خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟



کسی نمی‌تواند به طبیعت بگوید چرا زمستان شدی؟ 

چرا پاییز نماندی؟ 

کسی نمی‌تواند به برف بگوید که چرا آب شدی؟

یا اصلاً چرا آمدی که آب بشوی؟

کسی نمی‌تواند به زمین اعتراض کند که چرا انقدر سرد می‌شوی...

کسی نمی‌تواند به پاییز بگوید که چرا دلگیری؟ 

چرا برگ‌ها را حرام می‌کنی؟ 

چرا زرد می‌شوی؟ 

چرا اخم می‌کنی؟ 

چرا اشک می‌ریزی؟

کسی به تابستان نمی‌گوید که چرا انقدر گرمی؟ 

کسی نمی‌پرسد که بارانت کو؟ 

از همه مهم‌تر بهار که همه‌چیز تمام است و هیچ‌کس به بهار نمی‌گوید که تا الان کجا بودی؟ 

و کسی نمی‌گوید چرا همیشه نمی‌مانی؟

هیچ‌کس از تابستان توقع برف ندارد و 

هیچ‌کس از زمستان توقعِ گرمای تابستان و کولر آبی ندارد....

همان‌قدر که طبیعت حق دارد همیشه بهار نباشد آدم هم حق دارد آدم حق دارد 

یک‌وقت‌هایی زمستان باشد 

حق دارد یک‌وقت‌هایی سرد باشد | یک‌وقت‌هایی دل‌گیر و گریان باشد | 

یک‌وقت‌هایی به طرزِ خفه کننده‌ای گرم باشد...

گذرِ فصل‌ها طبیعت آدم است


 آدم همیشه بهار نیست...



#کیومرث_مرزبان



xrf ...
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۶ ۰ نظر


در حال دوست داشتن تواَم

مثل پیچک بى دیوار

مثل دُرناى بى جفت

مثل باران بى دلیل

در حال دوست داشتن تواَم

در حالى که 

دوستم ندارى..


#کامران_رسول_زاده



xrf ...
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۲ ۰ نظر

گند بزنن تو هرچی فیزیکه اههههه گند ...

خیلی گند زدم ... دیشبو کلا نخوابیدم ... خیلی خیلی مزخرف عدد هایی داده بود که 20تا صفر میومد:| بعد همیشه سر کلاس تاکید میکنه ک من سر امتحان مث کتابتون عدد های مزخرف و گنده نمیدم:| ماشین حساب هم ممنوع:| اهههه

دیشب تا حالا به مادرم میگم از فیزیک ازم نمره نخواه فقط دعا کن 10 بیارم شهریوری نشه:| البته ده رو مطمئنم ولی بقیش رو نمیدونم ... 

امروز یاد امتحان های هر سال افتادم بعد امتحان همیشه با نازی محکم همو بغل میکردیم بعد  کلی ب خودمون میخندیدیم اگه ناراحت بودیم ... دلم خیلی براش تنگ شده خیلی ...

با اینکه مدرسمون جداست ولی نزدیکه و اون تقریبا 3 روز از هفته رو بعد مدرسش میومد پیشم ... ولی الان خیلی وقته ندیدیم همو ... با اینکه اون ریاضی و من تجربی ... هنوزم موقع امتحانا با هم میخونیم ... شب ها تا صبح ...

بعد امتحان تاحالا چنان دپرسم انگار کوه  بدبختی اوار شده روم:|

امروز روزه بودم سر امتحان چنان دله ضعف میرفت میخواستم اونم بزنم:| 

پنجشنبه نرفتم سرخاک ولی شبش رفتیم خونه مادربزرگم خاله جان از زنجان اومده بود به خاطر شغل شوهرش ازمون دورشدن:( و از 10 شب حرف زدیم تاااااا 2 بعد کل حرفامون از خاله جان بی معرفتی بود که مارو تنها گذاشته و الان پیش خداست ... ولی خب هم صحبت خوبیه .. و پسر دیواانش نبود ... یعنی این بشر اروم و قرار نداره نهایت اینکه بتونیش تحنل کنی یک ربعه و بیش تر از اون ظرفیت نداره:|

دیشب  تو بحث فیزیک درمورد تفنگ اب پاش نوشته بود یهو یاد تفنگ خوشکلم افتادم  رفتم تو کمد نگاش کردم😍 با خودم گفتم کی این 24هم تموم بشه من اینو پر کنم از اب بریم بازززززی😎 وای خیلی خوبه

امیدوارم دو درس تخصصی بعدی رو گند نزنم😑

همین فعلا حوصله ندارم بنویسم اگه چیزی هست

xrf ...
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۶ ۰ نظر

واااااای جیغعععععععع ای خدا ای خدا

بعد گذاشتن پست قبلی رفتم تو تل تو گروه ریاضیمون و خلاصه رفتم دیدم لیست خرداد گذاشته دیدم ای جوووونم مستمر20 پایانی خرداد نمره برگمم شدم 19 خداروشکرررررر🙏🙏🙏🙏

خییییلی خووووب بود  خدا جون سه درس بعدی هم همینطور باشه😍

خدا جون خیلی خوشحالم مررررسی 

و همچنین معلم ریاضی عاشقتممم😍😙😍😙😍😙😍

xrf ...
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۰ ۰ نظر

خب از این دو هفته ای ک گذشت ... اول اینکه رفتم پیش مدیر سال پیش ای جاااان دلم چقدر واسش تنگ بود یهو منو دید اومد بغلم کرد وااای خیییلی خوب کلی باهم حرف زدیم و همو بغل کردیم ... خیلی دوسش دارم خییییییییلی دله😍

بعدش که انتخابات بود و اینا حرفی ندارم براش انتخاباتی که 4 ملیون توش تخلف میشه دیگه حرفی نداره برای گفتن ... فقط دعا میکنم برای سلامتی رهبر عزیزم🙏

و اتفاق مهم دیگه امتحان ریاضی اولین امتحان خوب بود😅

و امتحان دینی که امروز بود و طرز خوندن بنده😂 

من دوشنبه از امتحان اومدم نخوندم ... سع شنبه هم تا غروب نخوندم بعد اومدم بخونم یه بنده خدایی اعصابمو خورد کرد دوباره نخوندم...ساعت 12 شب شده بود و من فقط2 صفحه خونده بودم:| 

