تولد ام اس :))

دلم نمیخواهد بخوابم 

اما اجبار است چونکه فردا  توانایی فهمیدن را لازم دارم 

کرونا بشدت بدنم را ضعیف کرده ...

و من کل امشب را در آینده سیر کردم و درنهایت  از خود پرسیدم که ایا خوشی خواهد امد؟!آیا روزهای بهتر در انتظار اند؟!

کاش بشود پیدا کنیم ، پیدا کنیم این قانون های نانوشته ی این دنیا را و همه یک دل سیر خیال آسوده را اختیار کنیم ...

کاش دوستی داشتم که واقعا دوست بود برایم و فقط ادا و ادعا نبود:)

فردا شب تولد عزیزی به نام ام اس است و من منتظر تا تولدش را تبریک بگویم دوست مجازی که خیلی لطف در حقم کرده و من بشدت از او خجالت میکشم! با او یک رودربایسی (رودرواسی) خاصی دارم و شاید تنها کسی است که انقدر برایش ارزش قائلم اما حقیقتا  نمیدانم چرا :)

میخواهم با تبریک تولدش در راس ساعت دوازده شده حتی کمی از محبت هایش را جبران کنم :) 

 

چقدر روزها به سرعت برق و باد میگذرند و من انگار در فضای مه آلود کار های نکرده ام جا مانده ام ...لعنتی سرعتش زیاد است گویی قرار نیست به او برسم!

 

باید تکانی به خودم بدهم و این روزهای آخر را برای خودم مفید درست کنم ...

تمام تلاشم را میکنم تا اویی که روزهارا میسازد من باشم نه اینکه  روزگار بسازد و من فقط پیش بروم ...

 

گویا زیاد بیدار ماندنم باعث هذیان گفتنم شده !

 

پن: در این موقعیت نام بهتری به ذهنم نرسید:))

 

۰۷ اسفند ۰۰ ، ۰۵:۵۱ ۰ نظر
xrf ...

چشمانم را بستم و گذشتم ...

چشمانم را بر یکایک دردها و غصه های این روزها میبندم 

و همه آنهارا فراموش میکنم و نمیدانم برای بار چندم  با خود میگویم همه چیز درست میشود  ...

چشمانم را میبندم و دست هایم را روی زانوهایم میگذارم برای دوباره بلند شدنم 

و خوشحال از این تسلیم نشدن

چشمانم را میبندم چون به معجزه ی او ایمان دارم 

چون وقتی که چشمان بسته بود و برای چال کردن این روزها با خود کلنجار میرفتم صدای اوی مهربان گوشم را نوازش میداد ...

صدایی که میگوید به او توکل کنم و ادامه دهم  تا معجزه کند ...

او خودش به من گفته است :)

همه چیز درست میشود ...

۲۹ بهمن ۰۰ ، ۰۵:۲۳ ۰ نظر
xrf ...

اُمیکرون

حقیقتا تووووف به اُمیکرون لعنتی 

منم گرفتم 

کل خانواده گرفته 

و بازهم توف بهش 😑 

 

 

همه چیش کنار خارش گلوی دیوانه کننده اش کناااار 😑

۲۳ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۲۹ ۱ نظر
xrf ...

مترسک :)

چقدر حال همه بده ...

انگار که تو این دنیا کمتر کسی پیدا میشه حالش خوب باشه:)

خودمم حالم خوب نیست ولی دارم تمام تلاشمو میکنم 

برای خوب بودن

برای خوب شدن حال اطرافیانم ...

انگار روز ب روز تو کل دنیا داره زندگی سخت و بد میشه:)

کاش روزی هم بیاد همه بگیم آخیش:)

نمیدونم احتمالا خودمون مقصریم ...

 

 

 

اینجا هم چندتا از وبلاگا رو خوندم حال همه بده انگار ...

نمیدونم چی بگم 

خودمم خوب نیستم  ولی باهاش مقابله میکنم ...

 

 

 

بلد نبودم جای ویدیو رو درست کنم خودتون ببخشید:)

اما آرومه قشنگه :)

امیدوارم حال دل تک تکتون خوب باشه ....

