کرونایی که می ارزد به دیدنش^_^

ساعت ۴ صبح

برادرم که یکم این ماه اعزام شد و رفت برای سربازی ...

از دوهفته قبلش وحشتناک سرمون شلوغ بود و کار کردیم و اون رفت و این شلوغی برام ادامه داشت تا دو روز پیش 

جمعه هفتم مرداد رفتیم دیدنش دلم کباب شد انقدر که سوخته بود بچم ...

اما دلم یکم سفت شد 

و بعدش انقدررر دلتنگ بودم که از حرصم هی بهش فحش میدادم و هرکار میکردم و هر ساعت میگذشت با خودم میگفتم یعنی الان داره چکار میکنه .. گرسته اش نباشه ... نکنه حالش بد شده باشه ... نکنه بهش زیادی سخت بگیرن اذیت بشه ....

و امروز ساعت ده و چهل و پنج دقیقه شب رسید  و ما فکر میکردیم قطار ساعت یازده برسه  و یک ربع قبل رفتیم راه اهن ک تو راه یهو دیدم یک ادم کچل یک ساک خیلی بزرگ رو دوششه و داره میره با هول گفتم بابا دور بزن رسیده و وقتی بهش رسیدیم فقط سریع پیاده شدم و دویدم و بغلش کردم و بوسیدمش .اشک ریختم و بوییدمش  و تازه فهمیدم چقدر بیشتر از این حرف ها دلتنگ بودم و تا ساعت یک  خانوادگی شام خوردیم و چای خوردیم گپ زدیم و نشستیم و از اتفاقات روز مره اش برامون گفت ...

و بعدش دیگه اومدیم طبقه بالا و تا همین الان باهم حرف زدیم و دلم اومد سرجاش 

ما دوتا به این معروفیم که با اینکه اختلاف سنی داریم ولی همه بهمون میگن شبیه دوقلو ها هستید انقدر که همه کارامون باهمه و همیشه باهمیم ...

خلاصه که چسبید 

نا گفته نماند مرتیکه کرونا گرفته است و من هم گرفتم :)

گلو دردی که دارم الان خودش گواه ثبت شدن کرونایم هست و البته کمی سردرد 

اونوقت منی ک بشدددت حساس هستم و رعایت میکنم اینگونه شکار شدم 

زیباست:))

کرونایی ک گرفتم میارزه ب اینکه دیدمش ... خوشحالم 

تمام خستگی هامو شست و برد 

براش از روز اول را ک رفت تا به امروز را گفتم و غیبت کردیم و اتفاقات مهم را برایش گفتم و عکس های روزی که برایش اش پشت پا پختیم را نشانش دادم و  اخ ک دلم سبک شد :)

بچه بیهوش شد تا به وسط این متن رسیدم خوابش برد :/

میخواستم پیش او بخوابم نگذاشت و گفت کرونا میگیرم و ادعا دارد که من تلقین میکنم ک من هم گرفتم :|

حالا بیا و ثابت کن 😒

امروز را دوست داشتم

احتمالا روز تولدمم کنار هم باشیم ^_^

سیزدهم مرداد الی بامداد چهاردهم مرداد هزارو چهارصدیک

۱۴ مرداد ۰۱ ، ۰۴:۱۵ ۰ نظر
xrf ...

من هنوز در آبان هزاروچهارصد مانده ام

و مادربزرگم در آخر کار خودش را کرد 

احتمالا تا چند روز اینده یعنی دوم الی سوم تیرماه به تهران میرود ... برای ادامه ی زندگی اش! در شهر خودش ... شهری که هر بار میرویم حس میکردم  ک گوییدوباره متولد میشود !

با رفتنش ما در این شهر تنها و غریب میشویم نه اصلاح میکنم غریب تر میشویم !

دو حالت دارد یا با این کوچ اش اوضاع زندگیمان  افسرده تر میشود و یا شاید بیشتر روزها من هم در خانه اش باشم و با خواهر زاده ها و بردرزاده های ب شدت خوش گذرانش کیف دنیا را بکنم و شاید کمی شاد تر شوم ...

 

اوضاع درسی گند و نبود هیچ آینده ای و ان وسط بیمار شدن مادر و دوماه درگیری و بعد بیماری پدر و ۷ عملی که کرد و تا همین یک ماه پیش در گیری آن و در آن وسط عیدی که عزا شد و پدر بزرگ عزیزی که دیدار بعدیمان را به قیامت گذاشت و برای همیشه با ما خداحافظی کرد ...

و بعد قضیه ی وحشتناک دایی و حالا کوچ مادر بزرگ !

همینکه از آبان هزارو چهارصد تا به اکنون دیوانه نشده ام خودش یک لطف  الهی است احتمالا ...

 

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از ابان به قدری اتفاقات وحشتناک پشت سر هم بر سرم امده من  طوری در شوک فرو رفته ام که هنوز در آبان مانده ام ... سر درد های وحشتناکی دارم ... هر شب که میخواهم بخوابم میترسم ... برای شروع فردا صبح ام میترسم ...

و من یکسال دیگر را به طرز باور نکردنی و وحشتناکی از دست دادم ...

و من هنوز هیچ ام ...

و آیا زنده ام؟!

 

 

۳۰ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۰۲ ۰ نظر
xrf ...

حس میکنم چیزی تا تمام شدنم نمانده ...

حس میکنم تکه تکه شده و حالا در حال تمام شدنم و زندگی هر بخشش تکه ای از مرا کنده و تقریبا چیزی از منه تکه تکه شده باقی نمانده ...

