خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟


نوشته بود:« شما روان شناس هستید؟...» من با خودم فکر کردم من روانشناسِ روانِ خودم هستم. اصلا هر آدمی بهترین روانشناس خودش است. هیچ آدمی مثل خود آدم، خودش را نمی شناسد. 


هر کسی می تواند به همه دروغ بگوید، نقاب بزند به چهره، فیلم بازی کند، اما نمی تواند به خودش دروغ بگوید، خودش را گول بزند. نوشته بود:« ...من با خودم مشکل دارم...» دلم می خواست برایش بنویسم:« چون با خودت مهربان نیستی، خودت را دوست نداری...» 


دردها از جایی شروع می شود که خودمان را نمی بینیم، خودمان را فراموش می کنیم. یادمان می رود آدم باید با خودش مهربان باشد، باید خودش را دوست داشته باشد. اصلا" آدم باید گاهی خودش را بردارد، ببرد یک گوشه ایی دست بیندازد دور گردن خودش، خودش را ببوسد، با خودش آشتی کند، گذشته را فراموش کند حتی. 


هی اشتباهش را پتک نکند، نکوبد توی سر خودش، هی با پشت دست محکم نزند توی دهان خودش، مدام به خودش سرکوفت نزند که اشتباه کردی، که باختی، که باید آن یکی راه را می رفتی، آن یکی راه را انتخاب می کردی. آدمیزاد فراموشکار است، گاهی یادش می رود بشر جایزالخطاست، باید اشتباه کند، باید هزار راه برود و برگردد تا راه را پیدا کند، تا آدم شود. 


آدمیزاد کم حافظه است، یادش می رود باید با خودش مدارا کند گاهی، نباید با خودش سخت گیر باشد، هی خودش را به چالش بکشد، گیر بدهد به خودش، به دور و برش، نباید سر خودش داد بزند، خودش را بازخواست کند هی. هی انگشت کند توی چشم و چال خودش، چشم و چال گذشته اش... 


آدم اگر آدم است باید حواسش به خودش باشد، با خودش مهربان باشد. خودش را دوست داشته باشد، با خودش دوست باشد. باید گاهی پیشانی خودش را ببوسد، لُپ خودش را بکشد، بزند قد خودش، خودش را ببخشد، با خودش آشتی کند.  آدمیزاد اگر روانشناس خوبی باشد چاره ایی ندارد جرء اینکه با خودش آشتی کند.

مریم سمیع زادگان

xrf ...
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۲ ۰ نظر
گل رز:
پوشش دختران پاک:
چادری که باشی راننده تاکسی در جواب سلامت میگه سلام خانوم!😋🚖
چادری که باشی حتی جنتلمن ترین هاشم میدونن که نباید دستشونو دراز کنن و ازت بخوان که باهاشون دست بدی😎🙏🏻
چادری که باشی تنها چیزی که ازت دیده میشه سیاهی چادرته نه خط چشمت👁👁
چادری که باشی فروشنده ای هم پیدا میشه که با اکراه بهت بگه خانوم این دامنی که انتخاب کردین کوتاهه میخواین بیارم ⁉️👗
بعد تو با خودت میگی لابد این فکر میکنه من همیشه چادر سرمه😂😄😳
چادری که باشی نزدیک پله برقی کمی مکث میکنی تا چادرتو جمع کنی🚺
چادری که باشی قید کوله پشتی تو میزنی با این که با هربار دیدنش دلت غنج میره🎒😍
چادری که باشی سرت بالاس نگات پایینه👀
چادری که باشی تو هر سطحی براقی چادرتو چک میکنی نه پف موهاتو💇🏻🙆🏻
چادری که باشی همیشه قیمت چادرتو میدونی🙋🏽
چادری که باشی...😢
یه وقتایی ترجیح میدی دیده ها و شنیده هاتو به روت نیاری 😶😶🔇
چادری که باشی یه وقتایی زود مورد قضاوت قرار می گیری 😟
یه وقتایی زود بهت برچسب میزنن :"خشک مقدس"❕❗️❕❗️
اما همینکه یک لحظه فکر میکنی مهدی فاطمه با لبخند نگاهت  میکند😊🙂
همه چیز فراموش میشود🙉
آن وقت است که گرمای وجودش را با هیچ خنکایی ،با هیچ نسیمی عوض نمی کنی
کم چیزی نیست خریدن لبخند مهدی فاطمه😊




#مدافعان__حجاب 
@Hazrate_Fateme_Zahra
xrf ...
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۵ ۰ نظر

امروز خیلی خوب بود ... شیمی که از قبل گفته بود کنسله و شب دیر خوابیدم عوضش تا 2 و نیم ظهر خوابیدم یه حالی داد خخخخ (خسته نباشی پهلوون)

هعی میخدیدم و چرت و پرت میگفتم و اعضای خانواده رو اذیت میکردم ... به مامانم گفتم مامان من امروز زیادی میخندم قطعا یه بلایی امروز سرم میاد چون هر دفعه زیاد بخندم اخرش ... چند دقیقه بعد این حرف در همون حال جزوه ام رو رو میخوندم  که یکی زنگ زد گفتم الو به بفرمایین نکشید که قطع کرد و بیشرف و مزاحمی بیش نبود ....