تا دو هم اس بازی کردم هم خوندم اونم 5 درس که دوتاشو تاحالا نخونده بودم ینی اولین بار بود😅

تا شارژ جان پوکید  منم دیگه خوابم میومد خب ولی 7 درس مونده بود:|

گذاشتم 5 بیدارشم ینی من از 5 تا 9 صبح هی نیم ساعت نیم ساعت میکشیدم جلو اخرم مادر جان ب زور بیدارم کرد:| بعد دو درسو تا 9 و نیم خوندم و بعد ب پدر گفتم بیاد دنبالم و تو راه خونه تا مدرسه هم دو درس ترم اول که تسبتا سخت تر بود رو خوندم و بقیشم فی امان الله ول کردم و رفتم سر امتحان و نوزده و هفتاد و پنج صدم میشم:|

اونم ب خاطر یه صحیح غلط که اصا هیج جای کتاب ندیده بودمش😑

واگر ن بیست بودما😅😂😂😂

شنبه فیزیکه😧😢

ینی منم که مخ فیزیک😑 خدایی بخونم بلدما ولی دوسش ندارم


+همیشه فکر میکردم مشکل مردم اقتصاد و کار و ... نه کنسرت و حجاب ... حجابی که ربطی به رئیس و اینا نیست ربطه به فرهنگ ...

+چقدر فرق میتونه باشه بین ادم ها مدیر صابق و مدیر امسال ... امسالیه رو شاید کلا سه چهار بار دیدمش و رفتم به دفتر اونم ب زور ...

+ بعد امتحانا میخوام شروع کنم کنکوری خوندن:|

+ دلم یه تفریح میخواد ولی الان نه بعد امتحانا و بعد ماه رمضون یه تفریح حسابی لازمم

+ عروسی دختر عمم نزدیکه

قرار بود خاله جان رو هم دعوت کنن و دوست داشتم با هم خوش بگذرونیم ...

اما نمیدونستم 31شهریور 95 میشه اخرین رقصی که باهاش داشتم ... برای عروسی ب اجبار مادر لباس نو میخرم  ولی اصلا دلم نمیخواد که برم و خوشگذرونی بکنم ...

چقدر جاش خالیه واقعا چند روز پیش از بغل مغازه ای رد شدیم داشتن سیسمونی بچه رو بار میزردن چنان بغض کردم ..تو دلم گفتم اگه بود ما هم الان داشتیم واسه جوجه کوچولوش چیز میز میخردیم وای که چقد عزیز و زیبا میشد و اون بچه ... ولی خب نشد ... هههه همسرش هی میگفت ما بعد عید میخواییم بچه دار بشیم ...بچم خجالت میکشید ... دلم دنیا دنیا برات تنگ شده جانم ولی خب راحت شدی ... 

معده دردم دوباره گرفته ...میرم دکتر میگه لسترس نگیر😕 اخه یکی نیست بگه من مشکلم اینه واسه امتحان استرس نمیگیرم فقط درد معده دیوونم میکن😑

ولی خب ناراحتم میشم همین درد ... احمقه اه

دلم میخواد بعد امتحان برم جایی که بشه تا میشه جیغ کشید ...

xrf ...
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۴ ۰ نظر

امروز صبح بیدار شدم یکم زود چون باید پیاده میرفتم ... حاضر شدم و رفتم ... البته اینکه سه تا امتحان داشتیم و قرار بود صبح بیدار شم ولی خواب مونده بودم و جغرافیا به دست راه میرفتم:| ب شخصه خیلی بدم میاد از این کار ولی خب مجبور بودم مجبور:||

هرچی هم میخوندم انگار هیچی نمیفهمیدم اوضاعی بود :|

رفتم مدرسه بعد ده دقیقه بچه ها کیک به دست اومدن... از قبل هماهنگ کرده بودیم کل مدرسه فقط کلاس ما برنامه داشت:😅 همه گوشی اورده بودن و یکی هم لپ تاپ اورده بود و اهنگ های فوق و العاده شاد ... و کلی چیپس و پفک و زنگ اول امتحان جغرافیا پررر زنگ دوم فیزیک دوباره پول گذاشتیم بستنی اونم پرررر شیمی هم پررر خخخ انقد حال داد:))

بهترین چیز تو زندگی لغو شدن امتحانه😍

انقدر عکس گرفتیم دیگه شوووور قضیه دراومد:| 

خیلی شاد بود خیلی فان بود خیلی قابل خوش گذشتن بود ... ولی خب انگاری یجوری بود ...البته برای من ... حس خوبی نداشتم... اصلا ... نمیدونم چم بود ... 

ولی خب اومدم خونه و رفتم ب سوی خواب زمستونی دوباره ساعت خوابم بهم خورده :| 

امروز نمیدونم چرا اینجوری ینی برا همه اینطور بوده یا فقط من! 

اصلا نمیدونم چجوریا ولی یجوری بود😐

نزدیک سه ساعته دارم کارای پاور پوینت ورزش رو درست میکنم😥 خیلی خسته شدم

خیلی دوست دارم فردا نرم چون رسما بیکار و علافیم:| 

ولی خب باید برم دو تا تحقیق رو تحویل بدم😤

امشب این میکس ورزش رو باید درست کنم و برای بچه ها بفرستم تو تل تا بخونن و اماده بشن و برای یکشنبه😧

اخه بگو نونت کم ابت کم مریضی میری سر گروه میشی😐 

واقعا من مریضم:|

این هفته به دیار باقی نپیوندم باید خداروشکر کنم😅 اصا داغونههه ها فجیح درس پشت درس ینی یه زنگشو ازاد نیستیم:|

جیگرم در میاد😣 منم که چقد میخونم😂😂

برم بقیه ی کارا رو انجام بدم:|

ینیا گوشیم خاموش شده وقت نکردم بزنم شارژ:|

کلا  من تا 25 خرداد ک تموم بشه نابود میشم ...

پنجشنبه تو راهه ... دلم براش تنگ شده...اونم معلم بود ...

