خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

خوش آمدین .
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات دوست داشتنیم و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تاجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟



عاشششق این اهنگم^_^
بالاخره پیدا شد ای جووونم^_^
وای مرسی از خاله جان گل که برام پیدا کرد و فرستاد@_@
حتما گوش کنید خیلی قشنگه
xrf ...
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر

بعضی وقتا هست که ادم فقط میتونه بگه باشه

جواب طولانی داره ...توضیح داره واسه کارات یا حتی کاراش ولی فقط میگی باشه ...گاهی وقتا هست فقط مجبوری یه لبخند بزنی که خودتم هیچوقت نمیتونی طعم اون لبخند رو بچشی ...

گاهی وقتا از اینکه یکی بهت حرفی میزنه دست و پات سر میشن ولی دهنت قفل میکنه و فقط لبخند و یا کلمه ی باشه ...

گاهی وقتا در مقابل حرفایی که میزنن و دفاعیه داری ولی نمیتونی دفاع کنی فقط سری تکون میدی یواس میری سمت اتاقت ...

گاهی وقتا از اتاقت بدت میاد ... میخوای بری بیرون ولی از ادما و شهرت بدت میاد فقط میخوای تنها باشی ولی اروم و قرار نداری ....

گریه میخوای نمیشه

خدا میخوای نمیشه

همراه میخوای نمیشه

اینجاست که فقط میتونی با کمی حرف زدن با خدا بری و بخوابی ....

فقط خواب...

*چند وقتیه مثل قبل نمیتونم حاضر جوابی کنم و مثل کسی که لاله یا توان گفتار نداره فقط میگم باشه همون ....

کاش بتونم حداقل یکم خوب بشم

خدایا گمکم کن

xrf ...
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۹ ۰ نظر

گفتن "دوستت دارم" ها
هیچ فایده ای ندارد!
باید آنها را
روی سنگفرش خیابان نوشت...
شاید رهگذری خواند
دلش تپید...
ماند و نرفت.
وگرنه،
گفتن های من،
همه را مسافر کرد…!
#علیرضا_اسفندیاری

_________________________________

مهم نیست که چه می‌کنید یا به کجا

می‌روید ؛ شما تمام عمر خویش را

در چارچوب ذهنی‌تان زندگی می‌کنید !

 #تری_جوزفسون
_________________

حرف بزن
بغض مرا باز کن


دیر زمانى است 
که بارانى ام....
 

#محمد_على_بهمنى
_________________

ازطرزنگاه تو به شدت نگرانم 

افتاده ام ازچشم تو دیگر به گمانم


این بغض فرو خورده بی حوصله یعنی

باید که خودم رابه اتاقم برسانم

#فرشته_الیا
______________

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را


گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را

#مهدی-اخوان_ثالث



+تو این چند روز اینا خیلی قشنگ بودن از این چیزا دوست دارم بازم خوشگلاشو میزارم ...
xrf ...
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۲ ۰ نظر

دیروز بنده  خوابالو خانم شده بودم قرار بود 7 بیدار بشم که 9 بیدار شدم و ظهری خوابم میومد دوباره ساعت یک و نیم بود قرار 2 و نیم بیدار بشم 5 و چهل و 5 دقیقه بیدار شدم:| نسشتم زبانم و خوندم بکوب...نگارش داشتم دیروز و خلاصه تا ساعت 8 و ربع کلی خوب خوندم و برادر جان تشریف اوردن بالا که دلشون گرفته حوصله نداره بخونه و کلاس نریم ینی تو دلم هر چی فحش بود نثار این بشر کردم و چون منم یکی دو بار نتونسته بودم بخونم بخاطر من کنسل کردیم هیچی نگفتم و بعدش رفتیم نمایشگاه مبل و تخت و از این چیزا  و اونجا اتفاقاتی افتاد که همچان  و چندان خوشمان نیامد ...:|

اومدیم خونه کمی و بعد خونه مادربزرگ و بعد با غر غر های بنده بلند شده فکر کنم یازده و نیم اینا بود خب چون هم باید حموم میکردم هم  کرمم مونده بود هم درس باس میخوندم هم بشدتتت خوابم میومد و خلاصه امدیم زودی دوش گرفتم بعد اومدم تا ساعت3بامداد دوباره مثل چی نشستم زبان خوندم امشب گرامر دارم و چون احتمالا برای ساعت 9 نیستم قرار شده بود که صبح برم پیش معلمم:| بدبختی خوابم میومد خوابم نمیبرد وضع مرگباری بود اذان میگفتن و من همچنان سعی داشتم بخوابم و حدودا یک ربع بعدش بخواب رفتم که ساعت 6 و چهل و 4دقیقه استاد گرامی اس داد که کلاسا امروز صبح برگزار نمیشههههههه حالا خدا میدونه با چه زوری بیدار شده بودماااا😭 کفاصد:|

دوست دارم بخوابم ولی11شیمی دارم میترسم خواب بمونم ....کاش حداقل اینطور بود فیزیک میخوندم که امروز نیستم واسه امتحان یکشنبه نمره ی خوبی بگیرم:|

اصا داغونم کردنا....