بی ادب هم بود تازه خر ... خیلی دلم میخواست صداشو میشنیدم تا ببینم آشناس یا ن ...

رفتم کلاس زبان ولی خب اینبار نبود ... نمیدونم چرا@_@

خیلی وقت بود تصمیمشو گرفته بودم (تصمیمه رو میگم) ولی خب دلم نمیومد اجراش کنم ...

تصمیم دارم دیگه ننویسم ... نه روز نوشت ... نه دل نوشته ... نه چیز دیگه .... 

خیلی وقته حس خوبی بهش ندارم ...

ترجیح میدم دلنوشته هام دور تا دور کتابام باشه دوباره اونم درس دینی و شیمی و زمین و زیست ...و... ترجیح میدم همونجا بمونن ...

وبلاگمو دیگه دوست ندارم بنا به دلایلیییییی:))

ولی خب افرادی که اینجا بودن رو اکثرا دوست دارم ... و قطعا دنبال میکنم روز نوشتشون رو 

اگه جمله های قشنگ خوندم میزارمشون اینجا تا بقیه هم بخونن و بگم که به هیچ عنواااان مخاطب ندارن

فقط چون ازشون خوشم میاد و قشنگن میزارمشون

کاش بشه زودتر هیجده سالگیم برسه

کاش بشه زودتر بتونم به شغلی که دوست دارم برسم 

فقط بخاطر اینکه برم ....

تلاشمو میکنم تا زودتر بگذره و بهشون برسم تا برم ...

و قطعا میرم...

امیدوارم تا اونموقع خدا بهش یه دختر بده تا کار من راحت تر بشه ....

هر وقت که  یه چیزی زیادی بغض دارم کنه و نتونه گریه کنم فقط زورم به موهام میرسه و اگه ناخن هامو بزرگ کرده باشم به اونا ...

ناخن هامو خیلی براشون زحمت کشیدم ولی امروز کوتاهشون میکنم ...

تغییره هرچند کوچیکه ولی برای من بزرگه

میخوام نمازم ترک نشه ... میخوام اینی که الان هستم نباشم ...

شاید امام رضا بطلبه...اگه خوب بشم 

یکی از بچه های اینجا فکر کنم اسمش مریمه ...مرسی از وبت ... از اینکه میخوندم و از حست به خدا میگی و ارامشی که وقتی نماز  میخونی  به حالتی برای ادم تلنگره ...

مطمئنم که خیلیا هم دوست دارن...موفق باشی و به اون چیزایی که میخوای برسی

منم قبلا ...قبل اینکه پام به دنیای مجازی باز بشه مثل تو بودم ... البته چون کوچیک تر بودم نماز شبی که تو میخونی رو فقط نمیخوندم یعنی بلد نبودم ...متاسفانه الانم نیستم :(

شهادت امام جواد رو تسلیت میگم چند سال پیش ک همون موقع ها که خوب بودم یه عید 90کاظمین تو صحنشون بودم :)

هیچی دیگه ... همین

به وباتون سر میزنم و کامنت هم میدم

فقط کاش یسری ادما ادم باشن ... واقعا بعضیا دوست دارن که حرمتشون شکسته بشه...

خدایا شکر ...راضیم به رضای تو ...

:(

xrf ...
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۶ ۰ نظر

آدم یک وقت هایی ،

خودش را برای همیشه جا می گذارد!

 مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده،

نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه ،

رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه،

کوچکترین کلاس دانشکده،

خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده !

کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده،

  پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده،

 و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد ،

 با دیدن ِ خود تنهای خسته اش ،

 دهانش تلخ می شود ،

 وبغض !

از گلویش بالا می آید. 

آدم،

 یک وقت هایی !

 یک جاهایی ،

خودش را جا می گذارد .

 آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاوت می کند ،

 می اندازد همان گوشه کنار 

 و برای همیشه می رود ...

#الهه_سادات_موسوی

xrf ...
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر

دیشب نتم تموم شد و با شارژ گوشی و هرجور شده اهنگ یه جور خاص رو موفق شدم که بگیرم^_^

مثل همیشه عالی ...

و اما دیشب ... تا 3ونیم بیدار بودم داشتم میمرررردم از خواب:|

ولی خب ... یه چیزایی تونست از زیر زبونم بکشه بیرون خخخ ولی خب یکم بهش چاخان کردم ...

بدم اومد ... هههه جالبه میاد کاراش رو هم توجیه میکنه ...

اگه همشو نمیدیدم انقدر بدبین نمیشدم ...

