۱۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

نشد که:|

نشد نشد نشد که بخونممممم اهههه

4صفحه خونده بودم که خبر رسید شبی کل فامیل طرف پدری میخوان بیان  دیدن مادر ...خب امپول طدن دیدن داره واقعا!! ملاقاتی میخواد!!!

 دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن و روحیمون عوض شد ولی مهمون که بیاد چون تقریبا کل کارا سر منه ...داداش هم کمک میکنه ولی خب ... ینی جونم دراومد کلی خسته شدم ...

نشد بخونم اهههه خیلی اعصابم خورد شد ولی ایراد نداره فدای یه تار مهربونیای مادر جان 

کم کم قراره با برادر نقشه هایی بکشیم و والدین گرام رو بفرستیم برن پایین زندگی کنن ما بالا:)) 

اخه میخوام بخونم یکم مشکله سر و صدا خوبه جمعیتمون کمه ...البته فوضولدنیستما گوشه دیگه:))

فردا صبی برم کارنامم رو بگیرم امسدوارم چیزی نیفتاده باشم:|

امروز یکی از دوستای صمیمیم که از هم جدا شدیم گفت قراره بیاد  رشته تجربی مدرسه ی ما خیلی خوب میشه از تنهایی در میام:)

برادر میگه غلط کردی درس نخونی و قضیه ی هنگ و اینا:| میگه ماه رمضون تموم شد میبرمت پیش مشاور برنامه ریز و نمیرونم چی مثل اینکه قراره بیچارم کنه:))

خب منم سعی میکنم تا اخر ماه رمضون دو تا درس تخصصی رو مرور کنم حداقل ...

دو روزی میشد که هی میگفتم دیگه مشهد هم نمیخوام بعد 3 سال که نطلبیده دیگه اونم نمیخوام ...فقط میخونم ...

ولی امروز دلم زیارتگاه یه جای مذهبی حتی یه امام زاده یه حسینیه هرجا یه جا باشه که خدا رو شفاف تر بشه پیدا کرده میدونم از رگ گردن بهم نزدیک تره ولی خب دوست دارم گاهی واضح تر ببینمش ... دلم واقعا لازمشه ...

خیلی وقته که نرفتم...ینی نمیشه ...

کاش یکم بزرگتر بودم که میزاشتن خودم تنها برم ...یا شهرمون اونجا بود که خودم تنها میرفتم..

کاش پدر قبول کرده بود 

یکم زیاااااد دوره ...دوره کنار ..اینکه نمیطلبه ... بدم دیگه بد ...قصد داره نبخشه اقای مهربونیا ..

وقتی که میرم پیش دوستای صمیمیم حالم خیلی بهتره ...

امروز برادر خرید داشت منو گذاشت پیش یکیشون رفت خریداشو کرد و دوباره اومد دنبالم و رفتیم خونه ...

اقوام چثدر تغییر کرده بودن ...با اینکه تقریبا دو هفتس که اصلا ندیده بودمشون همشون رو بعضی یاشون رو هم بیشتر ... 

یه هفته بود که اصلا به خاطر مادر بیرون هم نرفته بودم که امروز رفتم پیش دوست

خدایا شکرت:)

۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۳ ۰ نظر
xrf ...

شروعش کردم بالاخره

درس رو از امروز شروع کردم ...

بر خلاف تصورم دوست ندارم بریم مسافرت ...امیدوارم که نریم

امیدوارم موفق بشم  و به امید خدا بتونم دهم رو خلاص کنم 

فقط یکم گیجم ...مثل پارسال که کلاسای تابستانم جور نشده ...

نه میتونم پیگیر باشم نه میتونم

اههه فقط این بده...

خدا کنه مدرسم هم عوض بشه واگرن من بخوام باز تو این مدرسه بمونم با این بچه ها و کادر دفتری گندش ...دقدمیکنم:|😢😭

خدایا خودت کمک کن از این گیجی و بهت در بیام

یکم زیاد هنگم...نمیدونم چرا

۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۴ ۰ نظر
xrf ...

اوایل حوصله سر رفتگی در تابستان:|

مادر راست میگفت ...

تابستان شروع نشده حوصله ام سر رفته هایم خودم را نیز دیوانه کرده چه برسد به باقی افراد😧

یعنی چه کنم؟؟

از همین امروز شروع کنم درس خوندنو!!