امروز میخوام برم پیش دکتر واس لبم:|

معلوم نیست چی بشه لیزر بخواد یا نه:| اگه بخواد میفته تو دوران مدرسه:|سخت میشه که:|

اخی یادش بخیر دوسال پیش اخرین بار بود که با امیر رفتیم مسافرت....چه کارهایی که نکردیم@_@ من و اون کل ساحل رو گذاشته بودیم سرمون مثل دیوونه ها😆دلم براش تنگید...مشهد هم همچنان قسمت نشده است😢

خدایا شکرت....

xrf ...
۰۶ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۲ ۰ نظر


بیا امشب کمى عاشقترم باش

به مــرداب دلـم نیلوفرم باش


تو که خورشید مردادم نبودى

بیا مــاه شب شهــریورم باش


#طاهره_داورى

xrf ...
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۹ ۰ نظر

دیروز حالم بد شده بود ...

چند روزیه به شدت سرما خوردم...معمولا من هر سال این موقع سرما میخورم اونم شدید ...دیروز تو یکی از شبکه های اجتماعی که عضو هستم رفتم...چون قرار بود پیام هامو باز کنم تا یکی از بچه ها کارم داشت و بهم پیام داد .... پیامشو خوندم حالم بدجووور گرفته شد ...چیز خاصی نبود ولی خب یکم یجور....نمیدونم با خودم گفتم کاش به حرفاش گوش میکردم که ....شاید همینطور گفتن نمیدونم والا ....باز یکم بهم ریختم از اونورم که اصا گیر ندارم و حالم بد بود خیلی بدتر شدم و کلاس زبانو کنسل کردم و میخواستم برم اتاقم که مامانم گیر داد پاشو بریم بیرون یکم چیز میز میخوام بخرم گفتم بزار نیم ساعت دیگه گفت تاریک میشه ... و به زور منو بلند کرد و میدونستم بگم بزار بخوابم قطعا تیکه بزرگم گوشم بود شبشم ساعت سه و نیم خوابیده بودم و 7بیدار شده بودم:😭

هچه دگه دلم میخواست تنها باشم ولی مگه میزاشتننننن😰 

و بالاخره شب خوابیدم ولی ....

خدا کنه تا اخر شهریور بتونم برم ...

شنبه قراره برم پیش دکترم بالاخره نوبت دادن یمدت که ایران نبود و الانم که به زور نوبت داده:| میترسم برم پیشش@_@ 

فکر کنم نتم امروز بپوکه تو این 3 ماه من هر سه روز 1 گیگ گرفتم:| ینی نمیدونم چی بگم که خدارو خوش بیاد مارا نیز خوش بیاد@_@



اینو مخصوص میثم درست کردم😍 

 

جیگرررررش😆😍😍😍😍

میخواد زن بگیره😤😭😭😭😭😭


امروز بستم صندوق پیامو^_^ و بعد دیگه خیالم راحت شد ...

خیلی خوبه همه چیز خدایا شکرت:)

xrf ...
۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۲ ۰ نظر


آنچه هرگز شرح نتوان کرد…

یعنی

حالِ

من...

.

#وحشی_بافقی


پ ن : حالم خوبه ... به قول یکی از خاص های زندگیم ... زندگی جریان داره@_@

^_*

تیکه کلام باحالی داره 

هر شب که میبینمش حداقل یک بار میگه:))

جدیدا یکسری عجیب تو زندگیم خاص شدن 

هنوز دوست ندارم بنویسم

ولیاین چند وقت پر بوده از ...

نمیدونم

حتی نمیخوام حسشو بگم

چونکه حس نوشتن ندارم اصلا:|

خخخخ

زندگی جریان دارهههه:))

ای جووونم:))

شهریور همیشه برام پر خاطره بوده

مرداد و شهریور 

اتفاقای جالب خیلی تو این دو ماه برام میوفته متفاوت عجیب ...

