خوابیدم  تقریبا 3 شده بود خوابیدم تا هفت😴😐

نباید بزارم از هفته ی بعد نمره ای کمتر از 18 داشته باشم😧 

معلم زیست خییییلی اذیتم میکنه اصلا تحملشو ندارن😔

دلم هر روز بیش تر داره براش بی تاب و دلتنگ تر میشه و هر هفته بدتر از هفته ی قبله اوضاع دلم و روز شماری میکنم برای پنجشنبه و با خودم میگفتم کاش تنها میتونستم و نمیترسیدم و میرفتم سر خاکش ...

چه بارونه قشنگی داره میاد ... خخخ ساعت هفت هم از صدای بارون که با باد مخلوط بود بیدار شدم ... البته بعد کمی باد افتاد و الان فقط بارونه ...

خبر بد امروز این بود که فهمیدم دکتر جان *دوست صمیم بابا) که مثل عمو هست برام مریض شده ... چه بده آدم خودش پزشک بشه و درگیر بیماری باشه ... خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوسشون دارم و امیدوارم که هر چه زودتر خداوند شفاشون بده ...

امشب پدر میخواد بره پیشش خیلی دوست دارم منم برم ...

برای خودم متاسفم که اوضاع درسام این شد ... ولی واقعا زندگیم جوری شد که میخواستمم نمیشد ... واگر ن من خوب پیش رفتم ولی به مدت چند هفته فقط ...

نشد ... مگه تو اون شرایط کذایی ادم میتونست درس بخونه ... مگه معنی داشت ...

دوست دارم  برم به یه مسافرت ...

ولیدخب بعید میدونم ...

یکی از علایق شدیدم اینه که تو جنوب زندگی کنم ... مثلا بندرعباس...کیش یا قشم ...

آب و هواش و خیلی دوست دارم با اینکه گرمه خیلی ولی خب حالدخوبی داره ...

 ولی خب یادمه وقتی رفتیم من پاهام یه کوچولو هم ب دریا نخورد اصا خوف خاصی داره دریاش:)) و البته از همه مهم تر اینه که مردم خیلی خونگرمی دارن

و جای دیگه مشهده 

و جای دیگه تبریزه

لرستان هم دوست دارم

البته این دوتای اخری رو تا ب حال نرفتم ولی خب زندگی توشونو دوست دارم ...

کاش میتونستم موقت زندگی کنم مثلا گاهی تو یه شهر گاهی تو یه شهر دیگه و من چه قدر دوست دارم این رو ...


xrf ...
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر

دیشب اونقدر حالم بد شد که وقتی تنها شدم با صدای بلند گریه میکردم ... 

مدرسه خوب بود 

فیزیک هم در کمال بیخیالی نوشتم😪

چیز خاصی نیست😐

سرماخوردگیم بهتره😊

دیشب فقط دلم میخواست زنگ بزنم به یکی با همون گریه بگم من نمیتونمممممم

و قطع کنم😐 

رمان جدید شروع کردم😑

بشدت دلم میخواد وقتی نمایشگاه کتاب تهران باز شد برم😌

امروز بدون اینکه بهمون از قبل اعلام کنن وسط زنگ میگن بیایید آزمونه مسابقات علمیه😬 

ما هم پاشدیم رفتیم چند نفری تقریبا نصف کلاس بعد ریاضی داشتیم منم فقط فارسی و دینی و عربی و زیست رو زدم خیلی زود که فقط بدوام ب ریاضی برسم که عقب نمونم و خداروشکر هم خیلی کم گفته بود😥

خراکممم تو آزمونا زیسته اصا باهاش خیلی حال میکنم😍خیلی خوووبهههه😍

الانم بشینم مثل ادم شیمی و دینی بخونم😥

جلسه ی قبل معلم دینی خیلی اذیتمون کرد و بچه های بدجنس کلاس ما هم تصمیم گرفتن اذیت کنن جوری اذیت کردن خدایی تو راه خونه عذاب وجدان داشتم😂😂😂

الانم هممون منتظریم فردا چنان حال بگیره که تا عمر داریم از این غلدا نکنیم😅

ولی خب بچه ها قراره همه حسابی بخونن حالشو بگیرن😐 مریضن اصلن😐

خب کار زیاد دارم تازه شب هم باید رمان بخونم و باید زودی درسامو تموم کنم تا بهش برسم😇😍😍


+ مهسا جدیدا باهاش نسبتا صمیمی شدم و دختر خیلی خوبیه و دوسش دارم👭


xrf ...
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر

 دیروز شب رفتم دکتر...بالاخره ...دیگه از بس حالم بد بود خودم گفتم ...قبلش خیلی بهم گفتن ولی قبول نکرده بودم ..

مادر رفت دارو گرفت و اومد و گفت بزار ببینم اگه امپول داری یدفعه همینجا بزنیم و بعد بریم 

نگاه کرد گفت نههه امپول نداده ... شک کردم ...گفتم باشه و رفتیم

رسیدیم خونه دارو هامو دراوردم که ساعت هاش رو تنظیم کنم که قبل دراوردن وقتی داد ب دستم اولین چیزی که دیدم امپول بود:| 

بصورت وحشتناکی پوکر فیس شدم و ب مادر نگاه کردم ... گفت چیه  گفتم واقعا امپول ب این گندگی رو ندیدی:)) اخه خدایی خیلی دارو بود ولی خب بازم ادم میبینه دیگه:))

هیچی دیگه دوباره سپردم به خودش😐 

از صبح پا شدم خیلی گرفته ام ... عصبی و اینکه اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم ... فقط دوست داشتم دو سه روز تعطیل میبود تا یکم کارای عقب افتادمو انجام بدم و متاسفم که این دو روز تعطیلی رو نتونستم استفاده کنم ب خاطر مریض بودنم 

فیزیک قبلی امتحان کم شدم ... معلم بهم فرجه داد تا با امتحان پیشرفت تحصیلی جبران کنم که فرداست ... ولی من تا الان هیچی نخوندم و سه فصلههههه ... اصلا حوصلش رو ندارم ... راضیم تا صبح ریاضی یا زیست بخونم ولی فیزیک نه😕 

نمیدونم چکار کنم ... زدم ب بی خیالی و قصد دارم نخونده برم امتحان بدم ...