اونی که من میشناختم یه فرشته بود یعنی واقعا هم بود ولی یهویی انگار فراموش کرد که چه اعتقاد هایی داره و نصیحت هایی که واسه من میکرد خودش فراموش کرده ... دیگه ادم قبل نیست خیلی عوض شد .... قبلا هم بود همه ی اینارو داشت ولی نه به این شدت ... وقتی مقایسه میکنم یجوری میشم ... بعد به اسم منم تموم میکنه ... جالبه ... چرا اینطور شد ...اگه هم به قول خودش به خاطر من بوده کاش نبودم که اینطور نمیشد ... همیشه فکر میکردم چون از یه خانواده مذهبیه از لحاظ اینا هم خیلی بالاست و این برای من بزرگترین ارزش رو داشت...چون اینطور که معلوم بود از ما خیلی مذهبی تر بودن و اینش رو همش بهش حسرت میخوردم ...و میگفتم خوشبحالش .... ولی الان که اینطور میکنه شک کردم ... اصا یجوریه ... چرا اینطور شد ...نمیدونم ...

و دیشب کلاس زبان رفتم استادم یهو با تعجب گفت مگه شما زنگ نزدین که نمیاین  و منم با تعجب گفتم نه بابا گفت صداش خیلی شبیه شما بود ...بعد یهو گفت پس اون کی بود:)) بعد گفت من میخوام الان برم بیرون خب گفتم شما هم میدونید و نمیخواین بیایین و کلی معذرت خواهی که کنسله:| و بعدش رفتیم دور دور و بعد یکم باغ ...شبا باغ خیلی خوبه مخصوصا هوای خنکش عالیههههه این ه اهنگم زیاد میکنیم یوهاهاها خخخخ

و اینکه امروز صبح با حال زار و بدبختی از خوابم زدم ساعت هشت رفتیم اونجا همه بچه ها هیچکسی نبود زنگ زدیم معلم میگه کنسله و شبمی پنجشنبه هم کنسل :| انقدر دسته جمعی فحششون دادیم ایششش خب حداقل اطلاع بدن دو هفتس دارن کنسل میکنن :|

و قبل اینکه برم کلاس اومدم کارتمو بردارم که یک گیگ نت بگیرم از مخابرات چون کارتم رمز دوم نداره و فقط  کارت پدره که رمز دوم داره و اونم براش پیام میاد و سه میشد که نت تموم شده و قطعا میکشت منو:)) و خلاصه یادم افتاد کارتم توش کم پوله زدی رفتم پیش برادر میگم کارتت پول داره ؟؟ میگه اررره بعد یهو گفت ایوای دیروز کلشو خرید اینترنتی کردم ینی فحش بود که نثارششش کردما انجمن بی کارت شده بودیم:)) رفتم سراغ مادر گفتم مامان توروخدا یه کارت بده که اس نیاد بخدا نقدا باهات حساب میکنم و خداروشکر داشت و رفتم یک گیگ گرفتم که تابلو نشه و بعد امدم خونه:))

6روز مونده تا سرویس تمام بشه و بعد اون میدونم با هزار جور بدبختی باید راضی کنم تا دوباره بگیرن ...وای مهر:((

از تابستون هیچی نفهمیدم خداییش؛)) ولی تابستون خوبی بود در کل با اینکه کلا کلاس بودم ولی خوب بود دوسش داشتم ...

تشکر خدا جونم شکر:)  

xrf ...
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۲ ۰ نظر

ای جوووونم فردا میثم اهنگ یه جور خاص رو میده بیرون^_^

فکر کنم خیلی قشنگ باشه ...

یه تیکش که گذاشته بود خیلی خوشمنگلا بود😍

میترسم نتم دوباره تا فردا تموم بشه:))

ولی هر طور شده میگیرم😈😉😆😍😍😍😍

ژووونمی ژووون ...خیلی خر کیف شدیم

بچم امروووز تولدشههههه😇

بهترین هارو برات ارزو میکنم بهترین من😇

ای خداااااا وااای 😍😍😍😙😙😙😙😙

وای نتم تمومید اینو با نت گوشی فرستادم😨

xrf ...
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۸ ۰ نظر

دکتر رفتیم از عمل کاملا راضی بود و موند لیزر که اولین نوبتش دوشنبه هفته بعده ...

و یکشنبه هم کلاس کنسل شد:|

و تا غروب برج زهرمار بودم یعنیا باز شب رفتیم خونه مادربزرگم و بهتر شدم کلاس زبان رو هم کنسل کردم@_@

بعد اس داد ... نا مفهوم بود برام حرفاش ... 

ازم چیزایی میپرسید که میدونم جوابشونو میدونه... مگه میشه قبلا بهش گفته باشم و الان بیاد باز همونارو بپرسه؟؟؟!!!!

گفت چیو بهت دروغ گفتم ... چی میگفتم ... میگفتم از همون اولین بارش تو به سال پیش دروغ گفتی؟!

اذیت شدم ... وقتی به خودم اومدم که اینجا کامنتاشو دیدم و دوباره شدم ادم بده ...