این که محاله ... تو بیا هییی میچرخم تو تل تو اینستا اههه خسته شدم دگه:|

خوابمم نمیبره:|

برم جلو کولر هم حالم بد میشه 

الانم من تو سونای خودم یا همون اتاق جان خودمو حبس کردم تا کمی از اون باده مزخرفش بهم نخورههههه:|

شاید اتاقمو تمیز کنم یکم بعد برم سراغ خونه یکم کار هست باید انجام بدم

بعدش فکر کنم میرسه ب اماده کردن افطار:))

واااای یه هفته روز نوشتم مث خانمهای کدبانو میشه😅 چقدم که کدبانو تشریف دارم😂😂😂

اخه خستم حوصله کار ندارم:|

شاید تا یک ساعت دیگه شروع کنم:|

کتاب دارم برای خوندن ولی حسش نیست😐

چقدر زیاد مزخرف😣

چقدر بد:|

تکلیفم باخودمم مشخص نیست امتحانا بود نقشه برای تابستون الان ک تابستون رسید:(

البته میدونم تا اخر ماه رمضونه اینه بعدش هم سفر داریم هم کلیییی کلاس هم درس و اووووف حتی از دوران مدرسه هم بدتر سرم شلوغ میشه ...تازه باید تست هم بزنم😕 چقدر دیگه شلوغ پلوغ😮😕

وااای نوشتن خیییلی خوبه 😅

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر
xrf ...

فکرشو بکن ...

میگن باهرکسی دوست بشی شکل وفرم اون رومیگیری!!!


فکرشوبکن اگه باخدادوست بشی""


چه زیباشکلی میگیری



۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر
xrf ...

و اینک تابستان

و اینک پایان مدرسه😎
دیروز صب رفتیم تا شب ...تهران بودیم ...از بس رفته بودم اینور اونور پاهام داشت می ترکیییید ولی خب چون به خاطر مادر بود رویی نداشتم بگم ... اومدیم خونه فقط مث جنازه ها خوابیدم ... صبح 6 بیدار شدم رفتم سراغ انشا که داستان های ضرب و المثل هارو از نت در بیارم و بعدشم  رفتم مدرسه ... پیام های دوستام رو جواب ندادم ...چون حوصله نداشتم و همشون ازم اون سه تا انشا رو میخواستن ک تو کل کلاس معلم برای منو تایید کرده بود ... تو حیاط تا یه جایی پیدا کردم و دور و بر خلوت کیفو پرت کردم زمین همین نشستم همشون مث وحشی زده ها دفترمو گرفتن:| خخخ نتونستن پیدا کنن بعد اخر مجبور شدم خلاصه وار براشون توضیح بدم😬
امتحان عالی ... 
دو روز پیش بعد امتحان جغرافیا نازی مثل همیشه اومد مدرسمون و من با یک زنگ ب مادر رفتم خونشون کلییییی خوووب بود ...از هر در از همه حرف زدیم:)) تا 4 اونجا بودم بعد برادر اومد دنبالم ...خیلی خواب داشتم چون تا صب داشتم جغرافی میخوندم 6خوابیدم تا 1و نیم شب:| 
بیدار شدم میگم مامان من افطار کردم؟!!!!!
یهو همه زدن زیر خنده:| 
ینی هنگ بودم ساعت و زمان و هیچی باهم جور نبود انگاری:)) مادر گفت به زور شاید 10 بار بیشتر بیدارت کردم باز خوابیدی و این در حالی بود ک من چیزی یادم نبود:| رفته بودن خونه مادربزرگ اومده بودن من نفهمیده  بودم:| گز بستنی یعنی من عشقه این بستنیممم خورده بودن :| واسه من هنوز تو فریزره
دیشب شب قدر بود نشده بود تو عمرم یه بار این شب رو بخوابم ... ولی دیشب شد ..خیلی ناراحتم ولی خب نمیشد
برای سحر مادر هر چقدر صدا زد گفتم نمیخورم میگفت اخه فردا گشنت میشه...احساس کردم بغض کرده گفت همش به خاطر منه انقدر خسته شدی نه درست رو خوندی نه میای سحر بخوری ... منم یه لحظه نشستم با داد و بیداد میگم راه نیااااا راه نیااا داشت میومد اتاقم ...به خاطر امپول هایی ک زدیم ب زانوش یه هفته استراحت مطلق داره ... بعد نشست میگم کی بدونه سحری مرده ک من بمیرم چندین بار بدون سحر  گرفتم ... گریم گرفته بود ب خاطر اینکه تقصیر خودش مینداخت کج خلقی و لجبازی و بی اعصابی من رو ...
نقشه کشیدم برای بستنی های تو فریزر😶😶
خدا چقدر ازم ناراحته فقط خودش میدونه ...فکر نکنم بدتر از من بنده ای داشته باشه 
هی هر روز بدتر از دیروز ...
دیگه حوصله تایپ ندارم.همین..
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۸ ۰ نظر
xrf ...