اخه حرصم میگیره سری قبل فوق و العاده آسون بود ولی خییییلی بی دقتی کرده بودم ...واااای .اهههه...........کاش اون سیب خورده تو سر نیوتون درخت میفتاد سرش تا از دست فیزیک خ..ر خلاص بودیم اهههه...

چهارشنبه یه اتفاق باحال افتاد:))

داشتم ریاضیمو پاک نویس میکردم که برادر صدام کرد ...

گفت بیا پایین 5دقیقه کارت دارم(تو دلم یا خدا لابد میخواد دعوام کنه) اخه یه چیزایی رو خونده از من که نباید  ... و فکر کنم بعد امتحانام حسابمو برسه😨 

خلاصه رفتم دیدم داره گیتار میزنه ... رفت گیتار منو اورد ...گیتار بنده جریان داررررد ...ایشون برای بنده چند ماهی هست که خریده ولی بنده قبول نکردم ... چون فعلا حالا حالا ها وقتش نیست تا این کنکور کوفتیم تموم بشه :| خلاصه گفت ببین من یه اهنگی دارم میزنم که زمینش یه ریتمه میخوام ریتمشو بزنی ببینم جور در میاد یا نه ... از اونجایی که من هیچی از گیتار و خواندن نوت سرم نمیشد ...اقا بهم یه بار گفت ببین فقط این مدی بزن با شصت یکی پایین با انگشت اشاره یکی بالا و یکی پایین بعد یه ضربه با کف دست ... اقا 10 بار زدم از بس بد میزدم خودم میخندیدم:)) استعداد کوره اصا:)) ولی خب اخرین بار خوب میزدم و صداش درست شده بود ... اخر دید نمیتونم خودش زد با گوشی ضبط کردم و همزمان با اون میزد:)) خلاصه فهمیدم که من به هرچی فکر کنم بی مشکل ولی به هیچ وجه ب رشته ی موسیقی فکر نکنم:))

و همچنان گیتار جان بنفش کنار اتاق برادر است...حتی نمیزارم تو اتاق خودم:| 

گفت میخوای تابستون اصا نرو خودم بهت یاد بدم ...دیدم اوضاع خیته گفتم نههه من حوصله ی این چیزا دارم مگه:)) ولی خب اگه دلم بخواد میدونم میتونم بزنم ولی دلم اصلا نمیخواد :| 

همچنان بنده از سرماخوردگی رنج میبرم ... احساس میکنم خیلی بدن جان ضعیف شده قبلا اینقدر ها هم سوسول نبودم کمال  همنشین در من اثر کرده:))  کلا دو حالت داره یا من سوسول شده بدنم یا ویروس ها خیلی ابر قدرت شدن منگولستانی ها

دوست دارم یچیز بشه فردا نرم اخخخخخ حال میده...جهنم و ضرر هم اگه فیزیک کمه نمرم به درککککک اه

هر کی قبول شده فیزیکش خوب نبوده که:)) میترسم تراز فیزیکم منفی بشه😂

خب دیگه بسه  واسه امروز دیگه حوصله ندارم

xrf ...
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر
حالم خیلی بده ...

xrf ...
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۲ ۰ نظر

به شدت سرما خوردم

تقریبا میشه گفت رو به موتم😷😷


خیلی بده...

و من همچنان با فیزیک جان مشکل دارم:|

xrf ...
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۹ ۰ نظر

جریان زیاد است ... ولی حس تایپ نیست ...

دیشب فوق العاده بود @_@

 من ... پسرخاله جان شیطوون ... و نرگس جان که اگه ندونی فکر میکنی پسره ...

عالی بود با این دوتا:))

بعد جریان هارو مینویسم ...

از کلاس اومدم ...بسی خسته ..کوفته

خواب دارم

ولی امتحان ریاضی هم دارم 

و مثل همیشه هیچی نخوندم:|


xrf ...
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۶ ۰ نظر

به هیچ وجه علاقه ای به خواندن درس های فارسی که مربوط به رستم

میشود را دوست ندارممممم

اصلا رغبت نمیکنم بخونمش😕😑😔


هیچی به ذهنم نمیرسه :|

امشب میخوام بخوابم که فردا زیست بخونم😥

البته فکر کنم نهایت بتونن نیم ساعت بخوابم:|

xrf ...
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۴۶ ۰ نظر
الان سره دو راهی عجیبی ام😁 
جدا نمیدونم یه یک ربع بخوابم بعد بگم برادر جان منو ببره مدرسه یا حاضر شم کم کم  پیاده برم یکم باد بخوره سرم خواب از سرم بپره😐
از الان یه لحظه دلم برای خودم سوخت واسه زمانی که از مدرسه بیام:| خسته و کوفته😥 اونش به کنار که امتحان زیست دارم سه فصل و پرسش دو درس فارسی و نوشتن سه تا انشا و امشبم که نخوابیدم و اینکه باید رسما خودمو بدبخت اعلام کنم
ینی داغون میشماااا له له😅😅😅
امروز بچه ها رو بفرستم سراغ زیست بلکه یک یا دو فصلش کنن حداقل:|
اخه چهارشنبه کل زیست امتحان پیشرفت تحصیلی داریم 
من نمیدونم والا این پیشرفت تحصیلی دیگه چه صیغه ایه معلما هم میزارن تو دفتر نمره:|
خدایا خودت امروزو بخیر کن🙆
شکرت🙏
xrf ...
۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۵۹ ۰ نظر

دیشب بعد از اینجا رفتم جلو پنجره چند بار نفس عمیق کشیدم و بعد یکم چشمامو رو هم گذاشتم و بعد فیزیک رو سر سری ی نگاه کردم ... 6خوابیدم ... 7مادربیدارم کرد 

حرفی زد که باب میلم نبود ...بهم برخورد ... باهاش قهر کردم ... رنگم عینهو گچ بود:|

هرکار کرد صبحانمو نخوردم حتی چیزایی ک برام اماده کرده بود و تو کیسه فریزر بود ازش نگرفتم نمیدونم چی بود به داداشم گفتم منو رسوند ... امتحان همه رو درست نوشتم فقط یک مسئله رو گیج بازی دراوردم بلد بودم ولی ب خاطر مکثی که کردم وقت کم اوردم و نصفه موند ...