بیخیال

خخخ امروز کلاس ریاضی سینوس و ... بود و مثلثا ینی جیگررررم درامدا:))

دیشب خونه مادربزرگم قصد کردم برم تو دستشویی که تو حیاطه و خب شب بود حیاطشونم بزرگه و من خب از تاریکی میترسم به مامانم گفتم بیاد وایسته تا من برم و بیام ... یهو مادربزرگم داد بیچاااره خجالت بکش واست خاستگار میاد تو هنوز باس یکی بیاد سرپات بگیره😂😂😅یعنی یهو پوکیدم از خنده گفتم عزیز سرپا چیه خب شبه ...گفت اندازه تو سه چهارتا بچه داره تو فکر بعدیه:)) تو حالا شبا میترسی یعنی انقدر خندیدم  اشک میومد ...

خخخ قبلا میگفت اندازه تو 2تا بچه زیر دستش داره بزرگ میکنه الان شده سه چهار تا😂😂😁

ای خدا اینم طبع شوخش بگیره ادم بیچاره میشه:دی

چند روز پیش خونه مادربزرگم بودم خاله هامم بودن بعد گلابی میخوردیم هعی من میگفتم تو جواب گلابی یه چیز بودا اهههه یادم رفته همینطور هعی به صورت کشیده میگفتم گلابی تا یادم بیاد گلاااابی ...یهو خالم گفت رئیس مسترابی دیگه روده بر شده بودم اخه یهویی بود

فردا شب عروسیه ...

الانم برم بخونم واسه زبان ساعت 9@_@

خدایا شکر

xrf ...
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۳ ۰ نظر


عاشششق این اهنگم^_^
بالاخره پیدا شد ای جووونم^_^
وای مرسی از خاله جان گل که برام پیدا کرد و فرستاد@_@
حتما گوش کنید خیلی قشنگه
xrf ...
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر

بعضی وقتا هست که ادم فقط میتونه بگه باشه

جواب طولانی داره ...توضیح داره واسه کارات یا حتی کاراش ولی فقط میگی باشه ...گاهی وقتا هست فقط مجبوری یه لبخند بزنی که خودتم هیچوقت نمیتونی طعم اون لبخند رو بچشی ...

گاهی وقتا از اینکه یکی بهت حرفی میزنه دست و پات سر میشن ولی دهنت قفل میکنه و فقط لبخند و یا کلمه ی باشه ...

گاهی وقتا در مقابل حرفایی که میزنن و دفاعیه داری ولی نمیتونی دفاع کنی فقط سری تکون میدی یواس میری سمت اتاقت ...

گاهی وقتا از اتاقت بدت میاد ... میخوای بری بیرون ولی از ادما و شهرت بدت میاد فقط میخوای تنها باشی ولی اروم و قرار نداری ....

گریه میخوای نمیشه

خدا میخوای نمیشه

همراه میخوای نمیشه

اینجاست که فقط میتونی با کمی حرف زدن با خدا بری و بخوابی ....

فقط خواب...

*چند وقتیه مثل قبل نمیتونم حاضر جوابی کنم و مثل کسی که لاله یا توان گفتار نداره فقط میگم باشه همون ....

کاش بتونم حداقل یکم خوب بشم

خدایا گمکم کن

xrf ...
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۹ ۰ نظر

گفتن "دوستت دارم" ها
هیچ فایده ای ندارد!
باید آنها را
روی سنگفرش خیابان نوشت...
شاید رهگذری خواند
دلش تپید...
ماند و نرفت.
وگرنه،
گفتن های من،
همه را مسافر کرد…!
#علیرضا_اسفندیاری

_________________________________

مهم نیست که چه می‌کنید یا به کجا

می‌روید ؛ شما تمام عمر خویش را

در چارچوب ذهنی‌تان زندگی می‌کنید !

 #تری_جوزفسون
_________________

حرف بزن
بغض مرا باز کن


دیر زمانى است 
که بارانى ام....
 

#محمد_على_بهمنى
_________________

ازطرزنگاه تو به شدت نگرانم 

افتاده ام ازچشم تو دیگر به گمانم


این بغض فرو خورده بی حوصله یعنی

باید که خودم رابه اتاقم برسانم

#فرشته_الیا
______________

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را


گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را

#مهدی-اخوان_ثالث



+تو این چند روز اینا خیلی قشنگ بودن از این چیزا دوست دارم بازم خوشگلاشو میزارم ...
xrf ...
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۲ ۰ نظر