شهریور رسبد

تولد میثم ابراهیمی و مامانمم و چندین نفر دیگه شهریوره

مرداد هم که خودم و خیلیاااااااا واقعا خیلیای دیگه بو:))

شهریور خوبی داشته باشین@_@

من که شهریور دوووست^_^

xrf ...
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۰ نظر

چند تا شوک عجیب تو این چند وقت بهم وارد شده@_@

xrf ...
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۴ ۰ نظر


شاید چند وقتی نیام ...

یا یک سر کوچولو بزنم

این چند وقته برای کسی کامنت اینا نزاشتم

کامنت هارو تقریبا جوابدهم ندادم

ازم گله کرده بودن که چرا وبشون نمیرم

بخدا میام و میخونم ولی خب نمیدونم چرا دستم به کامنت گذاشتن نمیرفت

به بزرگواری و عزیزی خودت ببخش دوست گلم😙

بازم میگن مسافرت

میگم کلاس دارم 

میگن دو روز

میگم تو بگو یه ساعت از خدامهههه

به شرطی که مشهد باشه

میگن شمال

میگم نههههههه

دوست ندارم

دلم فقط مشهد میخواد...

xrf ...
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۷ ۰ نظر

دیشب خوش گذشت:)

امروز حوصله داشتم کلی ولی خب از غروب بعد دیدن چیزی حوصلم پوکید اصلا و بعدش رفتم پیش بمب انرژی اقای جیم معلم همیشه خندان زبانم و گفتم که کلاس نمیام امروز و گفت که باشه ایرادنداره و یکم گشتم ...

امشب احتمالا زیاد بیدار بمونم ....

میخوام جزوه بنویسم و اهنگ گوش کنم و یکم فکر کنم ....

خیلی وقته به زندگی و کارام فکر نکردم ...


xrf ...
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر

نمیدونم چی بنویسم .... از امروز؟؟ امروز تولدمه ... خیلی ها تبریک گفتن بعد رد شدن 12 ...ینی00:00

از هدایا ...چیزای سنگین گرفتن ... دوست نداشتم اینطور باشه ... میدونم بیشعوریه که گرفتن و بعد من اینطور بگم ولی خب من از خیلی قبل گفتم ...چون قصد داشتن جشن بگیرن ...منم گفتم حتی هیچکی حق نداره کادو بخره و این وسط حرف من به گوش اونا نمیدونم چی بوده که انقدر توجه کردن:| 

هدیه مادرمو هنوز نمیدونم ...

فردا داییم همه رو باغش دعوت کرده ... مامانم میگه کیک میگرم ببریم اونجا ... منم میگم نه ... نمیدونم چرا امسال اینطور شدم ... اصا دوست ندارم که تولد بگیرم ...

شایدم از خودم و خدام و همه شرمندم که تو این سن ... به این شکل . و اینجوریم ...

شاید اینکه بزرگ شدم و هنوز بچم ... هنوز بچم و بزرگم ... نمیدونم...خرابکاری های زود ... ارتباط با کسی که نباید ...

از کسی گله مند نیستم از خودم ناراحتم ...

بد کردم ... از بس بد و بد و بد بوده که نمیتونم خوب بشم شاید دیگه کار قبل نیست ولی خوبی قبل اونم نیست ... نمیتونم مرتب نماز بخونم ... نمیتونم خوب باشم ... نمیتونم ...

نمیتونم ادامه بدم و بقیه ی اون  چند جز قران که همه چیزم بود رو حفظ کنم و این یکی از بزرگترین ناراحتیم شده چون میدونم از بس بد شدم که خدا این لطفو ازم گرفت ... اینکه قران و با تفسیر و شمارش ایه و صفحه و کلمه حفظ بودم و اما الان چی ....

هیچ وقت برگشت به عقب رو دوست ندارم ولی تو این یه مورد رو میخوام ...بخدا میخوام ...کاش بشه...دوباره بشه...

بهترین هدیه ی امروز برای من اینه که فردا کلاس ریاضی کنسل بشه ... هیچکسی خونه نباشه .... کوچه کاملا خلوت .... هیچ صدایی ... کلر روشن . بخوابم .... فقط بخوابم بدون فکر کردن به چیزی 

دلم میخواد بخوابم یع دل سیررررر .... خستم ولی خب این خستگی رو دوست دارم ...اما بدم...

این چند شب که میریم عروسی ....

عروسی که خواهر نداشته و تک بوده بغض میکنم وقتی میبینمش چون منم خواهر ندارم تنهام .... اونوقت عروسی که خواهر داره و باز گاهی بغض و حسرت ... چون من خواهر ندارم که ...

