خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

و سال1395 هم تمام شد خداروشکر ...

تلخ بود خیلی نه برایخانواده ی من بلکه برای خیلی از ایرانی ها ...

تا امروز فکر میکردم هرچیز اولش خوب باشه دیگه خوبهههه 

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی اصلا هم اینطور نیست ... اصلا

خدا کنه امسال سالی باشه که خوب بگذره و پایان خوبی داشته باشه ان شاءلله ... 

سال خوبی رو برای همه آرزو میکنم ...

عیدی رو که هنوز که هنوزه درکش نمیکنم بعد این همه سال رو به همتون تبریک میگم ... :)

xrf ...
۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۶ ۰ نظر
دیروز کتابای سال قبل رو داشتم همینطور ورق میزدم 
حاشیه ی کتابام پره از نوشته
تصمیم گرفتم بخونمشون
به یکی رسیدم
تاریخ و ساعتم داشت ...
یه سری خاطرات مرور شد
و یه آشنا برام فرستاده بود و
جملش این بود ...
(آبی باش مثل آسمان تا برای دیدنت همیشه سر به هوا باشم)
ساعت2:8 دقیقه بامداد
و یادمه اونموقع من فرداش امتحان اصلی خرداد اجتماعی داشتم
چشمام چهارتا شده بودO_O
باز به این فکر افتادم که چرا؟
اصلا درکش نمیکنم
حرفی که همیشه همه ب من میزنن میگن درک کردن کارات سخته 
نمیشه کارات رو درک کرد و به راحتی شناختت
و من خیلی راحت میتونم افراد رو بشناسم 
جز این مورد ...
نتونستم
هنوزم درگیر اینم واقعا چرا !؟
 

و جدا از این کلی جمله های قشنگ
حس خوبی بود

xrf ...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۶ ۰ نظر

امروز عالی بود@_@

آجووون آخرین روووز بود هاهاهاها

xrf ...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر
یه پست در مدرسه ....
بعد تقریبا فکر کنم یکسال قران از حفظ خوندم برای مسابقه اونم به اجبار پرورشی ...
داور هم کسی بود که سری قبل باعث شد الان 2ساله مسابقه نرفتم ...
کسی رو اول کرد که برای خوندنش اونجا بودم ...
دوم شدم ... جایزمو هم نگرفتم
چون اول بودم مطمئن بودم ...
بعد اونم دیگه مسابقه نرفتم و بعد مدتی ترک کردمش ...
امروز یه جوری بود انگار آشنای غریبه بود برام ...
سخت خوب بد نمیدونم ...
فقط میدونم حس خوبی که با صوت و با صدای بلند میخونم تو هیچ حس دنیا نیست ...
انگار که خاصه 
ولی امروز ... نمیدونم
چندروزیه احساس میکنم تونستم بالاخره با خودم کنار بیام ...
حس میکنم دارم برمیگردم به فاطمه ی قبلی که تو هر چیزی اول بود 
میخوام ثابت کنم این فاطمه ی گوشه گیر قبلا این نبوده ...
و قطعا از این مدرسه ی کوفتی میرم ...شایدم نشه ...
خودمو ثابت میکنم مثل قبل میخوام بشم بهترین ...
میخوام بهترین حس ها تو من باشه ...
خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که تونستم ...
بالاخره تونستم با خودم کنار بیام ...
خدایا شکرت ...
بارالهی سپاس
نمیدونم چی بگم ... ولی به امید خدا درست میشه
تازه به این جمله پی بردم
قبلا هرکی بهم میرسید میگفت :
قران حفظ کردن سعادت میخواد و اینا
من میگفتم هرکی اراده کنه میتونه بخونه 
با کارایی که کردم خدا بدجور روشو برگردوند ... این سعادت رو از من گرفت ...
بهترین بودم تو هر چی ...درس...قران ... تست ... و خیلی  چیزای دیگه ...
ولی مدتی سر کلاف رو گم کردم و خودم رو هم نمیدونستم در چ حالم ... حال بدیه 
خداروشکر که چند روزیه که دارم دوباره برمیگردم ...
و به امید خدا دوباره بهترین میشم ... اگه خدا بخواد ...
خدای من میخوام پس تو هم بخواه ...
شکرت جانا ...