زنگ اخر به زور چشام باز بود ...

اکمدم خونه ولی با مادر آشتی بودم ... مطمئنم اگه امتحان رو خراب میکردم حتما با کل دنیا قهر بودم:))

بعد ناهار که ساعت2و ربع شده بود خوابیدم تاااا6 مادرجان ب زور بیدارم کرد:|

الانم دارم دینی میخونم 50تا سواله ... واسه عید بوده ...

بعد اون باید دوتا انشا بنویسم ...

 نمیگم کامل خوبم ...ولی بهترم 

موقع ورود به کلاس من همیشه با لبخند به هرکی سلام میدم امروز چنان قیافم اخمو بود اولین بار بود این شکلی بودم امسال اصلا لبخند نداشتم همه بچه ها میگفتن ولی خب بعد از اینکه نشستم سر جام کم کم بهتر شدم ...

خانم برج زهرمار خخخخ

حتی وقتایی که خییلی ناراحت باشم لبخند دارم ولی خب لبخند کسل خخخ

_____________________________________

امروز کلاس ما با کلاس رو ب رویی برای یه زنگ عوض شد تو راه دختری ب اسم نیکا که کلاس ریاضی با همیم منو دید با لبخند گفتم سلام عزیزم ... گفت خیلی خوبه همیشه میخندی

یه لبخند زدمو و راهمو ادامه دادم ...

تو دلم گفتم اگه نخندم باید گریه کنم ...

فعلا همین

xrf ...
۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۴ ۰ نظر

نه اهنگی 

نه صدایی

نه سکوتی

نه خوابی

نه بیدار بودنی

نه کنار کسی بودنی

نه ...

هیچ چیز ارامم نمیکند

خدایا کاری کن 

دلم حالش بد است

روح و روانم مرده است

دیگر بدتر از اینش مکن

جانم دارد جان میدهد ...

چه تاوانیست !

تاوان بد بودنم!

باشد قبول ... میدانم

زیاد بد بودم ...

خداوندا باشد 

میکشم این تاوان را 

فقط یکم آهسته تر ..

آخر نفس کم اوردم ...

کمی آهسته تر

xrf ...
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۳ ۰ نظر

اهههه چمه امشب ... دارم دیوونه میشم از عصر تاحالا بی حوصلم ... فقط با کمی قدم زدن تو هوای ابری اروم شدم و بعدش اومدم خونه ک روز از نو و روزی از نو:| 

احساس کردم شاید بنویسم بهتر بشم ....

واااااای ....فردا فیزیک امتحانه نصفشو خوندم فقط نصفشوووو جاهای مهم مونده و من اصلا تمرکز ندارم .... کمی با یاسمین حرف زدم بهتر بود حوصلم ولی باز ....

همش یه استرس بی موردی تو جونمه هر وقت اینطوریم یه چیز میشه:|

چکار کنم واقعا نمیدونم ... همیشه در اینجور مواقع یکی رو قربانی میکنم تمام حرصم رو روش خالی میکنم و معمولا برادرم بود البته الان مدت هاست که حتی به زور میبینمش چه برسه بخوام برم ... 

میترسم دوستم باشه که روحیش هم بسیار حساسه و الان بشدت گیر داده ک مثلا ارومم کنه .... ممکنه یهو بهش بند کنم ....

البته اخلاقمو خوب میدونه 

میگه نمیشه رفتارت رو پیش بینی کرد .... کامل اخلاقم دستشه کامله کامل ....

هی نفس عمیق میکشم پاهامو دام با سرعت فراوون تکون میدم 

دوست دارم یکی باشه تا میشه حرصمو سرش خااالی کنم سرش جیغ بکشم 

اهههههههههههههههه

با ضربه هام رو کیبورد مثلا میخوام خودمو اروم کنم ...با حرف ها کلمه میسازمو و جمله و حتی نمیدونم درست و حسابی چی دادم مینویسم 

پاهام درد گرفتن از بس محکم تکونشون دادم واااای

کاش بتونم برم بدوئم ولی دیروقته ....شاید از استرسم کم بشه .... دستامم کم کم شروع کردن ب لرزیدن ....

امشب شام نخوردم اصا میل نداشتم .... وای خدا چمهههه من

کاش میتونستم فرار کنم ... از خودم ... از کارا .... رفتارای بشدت گندم .... صدای هواپیما ...اره خودشه لحظه ای ارومم کرد ... چیزی ک کافیه صداش بیاد تا کاملا اروم شم فقط تونست یه لحظه ارومم کنه ..... چکااااار کنم خداااا....

وای دارم دیوونه میشم ...انگار ک ب جنون رسیدم ... داره گریم میگیرههههه

اولین قطره جاری شد ....

مثل همیشه ک اینطور میشم ... نفسم .... ی درمیون میاد .... معدم کم کم داره شروع میکنه ... اگه بخوام قرص بخورم که تا به حال تو عمرم برای آرامش ازش استفاده نکردم  معدم درد زیادی میگیره چون نباید بخورم ... اگه سرمو بزارم روی میز و به آرامش هوایی که توسط پنجره ی باز اتاقم میاد گوش بدم ... سکوت شب ... صدای سکوت شب زیبا ترین صداست ...اروممم میکنه ولی بعید میدونم اونم ارومم کنه .... فقط دوییدن ...کاش پسر بودم ... حداقل میتونستم اینموقع برم بیرون و بدوئم ....

چمه من ... تمام تنم داره میلرزه .... من چمهههه خدا

هیچیم نیست ولی چرا ابنطوووور شدم...نوشتن هم ارومم نکرد ....