دارم تمام شدنم را با چشمان خود تماشا میکنم و در ذهنم میگذرد که آیا اینبار هم میتوانم بیاستم؟!میتوانم دوباره بلند شوم؟ یا این ته ته تهش است؟

 

نکند تمام زندگی ام سرابی بیش نبوده؟ دوباره سوزش معده بعد از دوسال به سراغم آمده و من چیزی به خانواده نگفتم ... 

من توانستم یاد بگیرم در هر شرایطی خود را کنترل کنم و اتفاقات را مهار کنم و با تمام اوضاع بد بخندم و حال خانواده ام را خوب کنم و خداراشاکرم که موفق بودم تا امروز ...

این روز ها اما حس میکنم انگار من در حال تمام شدنم و حواسم نیست !

دلتنگ پدربزرگم هستم و حتی امروز بر سر قبرش ذره ای اشک نریختم و فقط تماشا کردم ... گریه های پدرم را . نگاه های اویی که با اینکه نامزد دارد و هنوز ...

مادر خسته ام را ... فیلم بازی کردن عمه هایم را و نگاه شیطانی زنعمویم را و دو رویی افراد دور و برم را  ... و پدری که با صدا برای دخترک جوانش میگریست ...

و در آخر آسمان و خدا را ... نگاهش کردم ...آری یادم است حتی در ذهنم با او هم حرفی نزدم و فقط نگاه کردم و فاتحه برای فراموش شدگان فامیل که فرزندانشان این روزها به اجبار با ما به مزار آمده اما بر سر خاک عزیزانشان نرفته اند ...

با نگاه و سکوت امروزم حس تمام شدن بدی دارم ... حس بریدن و رها شدن ...

نمیدانم کجای این زندگی ایستاده ام و نقطه ی پایانش کجاست !

اما میدانم که من در حال تمام شدنم ...

خدایا خسته ام ... اما شکرت که هوایم را داری...

میدانم میتوانست این روزا بدتر باشد و نیست و میدانم که چقدر به من لطف داری و از ته دل میگویم شکرت ...

این گله گی هایم را به پای جوانی و خامی ام بگذار ... بیشتر از نا امیدی هایم شکر گزارت هستم چون تمام لطف هایت را لمس کرده ام 

من سعی میکنم دوباره بلند شوم خدایا ...فقط این روزها دلم میخواهد غریبه ای آشنا از راه برسد مرا در آغوش بگیرد و من آرام شوم و اشک بریزم و اشک و اشک ... شاید کمی آرام شوم 

این روزها همه مشکل دارند حتی نمیتوانم بروم و با کسی دردودل کنم ...چون میدانم همه درد دارند و از آن بدتر این روزها دیگر نمیتوانم به کسی اعتماد کنم ... هرگز !

پس لطفا آغوش بی منتت را برایم باز کن که این بنده ات بس خسته است و آرامش و گرمای آغوشت را سخت میخواهد ...

 

+خدایا شکرت :)

 

+این روز ها برای اولین بار توعمرم ضعف پیدا کردم و تو دو ماه دومین باره که او میکرون گرفتم ! و دو بار بخاطر ضعف شدید رفتم زیر سرم ...

 

+خلاصه که خوب نیستم:)

 

 

۲۶ فروردين ۰۱ ، ۰۴:۳۲ ۰ نظر
xrf ...

پدر بزرگ

پدر بزرگ نازنینم امروز یا بهتره بگم دیروز ساعت ۶غروب مارو برای همیشه ترک کرد 🖤

تنها پدربزرگ تمام نوه هاش بود ...

۱۷ فروردين ۰۱ ، ۰۳:۰۷ ۰ نظر
xrf ...

جریان انتظار من برای آمدن ست براشم از بلاد کفر 😅

خب خیالم راحت شد اینم از تولد ام اس خان:) تبریک گفته شد ...

حدودا یک ماه پیش یک ست براش برای خودم سفارش دادم حقیقتا اولین ست براشیه که دارم میخرم و خب خانواده ام از علاقه ی شدید من به این چیزا خبر دارند و شاید اونا تنها کسایی هستند که خبر دارند و بعدش شما😅 

خب جریان اینه که من ست براشی که سفارش دادم خیلی کامله و من به طرز وحشتناکی براشون ذوق زده ام 😍 اصا به امید هموناست که این چند وقت من زنده موندم ...

بله نازنین های من فروردین ماه بعد تعطیلات عید از بلاد کفر به دستم میرسن 🤩 

و من همچو عقب مانده های ندید بدید هررررشب بلا استثنا باید فیلم این قشنگا رو ببینم و بعد خوابم ببره😄 

ولی خدایی باعث شدن که امید به زندگی داشته باشم تو این اوضاع داغون زندگیم:)

اینجا مینویسم که بمونه من سال بعد قطعا کنسرت ایوان بند رو خواهم رفت 😐

 

من ادمی بودم که روابط اجتماعی خیلی عالی داشتم خدایی اما اینروزا حس میکنم یکم حتی بیرون رفتن از خونه برام سخت شده و این منو میترسونه:)

 

من برم فیلم انباکسینگ  براشامو ببینم که بعدش بخوابم و صبح زود باید بیدار بشم 😁

 

دارم فکر میکنم از فردا صبح اول یکبار این فیلم لعنتی رو ببینم و روزمو قشنگ شروع کنم 🤣 شت🤦‍♀️

۰۸ اسفند ۰۰ ، ۰۰:۵۶ ۰ نظر
xrf ...