اهههههه انقد خوابم میاد ...تازه برنامه هفتگی ریختم کارای امروزمم انجام ندادم باید فردا هر طور شده انجام بدم😧

یه دخدره هست تو کلاس که ازشششش متنفررررررررمممممممم اه

همین احساس میکنم حرصم خوابید:))

راستی یه معلم دینی داریم خییییلی افراطیه ... میگفت دختری که همش بره بیرون و اینا مثل حلبیه دختری که همش خونس طلا و اینا ....ولی خب من احساس کردم چیزی که میخواد بگه رو درست نمیتونه بیان کنه و همین شد ک همه برداشت بد کردن ...

خلاصه از اون ب بعد شد سوژه ... ینی هر جلسه یه سوژه داریم ازش😁

ولی خب اسم گروهمون حلبیای 103 و روی کیک هم نوشته بودن ...الان عکسش رو میزارم...


و اینم کیک😉

خخخ



xrf ...
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۲۳ ۰ نظر

جمعهه که یادم نیست .اهان یادمه فقط درس نخوندم هیچی:)) فقط فیزیک ی نگاه و ریاضی تمرین هارو حل کردم عربی 2 درس  امتحان بود نخونده امتحان دادم ...

ولی شنبه درس زیاد خوندم... اماده بودم

دیروز  تا غروب یسری کار داشتم انجام دادم پنج مهاسا رو از خواب بیدار کردم و 5 و چهل و پنج دقیقه جلو درشون بودم و باباش مارو تا مقصد رسوند و بعد از کافی نت و در اوردن تحقیق اومدیم بیرون ... قرار بود تحقیق ورزش ک ب صورت پاورپوینت باید باشه و کنفرانس بدیم گروهی و از بخت بد سر گروهم پیشنهاد دادم ک ما ب جای اینکه پاورپوینت درست کنیم و فیلم  جدا باشه ... میکس درست کنیم که همه با هم باشه و کار میکس افتاد گردن بنده و از بخت بد کامپیوتر دیروز یدفعه خراب شد:| 

بعد کافی نت رفتیم گل فروشی😂 وای خدا خندم میگیره  دو تا گل رز گرفتیم و تزئین کردن و من هم یدونه گرفتم برای پدر جان برای روز جانباز😍 و اون یکی برای معلم زبان بود و هیچ قصدی هم جز پاچه خواری و خودشیرینی صرفا جهت گرفتن نمره نداشتیم😊 

از اونجا ک ما دوتا ی نمره امتحان رو کم گرفتیم قرار شد بهش پیشاپیش بدیم یکم نرم بشه چهارشنبه بخونیم و شاید ازمون بپرسه😂😂😂

تو راه برگشت مهسا روزه بود بچم هرچی هم میدید ویار میکرد😆

گفت که گل رو تو ببر و فردا بیار ... اومدم خونه و ساعت 7 و نیم اینا بود خیلییی خسته بودم ساعت 8ونیم خوابیدم ک 10 بیدار بشم بخونم ولی خب خواب موندم و انگار عمو جان هم اومده بوده خونمون با خانواده منتها بنده خواب بودم 😪

ساعت12اینا بود بیدار شدم ...دورهمی دیدم بعدش رفتم 1و نیم بود شروع کردم تا سه نیم زیست خوندم:| بعد انشا نوشتم دیگه خوابم میومد فارسی رو رها کردم ب امون خدا😅 

حالا بردن گل ب مدرسه از قصد دیر رفتم کافی بود یکی میدید بچه ها فحششش بارونمون میکردن و رسما میشدیم سوژه 8 و ده دقیقه بود و رفتم پیش مستخدم مدرسه و خداروشکر باهام خیلی خوبه و ازش اجازه گرفتم گلی که با کیسه ی نایلونی پوشونده و استتار کرده بودمو تو یخچالش گذاشتم و زنگ تفریح معلم رو بدیم آبدار خونه و چقدم خوشحال شد ... به قول خودش سوپرایز شد😅 اههه خیلی خوبه ها ولی خیلی بده😆 

خلاصههه عملیات ب صورت نامحسوس انجام گردید و کسی از همکلاسی ها نفهمید 

امروز انقد خوابم میومد دو زنگ اخر کلا خواب بودم:|

ب پدر گفتم بیاد دنبالم و کمی منتظر شدم ولی خب کم بود چون زیست نگهمون داشته بود

بعد ناهار ساعت 3 اینا بود خوابیدم مثل خرس تا7 و نیم:| تا الانم الکی دور خودم چرخیدم و به کل فامیل پیام دادم و منایبت های مختلف رو تبریک گفتم و حسش نیست برم درس بخونم سه درس هم امتحانه:|

بچه ها کیک و اینا سفارش کردن برا فردا 😅

خدا بخیر کنه😂

تو این چند روز ماشالا چهههه بارونی میاد  ... یعنی دیروز  قشنگ دو روز پشت سر هم آمد

-------------------------

# تو که معلمی روزت مبارک ...

xrf ...
۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۰ نظر

دیروز رسما از اول تا اخر بیکار بودیم مدرسه:|

دیروز خاله ی مادر از تهران امده است تا چند روزی پیش خواهر جانش بماند واااای خیلی باحاله:))

دیشب ک اونجا بودم و امروزم ساعت 8 اولین روزم بود ک رفتم باشگاه ... برای کاراته😁

با مهسا... مهسا در حد کشوری مقام میاره و تقریبا اون ب من یاد میده 

ینی الان حسی که دارم اینه که انگار منو انداختن تو گونی و کلی با چوب زدن از بس بدن درد دارم😂 

خیلی وقت بود نرفته بودم ورزش

بعد سر راه شناسنامه جان را گرفدم

بعد برای کارت الکترونیک و ... البته اینارو خیلی وقت پیش باید میگرفتم ولی خب ب خاطر مشغلتی ک داشتیم نشد😑 

الانم باید برم کلاس😐😯

xrf ...
۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۶ ۰ نظر

امروز بسی بسیار خسته کننده بود ... دوشنبه هامون خیلی سنگینه ...

زنگ نگارش وقتی تموم کردم یهو همه دست زدن و گفتن عالی بود و فلان در حالی که قبلش استرس داشتم بچه ها آخرش نگن قشنگ نبود ...