نفس عمیق نفس عمیق ... فایده ندارهههههههه

ب گل زیبای رو ب روم نگاه میکنم چ رنگ پریدست .... مطمئنم خودمم مثل اونم ....

چکار کنم واقعا ... راه فرارم چیه  .....

کاش میتونستم برای مدتیم که شوه تنها برم جایی تا بلکه هم از همه چی و هم از این فاطمه در امان باشم ... کاش بتونم ... ولی هیچوقت نمیتونم...

سوزی که از پنجره داره میاد بهش عادت دارم ولی اینبار   .... انگار ک درد اوره ولی اگه پنجره رو ببندم بدتر از این میشم چون نفسی برام نمیمونه ...

من ک اینقدر ضعیف نبودم ... درمقابل بزرگ تر از ایناشم وایستادم الان چمه پس خدا ....

اصلا تمرکز روحی فکری هیچی ندارم ....

دوساله که گاهی این حالات میاد سراغم ....لعنت ب ماه فروردین که ازش متنفرمممممممم

از روز نوزدهمش متنفرم ... از روز چهاردهم ... بیست و هشتم ... سیزدهم ... عیدش ... پونزدهم ... سی ام .... این روزا ....لعنت ب من که ....

ترجیح میدم باز فرار کنم از دنیا و از کارام ... فرار کنم و لازم خواب ....

ولی مگه خوابم میبره لعنتی ... 48ساعته که من 3 ساعت بیشتر نخوابیدم ... این چیه واقعا ...

کسی نه میدونه و  و اگه هم بخواد بدونه درک نمیکنه ....

بازم درد ...درد ...درد ...

من برام درد معنایی نداشت ..

خانم خوش خنده ...با خنده هات اومدی ب جنگ زندگی؟؟ سرنوشت؟؟؟ با همین وسیله ی جنگیت کلش خراب کردی ... کلش

امدوز میگن ولادت امام جواد هرچی بخوای بهت میده ... کسی که سال تحویل پیشش بودم یکبار دوست داشتم حرمش با صفاست اکنروز بارون میومد ... خیییلی خوب بود سرد بود سال جدید بود ولی چسبید ...لحظه ی گرفتن ضریحت و ثانیه های اول سال جدید چسبید ...اینکه بعد از باز کردن در اولین نفر تنها دوییدم و تنها بودم اومدم سمتت چسبید ... ولی الان بازم سعادت دارم ؟؟؟ معلومه نه ... ولی من میخوام ب بزرگیت تکیه کنم و ازت بخوام ... ازت میخوام که ارامش داشته باشم تا بتونم ب اونچه تو ذهنم برسم تا بزنم به روستاهای کشورم ... اونجا ارامش پیدا میشه ...برم کمگشون ...تنها بدون همراهیه کسی ...فقط من و خدا ...

دوست دارم بخوابم ولی .... معده جان داره شدت خودش رو میبره بالا اینم هر وقت نباید با من سر لج میفته ...همه که اره تو اره مهم نیست:|

پاک دیوونه شدم دارم چرند مینویسم .... 

حالم بده ...بد ...

خیلی وقته ...

دیروز که دلم براش خیلی تنگ بود و کسی نبود منو بیاره سر خاکت و نزاشتن تنها بیام اونقدر گریه کرده بودم که خوابم بروه بود ....

نمیدونم باید بهت بگم خاله یا خواهر که اخرین روزا بهم گفتی ... ولی من میگم بهترین رفیق چون از خواهر هم بهتره نه تو هردو بودی برام ... خواهرم کاش من بد نبودم و ازت میخواستم تا ب خدا بگی منم بیام پیشت ... دیگه طاقت ندارم ....

هی میگم جبران کنم هر روز بدتر میشم .... 

خواهری کاش پیشم بودی ...کاش ... دلم بدجور هواتو کرده ... اصا باورم نمیشه همش ب اشتباه و ب اتفاق اسمت رو میارم

من 5ماه هر روز و شب از درس و زندگی و همچیم همه چی زدم و پیشت بودم و همش  ....چی بگم قرار بود خوب بشی قرار بود ایام فاطمیه برای خوب شدنت نذری بدیم ... تو که خوب بودی این رفتن چی بی بی معرفتتتت ....

کاش بودی باز هر دری باهم میگفتیم ... هر روز غروب با هم بودیم ...

طاقت دوریتو ندارم بخدا خیلی سخته کاش بخونی اینارو ...

جلو مامان اینا خودمو زدم ب بیخیالی ولی دارم میسوزم ...

دلم برات یه ذره شده ... دوباره بغلت کنم ببوسمت ..

از دستم حرص میخورن میگن بیخیال شدی ... ولی مگه میشه من و بیخیالی؟؟؟ من تو زندگی ب هیچ چیزم بیخیال نیستم هیچی 

بخدا فقط یه چهره ی بیخیالی زدم ب صورتم و یه تظاهر ...

خودمم خسته شدم ...

الان اگه اینجا بودی میدیدی جزوه فیزیک خیس شده یدونه میزدی میگفتی دختره ی گیج حداقل اینو بردار ... وای دختر اخه مگه میتونم من 17ساله که هر روز پیشت بودم و ....

اهههه لعنت ب این دنیا ...

خواهری تورو ب خدا وقتی میای ب خوابم باهام حرف بزنم .... هیچی یادم نمونه فقط ...

چکار کنم! من دیگه واقعا خسته شدم ...

همه چیز از کلاس چهارم شروع شد ...

اول که ضربه ای که به خاطر سیاست خوردم ...

بعدش مریض شدن مامان ...

دوماه تنها موندنم تو خونه ...

نت ...

بد شدن حال روحیم ...

وابستگی

عمل لبم ...

ماه فروردین

دعواهام و ناسازگاری های شدید با برادر

رفتنت ب کما 

هوش اومدنت

خوب شدنت 

یهو پرواز کردنت 

دیگه بسهههه

دیگه من نمیتونم 

دی ماه لعنتی 

مهر ماه لعنتی

من دیگه خسته شدم

دلم پرواز میخواد ... باید دیگه بال دار بشم ... بالی برای پرواز کردن ... 