دیروز بنده  خوابالو خانم شده بودم قرار بود 7 بیدار بشم که 9 بیدار شدم و ظهری خوابم میومد دوباره ساعت یک و نیم بود قرار 2 و نیم بیدار بشم 5 و چهل و 5 دقیقه بیدار شدم:| نسشتم زبانم و خوندم بکوب...نگارش داشتم دیروز و خلاصه تا ساعت 8 و ربع کلی خوب خوندم و برادر جان تشریف اوردن بالا که دلشون گرفته حوصله نداره بخونه و کلاس نریم ینی تو دلم هر چی فحش بود نثار این بشر کردم و چون منم یکی دو بار نتونسته بودم بخونم بخاطر من کنسل کردیم هیچی نگفتم و بعدش رفتیم نمایشگاه مبل و تخت و از این چیزا  و اونجا اتفاقاتی افتاد که همچان  و چندان خوشمان نیامد ...:|

اومدیم خونه کمی و بعد خونه مادربزرگ و بعد با غر غر های بنده بلند شده فکر کنم یازده و نیم اینا بود خب چون هم باید حموم میکردم هم  کرمم مونده بود هم درس باس میخوندم هم بشدتتت خوابم میومد و خلاصه امدیم زودی دوش گرفتم بعد اومدم تا ساعت3بامداد دوباره مثل چی نشستم زبان خوندم امشب گرامر دارم و چون احتمالا برای ساعت 9 نیستم قرار شده بود که صبح برم پیش معلمم:| بدبختی خوابم میومد خوابم نمیبرد وضع مرگباری بود اذان میگفتن و من همچنان سعی داشتم بخوابم و حدودا یک ربع بعدش بخواب رفتم که ساعت 6 و چهل و 4دقیقه استاد گرامی اس داد که کلاسا امروز صبح برگزار نمیشههههههه حالا خدا میدونه با چه زوری بیدار شده بودماااا😭 کفاصد:|

دوست دارم بخوابم ولی11شیمی دارم میترسم خواب بمونم ....کاش حداقل اینطور بود فیزیک میخوندم که امروز نیستم واسه امتحان یکشنبه نمره ی خوبی بگیرم:|

اصا داغونم کردنا....

امروز میخوام برم پیش دکتر واس لبم:|

معلوم نیست چی بشه لیزر بخواد یا نه:| اگه بخواد میفته تو دوران مدرسه:|سخت میشه که:|

اخی یادش بخیر دوسال پیش اخرین بار بود که با امیر رفتیم مسافرت....چه کارهایی که نکردیم@_@ من و اون کل ساحل رو گذاشته بودیم سرمون مثل دیوونه ها😆دلم براش تنگید...مشهد هم همچنان قسمت نشده است😢

خدایا شکرت....

xrf ...
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۲ ۰ نظر


بیا امشب کمى عاشقترم باش

به مــرداب دلـم نیلوفرم باش


تو که خورشید مردادم نبودى

بیا مــاه شب شهــریورم باش


#طاهره_داورى

xrf ...
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۹ ۰ نظر

دیروز حالم بد شده بود ...

چند روزیه به شدت سرما خوردم...معمولا من هر سال این موقع سرما میخورم اونم شدید ...دیروز تو یکی از شبکه های اجتماعی که عضو هستم رفتم...چون قرار بود پیام هامو باز کنم تا یکی از بچه ها کارم داشت و بهم پیام داد .... پیامشو خوندم حالم بدجووور گرفته شد ...چیز خاصی نبود ولی خب یکم یجور....نمیدونم با خودم گفتم کاش به حرفاش گوش میکردم که ....شاید همینطور گفتن نمیدونم والا ....باز یکم بهم ریختم از اونورم که اصا گیر ندارم و حالم بد بود خیلی بدتر شدم و کلاس زبانو کنسل کردم و میخواستم برم اتاقم که مامانم گیر داد پاشو بریم بیرون یکم چیز میز میخوام بخرم گفتم بزار نیم ساعت دیگه گفت تاریک میشه ... و به زور منو بلند کرد و میدونستم بگم بزار بخوابم قطعا تیکه بزرگم گوشم بود شبشم ساعت سه و نیم خوابیده بودم و 7بیدار شده بودم:😭

هچه دگه دلم میخواست تنها باشم ولی مگه میزاشتننننن😰 

و بالاخره شب خوابیدم ولی ....

خدا کنه تا اخر شهریور بتونم برم ...

شنبه قراره برم پیش دکترم بالاخره نوبت دادن یمدت که ایران نبود و الانم که به زور نوبت داده:| میترسم برم پیشش@_@ 

فکر کنم نتم امروز بپوکه تو این 3 ماه من هر سه روز 1 گیگ گرفتم:| ینی نمیدونم چی بگم که خدارو خوش بیاد مارا نیز خوش بیاد@_@



اینو مخصوص میثم درست کردم😍 

 

جیگرررررش😆😍😍😍😍

میخواد زن بگیره😤😭😭😭😭😭


امروز بستم صندوق پیامو^_^ و بعد دیگه خیالم راحت شد ...

خیلی خوبه همه چیز خدایا شکرت:)

xrf ...
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۲ ۰ نظر


آنچه هرگز شرح نتوان کرد…

یعنی

حالِ

من...

.