ولی بر خلاف فکرم همه بعدش دست زدن و گفتن عالیه و معلم هم بهدعنوان بهترین انشا بین 4کلاسی که داره انتخاب کرد ...

زبان جان صدام کرد همه رو جواب دادم و از شانس بدم مکالمه رو یه جاییشو تلفظشو دقیقا مثل معلم نگفتم ازم نمره کم کرد احمق:| یه سوالایی هم میپرسه ادم ترجیح میده سره زنگش امتحان بده ولی برا پرسش نره:|

بعد رفتم برای کنفرانس قسمتی از درس اخر ... و موفق بودم😥

بعد فارسی ... بعد زیست که امتحان پیشرفت رو ورقه هاش رو داد ... گند بود😊 خب من فقط رسیدم یک فصل بخونم ولی خب میدونم تقصیر خودم بوده ... یه امسال اینطور شد ولی من شکر زیادی بخورم بزارم سال بعد هم اینطور باشه و امکان نداره بزارم 😐

صبحی ب پدر گفته بودم بیاد دنبالم ... جلوی در که دیدمش انگار دنیا رو بهم دادن انقدر خسته بودم به زور تا دم در اومده بودم:| 

هر کار کردم مهسا باهامون نیومد ...

بعد از ناهار خوابیدم  تقریبا 3 شده بود خوابیدم تا هفت😴😐

نباید بزارم از هفته ی بعد نمره ای کمتر از 18 داشته باشم😧 

معلم زیست خییییلی اذیتم میکنه اصلا تحملشو ندارن😔

دلم هر روز بیش تر داره براش بی تاب و دلتنگ تر میشه و هر هفته بدتر از هفته ی قبله اوضاع دلم و روز شماری میکنم برای پنجشنبه و با خودم میگفتم کاش تنها میتونستم و نمیترسیدم و میرفتم سر خاکش ...

چه بارونه قشنگی داره میاد ... خخخ ساعت هفت هم از صدای بارون که با باد مخلوط بود بیدار شدم ... البته بعد کمی باد افتاد و الان فقط بارونه ...

خبر بد امروز این بود که فهمیدم دکتر جان *دوست صمیم بابا) که مثل عمو هست برام مریض شده ... چه بده آدم خودش پزشک بشه و درگیر بیماری باشه ... خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوسشون دارم و امیدوارم که هر چه زودتر خداوند شفاشون بده ...

امشب پدر میخواد بره پیشش خیلی دوست دارم منم برم ...

برای خودم متاسفم که اوضاع درسام این شد ... ولی واقعا زندگیم جوری شد که میخواستمم نمیشد ... واگر ن من خوب پیش رفتم ولی به مدت چند هفته فقط ...

نشد ... مگه تو اون شرایط کذایی ادم میتونست درس بخونه ... مگه معنی داشت ...

دوست دارم  برم به یه مسافرت ...

ولیدخب بعید میدونم ...

یکی از علایق شدیدم اینه که تو جنوب زندگی کنم ... مثلا بندرعباس...کیش یا قشم ...

آب و هواش و خیلی دوست دارم با اینکه گرمه خیلی ولی خب حالدخوبی داره ...

 ولی خب یادمه وقتی رفتیم من پاهام یه کوچولو هم ب دریا نخورد اصا خوف خاصی داره دریاش:)) و البته از همه مهم تر اینه که مردم خیلی خونگرمی دارن

و جای دیگه مشهده 

و جای دیگه تبریزه

لرستان هم دوست دارم

البته این دوتای اخری رو تا ب حال نرفتم ولی خب زندگی توشونو دوست دارم ...

کاش میتونستم موقت زندگی کنم مثلا گاهی تو یه شهر گاهی تو یه شهر دیگه و من چه قدر دوست دارم این رو ...


xrf ...
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر

دیشب اونقدر حالم بد شد که وقتی تنها شدم با صدای بلند گریه میکردم ... 

مدرسه خوب بود 

فیزیک هم در کمال بیخیالی نوشتم😪

چیز خاصی نیست😐

سرماخوردگیم بهتره😊

دیشب فقط دلم میخواست زنگ بزنم به یکی با همون گریه بگم من نمیتونمممممم

و قطع کنم😐 

رمان جدید شروع کردم😑

بشدت دلم میخواد وقتی نمایشگاه کتاب تهران باز شد برم😌

امروز بدون اینکه بهمون از قبل اعلام کنن وسط زنگ میگن بیایید آزمونه مسابقات علمیه😬 

ما هم پاشدیم رفتیم چند نفری تقریبا نصف کلاس بعد ریاضی داشتیم منم فقط فارسی و دینی و عربی و زیست رو زدم خیلی زود که فقط بدوام ب ریاضی برسم که عقب نمونم و خداروشکر هم خیلی کم گفته بود😥

خراکممم تو آزمونا زیسته اصا باهاش خیلی حال میکنم😍خیلی خوووبهههه😍

الانم بشینم مثل ادم شیمی و دینی بخونم😥

جلسه ی قبل معلم دینی خیلی اذیتمون کرد و بچه های بدجنس کلاس ما هم تصمیم گرفتن اذیت کنن جوری اذیت کردن خدایی تو راه خونه عذاب وجدان داشتم😂😂😂

الانم هممون منتظریم فردا چنان حال بگیره که تا عمر داریم از این غلدا نکنیم😅

ولی خب بچه ها قراره همه حسابی بخونن حالشو بگیرن😐 مریضن اصلن😐

خب کار زیاد دارم تازه شب هم باید رمان بخونم و باید زودی درسامو تموم کنم تا بهش برسم😇😍😍


+ مهسا جدیدا باهاش نسبتا صمیمی شدم و دختر خیلی خوبیه و دوسش دارم👭


xrf ...
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر

 دیروز شب رفتم دکتر...بالاخره ...دیگه از بس حالم بد بود خودم گفتم ...قبلش خیلی بهم گفتن ولی قبول نکرده بودم ..