+هی معلما میان اینجا (تو دفتر)مزاحم نوشتنم میشن:| زنگ کلاس خورده  و عربیه ... دوسش دارم ... پس میرم کلاس
xrf ...
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۵ ۰ نظر
امروز مادربزرگ در ماشین حرفی زد که برای چند لحظه چشمانم باز ماند
گفت میخواهد برای روزهای آینده که قبل عید باشد بلیطی هوایی به مشهد جور کند و برود
با این حرف گویی پتکی بر سرم خورد:|
من در حال نقشه کشیدن بودم که اگر والدین راضی نبودند عید او مرا به مشهد ببرد
زیارت لازمم ...زیاااااد
بعد چند لحظه گفت دوتا بلیط میگیرد که برادرمم را با خودش ببرد که با گفتن این حرف دلم هوس کرد جیغی بکشم که:
پس من چیییییییییییییییییی؟؟؟؟
خود را نگه داشتم ولی مادر را راضی میکنم که همزمان با آنها بلیطی نیز برای بنده ی خ ا ک ب  ر س ر جور کند
اگر بطلبد برویم و قول میدهم که درس هایم را نیز برسانم:|
ولی خدا خدا میکنم که جور شود
یعنی میشود؟؟
امسال قرار بود هنگام سال تحویل انجا باشیم بعد شد سری دوم تعطیلات عید و بعد پدر جان پشیمان شدند کماکان:|
البته احتمال میدهم ...
ولی تمام تلاش خود را میکنم و میدانم که با مادربزرگ بسی خوب است
از هر جوانی سفر با او بهتر است ...
دوسش دارم فراوان
امیدوارم که بشود


+فکر کنم باید تو این چند وقت درس هامو خوب بخونم تا راضی باشن:|
xrf ...
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۲ ۰ نظر

جانان من همگی دلتنگیم ...

فصلیست که قرار بود خوب خوب شوی ...

قرار بود نذرت کنیم در این فصل ...

نذر خانم فاطمه ی زهرا ...

چه شد؟؟

اینهمه عجله داشتی برای رفتن !

تو که خود به من وفا آموختی ...

این بی وفایی و بی معرفتیت را بگذارم به پای چه؟؟

چند روز دیگر میشود چهل روز ...

جانان من چهل روز است که ندیدمت

حتی جان ندارم بیایم بر سر خاکت

به نزدیکی آن مکان میرسم دست پایم به شدت میلرزد و تنم را لرزه ی شدیدی فرا میگیرد

چقدر دلتنگتم ...

یادت است؟؟روزای آخر گله میکردم که خواهری ندارم!

یادت است گفتی من خواهرت!

یکبار نگفتمت خواهر ولی وقتی که بر روی دوش مردم بودی

با تمام وجود فریاد میزدم 

آبجی... آبجی جونم 

میدانی؟ هنوز باور نکرده ام

میگویم بازمیگردی ...

ندیدنت به هفته و خیلی به ندرت کشیده بود 

ولی چهل روز؟؟

کجا دردم را بگویم ؟؟؟

کجا فریاد بزنم که تو نرفتی ...

بردنت ...

وجودم میدانی چیست

خوشحالم از اینکه روز های آخر لحظه به لحظه باهم بودیم  ...

ولی چه میشد مگر نمیرفتی!!

همه ی کارهایت همیشه حساب شده و نظم دار بود ...

شاید این هم نظمی درونش بوده ...

اما خوب است که هرکس از تو یاد میکند از خوبی ها و لبخند هایت است

جانان من تو زمینی نبودی...

خاص بودی ...

تحمل زمین و زمینی ها برایت سخت بود ...

میگویند خدا گلچین میکند آدم هارو

خدایا سلام مرا به گلمان ... دوردونه یمان ... زیبایمان ... بهترینمان ... برسان

خدایا سلام مرا به خواهرم برسان ...

چطور باور کنم ؟؟؟

به همه میگویم مرگ حق است و همه ی ما روزی میرویم و کلی امید ...

اما خودم ...

هنوووز باورم نشده است

جانانم رفته ای و بد کمرمان را شکاندی

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...

آخر مگر میشود چند بار دیگر باید بر سر آنهمه خاکی که بر سرت ریخته اند فریاد بزنم که باورم ندارم ...

چندبار فریاد بزنم مگر میشود ...

حست میکنم

حس میکنم که کنار ما هستی ...

بهترینم سلام

میدانم که خوبی ...

تو خوبی جانانم؟!

پس منم خوبم ...

xrf ...
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ۰ نظر

تولدش بود امروز 

بامداد بود ... باهم حرف زدیم

تبریک گفتم قبول کرد و خواست گله کنه از نبودنم

راهش رو بستم

دیگه دیر بود ... دیگه نمیتونستم مثل قبلا به خاطرش و حرفاش تا صبح چشم رو هم نزارم

اونموقع ها تموم شده ...