متفاوت شدم ... خیلی

چی میشد امشب خیلی طول بکشه و من خواب راحتی بکنم ... شبا میخوابم ولی هیچکدوم خواب راحت و ارومی نیست ....

به مامانم میگم مامان امسال مسافرت پرررت؟؟؟ مشهد پرررت؟؟؟ بخدا دلم واسه حرم پررر میزنه دلم میخواد دوباره برم پاتوق همیشگیم ... میگه کلاسات ... تو دلم میگم ای خاک تو سره کلاسای من:| ....میگم خب به جلسس دیگه بریم خودمو میرسونم میگه نه ....میگه دو سه روز میریم شمال .... میگم شمال دوست ندارم به درد عمم میخوره:| اهههه وقتی مشهد بخوام شمال برام جهنمه .... 

شمال دیگه فایده نداره ... وقتی امیر نیست دیگه فایده نداره ... خیلی سخته که ببینمش ...هم دلم میخواد از شدت دلتنگی بپرم بغلش و هم مجبورم که نادیده بگیرمش و حتی محل نزارمش ...

دلم عجیب براش تنگه...

خداروشکر عکسا پاک شده واگرنه .... هر چند خاطره هاش هست 

بابام میگه مشهد واسه عید ان شاءلله ....تا اونموقع که دیگه من میمیرررم:(

عمم میخوان برن ... خوش به سعادتسون ...

بغیر از مشهد مسافرت دیگه دوست دارم بریم سمت جنوب ... هواشو دوست دارم ... آدماش خوبن ... قشم فوق العادست . ...  دریای جنوب و با اینکه حتی میترسم نزدیکش بشم خیلی دوسش دارم .... دریای شمال تا عمق خیلی زیادش هم رفتم و شنا کردم ولی دریای جنوب حتی میترسم نزدیکش بشم ....

خوبه ادم دوستی داشته باشه که صب تا شب بخوای میتونی باش بحرفی الان با نازی تا الان داریم میحرفیم ...

دلم هیچ چیز جز ارامش و خواب نمیخوااااد ....

امروز زبان دیوونم کرده بود یه چیزای سختی داده بودا اهههه  ولی از بسشون دراومدم💪✌

کاش پسر بودم ... بزرگ ترین ارزوم از بچگی بوده ...

اعصابم خورده چون ارامش فکری ندارم ...ارامش فکری ندارم چون دلایل بالا ...دلایل بالا هم که نمیتونم:(

کاش بشه برم حرم تنها کسیه که میتونم کامل حرفامو بگم بهش ...احساس میکنم تنها کسیه که درکم میکنه ... بهش کاملا اعتماد دارم ... هر حسی دارم بهش خالصه ...ولی آغوشش به روم باز نمیشه ... خدایا میخوام ازت ...حرم امام رضا :(

همخ چیز فراموش شده ...کاملا ... فقط تنها مشکلم با خودمه ... البته گاهی وقتی امیر رو میبینم خاطرات اونم اذیتم میکنه ولی مجازیم فراموشه ...  ولی اون نمیشه...

کاش یه روز تنها گیرش بیارم و بهش بگم ...بگم که ....داد بزنم سرش ...مث همیشه با قهر و با کتک بحرفم ولی اندفعه اون نخنده ... جوابمو بدتر از خودم نده .... دوست دارم کم بیاره .... منم کم بیارم ... بعد توضیح بده شاید قانع بشم وقتی دلیل کاراش رو بگه ... شاید بتونم کنار بیام ... شاید .... خیلی نامرده

یه سال دیگه به عمرم زیاد شد یا کم شد یا همون اصلا ...فقط یه اتفاقی افتاده و یه زیاد یا کم شدنی این وسط اتفاق افتاده اما من چی،؟؟؟ تغییر کردم؟ بهتر شدم؟؟؟

بد بودم بدتر شدم ... تغیر ؟؟؟ چی بگم ... به ادم بد ... نمسدونم صفت چی بزارم و خلاصشون میکنم تو بد ... فاطمه ی بد ...