مادر رفت دارو گرفت و اومد و گفت بزار ببینم اگه امپول داری یدفعه همینجا بزنیم و بعد بریم 

نگاه کرد گفت نههه امپول نداده ... شک کردم ...گفتم باشه و رفتیم

رسیدیم خونه دارو هامو دراوردم که ساعت هاش رو تنظیم کنم که قبل دراوردن وقتی داد ب دستم اولین چیزی که دیدم امپول بود:| 

بصورت وحشتناکی پوکر فیس شدم و ب مادر نگاه کردم ... گفت چیه  گفتم واقعا امپول ب این گندگی رو ندیدی:)) اخه خدایی خیلی دارو بود ولی خب بازم ادم میبینه دیگه:))

هیچی دیگه دوباره سپردم به خودش😐 

از صبح پا شدم خیلی گرفته ام ... عصبی و اینکه اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم ... فقط دوست داشتم دو سه روز تعطیل میبود تا یکم کارای عقب افتادمو انجام بدم و متاسفم که این دو روز تعطیلی رو نتونستم استفاده کنم ب خاطر مریض بودنم 

فیزیک قبلی امتحان کم شدم ... معلم بهم فرجه داد تا با امتحان پیشرفت تحصیلی جبران کنم که فرداست ... ولی من تا الان هیچی نخوندم و سه فصلههههه ... اصلا حوصلش رو ندارم ... راضیم تا صبح ریاضی یا زیست بخونم ولی فیزیک نه😕 

نمیدونم چکار کنم ... زدم ب بی خیالی و قصد دارم نخونده برم امتحان بدم ...

اخه حرصم میگیره سری قبل فوق و العاده آسون بود ولی خییییلی بی دقتی کرده بودم ...واااای .اهههه...........کاش اون سیب خورده تو سر نیوتون درخت میفتاد سرش تا از دست فیزیک خ..ر خلاص بودیم اهههه...

چهارشنبه یه اتفاق باحال افتاد:))

داشتم ریاضیمو پاک نویس میکردم که برادر صدام کرد ...

گفت بیا پایین 5دقیقه کارت دارم(تو دلم یا خدا لابد میخواد دعوام کنه) اخه یه چیزایی رو خونده از من که نباید  ... و فکر کنم بعد امتحانام حسابمو برسه😨 

خلاصه رفتم دیدم داره گیتار میزنه ... رفت گیتار منو اورد ...گیتار بنده جریان داررررد ...ایشون برای بنده چند ماهی هست که خریده ولی بنده قبول نکردم ... چون فعلا حالا حالا ها وقتش نیست تا این کنکور کوفتیم تموم بشه :| خلاصه گفت ببین من یه اهنگی دارم میزنم که زمینش یه ریتمه میخوام ریتمشو بزنی ببینم جور در میاد یا نه ... از اونجایی که من هیچی از گیتار و خواندن نوت سرم نمیشد ...اقا بهم یه بار گفت ببین فقط این مدی بزن با شصت یکی پایین با انگشت اشاره یکی بالا و یکی پایین بعد یه ضربه با کف دست ... اقا 10 بار زدم از بس بد میزدم خودم میخندیدم:)) استعداد کوره اصا:)) ولی خب اخرین بار خوب میزدم و صداش درست شده بود ... اخر دید نمیتونم خودش زد با گوشی ضبط کردم و همزمان با اون میزد:)) خلاصه فهمیدم که من به هرچی فکر کنم بی مشکل ولی به هیچ وجه ب رشته ی موسیقی فکر نکنم:))

و همچنان گیتار جان بنفش کنار اتاق برادر است...حتی نمیزارم تو اتاق خودم:| 

گفت میخوای تابستون اصا نرو خودم بهت یاد بدم ...دیدم اوضاع خیته گفتم نههه من حوصله ی این چیزا دارم مگه:)) ولی خب اگه دلم بخواد میدونم میتونم بزنم ولی دلم اصلا نمیخواد :| 

همچنان بنده از سرماخوردگی رنج میبرم ... احساس میکنم خیلی بدن جان ضعیف شده قبلا اینقدر ها هم سوسول نبودم کمال  همنشین در من اثر کرده:))  کلا دو حالت داره یا من سوسول شده بدنم یا ویروس ها خیلی ابر قدرت شدن منگولستانی ها

دوست دارم یچیز بشه فردا نرم اخخخخخ حال میده...جهنم و ضرر هم اگه فیزیک کمه نمرم به درککککک اه

هر کی قبول شده فیزیکش خوب نبوده که:)) میترسم تراز فیزیکم منفی بشه😂

خب دیگه بسه  واسه امروز دیگه حوصله ندارم

xrf ...
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر
حالم خیلی بده ...

xrf ...
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۲ ۰ نظر

به شدت سرما خوردم

تقریبا میشه گفت رو به موتم😷😷


خیلی بده...

و من همچنان با فیزیک جان مشکل دارم:|

xrf ...
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۹ ۰ نظر

جریان زیاد است ... ولی حس تایپ نیست ...

دیشب فوق العاده بود @_@

 من ... پسرخاله جان شیطوون ... و نرگس جان که اگه ندونی فکر میکنی پسره ...

عالی بود با این دوتا:))

بعد جریان هارو مینویسم ...

از کلاس اومدم ...بسی خسته ..کوفته

خواب دارم

ولی امتحان ریاضی هم دارم 

و مثل همیشه هیچی نخوندم:|


xrf ...
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۶ ۰ نظر

به هیچ وجه علاقه ای به خواندن درس های فارسی که مربوط به رستم

میشود را دوست ندارممممم

اصلا رغبت نمیکنم بخونمش😕😑😔


هیچی به ذهنم نمیرسه :|

امشب میخوام بخوابم که فردا زیست بخونم😥

البته فکر کنم نهایت بتونن نیم ساعت بخوابم:|

xrf ...
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۴۶ ۰ نظر
الان سره دو راهی عجیبی ام😁 
جدا نمیدونم یه یک ربع بخوابم بعد بگم برادر جان منو ببره مدرسه یا حاضر شم کم کم  پیاده برم یکم باد بخوره سرم خواب از سرم بپره😐
از الان یه لحظه دلم برای خودم سوخت واسه زمانی که از مدرسه بیام:| خسته و کوفته😥 اونش به کنار که امتحان زیست دارم سه فصل و پرسش دو درس فارسی و نوشتن سه تا انشا و امشبم که نخوابیدم و اینکه باید رسما خودمو بدبخت اعلام کنم
ینی داغون میشماااا له له😅😅😅
امروز بچه ها رو بفرستم سراغ زیست بلکه یک یا دو فصلش کنن حداقل:|
اخه چهارشنبه کل زیست امتحان پیشرفت تحصیلی داریم 
من نمیدونم والا این پیشرفت تحصیلی دیگه چه صیغه ایه معلما هم میزارن تو دفتر نمره:|
خدایا خودت امروزو بخیر کن🙆
شکرت🙏
xrf ...
۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۵۹ ۰ نظر