گفتم خوابم میاد خدافظ 

گفت که بدش میاد و اینا ...

باز راه حرف دوباره رو بستم

گفت

خداحافظ ...

گفتم خداحافظ 

و یه پیام دیگه با این متن که ...

برای همیشه

از طریق دوستم میدونستم حالش بده

ولی اصلا برام مهم نبود اصلا 

دیگه جواب نداد

ولی دوست مشترکمون دربارش گفت

قبلا چندبار به خاطرم گریه کرده بود ...

دیشب هم گریه کرد ...

دیوونه شده بود انگار

هرچی بهش یادگاری داده بودم هرچی عکس هرچی ویدیو تقدیمی ...

همشونو نگه داشته بود

حتی مانی که براش نوشته بودمو ...

احمق

برای دوستمون میفرستاد و گریه میکرده

دوستم واسم فرستاد پیاماشو و من فقط از خنده دل درد گرفتم

اخه من هیچکدومو یادم نمیومد

هیچکدوم

اونهمه تقدیمی اونمهمه ....

فقط یکیشو یادم بود متنی که رو دستمال کاغذی بود و واسه چند تا از دوستای صمینی داده بودم

اما حتی نمیدونستم کجاست ...

فقط عاشق اون دکلمه ام ...

حتی اونم نگه داشته بود 

تک تک خاطرات یادش بود

ولی من چی!!!!

هیچ چیز یادم نبود

هیچی

یه لحظه فکر کردم آلزایمر گرفتم

ولی ذوق کردم

چون بی فایده نبود سعیم که بتونم همه چیزو فراموش کنم

وقتی گفتم خدافظ برای همیشه

خیالم راحت شد اینم رفت ...

هنوزم با کارش خندم میگیره

من تنها چیزی که ازش یادم مونده 

صداشه

چون قشنگ میخوند بعضی اهنگاشو 

مثل اینکه تا صبح گریه کرده و من اما ...

یعنی سنگدل شدم؟

نه من فقط فراموش کردم 

همه چیزو

برام یه شخص معمولی بود که دیگه اونم نیست

معلوم نیست تا سال دیگه باشم یا نه با این دردای شدید ...

خیلی بده

امونمو بریده

هیچی بلد نباشم ...فراموش کردنو خوب بلدم 

همین شده که نمیتونم با کسی دوست باشم

یادم میره

یادم میره

یادم میره

دارم دیوونه میشم از خودم

احساس میکنم باید برم یه جای غریب ....

تنهای تنها 

___________________________

:

ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ. ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ حتا ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻤﯿﺰﺕ ﺭﺍ ﻧﭙﻮﺷﯽ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺁﻥ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽ، ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭَﺩَﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ.


ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﺕ. ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺑﻪ ﻗﺒﻞ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ. ﻭ ﯾﺎ حتا ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ. ﻓﻘﻂ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ. ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺩﻟﯿﻠﯽ... ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ...


ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ :

ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﻢ، ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻭﻟﯽ لطفن، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﯾﺪ.

ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ. 

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺍﯾﻨﮑﻪ :

ﺁﻣﺪﻡ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ..


#مرتضی_برزگر



یک نفر باید باشد،

که دلتنگی هایت را از چشم هایت بخواند...

یک نفر باید باشد،

که قطره اول نیامده در آغوشت بگیرد...

یک نفر باید باشد،

که سه نقطه پایان جمله هایت را بداند...

یک نفر باید باشد،

که بلدت باشد حتی بیشتر از خودت...

یک نفر باید باشد که با بودنش،

تمام نبودن ها را جبران کند...


#فاطمه_جوادی 




🔝

میدانی؟

هیچ کس،

هیچ چیز را 

واقعا فراموش نمی کند...

فقط آدم ها

یک وقت هایی

از به یادآوردن خسته می شوند 


#الهه_بهشتی







xrf ...
۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر
امیدوارم بتونم ادامه بدم ...

شدم آدم پنج سال پیش وقتی که اون رفت ...

اون دفعه میشد دوباره شروع کرد ...

و میدونستم که از من میلیون ها کیلومتر فاصله داری 

از اون وقت تاحالا کوچک ترین خبری ازت نشده

واقعا دیگه کسی نیست که بتونم باورش داشته باشم

واقعا دیگه تهی شدم ... 

نه توانی دارم و نه ...