حدایا شکرت

xrf ...
۱۸ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر

دیروز صبح خواب موندم^_^تو همرم انقدر شانس نیاورده بودم:))

دقیقا بیست دقیقه و تند تند حاضر شدم و برادرم رسوند منو و لحظه ای رسیدم که اخرین برگه رو هم از بچه ها تحویل گرفت^_^ و تازه درسو شروع کرد منم گفتم که چی شده و اخر سر یدونه برگه گرفتم تا خونه حل کنم و اما عروسی ها پدر جان منتقل شد قزوین تا دوتا از عروسی هارو بره ... مادر و برادر به یک عروسی و من هم به یک عروسی دیگر در کنار عمه ها ....البته اخر سر مادرم اومد همچین دوتایی نیش بازکردیم و دست واس هم تکون دادیم  خخخ بعد کلی اومد برام از اون یکی عروسی گفت که از اون عروسی های حسابی بوده ولی خب منه بدبخت و فقط فرستادن اینجا عروسیش معمولی بود ولی اونجا خیلی خفنه ... دقیقا فردی بود که من همیشه کتونی هامو ازش میگیرم^_^ 

خخخ اوخی ... بیچاره داماد تو گروه استقلال بوده قبلا بعد پاهاش نمیدونم رباطش مشکل پیدا میکنه و چی که دیگه نمیتونه فوتبال بازی کنه ... یه بار رفته بودم خونشون رفتم اتاقش واااای ینی کل و هم عکسای فوتبال و اینا بود ...تو کارت عروسیش آرم استقلال هم بود:| 6تاییه خفن:|ولی بچه خوبیه زنش خیلی خوشمله😍

ایشالا که همشون خوشبخت بشن ..آمین

وای دیروز بعد کلاس من با مامانم سر لباس بحث داشتیما ...

کلا خیلی روی لباس و کفش و اینا اذیت میکنم چه بخوام برم جایی چه بخوام بخرم ... برای خرید که ....خیلی بدم من:(

عروسی دختر عمه مامانم اخر شهریوره و قراره تا اونموقع بگردیم اگه پیدا کردیم که هیچ اگه نه میدوزیم لباس مجلسی ست .... برای عروسی پسر داییش هم مهر ماهه دوتامون یدونه ست داریم که فقط یه بار عروسی دختر عمم پوشیدیم و طرف مادریم کسی ندیده اونارو میپوشیم^_^

دیگه میخوام از تیپ کتونی بیام بیرون ... دارم خودمو عادت میدم که بتونم بیشتر غیر کتونی بپوشم  دارم ولی دارن خاک میخورن و عوضش کتونی همش پامه مخصوصا دوتاش خیلی خوبن ... سخته خیییلی ولی باید عادت کنم ... واسه مدرسه نمیخوام کتونی بخرم ولی یه حسی بهم میگه یه ماه بگذره دووم نمیارم و باز کتونی میگیرم:))

مانتو مدرسه مشکیه خداروشکر و امسال واسه خرید کفش و کیف دیگه از دستم حرف نمیخورن@_@

چادرمم سفارش دادم ولی خب اندفعه رفتیم تهران هرجور شده سعیمو میکنم تا راضی بشن بریم به مرکز خرید ایرانی اسلامی تو بزرگ راه همت ...آرزومه برم اونجا:))

امشبم عروسی داریم بازززززز:|

یکم بخوابم بریم سراغ جزوه ها که خیلی موندن سر هم ...

خدایا شکرت؛)

xrf ...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر
حوصلم خیلی سر رفته .... هواااا بی نهایت خوبه برای قدم زدم مخصوصا جای خلوت باشه خیییییییلی خوبه هوا ... دوست داداشم اومده اونا جلو در باهمن منم تک و تنها حوصلم پوکیده است فجیححححححح .... دوست دارم برم بهار خوابمون و دراز بکشم و آسمون نگاه کنم ... وقتی اسمون نگاه میکنم کاملا غرق میشم توش ....ستاره ها برام یه دنیای جدان ... مدلشون رنگشون انقدر دقیق میشم توشون که حتی حرکت رو میتونم احساس کنم شاید خنده دار باشه ولی میتونم ...
الانم خیلیخوبه که برم ... ولی من از تاریکی به شدت میترسم ... الانم دوست دارم برم شاید غلبه کردم به ترس و رفتم ...
جزوه شیمی رو گذاشتم جلوم بلکه ببینم ولی خب دوست ندارم:((
فردا امتحانه :(
خدا کنه تستی باشه الکی پلکی بزنم بعدا میخونمشون:))
اصا حوصله ندارمااااااااااااا
هوا خیلی خوبه من تو خونه دارم میمیرم ...
جلو پنجره که وا میتی یه نسیمو شاید باد اروم خنکککک به ادم میخوره و صورتو نوازش میکنه اصا این هوا رو بسیار شدید دوست@_@
ینی شیمی رو موفق میشم که بخونم عایو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه یکی نیس بگه تو روحت تو تابستونا کلاس تفریحی به زور بر میداشتی الان واس چی رفتی اینکارو کردی مثلا که درس بخونی خیر سرت:| 
من یه ادم به شدت ....
واقعا نمیدونم چی بگم:))
اهههههههههههههههههههههههههههههههه
منتظریاسی ام بعدش احتمالا برم بهار خواب و خدا کنه چیزی نبینم که مجبور به جیغ و فرار بشم:))
ارامششو دوست ....
حوصلم پوکیدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
xrf ...
۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر

عرضی ندارم بانو
فقط یادت باشد امروز که دختری
در آینده مادر دختر دیگری هستی
و روزی می‌آید که مادر بزرگ می‌شوی
پس جدا از همه ناپاکی‌ها، تو پاک بمان!
روز دختر مبارک

+و همچنین ولادت حضرت معصومه (س) رو تبریک میگم

xrf ...
۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۴ ۰ نظر

دو روزه که خونه مادربزرگم بودم و دیشب بالاخره تشریف فرما شدم اومدم خونه:)) خب خاله آمده بود و من و دختر خاله هم که بیفتیم پیش هم انگار چسب دوقلو زدن بهمون:)) و بعدم اونشب فقط4ساعت خوابیدیم ولی خب خوب بود به قول مادربزرگم تا صبح وراجی کردین ... 

و کلی خوش گذشتوندیم و بعددیشب اومدم خونه گند زدم دوباره ...

بیخیال دیگه نمیخوام فکر کنم ...

دیشب به این فکر میکردم که بچه ها فک و فامیل فلان سن شدن ...چه زود گذشتا ...  میخوان برن پیش دبستانی امسال:|

بعد خالم تو اینستا عکس بچگی پسرشو گذاشته بود من هنگگ بودممم که اههه اصا یادم نبود اینشکلی بود این پسر بعد با خودم گفتم من یادم نیست دیشب شام چی خوردم و بعد واقعنی هرچی فکر کردم یادم نیومد احساس کردم الزایمر گرفتم که بالاخره یادم افتاد عصری مادربزرگم سوپ شیر درست کرد اونو خوردم دیگه شام نخوردم:))

کلا خیلی اینجور آلزایمر میگیرم:))

امروز ریاضی گند زدم .... دیشب ساعت سه و نیم بود خوابیدم واس همون اصا از دنده چپ بیدار شده بودم چون بایدساعت 9 بیدار میشدم و از 7 گذاشته بودمتا خوابنمونم و هعی گوشی ویبره رفت واسه خودش و منم خوابم داغون شد بدتر بد شد و تا10خوابیدم اخرم مادرم بیدارم کرد و بدو فقط حاضر شدم رفتم کلاس اونجا درسو نگاه کردم ... امتحان بود...

سر امتحان یک سوال سخت...چند دقیقه اول همه رو درست حل کردم که شامل3بخش بود چون نخونده و مسلط نبودم شک کردم لحظه اخر همه رو پاک کردم دوتا رو عوض کردم که اشتباه شد و واسه سومی هم کلا وقت تموم ینی جوابا روکه میخوندن میخواستم خودمو با دستای خودم خفههههه کنم که دیگه سر امتحان به جواب درست شک نکنم:|

خیلی حس بدی بود تا اخر کلاس مثل برج زهرمار نشسته بودم و فقط گوش میکردم:| اصلا صدام در نمیومد اخر استاد گفت امروز خیلی کسل کننده بود کلاس و من باز مثل ماست فقط تخته رو نگاه کردم حتی نگاه نکردم که مث بقیه بچه ها اعتراض کنم یا بگم نه و چمیدونم .... حالمم خوب نبود حالت تهوع داشتم عجیییب:| کلاس هم که ماشالا هرکی یه عطر زده بود :|

گرم هم بود ولی پیاده اومدم بلکه کمی افتاب بخوره به اون مخم تا ویتامین دی چیزیکوفتی بگیره شاید انقدر خنگ بازی درنیارم ....

خیلی خوشحالم چوووون کلی با داداشم حرف زدم ... بالاخره تونستم مخشو بزنم@_@ انقدر با دلیل و مدرک و منطقی حرف زدم که تا اخرگوش داد و گاهی حرف زد و کلی کلیپ ملیپ نشونش دادم و اخر درست شد خداروشکر تلگرام و اینستاشو هم حذف کرد ^__^ خودمم دیشب پاک کردم ...

کلا خوشم نمیومد ... حس خوبی نداشتم بهش...

اونم امروز عصری پاک کرد ....