دیشب بعد از اینجا رفتم جلو پنجره چند بار نفس عمیق کشیدم و بعد یکم چشمامو رو هم گذاشتم و بعد فیزیک رو سر سری ی نگاه کردم ... 6خوابیدم ... 7مادربیدارم کرد 

حرفی زد که باب میلم نبود ...بهم برخورد ... باهاش قهر کردم ... رنگم عینهو گچ بود:|

هرکار کرد صبحانمو نخوردم حتی چیزایی ک برام اماده کرده بود و تو کیسه فریزر بود ازش نگرفتم نمیدونم چی بود به داداشم گفتم منو رسوند ... امتحان همه رو درست نوشتم فقط یک مسئله رو گیج بازی دراوردم بلد بودم ولی ب خاطر مکثی که کردم وقت کم اوردم و نصفه موند ...

زنگ اخر به زور چشام باز بود ...

اکمدم خونه ولی با مادر آشتی بودم ... مطمئنم اگه امتحان رو خراب میکردم حتما با کل دنیا قهر بودم:))

بعد ناهار که ساعت2و ربع شده بود خوابیدم تاااا6 مادرجان ب زور بیدارم کرد:|

الانم دارم دینی میخونم 50تا سواله ... واسه عید بوده ...

بعد اون باید دوتا انشا بنویسم ...

 نمیگم کامل خوبم ...ولی بهترم 

موقع ورود به کلاس من همیشه با لبخند به هرکی سلام میدم امروز چنان قیافم اخمو بود اولین بار بود این شکلی بودم امسال اصلا لبخند نداشتم همه بچه ها میگفتن ولی خب بعد از اینکه نشستم سر جام کم کم بهتر شدم ...

خانم برج زهرمار خخخخ

حتی وقتایی که خییلی ناراحت باشم لبخند دارم ولی خب لبخند کسل خخخ

_____________________________________

امروز کلاس ما با کلاس رو ب رویی برای یه زنگ عوض شد تو راه دختری ب اسم نیکا که کلاس ریاضی با همیم منو دید با لبخند گفتم سلام عزیزم ... گفت خیلی خوبه همیشه میخندی

یه لبخند زدمو و راهمو ادامه دادم ...

تو دلم گفتم اگه نخندم باید گریه کنم ...

فعلا همین

xrf ...
۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۴ ۰ نظر

نه اهنگی 

نه صدایی

نه سکوتی

نه خوابی

نه بیدار بودنی

نه کنار کسی بودنی

نه ...

هیچ چیز ارامم نمیکند

خدایا کاری کن 

دلم حالش بد است

روح و روانم مرده است

دیگر بدتر از اینش مکن

جانم دارد جان میدهد ...

چه تاوانیست !

تاوان بد بودنم!

باشد قبول ... میدانم

زیاد بد بودم ...

خداوندا باشد 

میکشم این تاوان را 

فقط یکم آهسته تر ..

آخر نفس کم اوردم ...

کمی آهسته تر

xrf ...
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۳ ۰ نظر

اهههه چمه امشب ... دارم دیوونه میشم از عصر تاحالا بی حوصلم ... فقط با کمی قدم زدن تو هوای ابری اروم شدم و بعدش اومدم خونه ک روز از نو و روزی از نو:| 

احساس کردم شاید بنویسم بهتر بشم ....

واااااای ....فردا فیزیک امتحانه نصفشو خوندم فقط نصفشوووو جاهای مهم مونده و من اصلا تمرکز ندارم .... کمی با یاسمین حرف زدم بهتر بود حوصلم ولی باز ....

همش یه استرس بی موردی تو جونمه هر وقت اینطوریم یه چیز میشه:|

چکار کنم واقعا نمیدونم ... همیشه در اینجور مواقع یکی رو قربانی میکنم تمام حرصم رو روش خالی میکنم و معمولا برادرم بود البته الان مدت هاست که حتی به زور میبینمش چه برسه بخوام برم ... 

میترسم دوستم باشه که روحیش هم بسیار حساسه و الان بشدت گیر داده ک مثلا ارومم کنه .... ممکنه یهو بهش بند کنم ....

البته اخلاقمو خوب میدونه 

میگه نمیشه رفتارت رو پیش بینی کرد .... کامل اخلاقم دستشه کامله کامل ....

هی نفس عمیق میکشم پاهامو دام با سرعت فراوون تکون میدم 

دوست دارم یکی باشه تا میشه حرصمو سرش خااالی کنم سرش جیغ بکشم 

اهههههههههههههههه

با ضربه هام رو کیبورد مثلا میخوام خودمو اروم کنم ...با حرف ها کلمه میسازمو و جمله و حتی نمیدونم درست و حسابی چی دادم مینویسم 

پاهام درد گرفتن از بس محکم تکونشون دادم واااای

کاش بتونم برم بدوئم ولی دیروقته ....شاید از استرسم کم بشه .... دستامم کم کم شروع کردن ب لرزیدن ....

امشب شام نخوردم اصا میل نداشتم .... وای خدا چمهههه من

کاش میتونستم فرار کنم ... از خودم ... از کارا .... رفتارای بشدت گندم .... صدای هواپیما ...اره خودشه لحظه ای ارومم کرد ... چیزی ک کافیه صداش بیاد تا کاملا اروم شم فقط تونست یه لحظه ارومم کنه ..... چکااااار کنم خداااا....

وای دارم دیوونه میشم ...انگار ک ب جنون رسیدم ... داره گریم میگیرههههه

اولین قطره جاری شد ....