پرواز به سمت افق و بی کران ها ...

دلم رفتن میخواد ... 

دلم پرواز میخواد 

پروازی از جنس رفتن

چه لذت بخشه این پرواز ...


لعنتی ولی من اونقدر بدم که صد در صد  پروازم برابر با شکستن بالم و این بدتر از اون ....

ای خدا .... چمه من ...باز مثل فیلم از اون روزها یادم اومد ....

سواستفاده ی مردم ...

هر لحظه دوست دارن  تو فرصتی بتونن ازم شده ذره ای حرف بکشن ولی نتونستن

هیچ وقت ... چون راز دار هستم ... راز فردی تو دلمه که از خیلی چیزا ریز ب ریز اطلاعات داره ...

از همشون خسته شدم 

از زود بزرگ شدنم 

چند روز پیش مادر میگفت فاطمه کم بچه بازی در بیار دیگه تو بزرگ شدی 

باز هم خندیدم و با شوخی جواب دادم 

ولی من دختر کوچکی هستم که زود بزرگ شدم ...

ازدوران ابتدایی زود بود ... ولی خودم خواستم ...خدا قدرتش رو بهم داده بود 

ولی بد شدم ... خیلی بد 

حالا همه چیزو با هم ازم گرفته ... تمام قدرت هایی رو که داشتم ...

الان دیگه تحمل ندارم ...

یه ادم بد و بدو بد شدم ....

نفس بد یاری میکنه وقتی میره تو شش دوست نداره بیاد بیرون یا با لجبازی نمیره داخل ....

باید تا صبح همینطور زجر کش بکشم ...

فاطمه خانم تازه اولشه ...

خوردی نوش جونت اینم از باقیش ....

دلم واقعا فرار میخواد دلم میخواد برم غار نشین بشم:|

اینکه میدونم  نباید گوشی و اینا دور و برم باشن ولی دائم هست و این حالمو بدتر میکنه

چرا هعی داره گند میشه!!! گند و گند تر ... واقعا قصد خوب شدن نداره ...

نفسم یاری نمیکنهههه خدا ....

 زجر میکشم ... حقمه ...ولی خب گناه دارم  .. البته خدارو اذیت کردم و خیلی از ادما رو ولی خوب هم بودم بخدا بودم ...  

بیشتر از بدی هام دارم تاوان میدم ....

خدای بخدا سنگینههههه نمیتونم ....

کاش جور بشه حداقل برای مدتی دور بشم ... از این دیار ... دلم زیارت میخواد که حداقل کمی اروم شم به کم هم قانعم ... فقط یکم ارام شدن دلم میخواد چیز زیاده!!! 

اگه نبود ک ....

باید برم مادر را بیدار کنم ... نفس انگار قصد رفت و امد ندارد ...

شب بیداری را خیلی دوست دارم ولی دیگر از این هم خسته شدم. ....

همه ی انها اذیتم میکنن همه 


xrf ...
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۹ ۰ نظر
دیروز سیزدهم فروردین ماه خیلی خوب بود ...
بعد از ناهار خونه مادربزرگ رفتیم باغ عمه جان که سه ماهیه پسر عمه هامو ندیده بودم چقد دلتنگشون بودم از دور دیدمشون چنان ذوق کردم که خودم خندم گرفت رسیدیم مادر جان گفت بیا اینم پسر عمه هات هی میگی بعد رو ب اونا گفت چند روزه هعی به من میگه دلم برای ا ... و م ... تنگ شده ... اونا هم خندیدن و گفتن خب میومدید خونمون:| خب راست میگفتن:))
کلی با گفتیم و خندیدیم و یه آتیش که با بادی که بود و ما بچه ها هم تو دودش بودیم رسما خفه شدم:)) بعدش آش عمه جان و چای آتیشی وااای خیلی خوب درسته مثل سالای پیش نبود ولی همینکه پیش هم بودیم برام ارزش داشت واگرن در کل برام معنی نداره روز سیزده بدر و  اینا ... اسمشو گذاشتن روز طبیعت خیلیا میرن طبیعت رو خراب میکنن تو اون یه روز و بعد ادعا میکنن روز طبیعت رفتن به طبیعت:| از این کار بدم میاااد شدیددد
دیشب فینال خندوانه فوق والعاااادههههه بوووود بسی خندیدیم:))
و امروز صبح که به زور بیدار شدم بعد سه هفته رفتم مدرسه البته از سه هفته یکم بیشتر بهتره بگم تقریبا یک ماه:| 
زنگ اول انشا بود یهو اولین نفر منو صدا کرد×_× منم علاوه بر اینکه ننوشته بودم دفترمم نبرده بودم:)) گفتم من بعد چند نفر میام ... خداروشکر دیدم تو چک نویس قبول میکنه و در عرض چند دقیقه که باید درمورد خروس سفره هفت سین با جان بخشی:| مینوشتیم رو تو دو صفحه نوشتم و رفتم خوندم و تنها کسی که بهش ایراد نگرفت من بودم:)) احساس کردم بچه ها میخوان خفم کنن چون به همه ایراد گرفت ... خلاصه زیست هم امتحان نگرفت^_^ ولی هفته بعد علاوه بر اون یه فصلی هم ک درس داد رو میخواد امتحان بگیره:| 
بعضی آدما بسی بیشعور تشریف دارن:|.
سر زیست دقیقا وقت خواب من بود 11...رسما هیچی نفهمیدم این فصل رو اونم چی!! مبحث کلیه:(( پره نکته:|
امروز نازنین آمد پیشم😍
از امروز بشینم مثل بچه ادم درس بخونم😑😆😅
xrf ...
۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۲ ۰ نظر

دیروز خوابش رو دیدم ... از وقت رفتنش سومین خواب بود ...