دیگه من نمیتونم برگردم ... انگار دیگه فقط یه جسمم

هیچ چیزیو حس نمیکنم ...هیچ چیز

به درجه180تا تغییر کردم یعنی از این رو به اون رو ...

کاش بشه یکم بتونم کنار بیام مثل اونموقع و بتونم زندگیمو کنم

تو قول داده بودی میای و منم میبری پس چیشد ...

کم آوردم دیگه

خسته شدم ...
xrf ...
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۳ ۰ نظر

مهدیسم آسمانی شد ...

خواهرم رفت ...

نامرد

تنهام گذاشت بی معرفت ...

26/10/95

xrf ...
۲۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۸ ۰ نظر

راستی بچه ها آلبوم مهدی احمدوند عالیییییییییییییی بوووود 

به نظرم سبک های مختلف و واقعا خیلی عالی بود حتما گوشش کنید^_*

xrf ...
۲۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر

این روزهـا کسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یک نفـر را کشـف کنـد ، زیبـایی هـایش را بیـرون بکــِشـد ، تلخـی هـایش را صبـر کنـد ... آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ کنسـروی می خواهنـد ! یک کنسـرو که درش را بـاز کننـد ؛ بعـد ...یـک نفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپَـرد بیـرون ! و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد : " حـق بـا تـوسـتــــ " ... 

xrf ...
۲۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۲ ۰ نظر

خسته ام

دیگر بریده ام

از همه چیز



xrf ...
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۰ نظر

چالش مانکن واقعی یعنی.. 

اون لحظه‌ای که بعد از مدتها تو خیابون میبینیش، و خشکت میزنه. 

🍂

xrf ...
۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۰۵ ۰ نظر


🕯

نات: به من یه کم وقت بده، میشه یه روز دیگه بمیرم؟

مرگ: امکان نداره، من اجازه ندارم

نات: فقط یه روز... یه بیست و چهار ساعت ناقابل

مرگ: به چه دردت میخوره؟ 

نات: رادیو همین الان اعلام کرد که فردا هوا بارونیه...


#مرگ_در_میزند 

#وودی_آلن



xrf ...
۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۳ ۰ نظر

خوشبختی یعنی وقتی که بی حوصله و ناراحتی میدونی یکی هست که میخندونتت

میدونی تو صفحه چت تلگرامت یکی هست که همیشه ی خدا آنلاینه

حتی اگه نت نداشته باشی با هزار جور بدبختی و راضی کردن والدین بسته میگیری که شده حتی کوتاه باهاش بحرفی

انقدر دوسش داری که وقتی تایپینگ میزنه از ته دلت ذوق میکنی و میخندی

با دل و جرئت پیاماشو بلند میخونی و اکثرا بلند میخندی

میدونی اونم داره میخنده

خوشبختی یعنی داشتن یه عموی پایه^_^

عاشقشم

اینکه تا حضورا میبینتت معتاد شدنشو میندازه تقصیر تو که مجبورش کردی بیاد

اینکه کلا تیکه بار هم میکنیم از سوتی هایی که میدیم

اینکه گاها میبینی تا2شب هم آنلاینه

ینی هلاک این عموی معتادمم:))^_^

xrf ...
۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۳ ۰ نظر

آدم‌ ها با دلایل خاص خودشان به زندگی‌ ما وارد می شوند

و با دلایل خاص خودشان از زندگی ما می‌‌ روند ..

نه از آمدن‌ ها زیاد خوشحال باش، نه از رفتن‌ ها زیاد غمگین ..

تا هستند دوستشان داشته باش به هر دلیلی‌ که آمده اند به هر دلیلی‌ که هستند بودنشان را دوست داشته باش بی‌ هیچ دلیلی‌ ..

شادمانی‌ های بی‌ سبب، همین دوست داشتن‌ های بی‌ چون و چراست ..