#وحشی_بافقی


پ ن : حالم خوبه ... به قول یکی از خاص های زندگیم ... زندگی جریان داره@_@

^_*

تیکه کلام باحالی داره 

هر شب که میبینمش حداقل یک بار میگه:))

جدیدا یکسری عجیب تو زندگیم خاص شدن 

هنوز دوست ندارم بنویسم

ولیاین چند وقت پر بوده از ...

نمیدونم

حتی نمیخوام حسشو بگم

چونکه حس نوشتن ندارم اصلا:|

خخخخ

زندگی جریان دارهههه:))

ای جووونم:))

شهریور همیشه برام پر خاطره بوده

مرداد و شهریور 

اتفاقای جالب خیلی تو این دو ماه برام میوفته متفاوت عجیب ...

شهریور رسبد

تولد میثم ابراهیمی و مامانمم و چندین نفر دیگه شهریوره

مرداد هم که خودم و خیلیاااااااا واقعا خیلیای دیگه بو:))

شهریور خوبی داشته باشین@_@

من که شهریور دوووست^_^

xrf ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۰ نظر

چند تا شوک عجیب تو این چند وقت بهم وارد شده@_@

xrf ...
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۴ ۰ نظر


شاید چند وقتی نیام ...

یا یک سر کوچولو بزنم

این چند وقته برای کسی کامنت اینا نزاشتم

کامنت هارو تقریبا جوابدهم ندادم

ازم گله کرده بودن که چرا وبشون نمیرم

بخدا میام و میخونم ولی خب نمیدونم چرا دستم به کامنت گذاشتن نمیرفت

به بزرگواری و عزیزی خودت ببخش دوست گلم😙

بازم میگن مسافرت

میگم کلاس دارم 

میگن دو روز

میگم تو بگو یه ساعت از خدامهههه

به شرطی که مشهد باشه

میگن شمال

میگم نههههههه

دوست ندارم

دلم فقط مشهد میخواد...

xrf ...
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۷ ۰ نظر

دیشب خوش گذشت:)

امروز حوصله داشتم کلی ولی خب از غروب بعد دیدن چیزی حوصلم پوکید اصلا و بعدش رفتم پیش بمب انرژی اقای جیم معلم همیشه خندان زبانم و گفتم که کلاس نمیام امروز و گفت که باشه ایرادنداره و یکم گشتم ...

امشب احتمالا زیاد بیدار بمونم ....

میخوام جزوه بنویسم و اهنگ گوش کنم و یکم فکر کنم ....

خیلی وقته به زندگی و کارام فکر نکردم ...


xrf ...
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر

نمیدونم چی بنویسم .... از امروز؟؟ امروز تولدمه ... خیلی ها تبریک گفتن بعد رد شدن 12 ...ینی00:00

از هدایا ...چیزای سنگین گرفتن ... دوست نداشتم اینطور باشه ... میدونم بیشعوریه که گرفتن و بعد من اینطور بگم ولی خب من از خیلی قبل گفتم ...چون قصد داشتن جشن بگیرن ...منم گفتم حتی هیچکی حق نداره کادو بخره و این وسط حرف من به گوش اونا نمیدونم چی بوده که انقدر توجه کردن:| 

هدیه مادرمو هنوز نمیدونم ...

فردا داییم همه رو باغش دعوت کرده ... مامانم میگه کیک میگرم ببریم اونجا ... منم میگم نه ... نمیدونم چرا امسال اینطور شدم ... اصا دوست ندارم که تولد بگیرم ...

شایدم از خودم و خدام و همه شرمندم که تو این سن ... به این شکل . و اینجوریم ...

شاید اینکه بزرگ شدم و هنوز بچم ... هنوز بچم و بزرگم ... نمیدونم...خرابکاری های زود ... ارتباط با کسی که نباید ...

از کسی گله مند نیستم از خودم ناراحتم ...

بد کردم ... از بس بد و بد و بد بوده که نمیتونم خوب بشم شاید دیگه کار قبل نیست ولی خوبی قبل اونم نیست ... نمیتونم مرتب نماز بخونم ... نمیتونم خوب باشم ... نمیتونم ...

نمیتونم ادامه بدم و بقیه ی اون  چند جز قران که همه چیزم بود رو حفظ کنم و این یکی از بزرگترین ناراحتیم شده چون میدونم از بس بد شدم که خدا این لطفو ازم گرفت ... اینکه قران و با تفسیر و شمارش ایه و صفحه و کلمه حفظ بودم و اما الان چی ....

هیچ وقت برگشت به عقب رو دوست ندارم ولی تو این یه مورد رو میخوام ...بخدا میخوام ...کاش بشه...دوباره بشه...

بهترین هدیه ی امروز برای من اینه که فردا کلاس ریاضی کنسل بشه ... هیچکسی خونه نباشه .... کوچه کاملا خلوت .... هیچ صدایی ... کلر روشن . بخوابم .... فقط بخوابم بدون فکر کردن به چیزی 

دلم میخواد بخوابم یع دل سیررررر .... خستم ولی خب این خستگی رو دوست دارم ...اما بدم...