خدا کنه بتونم بیشتر کمکش کنم ... خدایا به اون خل تر خودم کمی عقل عنایت فرما بلکه ادم بشه بیشور احساسی:|

کلا اکثر اوقات بهم میگه یکی یدونه ی داداش ...  امروز پست گذاشته بود قبل اینکه حذف بزنه و روز دخترو تبریک گفته بود چقدر برام پپسی بازکرده بود خدایی:)) بعدم هدیه داد و بعد پاک کرد و خیالم راحت شد ولی من خیلی بیشعورم میدونم که فقط گفتم بابت کادو مرسی ...همین:|

بیخیال عادت داره شایدم میکنه .... امسال میخوام بگم هیچکسی حق نداره تولد بگیره ... حتی کادو ... حتی کیک ... دوست ندارم امسال تولد بگیرم ... نمیدونم چرا@_@ مرضه دیگه تو جونمه:))

یکم ناراحتم ....البته تقصییر خودش بود دیشب  داشتم با گوشی ور میرفتم تا اینستا رو پاک کنم و باید تو سایت میرفتم و خلاصه درگیر بودم که یهو ویبره گوشی دراومد ینی قبض روح شدما اول ساعتو دیدم میزون سه بود و طبق حدسم خوده بیشعورش بود ....دختر عمم ... ینی چند وقته دقیقا راس ساعت 3 اس میده شبای قبل حالا مثلا نیم ساعت بود خوابم برده بود یا چشمام تازه گرم شده بود خب ادم بد خواب میشه اندفعه بیدار بودم از شانس گندش چون دفعه های قبل کلی با ارامش جواب دادم و بعد معذرت خواهی که میخوام بخوابم اس نده و در حد دو سه تا اس خدافظی میکردم اما اینبار روز دختر تبریک گفته بود و با عشقم و عزیزم و منم گفتم مرسی ولی دیگه اینموقع شب اس نده خیلی زودقهر میکنه و بعد گفت وااا چه خشک و بعدم جوابش ندادم ...

دلم براش سوخت نمیدونم معذرت بخوام یا نه ... ولش کن بابا 

امروز مادر و پدر در جشن نامزدی دعوتن و برادر کلاس و بنده تک و تنها قراره تا11 به همین صورت بمانم ... امروز ترکوندم از بس ویدیو میدیو آپولود کردم:|

هعی حجمو کنترل میکنم:| الان دقیقا46مگ مونده:| چون چند روز پیش سه گیگ گرفتیم و برای اینکه گندش درنیاد و پدر جان ما رو خفه نکنه قراره فردا بعد کلاس برم یه دو گیگ بگیرم یواشکی@_@ چون مخابرات یه کوچولو نزدیک به کلاسم ... همچینم نزدیک نیست ولی خب مجبووووورم مجبور:|

الانم برم یکم شیمی بخونم که مثل ریاضی گند نزنم:|

خئایا شکرت:)

xrf ...
۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۷ ۰ نظر

خاک جهان هستی تو سر منه خر که با یه دید 

دیگه رفتم پیشش و اون با یه دید دیگه گرفت ...

ینی خاک تو سر خر شانس خرم....

ینی ....

فیلم ...بازی ...دوسشون دارم

xrf ...
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر

Fereshte Abanfaam:

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش

شهری که هی زیر دماغت می زند بویش

خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش


دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی!



بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است

پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست


هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟


پشت طناب رخت ها با برج میلادم

مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم!

یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم


پاییز هم خوب است با شب های بارانی

از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم

چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!

دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم


دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی

 

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است

تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است

نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است

هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

 

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟!...


#فاطمه_اختصاری

پ ن: خوشم اومد از این نوشته ... یکم میترسونه ادمو ...ولی همه چیشو دوست داشتم@_@

چند روزه کلی کیف میکنم^_^

xrf ...
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۲ ۰ نظر

امروز بعد کلاس زبان 10ونیم بود با داداشم منتظر بودیم بیان دنبالمون من روم یه طرف دیگه بود یهو  داداشم گفت عههه فاطمه ایکس و زنش بودم همون مسر عمه ی از دست رفته:)) ندیدمش ولی خب دلم براش تنگیده اخرین بار که دیدمش رومو نکردم حتی نگاه کنم خیلی بدش اومد و حرصی شد ...

دلش پر میزنه که شده دوباره یه ساعت برگرده پیشمون ... حیف که ...

دلتنگی و غرور خخخ ترکیب جالبیه ....یه ادم خورد شده ولی به ظاهر پابرجا و محکم میسازه...روزگار خیلی از ادماست ...

من که دلتنگ بشم به ماه نگاه میکنم ....اما وقتی اونم نباشه ...