نیکی‌ فیروزکوهی

xrf ...
۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۸ ۰ نظر

+اگر فراموش نشد چی؟
- این روزا فراموشی بی معنیه .. می دونی هیچکس فراموش نمیشه .. فقط جاش توی دل آدم عوض میشه ! مثلا یهو تصمیم میگیری که بفرستیش تهِ دلت! اون ته مَها که پر آدمای به ظاهر فراموش شدس ..
 به ظاهر فقط! 
وقتای تنهایی که میشه تک تک آدمای ته دلت رو میاری جلوی چشات .. بعضیاشون خندن .. بعضیا بغض .. بعضیا اشک!
 می دونی؟ اونا از نظر دیگرون واسه تو فراموش شدن .. ولی فقط خودت می دونی که یه جایی یواشکی و پنهونی .. اما همیشه .. بهشون فکر می کنی .. 
بهشون فکر می کنی و فکر که کردی باز میزاری سرجاشون .. تهِ دلت .. تهِ فکرت .. تهِ تهِ همه چیز .. اینطوری خودت آروم میگیری و روز به روز بیشتر میری توی خودت .. 
بیشتر با خودت خلوت می کنی تا با آدمای تهِ دلی تنها باشی .. حرف بزنی .. بخندی .. بغض کنی .. گریه کنی .. و هی با خودت بگی که حتما اون فراموشم کرده .. ولی نه! مطمئن باش یه روزی یه لحظه ای اونم تو رو از تهِ دلش آورده جلوی چشاش .. نگات کرده .. خاکاتو تکونده .. خندیده یا بغض کرده یا گریه رو نمیدونم ! ولی میدونم که این روزا فراموشی بی معنیه .. 
.
مریم_م
xrf ...
۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۲ ۰ نظر

شهادت حضرت علی اصغر(ع) رو تسلیت میگم ... 


+ماه محرمه ...امیدوارم همگی استفاده کنیم ..ان شاءلله ...

xrf ...
۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۲ ۰ نظر


پاییزنمیدونم الان باید بگم شروع شده یا نه:))
ولی خب 
از خدا میخوام
که براتون پاییزی
پر از شادی
پر از عشق
پر از مهربونی
پر از دوستی
پر از صفا
و از همه مهم تر
پر از صداقت
داشته باشین
امیدوارم اونایی که مدرسه میرن
بهترین سال مدرسشون باشه
بهترین هارو براتون میخوام ...
فصل جدید به شادی براتون^_*
___________________


آدم ها همه ماهند،
نیمه تاریک شان را
به دیگران نشان نمی دهند!
آدم ها ماهند...

#عباس_معروفی



xrf ...
۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۲۲ ۰ نظر


نوشته بود:« شما روان شناس هستید؟...» من با خودم فکر کردم من روانشناسِ روانِ خودم هستم. اصلا هر آدمی بهترین روانشناس خودش است. هیچ آدمی مثل خود آدم، خودش را نمی شناسد. 


هر کسی می تواند به همه دروغ بگوید، نقاب بزند به چهره، فیلم بازی کند، اما نمی تواند به خودش دروغ بگوید، خودش را گول بزند. نوشته بود:« ...من با خودم مشکل دارم...» دلم می خواست برایش بنویسم:« چون با خودت مهربان نیستی، خودت را دوست نداری...» 


دردها از جایی شروع می شود که خودمان را نمی بینیم، خودمان را فراموش می کنیم. یادمان می رود آدم باید با خودش مهربان باشد، باید خودش را دوست داشته باشد. اصلا" آدم باید گاهی خودش را بردارد، ببرد یک گوشه ایی دست بیندازد دور گردن خودش، خودش را ببوسد، با خودش آشتی کند، گذشته را فراموش کند حتی. 


هی اشتباهش را پتک نکند، نکوبد توی سر خودش، هی با پشت دست محکم نزند توی دهان خودش، مدام به خودش سرکوفت نزند که اشتباه کردی، که باختی، که باید آن یکی راه را می رفتی، آن یکی راه را انتخاب می کردی. آدمیزاد فراموشکار است، گاهی یادش می رود بشر جایزالخطاست، باید اشتباه کند، باید هزار راه برود و برگردد تا راه را پیدا کند، تا آدم شود. 


آدمیزاد کم حافظه است، یادش می رود باید با خودش مدارا کند گاهی، نباید با خودش سخت گیر باشد، هی خودش را به چالش بکشد، گیر بدهد به خودش، به دور و برش، نباید سر خودش داد بزند، خودش را بازخواست کند هی. هی انگشت کند توی چشم و چال خودش، چشم و چال گذشته اش... 


آدم اگر آدم است باید حواسش به خودش باشد، با خودش مهربان باشد. خودش را دوست داشته باشد، با خودش دوست باشد. باید گاهی پیشانی خودش را ببوسد، لُپ خودش را بکشد، بزند قد خودش، خودش را ببخشد، با خودش آشتی کند.  آدمیزاد اگر روانشناس خوبی باشد چاره ایی ندارد جرء اینکه با خودش آشتی کند.

مریم سمیع زادگان

xrf ...
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۲ ۰ نظر