 

۱۳ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۱۳ ۱ نظر
xrf ...

گل من

نذار تویِ دلت سردی بشینه ، گُلِ من
نذار اشکاتو هر کی ببینه ، گُلِ من
نذار اینا واست نقش بازی کنن ، گُلِ من
نذار دنیاتو نقاشی کنن ، کُلِ شهر

 

 

 

گُلِ من میشم زخمِ رو تنت
حرفِ رو لبت ، رنگِ تو شبت
قسم به همین اشکِ رو صفحه
فرقی نداره دردِمون همه
تو که ریشَت گُلم واسه همین خاکه
میدونی عاشقی چه عاقبتی داره
قلبِ پاکت تنها چیزیه که داری
نذار اون هم همش مالِ کسی باشه آره

 

 

 

دلم نمیخواد بخوابم و شاید راستشو بخوام بگم اینه که میترسم بخوابم ...

 

اوضاع داره روز به روز سخت تر میشه 

مثلا رفتن مادربزرگم به تهران و خب وابستگی ما بهش ...

رفتن دایی به تهران ...

و بابا و عمویی که اذیت شدن !

و منی که مردم با اون سیلی که برای اولین بار خوردم و صورتی که کبود شد ...

و من تصمیم گرفتم تا ابد فراموش نکنم:)

 

و وضعیت بدنی که دکتر هشدار های جدی داد! و من سخت دارم میجنگم که خوب باشم و دارم التماس میکنم به تمام اعضای بدنم برای یک ساعت پیاده روی اذیت نشن تا ادامه بدم ... تا خوب بشه اون دوستشون که مشکل داره؛)

و من یکم اوضاع داره برام زیادی سخت میشه و اگر نمی نویسم چون دوست ندارم همش غم باشه ...

و اما خبر خوب اینکه میخندم و خوبم و دارم میجنگم تا اوضاع رو درست کنم و کم کم بشه اونی که میخوام 

خداروشکر اون بالایی هم حواسش بهمون هست... و من بودنش رو حس میکنم:)

نمیدونم اگر خدا نبود باید چکار میکردم بعد از اون بالایی احتمالا خدای روی زمین مادرمه ...

و مامان بعد از ۴ روز مرخص شد و خوبه که ادم اشنا داشته باشه تو هرجایی و این داستانا ... کرونا نبود ولی یک ویروس دیگه بود ک گویا جدیده و باعث تکون خوردن مایع میانی گوش میشه  و اون حال بد ... و البته ویتامین ب هم بی تاثیر نبود ... و من تو اون چهار روز  هر لحظه مردم و زنده شدم و نمیدونم چقدر اشک ریختم! 

مامان که اومد مجبورش کردم استراحت مطلق بشه و چقدر سخته کار مامانا! ادم وقت کم میاره انگار خدا بهشون یک نیروی جادویی میده که همه کارا رو میکنن و بعدش بازم برای خانوادشون وقت میزارن و و بعد کیلو کیلو  محبت خرجشون میکنن ... من که نتونستم اون مدلی باشم نمیدونم که اگر یه روز مادر بشم میتونم مثل مامان باشم یا نه !

این یک ماه روال همین بود و من درسم همچنان مونده بود و شروع نکرده بودم

و تا دیروز ... اره از دیروز تا حالا شروع شده 

 

و بارش باران قشنگی که خط کشید روی تمام پیش بینی های خشکسالی و من اعتقاد دارم چون مردم میدونستند خشکسالیه اکثرا دعای بارش میکردند و هنگام بارش همه شکر کردند و حقا که شکر نعمت نعمتت افزون کند  و خدایا شکر :)

 

و دوست مجازی که الان ۸ساله همو میشناسیم و مشاور هستش و تمام دانسته ها و تجربیاتش رو در اختیارم گذاشت و خالصانه کمکم کر  و من تا ابد لطفش رو فراموش نمیکنم:)

دیگه چیزی یادم نمیاد:)

 

۲۴ آبان ۰۰ ، ۰۵:۰۲ ۱ نظر
xrf ...