رفتیم پیشش دلم نمیاد بگم سر خاکش ...اونجا اول رفتم پیش زندایی ...بغلش کردم و اونم همونطور که بغلم بود گریه میکرد منم همراهیش میکردم ... بعدش رفتم سر خاک خواهر جان ... چقدر دلم میخواست فریاد بزنم ای بی معرفتتتتت .... در دل کلی با او حرف زدم و اشک ریختم کلی سوره خواندم تا اینکه فامیل طرف شوهریش هم امدند و از انجا که اصلا از آنها خوشم نمی آید تا قبل انکه کاملا برسند رفتم سر خاک مدر بزرگ که قبر بالایی ان است و انجا نشستم و خوشبختانه مادربزرگ گفت که بروم و شیرینی را پخش کنم و اولین بار بود اینکار را انجام میدادم و رفتم و رفتم ...لحظه ای فکر کردم گم شدم ... و بالاخره برگشتم و خداروشکر رفته بودند ...وقتی میروم پیشش انگار دلم ارام میگیرد ولی خب انگار کسی قلبم را گرفته و میفشارد ... نبودنش بسی درد است ... بالاخره دل کندیم و امدیم و خونه مادربزرگ شام خوردیم و بعد خانه  ... .

در خانه ساعت یک بود مادر و برادر گرام هوس میوه کرده بودند و میخوردند و من که دوباره چند روزی است بشدت معده درد عجیبی گرفته ام نمیخوردم که مادرم ناگهان گفت دهانت را باز کن و به خیال آنکه پرتقال یا سیب میخواهد در دهانم بگذارد و از دل غافل کیوی گذاشت و تا نصفه بود که چنان خودم را کشیدم کنار و حالت چندشی گرفته بودم خودم خندم گرفت ...نگاهش کردم ..گفتم اخه چرا مامان بعد میگوید خب میخوردی دیگه دیوونه :| این که خیلی خوشمزسسس من نمیدووووونم با چه زبونی باید بگم که من کیوی نمیخوووورم:| اههه ... شده سوژه ی اذیت براشون.

هوا خیلی خوبهههه

خیلی عصبانیم چون مسافرت نرفتیم:|

امتحان زیست دارم و هیچ نخواندم:| دوست دارم فرار کنم جداااااااااا:|

حال و روزم عجیب است:|

خیر سرم میخواستم عید بترکونم از بس که بخونم:|

کاش بشه یه چیز یا یکی باشه بهم انگیزه بده برا درس ... واقعا فکر کنم برم پیش مشاور خوب باشه:| چون اینطوری احساس میکنم نظارتم کنه بهتره:((

اقا ینی جی اههه

درس خونون سخته ولی استارت اولش حالا من اون استارته رو بزنم دیگه هیچکس نمیتونه منو از درس جدا کنه:|

xrf ...
۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۷ ۰ نظر

گلی که خودم کاشتم 4 سال پیش و خیلی خشکل شده بود ... شاهد کم کم از بین رفتنش هستم ...هم ناراحتم هم بی تفاوت ... کاش از بین نره ...

پنج شنبه است ... امروز غروب وقت اینه که برم پیشش .. چقد زیاد جاش خالیه

امروز کل روز رو خواب بودم ...واااای خدایا چرا اینطور شدم ...

حالم از همه چیز بهم میخوره ...

داشتن دوستای صمیمی خوبه حداقل اینه که واسه چند ساعتی ک باهمید حالت خوبه...

 وای چرا اینطور شدم .... دارم عذاب میکشم جدا ...


xrf ...
۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۳ ۰ نظر

دلم خیلی میخواست بنویسم و تصمیم گرفتم همینکار رو هم بکنم ....

بعضی وقت ها اونقدر حرف تو ذهنم زیاد میشه که اگه ننویسم اروم نمیشم .... حتی ممکنه مریض بشم ...

امروز نهم شد و امشب رو که تا الان بیدار بودم رو ترجیح دادم اختصاص بدم به خوندن یه رمان ... شبایی که بیدارم رو دوست دارم بخونم حالا کتاب درسی یا رمان یا اینکه بنویسم و ...

نه روز گذشته و درسا همینطور مونده ... زیست احمق هم دو فصل سخت رو میخواد امتحان بگیره و هر فصل 4 گفتاره:|

زیست جان که بگی نگی فقط دارم تحملش میکنم و اشتیاق زیادم برای درسشه که وقتی سر کلاسشم تحملش میکنم ... اهههه با مادرمم دوست هستن:| و از اونجایی که بنده معده ام کمی داغونه از استرس زیاد یا عصبی شدن دردش امونمو میبره و شب قبل زیست که امتحان دارم معمولا میگیره و فکر کنم تاحالا سر زنگش5باری غیبت داشتم و چند بار هم رفتم تهران  جالبیش اینه که دوشنبه زنگ اخر  باهاش دارم و ما هم نمیدونم چرا ولی معمولا دوشنبه ها میرفتیم و این شده که ایشون بشدت به خون بنده تشنه است و معمولا هم بعضی جلسات به دلیل اینکه با بنده دعوا میکند کل زنگ رو قهر میکنم و در کلاس به هیچ وجه حرف نمیزنم و در کتاب زیست خود مشغول ب نقاشی کشیدن میکنم و حتی یکبار نیز به صورتش نگاه نمیاندازم هاهاها انقد حال میده مث بچه بازی:)) و از اونجایی بنده سر کلاس در حالت معمولی برای هر مطلبی که تو کتابه و درس میده چیزی غیر کتاب و فراتر دارم که توضیح بدم و ولی اون روز ها حرف نمیزنم فکر میکنه که درس نفهمیدم و با صدای بلند میگه مثل اینکه بعضیا نفهمیدن و یه بار دیگه توضیح میدم و همچنان محلش نمیدم و تا اینکه میگه فاطمه پاشو توضیح بده و تمام و کمال توضیح میدم و کمی فراتر و یه پشت چشمی برام نازک میکنه و میگه مبحث بعد:| کلا بشدت درگیرم باهاش ....ولی کاری که سر ورقه ی ترم اول کرد و هیچوقت فراموش نمیکنم خیلی شیک یک نمره بهم نداده بود 4 سوال بیخود بیست و پنج صدم کم کرده بود و رفتم با افرادی ک اونارو کامل نوشته بودن مقایسه کردم دقیقا عین همونا بود ... داده بود ورقه هامونو نگاه کنیم و تحویل دادیم اولین سوال رو که قبول نکرد درست کنه گذاشتم رو میز و گفتم مرسی خانم ... گفت نگا نمیکنی ! گفتم نه دیگه مرسی خدافظ و زدم بیرون :| 