مثل همیشه ک اینطور میشم ... نفسم .... ی درمیون میاد .... معدم کم کم داره شروع میکنه ... اگه بخوام قرص بخورم که تا به حال تو عمرم برای آرامش ازش استفاده نکردم  معدم درد زیادی میگیره چون نباید بخورم ... اگه سرمو بزارم روی میز و به آرامش هوایی که توسط پنجره ی باز اتاقم میاد گوش بدم ... سکوت شب ... صدای سکوت شب زیبا ترین صداست ...اروممم میکنه ولی بعید میدونم اونم ارومم کنه .... فقط دوییدن ...کاش پسر بودم ... حداقل میتونستم اینموقع برم بیرون و بدوئم ....

چمه من ... تمام تنم داره میلرزه .... من چمهههه خدا

هیچیم نیست ولی چرا ابنطوووور شدم...نوشتن هم ارومم نکرد ....

نفس عمیق نفس عمیق ... فایده ندارهههههههه

ب گل زیبای رو ب روم نگاه میکنم چ رنگ پریدست .... مطمئنم خودمم مثل اونم ....

چکار کنم واقعا ... راه فرارم چیه  .....

کاش میتونستم برای مدتیم که شوه تنها برم جایی تا بلکه هم از همه چی و هم از این فاطمه در امان باشم ... کاش بتونم ... ولی هیچوقت نمیتونم...

سوزی که از پنجره داره میاد بهش عادت دارم ولی اینبار   .... انگار ک درد اوره ولی اگه پنجره رو ببندم بدتر از این میشم چون نفسی برام نمیمونه ...

من ک اینقدر ضعیف نبودم ... درمقابل بزرگ تر از ایناشم وایستادم الان چمه پس خدا ....

اصلا تمرکز روحی فکری هیچی ندارم ....

دوساله که گاهی این حالات میاد سراغم ....لعنت ب ماه فروردین که ازش متنفرمممممممم

از روز نوزدهمش متنفرم ... از روز چهاردهم ... بیست و هشتم ... سیزدهم ... عیدش ... پونزدهم ... سی ام .... این روزا ....لعنت ب من که ....

ترجیح میدم باز فرار کنم از دنیا و از کارام ... فرار کنم و لازم خواب ....

ولی مگه خوابم میبره لعنتی ... 48ساعته که من 3 ساعت بیشتر نخوابیدم ... این چیه واقعا ...

کسی نه میدونه و  و اگه هم بخواد بدونه درک نمیکنه ....

بازم درد ...درد ...درد ...

من برام درد معنایی نداشت ..

خانم خوش خنده ...با خنده هات اومدی ب جنگ زندگی؟؟ سرنوشت؟؟؟ با همین وسیله ی جنگیت کلش خراب کردی ... کلش

امدوز میگن ولادت امام جواد هرچی بخوای بهت میده ... کسی که سال تحویل پیشش بودم یکبار دوست داشتم حرمش با صفاست اکنروز بارون میومد ... خیییلی خوب بود سرد بود سال جدید بود ولی چسبید ...لحظه ی گرفتن ضریحت و ثانیه های اول سال جدید چسبید ...اینکه بعد از باز کردن در اولین نفر تنها دوییدم و تنها بودم اومدم سمتت چسبید ... ولی الان بازم سعادت دارم ؟؟؟ معلومه نه ... ولی من میخوام ب بزرگیت تکیه کنم و ازت بخوام ... ازت میخوام که ارامش داشته باشم تا بتونم ب اونچه تو ذهنم برسم تا بزنم به روستاهای کشورم ... اونجا ارامش پیدا میشه ...برم کمگشون ...تنها بدون همراهیه کسی ...فقط من و خدا ...

دوست دارم بخوابم ولی .... معده جان داره شدت خودش رو میبره بالا اینم هر وقت نباید با من سر لج میفته ...همه که اره تو اره مهم نیست:|

پاک دیوونه شدم دارم چرند مینویسم .... 

حالم بده ...بد ...

خیلی وقته ...

دیروز که دلم براش خیلی تنگ بود و کسی نبود منو بیاره سر خاکت و نزاشتن تنها بیام اونقدر گریه کرده بودم که خوابم بروه بود ....

نمیدونم باید بهت بگم خاله یا خواهر که اخرین روزا بهم گفتی ... ولی من میگم بهترین رفیق چون از خواهر هم بهتره نه تو هردو بودی برام ... خواهرم کاش من بد نبودم و ازت میخواستم تا ب خدا بگی منم بیام پیشت ... دیگه طاقت ندارم ....

هی میگم جبران کنم هر روز بدتر میشم .... 

خواهری کاش پیشم بودی ...کاش ... دلم بدجور هواتو کرده ... اصا باورم نمیشه همش ب اشتباه و ب اتفاق اسمت رو میارم

من 5ماه هر روز و شب از درس و زندگی و همچیم همه چی زدم و پیشت بودم و همش  ....چی بگم قرار بود خوب بشی قرار بود ایام فاطمیه برای خوب شدنت نذری بدیم ... تو که خوب بودی این رفتن چی بی بی معرفتتتت ....

کاش بودی باز هر دری باهم میگفتیم ... هر روز غروب با هم بودیم ...

طاقت دوریتو ندارم بخدا خیلی سخته کاش بخونی اینارو ...

جلو مامان اینا خودمو زدم ب بیخیالی ولی دارم میسوزم ...

دلم برات یه ذره شده ... دوباره بغلت کنم ببوسمت ..

از دستم حرص میخورن میگن بیخیال شدی ... ولی مگه میشه من و بیخیالی؟؟؟ من تو زندگی ب هیچ چیزم بیخیال نیستم هیچی 

بخدا فقط یه چهره ی بیخیالی زدم ب صورتم و یه تظاهر ...

خودمم خسته شدم ...

الان اگه اینجا بودی میدیدی جزوه فیزیک خیس شده یدونه میزدی میگفتی دختره ی گیج حداقل اینو بردار ... وای دختر اخه مگه میتونم من 17ساله که هر روز پیشت بودم و ....

اهههه لعنت ب این دنیا ...

خواهری تورو ب خدا وقتی میای ب خوابم باهام حرف بزنم .... هیچی یادم نمونه فقط ...

چکار کنم! من دیگه واقعا خسته شدم ...

همه چیز از کلاس چهارم شروع شد ...

اول که ضربه ای که به خاطر سیاست خوردم ...

بعدش مریض شدن مامان ...