چند روز دیگه میثم ابراهیمی کنسرت داره:( منم میخوام خب ...یه اومدم بلیط بگیرم انلاین بعد فکر کردم دیدم کیه منو ببره دقیقا:| واسه همون خیلی شیک صفحه رو بستم:))

کاش میتونستم برمممم....الان اگه پسرعمم بود خداییش میبرد منو ...

اگه خالمم الان عمل نکرده بود و مادربزرگم درگیرش نبود اون منو میبرد حداقل ...بهش میگفتم منو با خودش میبرد مادربزرگ هم که از خدا خواسته والو بوخودا:))

کنسرت میثم بدون من خر است^_^

سال پیش اینموقع چه بد بود وااای نوشته هاش هست البته سانسور شدن و بعضی چیزا فاکتور گرفته شد خخخ 

دکتر جان نیز مثل اینکه تشریف فرما شدن ...نگفتن که گاوی گوسفندی میکشتیم:| 

حالا الان اینطور میگم برم مطب بگه لیزر به هر طریقه ای شده فرار میکنم از اونجاها خخخخ چون شنیدم به شدت درد داره و بده:( حالا چه برسه چند مرحلهههه:((

یک سال شد ...

شکرت خدایا :)

xrf ...
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۷ ۰ نظر


کم کم عاشق شد دلمون

کم کم کم شد فاصلمون

چش شده که حالا تنها شدم

با نم نم بارونو اشک خودم

قبلا قلبا خواستی منو

حالا از دست دادی دست منو

یه دفعه عوض شد حال دلت

دیگه جا نداره دیگه اشغاله دلت

نپرس چرا دوست دارم

نمیدونم خودم با تو چیکار دارم

نپرس جرا دیوونتم دیگه دست از سرت نمیشه بر دارم

آخه دوست دارم

آخه دوست دارم

کی افتادم از چشمت از از دست دادم

هرچی داشتم با یاده تو رفت از یادم

توی قلبت زندونیم اما آزادم

تیکه تیکه قلبه منو میچسبونی

بهتر از من حاله منو تو میدونی

تنها عشقم تو آخره دنیا میمونی

کم کم کمتر دیدیم همو

هی کمتر فهمیدیم همو

یه دفعه زیاد شد فاصلمون

یه جورایی سر رفت حوصلمون

اصلا با من کار نداری

به موندنه من اصرار نداری

همه ی این حرفا بیخودیه

راحت بگو اصل قضیه چیه

کی افتادم از چشمت از از دست دادم

هرچی داشتم با یاده تو رفت از یادم

توی قلبت زندونیم اما آزادم

تیکه تیکه قلبه منو میچسبونی

بهتر از من حاله منو تو میدونی

تنها عشقم تو آخره دنیا میمونی

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر

و باز هم زود تصمیم گرفتم و گند زدم

باید امروز کاری که کردم و ماس مالی کنم:|

امروز که نیست فردا باید برم

کلی جزوه مونده باید بنویسم بزنم به تخته همشونم آزمون دارم:|

مشهد تابستون به خاطر کلاسای بنده بهم خورد:|

شاید امام رضا نمیطلبه ...نمیدونم

پدر گفتن برای عید تشریف فرما میشویم ان شاءلله

پدر بنده همیشه میگه عید مسافرت رفتن کار اشتباهیه امیدوارم عید امسال دوباره به این نتیجه نرسه:|

امروز معلم فیزیک حالمو گرفته...

اخر کلاس گفت که جلسه بعد آزمون همون موقع هم نمرات رو درمیاره و برای والدین پیامک میکنه ...

منه احمق همیشه ی خدا در اینجور مکان ها شماره ی خودم رو میدادم ولی نمیدونم چرا اینبار شماره ی پدرم رو دادم:|

من فیزیکم افتضاحه:|

ینی هفدهم چی میشه ای خدااا:|

پنجشنبه شیمی آزمون:|

چهارشنبه ریاضی:|

زبان هم که قربونش برم هر جلسه یه ورودی از ادم میگیره:|

کامل جوابش ندی میگه برو خونه جلسه بعد تشریف بیار:|

بیشور

خداروشکر تا حالا نرفتم خونه:|

جلسه قبل میخواستم برم مرحله بعد واس همون ازم یه ازمون گرفت بدون اطلاع قبلی:|

گفت این ازمونو هرکی بش میرسه میره خونه یه جلسه

برادرمم همینو گفت

ولی بنده نوشتم و بعد اون دو مرحله هم پیش رفتم😊😆

حالشونو گرفتماااا😁

امشب هم کلاس دارم...

حسش نی بخونم:|😧

خدایا شکر ...

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۰ ۰ نظر