خیلی بیشوووره... یه جلسه هم سه نفر غایب بودن اونارو هیچی بهشون نگفت برگشته به من گیر میده:| چنان ازش بدم میاد که .... اههههه لعنتی

کاش میشد درس رو واسه خودمون بخونیم نه مدرسه ... ادمیم که اصلا دوست ندارم ب اجبار بخونم ولی خب ... این ترم رو مجبورم بخونم دتا نمرم بره بالا و از دست این مدرسه ی کذایی راحت شم ... کارای وبلاگ مدرسه دست منه ... داشتم انجام میدادم ناظم اومده میگه وای فاطمه جان خیلی ممنون واقعا ایشالا این سه سال پای تو باشه و این کارا رو ... گفتم باشه ولی خب تو دلم گفتم حاضر کردم ... من لحظه شماری میکنم از این جا برم اونوقت ... بدبختی اینجاس که چند وقت پیش کادر دفتری همشون من رو شناختن و این بدترین بووود و به خاطر این که فهمیدن نوه خانم فلانی و دختر اقای فلانی هستم به هیچ وجه نمیتونم کوچک ترین خطایی کنم ....

تازه دارم بعد این همه مدت کم کم با معلما انس میگیرم ....واقعن تحمل اون محیط برام سخته ...یعنی زنگای تفریح همش چشمم ب در مدرسس و دوست دارم فرار کنم یعنی تا این حد بدم میاد:|

یه ساعت پیش هوا خیلی خوب بود دوست داشتم برم بدوئم ولی خب تنها این اجازه رو ندارم ... یه جورایی هم میترسم ... 

هوا خیلی خوبه مخصوصا اینکه شبا تا صبح پنجرمو باز میذارم و دم صبح یه سوزی داره هوا که ادمو سر حال میکنه ...

به بابا گفتم نمیشه تو این ماه بریم مشهد ؟ میگه الان سرده و شبا خیلی سوز داره بزا تابستون باشه که خوب استفاده کنیم :|

کسی که چه میدونه من عاشق هواییم که سوز داشته باشه ... کفیه یکم اون سرما بخوره بهم ینی  خیلی داغونم میکنه چون هم بشدت میلرزم طوری که دندونام میخوره بهم و از چشام اشک میاد ولی خب خیییییییلی دوسش دارم ...

چند روزه که بنده مسول نگه داری از دختر داییم هستم و ایشون5سالشه:| و ولی خب از منم بیشتر میدونه:| پدر بزرگش فوت کرده و واسه اینکه روحیش اسیب نبینه تو اون فضا ایشون میاد اینجا و البته تنها جاییه که میتونه بیاد ...بچه خوبیه ولی یکم پرروئه:| خودش مشغول میشه ولی بعضی وقتا یکارایی میکنه که اصا حوصلشو ندارم :| به داییم گفتم که دایی چند دست لباسشو بده من میبرمش بیرون اینا لباس داشته باشه و حمومش هم باید ببرم فکر کنم نصف لباس بچه رو خالی کرده اورده خونه ما:| امشب رفت خونشون که پیش باباش بخوابه و فکر کنم یه ساعت دیگه اینا بیاد:| اصلا نمیتونم بچه هارو تحمل کنم نهایت نیم ساعت:| البته بچه های فامیلای ما به بچه نمیخورن بیشتر به جونور های آمازونی میخورن به خصوص پسرخاله حانم یعنی بشدت شیطونن و غیر قابل تحمل:| بچه ی نوزاد هم که بوش بهم بخوره حالت تهوع میگیرم و بعدش ...

دلم خیلی میخواد برم یه جای خلوت و بی هیاهو ... و خسته شدم یکم ... از مهر به اینور فشار روحی زیادی رو تحمل کردم و واقعا وحشتناک بود ... امیدوارم تا تابستون لبم خوب بشعگه و نیاز به عمل دوم نداشته باشه البته اگه دکترم برگرده چون احتمالن اینبار دیگه بر نگرده ایران ....نمیدونم ...

ذهنم مشغول درس خوندن امسالمه که نشد بخونم واز لحاظ عیبت که ترکوندم ماشالا ...حالا بماند که چقد هم زنگای اول نرفتم:|  

اگه شرایط اونطور نمیشد شاید الان ....

قرار بود عید جبران کنم ... نشد ...اوضام جوری شده که روز رو نمیتونم تحمل کنم ...

نمیدونم خوبه یا بد ولی زود فراموش میکنم ... دوست دارم شده برای یک ماه منو بزارن تو حال خودم برم جایی که تنها باشم و یه جای اروم ... مثلا یک روستا ...

هرچی تقلا زدم حداقل عید رو منو از این شهر و استان کوفتی دور کنن نتیجه ای نداد ... مرغشون یه پا داره ...

هه دوباره ب پدر جان پیشنهاد کار فلان رو دادن ک اگه قبول کنه دیگه از این شهر نمیریم و این اوج بدبختیه منه ...

تنها راهش اینه بخونم خودم یه شهر دیگه قبول بشم و برم و ترجیحا به شعاع چند صد کیلومتر اطراف استان رو انتخاب نمیکنم ...

ادمی شدم که درک کردنم برای هر فردی بشدت سخته ... بشدت ...

کارام خیلی غیر منطقی شده خیلی ... گاهی به خودمم ضربه میخوره ...

من واقعا به یک تحول بزرگ تو زندگیم نیاز دارم یه چیز مثل رفتن از این جا ...