دوماه تنها موندنم تو خونه ...

نت ...

بد شدن حال روحیم ...

وابستگی

عمل لبم ...

ماه فروردین

دعواهام و ناسازگاری های شدید با برادر

رفتنت ب کما 

هوش اومدنت

خوب شدنت 

یهو پرواز کردنت 

دیگه بسهههه

دیگه من نمیتونم 

دی ماه لعنتی 

مهر ماه لعنتی

من دیگه خسته شدم

دلم پرواز میخواد ... باید دیگه بال دار بشم ... بالی برای پرواز کردن ... 

پرواز به سمت افق و بی کران ها ...

دلم رفتن میخواد ... 

دلم پرواز میخواد 

پروازی از جنس رفتن

چه لذت بخشه این پرواز ...


لعنتی ولی من اونقدر بدم که صد در صد  پروازم برابر با شکستن بالم و این بدتر از اون ....

ای خدا .... چمه من ...باز مثل فیلم از اون روزها یادم اومد ....

سواستفاده ی مردم ...

هر لحظه دوست دارن  تو فرصتی بتونن ازم شده ذره ای حرف بکشن ولی نتونستن

هیچ وقت ... چون راز دار هستم ... راز فردی تو دلمه که از خیلی چیزا ریز ب ریز اطلاعات داره ...

از همشون خسته شدم 

از زود بزرگ شدنم 

چند روز پیش مادر میگفت فاطمه کم بچه بازی در بیار دیگه تو بزرگ شدی 

باز هم خندیدم و با شوخی جواب دادم 

ولی من دختر کوچکی هستم که زود بزرگ شدم ...

ازدوران ابتدایی زود بود ... ولی خودم خواستم ...خدا قدرتش رو بهم داده بود 

ولی بد شدم ... خیلی بد 

حالا همه چیزو با هم ازم گرفته ... تمام قدرت هایی رو که داشتم ...

الان دیگه تحمل ندارم ...

یه ادم بد و بدو بد شدم ....

نفس بد یاری میکنه وقتی میره تو شش دوست نداره بیاد بیرون یا با لجبازی نمیره داخل ....

باید تا صبح همینطور زجر کش بکشم ...

فاطمه خانم تازه اولشه ...

خوردی نوش جونت اینم از باقیش ....

دلم واقعا فرار میخواد دلم میخواد برم غار نشین بشم:|

اینکه میدونم  نباید گوشی و اینا دور و برم باشن ولی دائم هست و این حالمو بدتر میکنه

چرا هعی داره گند میشه!!! گند و گند تر ... واقعا قصد خوب شدن نداره ...

نفسم یاری نمیکنهههه خدا ....

 زجر میکشم ... حقمه ...ولی خب گناه دارم  .. البته خدارو اذیت کردم و خیلی از ادما رو ولی خوب هم بودم بخدا بودم ...  

بیشتر از بدی هام دارم تاوان میدم ....

خدای بخدا سنگینههههه نمیتونم ....

کاش جور بشه حداقل برای مدتی دور بشم ... از این دیار ... دلم زیارت میخواد که حداقل کمی اروم شم به کم هم قانعم ... فقط یکم ارام شدن دلم میخواد چیز زیاده!!! 

اگه نبود ک ....

باید برم مادر را بیدار کنم ... نفس انگار قصد رفت و امد ندارد ...

شب بیداری را خیلی دوست دارم ولی دیگر از این هم خسته شدم. ....

همه ی انها اذیتم میکنن همه 


xrf ...
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۹ ۰ نظر
دیروز سیزدهم فروردین ماه خیلی خوب بود ...
بعد از ناهار خونه مادربزرگ رفتیم باغ عمه جان که سه ماهیه پسر عمه هامو ندیده بودم چقد دلتنگشون بودم از دور دیدمشون چنان ذوق کردم که خودم خندم گرفت رسیدیم مادر جان گفت بیا اینم پسر عمه هات هی میگی بعد رو ب اونا گفت چند روزه هعی به من میگه دلم برای ا ... و م ... تنگ شده ... اونا هم خندیدن و گفتن خب میومدید خونمون:| خب راست میگفتن:))
کلی با گفتیم و خندیدیم و یه آتیش که با بادی که بود و ما بچه ها هم تو دودش بودیم رسما خفه شدم:)) بعدش آش عمه جان و چای آتیشی وااای خیلی خوب درسته مثل سالای پیش نبود ولی همینکه پیش هم بودیم برام ارزش داشت واگرن در کل برام معنی نداره روز سیزده بدر و  اینا ... اسمشو گذاشتن روز طبیعت خیلیا میرن طبیعت رو خراب میکنن تو اون یه روز و بعد ادعا میکنن روز طبیعت رفتن به طبیعت:| از این کار بدم میاااد شدیددد
دیشب فینال خندوانه فوق والعاااادههههه بوووود بسی خندیدیم:))
و امروز صبح که به زور بیدار شدم بعد سه هفته رفتم مدرسه البته از سه هفته یکم بیشتر بهتره بگم تقریبا یک ماه:| 
زنگ اول انشا بود یهو اولین نفر منو صدا کرد×_× منم علاوه بر اینکه ننوشته بودم دفترمم نبرده بودم:)) گفتم من بعد چند نفر میام ... خداروشکر دیدم تو چک نویس قبول میکنه و در عرض چند دقیقه که باید درمورد خروس سفره هفت سین با جان بخشی:| مینوشتیم رو تو دو صفحه نوشتم و رفتم خوندم و تنها کسی که بهش ایراد نگرفت من بودم:)) احساس کردم بچه ها میخوان خفم کنن چون به همه ایراد گرفت ... خلاصه زیست هم امتحان نگرفت^_^ ولی هفته بعد علاوه بر اون یه فصلی هم ک درس داد رو میخواد امتحان بگیره:| 
بعضی آدما بسی بیشعور تشریف دارن:|.
سر زیست دقیقا وقت خواب من بود 11...رسما هیچی نفهمیدم این فصل رو اونم چی!! مبحث کلیه:(( پره نکته:|
امروز نازنین آمد پیشم😍
از امروز بشینم مثل بچه ادم درس بخونم😑😆😅
xrf ...
۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۲ ۰ نظر