این چند شب که میریم عروسی ....

عروسی که خواهر نداشته و تک بوده بغض میکنم وقتی میبینمش چون منم خواهر ندارم تنهام .... اونوقت عروسی که خواهر داره و باز گاهی بغض و حسرت ... چون من خواهر ندارم که ...

متفاوت شدم ... خیلی

چی میشد امشب خیلی طول بکشه و من خواب راحتی بکنم ... شبا میخوابم ولی هیچکدوم خواب راحت و ارومی نیست ....

به مامانم میگم مامان امسال مسافرت پرررت؟؟؟ مشهد پرررت؟؟؟ بخدا دلم واسه حرم پررر میزنه دلم میخواد دوباره برم پاتوق همیشگیم ... میگه کلاسات ... تو دلم میگم ای خاک تو سره کلاسای من:| ....میگم خب به جلسس دیگه بریم خودمو میرسونم میگه نه ....میگه دو سه روز میریم شمال .... میگم شمال دوست ندارم به درد عمم میخوره:| اهههه وقتی مشهد بخوام شمال برام جهنمه .... 

شمال دیگه فایده نداره ... وقتی امیر نیست دیگه فایده نداره ... خیلی سخته که ببینمش ...هم دلم میخواد از شدت دلتنگی بپرم بغلش و هم مجبورم که نادیده بگیرمش و حتی محل نزارمش ...

دلم عجیب براش تنگه...

خداروشکر عکسا پاک شده واگرنه .... هر چند خاطره هاش هست 

بابام میگه مشهد واسه عید ان شاءلله ....تا اونموقع که دیگه من میمیرررم:(

عمم میخوان برن ... خوش به سعادتسون ...

بغیر از مشهد مسافرت دیگه دوست دارم بریم سمت جنوب ... هواشو دوست دارم ... آدماش خوبن ... قشم فوق العادست . ...  دریای جنوب و با اینکه حتی میترسم نزدیکش بشم خیلی دوسش دارم .... دریای شمال تا عمق خیلی زیادش هم رفتم و شنا کردم ولی دریای جنوب حتی میترسم نزدیکش بشم ....

خوبه ادم دوستی داشته باشه که صب تا شب بخوای میتونی باش بحرفی الان با نازی تا الان داریم میحرفیم ...

دلم هیچ چیز جز ارامش و خواب نمیخوااااد ....

امروز زبان دیوونم کرده بود یه چیزای سختی داده بودا اهههه  ولی از بسشون دراومدم💪✌

کاش پسر بودم ... بزرگ ترین ارزوم از بچگی بوده ...

اعصابم خورده چون ارامش فکری ندارم ...ارامش فکری ندارم چون دلایل بالا ...دلایل بالا هم که نمیتونم:(

کاش بشه برم حرم تنها کسیه که میتونم کامل حرفامو بگم بهش ...احساس میکنم تنها کسیه که درکم میکنه ... بهش کاملا اعتماد دارم ... هر حسی دارم بهش خالصه ...ولی آغوشش به روم باز نمیشه ... خدایا میخوام ازت ...حرم امام رضا :(

همخ چیز فراموش شده ...کاملا ... فقط تنها مشکلم با خودمه ... البته گاهی وقتی امیر رو میبینم خاطرات اونم اذیتم میکنه ولی مجازیم فراموشه ...  ولی اون نمیشه...

کاش یه روز تنها گیرش بیارم و بهش بگم ...بگم که ....داد بزنم سرش ...مث همیشه با قهر و با کتک بحرفم ولی اندفعه اون نخنده ... جوابمو بدتر از خودم نده .... دوست دارم کم بیاره .... منم کم بیارم ... بعد توضیح بده شاید قانع بشم وقتی دلیل کاراش رو بگه ... شاید بتونم کنار بیام ... شاید .... خیلی نامرده

یه سال دیگه به عمرم زیاد شد یا کم شد یا همون اصلا ...فقط یه اتفاقی افتاده و یه زیاد یا کم شدنی این وسط اتفاق افتاده اما من چی،؟؟؟ تغییر کردم؟ بهتر شدم؟؟؟

بد بودم بدتر شدم ... تغیر ؟؟؟ چی بگم ... به ادم بد ... نمسدونم صفت چی بزارم و خلاصشون میکنم تو بد ... فاطمه ی بد ...