شهرمووون خیلی خوبه مردماش خییییلی خوبن 

ولی من باید بررررم بحث سر اینا نیست

دلم برای خاله ای که هر روز پیش هم بودیم بشدت تنگ شده ...

کاش میشد بپرسم اونجا جات ارومه ؟؟ بگم  ... نه نمیتونم یگم...من اگه بمیرم به برزخ ننیکشه خیلی شیک یه راست میفرستنم جهنم باید یکم اعمالم رو درست کنم که داغونه ...کاش زودی بشه و بعدش ... ولی خب از مرگ میترسم و خوشم نمیاد ...

بعضی وقتا تو ذهنم میاد که چرا دنیا همه چیزش شده پول !!!.

تا چند وقت پیش میگفتم یه سری چیزا رو نمیشه با پول جور کرد ولی الان میگم همه چیز این دنیا شده پولی ولی خب ...اخه چرا؟! یکی داره میتونه ولی خب برای بعضیا واقعا بی رحمیه ...

من توی دوستام کسی نمیدونست شغل بابام چیه ... به بعضیا گفته بودم بودم معلم و به بعضیا هم گفته بودم که  مغازه داریم که کفش مردونه است:)) فقط اکیپ دوست صمیمی هام میدونستن که با3تاشون الان ده ساله باهمیم و با 3 تا دیگه چهارساله و بعضیا هم پدراشون میشناختن و اینا میدونستن ... یه بار به یکی از دوستای مجازی که خیلی صمیمی بودیم لا ب لا حرفامون از دهنم پریده بوده و گفته بودم و یه بار تلفنی ک حرف میزدیم میون حرفش گفت راستی بابات چکارست گفتم معلم ... گفت معلمه و اون سری بولوف میزدی ... پدرم خب دروغ نگفتم معلم هم بوده قبلا ولی خب مگه چشه؟ انقدری ناراحت شدم ولی مثل همیشه اصلا ب روم نیاوردم و با شوخ جواب دادم و واقعا از دست خودمم ناراحت شدم ... معلمی بهترین شغله و من خیییبلی دوست دارم معلمی رو ... تازه اون شخص هم فکر کنم تو خانوادشون فرهنگی زیاد بود ولی نمیدونم اون حرف چرا ... ولی درکل خیلی ناراحت شدم ...

دلم میخواد کم کم برم بخوابم دیگه^_^ 

در عین حال که دلم خیلی یه دور همی با فامیل های طرف پدری میخواد اصلا حوصله شلوغی رو هم ندارم و خیلی بده دلم خیلی براشون تنگ شده یکی از پسر عمه هامو سه ماهه ندیدم:| قبلا هم  من درسام سبک تر بود هم اون دانشگا نمیرفت و اکثر اوقات همو میدیدیم ولی خب الان داره4ماه میشه و روز پدر نزدیکههههههه😍 همه اونجا جمعیم اخجوووون  ... امیدوارم خوش بگذره و بنده اوقاتم تلخ نباشه :| چون اگه باشه رسما با همشون مث ... رفتار میکنم:| 

واقعا دلم خیلی میخواد برم مسافرت :| مسافرت خونم کمه:))

من از آینده ی خودم خیلی میترسم ... چون ادم تنوع طلبی هستم اونم بسیااار و این بده ...

دیگه بسته بخوام فکرایی که تو سرمه رو بنویسم تا صد سال هم بیشتر طول میکشه:|

اخه مگه میشه اینارو به کی بگم که :| ...

معلم گفته خودتون رو بزارید جای خروس وسط هفت سین و انشا طنز بنویسید :| تو روحت اخه ...

اولا که ما امسال عید نداشتیم و راستی چقد خوب بود ...

و بعدشم اخه من الان طنزم میاد  براش انشا خروسی بنویسم:|

دوست دارم همشونو خفه کنممممممم:|

ولی خب درکل دیگه از دنیا و رسمش خیلی بدم میاد ... متنفرم ...خیلی دنیای بدیه ...کاش پرنده بودم ...ولی خب باز انسان ها زهرشونو ب پرنده های تو اسمان ابی هم میرسونن چرا که دارن سیاهش میکنم خیلی عصبانیم که افراد اصلا ب طبیعت اهمیت نمیدن و خیلی ها هستن که فرهنگ خیلی پایینی دارن و این چیزها خیلی اذیتم میکنه ...کاش میشد برم مریخ از دست همشون راحت باشم:|

پنجره ی اتاقمو خییییلی دوست دارم^_^😍 بچه خ بیه😅😂

خوابم میاد دگه ...

xrf ...
۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۵ ۰ نظر
بنده متاسفانه نمیتوانم میوه ی کیوی رو بخورم و حتی وقتی نگاهش میکنم یا میبینم کسی داره میخوره علاوه بر اینکه حالم بد میشه و یجوری میشم 
تمام زبونمم میزنه بیرون ...
جالبیش اینه هرجا میرم همه بهم میگن کیوی بخور ... و اصرار دارن و از بدبختب همه هم میوه ی کیوی رو برای خوردن انتخاب میکنن و من مجبورم چشمم رو از اون تصاویر وحشتناک بگیرم:))

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۵ ۰ نظر

تو این چند شب که کلا بیدار بودم امروز و شب رو خودم رو از درس معاف کردم ...

یه حسی دارم به این شکل که تو هیچی نخوندی هنوز هیچییی

و همینطور هم هست:|

xrf ...
۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۵۶ ۰ نظر

تو این چند شب که کلا بیدار بودم امروز و شب رو خودم رو از درس معاف کردم ...

یه حسی دارم به این شکل که تو هیچی نخوندی هنوز هیچییی

و همینطور هم هست:|

xrf ...
۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۵۵ ۰ نظر

دیشب کلا بیدار بودم ...

شب و روزم دوباره عوض شده ...

اینو خیلی دوست دارم ...

قشنگیش این بود که تا صبح بارون فوق و العاده ای اومد...

چه خوبه شب بیداری ...

xrf ...
۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۳ ۰ نظر