حدایا شکرت

xrf ...
۱۸ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر

دیروز صبح خواب موندم^_^تو همرم انقدر شانس نیاورده بودم:))

دقیقا بیست دقیقه و تند تند حاضر شدم و برادرم رسوند منو و لحظه ای رسیدم که اخرین برگه رو هم از بچه ها تحویل گرفت^_^ و تازه درسو شروع کرد منم گفتم که چی شده و اخر سر یدونه برگه گرفتم تا خونه حل کنم و اما عروسی ها پدر جان منتقل شد قزوین تا دوتا از عروسی هارو بره ... مادر و برادر به یک عروسی و من هم به یک عروسی دیگر در کنار عمه ها ....البته اخر سر مادرم اومد همچین دوتایی نیش بازکردیم و دست واس هم تکون دادیم  خخخ بعد کلی اومد برام از اون یکی عروسی گفت که از اون عروسی های حسابی بوده ولی خب منه بدبخت و فقط فرستادن اینجا عروسیش معمولی بود ولی اونجا خیلی خفنه ... دقیقا فردی بود که من همیشه کتونی هامو ازش میگیرم^_^ 

خخخ اوخی ... بیچاره داماد تو گروه استقلال بوده قبلا بعد پاهاش نمیدونم رباطش مشکل پیدا میکنه و چی که دیگه نمیتونه فوتبال بازی کنه ... یه بار رفته بودم خونشون رفتم اتاقش واااای ینی کل و هم عکسای فوتبال و اینا بود ...تو کارت عروسیش آرم استقلال هم بود:| 6تاییه خفن:|ولی بچه خوبیه زنش خیلی خوشمله😍

ایشالا که همشون خوشبخت بشن ..آمین

وای دیروز بعد کلاس من با مامانم سر لباس بحث داشتیما ...

کلا خیلی روی لباس و کفش و اینا اذیت میکنم چه بخوام برم جایی چه بخوام بخرم ... برای خرید که ....خیلی بدم من:(

عروسی دختر عمه مامانم اخر شهریوره و قراره تا اونموقع بگردیم اگه پیدا کردیم که هیچ اگه نه میدوزیم لباس مجلسی ست .... برای عروسی پسر داییش هم مهر ماهه دوتامون یدونه ست داریم که فقط یه بار عروسی دختر عمم پوشیدیم و طرف مادریم کسی ندیده اونارو میپوشیم^_^

دیگه میخوام از تیپ کتونی بیام بیرون ... دارم خودمو عادت میدم که بتونم بیشتر غیر کتونی بپوشم  دارم ولی دارن خاک میخورن و عوضش کتونی همش پامه مخصوصا دوتاش خیلی خوبن ... سخته خیییلی ولی باید عادت کنم ... واسه مدرسه نمیخوام کتونی بخرم ولی یه حسی بهم میگه یه ماه بگذره دووم نمیارم و باز کتونی میگیرم:))

مانتو مدرسه مشکیه خداروشکر و امسال واسه خرید کفش و کیف دیگه از دستم حرف نمیخورن@_@

چادرمم سفارش دادم ولی خب اندفعه رفتیم تهران هرجور شده سعیمو میکنم تا راضی بشن بریم به مرکز خرید ایرانی اسلامی تو بزرگ راه همت ...آرزومه برم اونجا:))

امشبم عروسی داریم بازززززز:|

یکم بخوابم بریم سراغ جزوه ها که خیلی موندن سر هم ...

خدایا شکرت؛)

xrf ...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر
حوصلم خیلی سر رفته .... هواااا بی نهایت خوبه برای قدم زدم مخصوصا جای خلوت باشه خیییییییلی خوبه هوا ... دوست داداشم اومده اونا جلو در باهمن منم تک و تنها حوصلم پوکیده است فجیححححححح .... دوست دارم برم بهار خوابمون و دراز بکشم و آسمون نگاه کنم ... وقتی اسمون نگاه میکنم کاملا غرق میشم توش ....ستاره ها برام یه دنیای جدان ... مدلشون رنگشون انقدر دقیق میشم توشون که حتی حرکت رو میتونم احساس کنم شاید خنده دار باشه ولی میتونم ...
الانم خیلیخوبه که برم ... ولی من از تاریکی به شدت میترسم ... الانم دوست دارم برم شاید غلبه کردم به ترس و رفتم ...
جزوه شیمی رو گذاشتم جلوم بلکه ببینم ولی خب دوست ندارم:((
فردا امتحانه :(
خدا کنه تستی باشه الکی پلکی بزنم بعدا میخونمشون:))
اصا حوصله ندارمااااااااااااا
هوا خیلی خوبه من تو خونه دارم میمیرم ...
جلو پنجره که وا میتی یه نسیمو شاید باد اروم خنکککک به ادم میخوره و صورتو نوازش میکنه اصا این هوا رو بسیار شدید دوست@_@
ینی شیمی رو موفق میشم که بخونم عایو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه یکی نیس بگه تو روحت تو تابستونا کلاس تفریحی به زور بر میداشتی الان واس چی رفتی اینکارو کردی مثلا که درس بخونی خیر سرت:| 
من یه ادم به شدت ....
واقعا نمیدونم چی بگم:))
اهههههههههههههههههههههههههههههههه
منتظریاسی ام بعدش احتمالا برم بهار خواب و خدا کنه چیزی نبینم که مجبور به جیغ و فرار بشم:))
ارامششو دوست ....
حوصلم پوکیدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
xrf ...
۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر