خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز صبح بیدار شدم یکم زود چون باید پیاده میرفتم ... حاضر شدم و رفتم ... البته اینکه سه تا امتحان داشتیم و قرار بود صبح بیدار شم ولی خواب مونده بودم و جغرافیا به دست راه میرفتم:| ب شخصه خیلی بدم میاد از این کار ولی خب مجبور بودم مجبور:||

هرچی هم میخوندم انگار هیچی نمیفهمیدم اوضاعی بود :|

رفتم مدرسه بعد ده دقیقه بچه ها کیک به دست اومدن... از قبل هماهنگ کرده بودیم کل مدرسه فقط کلاس ما برنامه داشت:😅 همه گوشی اورده بودن و یکی هم لپ تاپ اورده بود و اهنگ های فوق و العاده شاد ... و کلی چیپس و پفک و زنگ اول امتحان جغرافیا پررر زنگ دوم فیزیک دوباره پول گذاشتیم بستنی اونم پرررر شیمی هم پررر خخخ انقد حال داد:))

بهترین چیز تو زندگی لغو شدن امتحانه😍

انقدر عکس گرفتیم دیگه شوووور قضیه دراومد:| 

خیلی شاد بود خیلی فان بود خیلی قابل خوش گذشتن بود ... ولی خب انگاری یجوری بود ...البته برای من ... حس خوبی نداشتم... اصلا ... نمیدونم چم بود ... 

ولی خب اومدم خونه و رفتم ب سوی خواب زمستونی دوباره ساعت خوابم بهم خورده :| 

امروز نمیدونم چرا اینجوری ینی برا همه اینطور بوده یا فقط من! 

اصلا نمیدونم چجوریا ولی یجوری بود😐

نزدیک سه ساعته دارم کارای پاور پوینت ورزش رو درست میکنم😥 خیلی خسته شدم

خیلی دوست دارم فردا نرم چون رسما بیکار و علافیم:| 

ولی خب باید برم دو تا تحقیق رو تحویل بدم😤

امشب این میکس ورزش رو باید درست کنم و برای بچه ها بفرستم تو تل تا بخونن و اماده بشن و برای یکشنبه😧

اخه بگو نونت کم ابت کم مریضی میری سر گروه میشی😐 

واقعا من مریضم:|

این هفته به دیار باقی نپیوندم باید خداروشکر کنم😅 اصا داغونههه ها فجیح درس پشت درس ینی یه زنگشو ازاد نیستیم:|

جیگرم در میاد😣 منم که چقد میخونم😂😂

برم بقیه ی کارا رو انجام بدم:|

ینیا گوشیم خاموش شده وقت نکردم بزنم شارژ:|

کلا  من تا 25 خرداد ک تموم بشه نابود میشم ...

پنجشنبه تو راهه ... دلم براش تنگ شده...اونم معلم بود ...

اهههههه انقد خوابم میاد ...تازه برنامه هفتگی ریختم کارای امروزمم انجام ندادم باید فردا هر طور شده انجام بدم😧

یه دخدره هست تو کلاس که ازشششش متنفررررررررمممممممم اه

همین احساس میکنم حرصم خوابید:))

راستی یه معلم دینی داریم خییییلی افراطیه ... میگفت دختری که همش بره بیرون و اینا مثل حلبیه دختری که همش خونس طلا و اینا ....ولی خب من احساس کردم چیزی که میخواد بگه رو درست نمیتونه بیان کنه و همین شد ک همه برداشت بد کردن ...

خلاصه از اون ب بعد شد سوژه ... ینی هر جلسه یه سوژه داریم ازش😁

ولی خب اسم گروهمون حلبیای 103 و روی کیک هم نوشته بودن ...الان عکسش رو میزارم...


و اینم کیک😉

خخخ



xrf ...
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۲۳ ۰ نظر

جمعهه که یادم نیست .اهان یادمه فقط درس نخوندم هیچی:)) فقط فیزیک ی نگاه و ریاضی تمرین هارو حل کردم عربی 2 درس  امتحان بود نخونده امتحان دادم ...

ولی شنبه درس زیاد خوندم... اماده بودم

دیروز  تا غروب یسری کار داشتم انجام دادم پنج مهاسا رو از خواب بیدار کردم و 5 و چهل و پنج دقیقه جلو درشون بودم و باباش مارو تا مقصد رسوند و بعد از کافی نت و در اوردن تحقیق اومدیم بیرون ... قرار بود تحقیق ورزش ک ب صورت پاورپوینت باید باشه و کنفرانس بدیم گروهی و از بخت بد سر گروهم پیشنهاد دادم ک ما ب جای اینکه پاورپوینت درست کنیم و فیلم  جدا باشه ... میکس درست کنیم که همه با هم باشه و کار میکس افتاد گردن بنده و از بخت بد کامپیوتر دیروز یدفعه خراب شد:| 

بعد کافی نت رفتیم گل فروشی😂 وای خدا خندم میگیره  دو تا گل رز گرفتیم و تزئین کردن و من هم یدونه گرفتم برای پدر جان برای روز جانباز😍 و اون یکی برای معلم زبان بود و هیچ قصدی هم جز پاچه خواری و خودشیرینی صرفا جهت گرفتن نمره نداشتیم😊 

از اونجا ک ما دوتا ی نمره امتحان رو کم گرفتیم قرار شد بهش پیشاپیش بدیم یکم نرم بشه چهارشنبه بخونیم و شاید ازمون بپرسه😂😂😂

تو راه برگشت مهسا روزه بود بچم هرچی هم میدید ویار میکرد😆

گفت که گل رو تو ببر و فردا بیار ... اومدم خونه و ساعت 7 و نیم اینا بود خیلییی خسته بودم ساعت 8ونیم خوابیدم ک 10 بیدار بشم بخونم ولی خب خواب موندم و انگار عمو جان هم اومده بوده خونمون با خانواده منتها بنده خواب بودم 😪

ساعت12اینا بود بیدار شدم ...دورهمی دیدم بعدش رفتم 1و نیم بود شروع کردم تا سه نیم زیست خوندم:| بعد انشا نوشتم دیگه خوابم میومد فارسی رو رها کردم ب امون خدا😅 

حالا بردن گل ب مدرسه از قصد دیر رفتم کافی بود یکی میدید بچه ها فحششش بارونمون میکردن و رسما میشدیم سوژه 8 و ده دقیقه بود و رفتم پیش مستخدم مدرسه و خداروشکر باهام خیلی خوبه و ازش اجازه گرفتم گلی که با کیسه ی نایلونی پوشونده و استتار کرده بودمو تو یخچالش گذاشتم و زنگ تفریح معلم رو بدیم آبدار خونه و چقدم خوشحال شد ... به قول خودش سوپرایز شد😅 اههه خیلی خوبه ها ولی خیلی بده😆 

خلاصههه عملیات ب صورت نامحسوس انجام گردید و کسی از همکلاسی ها نفهمید 

امروز انقد خوابم میومد دو زنگ اخر کلا خواب بودم:|

ب پدر گفتم بیاد دنبالم و کمی منتظر شدم ولی خب کم بود چون زیست نگهمون داشته بود

بعد ناهار ساعت 3 اینا بود خوابیدم مثل خرس تا7 و نیم:| تا الانم الکی دور خودم چرخیدم و به کل فامیل پیام دادم و منایبت های مختلف رو تبریک گفتم و حسش نیست برم درس بخونم سه درس هم امتحانه:|

بچه ها کیک و اینا سفارش کردن برا فردا 😅

خدا بخیر کنه😂

تو این چند روز ماشالا چهههه بارونی میاد  ... یعنی دیروز  قشنگ دو روز پشت سر هم آمد

-------------------------

# تو که معلمی روزت مبارک ...

xrf ...
۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۰ نظر

دیروز رسما از اول تا اخر بیکار بودیم مدرسه:|

دیروز خاله ی مادر از تهران امده است تا چند روزی پیش خواهر جانش بماند واااای خیلی باحاله:))

دیشب ک اونجا بودم و امروزم ساعت 8 اولین روزم بود ک رفتم باشگاه ... برای کاراته😁

با مهسا... مهسا در حد کشوری مقام میاره و تقریبا اون ب من یاد میده 

ینی الان حسی که دارم اینه که انگار منو انداختن تو گونی و کلی با چوب زدن از بس بدن درد دارم😂 

خیلی وقت بود نرفته بودم ورزش

بعد سر راه شناسنامه جان را گرفدم

بعد برای کارت الکترونیک و ... البته اینارو خیلی وقت پیش باید میگرفتم ولی خب ب خاطر مشغلتی ک داشتیم نشد😑 

الانم باید برم کلاس😐😯

xrf ...
۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۶ ۰ نظر

امروز بسی بسیار خسته کننده بود ... دوشنبه هامون خیلی سنگینه ...

زنگ نگارش وقتی تموم کردم یهو همه دست زدن و گفتن عالی بود و فلان در حالی که قبلش استرس داشتم بچه ها آخرش نگن قشنگ نبود ...

ولی بر خلاف فکرم همه بعدش دست زدن و گفتن عالیه و معلم هم بهدعنوان بهترین انشا بین 4کلاسی که داره انتخاب کرد ...

زبان جان صدام کرد همه رو جواب دادم و از شانس بدم مکالمه رو یه جاییشو تلفظشو دقیقا مثل معلم نگفتم ازم نمره کم کرد احمق:| یه سوالایی هم میپرسه ادم ترجیح میده سره زنگش امتحان بده ولی برا پرسش نره:|

بعد رفتم برای کنفرانس قسمتی از درس اخر ... و موفق بودم😥

بعد فارسی ... بعد زیست که امتحان پیشرفت رو ورقه هاش رو داد ... گند بود😊 خب من فقط رسیدم یک فصل بخونم ولی خب میدونم تقصیر خودم بوده ... یه امسال اینطور شد ولی من شکر زیادی بخورم بزارم سال بعد هم اینطور باشه و امکان نداره بزارم 😐

صبحی ب پدر گفته بودم بیاد دنبالم ... جلوی در که دیدمش انگار دنیا رو بهم دادن انقدر خسته بودم به زور تا دم در اومده بودم:| 

هر کار کردم مهسا باهامون نیومد ...

بعد از ناهار خوابیدم  تقریبا 3 شده بود خوابیدم تا هفت😴😐

نباید بزارم از هفته ی بعد نمره ای کمتر از 18 داشته باشم😧 

معلم زیست خییییلی اذیتم میکنه اصلا تحملشو ندارن😔

دلم هر روز بیش تر داره براش بی تاب و دلتنگ تر میشه و هر هفته بدتر از هفته ی قبله اوضاع دلم و روز شماری میکنم برای پنجشنبه و با خودم میگفتم کاش تنها میتونستم و نمیترسیدم و میرفتم سر خاکش ...

چه بارونه قشنگی داره میاد ... خخخ ساعت هفت هم از صدای بارون که با باد مخلوط بود بیدار شدم ... البته بعد کمی باد افتاد و الان فقط بارونه ...

خبر بد امروز این بود که فهمیدم دکتر جان *دوست صمیم بابا) که مثل عمو هست برام مریض شده ... چه بده آدم خودش پزشک بشه و درگیر بیماری باشه ... خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوسشون دارم و امیدوارم که هر چه زودتر خداوند شفاشون بده ...

امشب پدر میخواد بره پیشش خیلی دوست دارم منم برم ...

برای خودم متاسفم که اوضاع درسام این شد ... ولی واقعا زندگیم جوری شد که میخواستمم نمیشد ... واگر ن من خوب پیش رفتم ولی به مدت چند هفته فقط ...

نشد ... مگه تو اون شرایط کذایی ادم میتونست درس بخونه ... مگه معنی داشت ...

دوست دارم  برم به یه مسافرت ...

ولیدخب بعید میدونم ...

یکی از علایق شدیدم اینه که تو جنوب زندگی کنم ... مثلا بندرعباس...کیش یا قشم ...

آب و هواش و خیلی دوست دارم با اینکه گرمه خیلی ولی خب حالدخوبی داره ...

 ولی خب یادمه وقتی رفتیم من پاهام یه کوچولو هم ب دریا نخورد اصا خوف خاصی داره دریاش:)) و البته از همه مهم تر اینه که مردم خیلی خونگرمی دارن

و جای دیگه مشهده 

و جای دیگه تبریزه

لرستان هم دوست دارم

البته این دوتای اخری رو تا ب حال نرفتم ولی خب زندگی توشونو دوست دارم ...

کاش میتونستم موقت زندگی کنم مثلا گاهی تو یه شهر گاهی تو یه شهر دیگه و من چه قدر دوست دارم این رو ...


xrf ...
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر

دیشب اونقدر حالم بد شد که وقتی تنها شدم با صدای بلند گریه میکردم ... 

مدرسه خوب بود 

فیزیک هم در کمال بیخیالی نوشتم😪

چیز خاصی نیست😐

سرماخوردگیم بهتره😊

دیشب فقط دلم میخواست زنگ بزنم به یکی با همون گریه بگم من نمیتونمممممم

و قطع کنم😐 

رمان جدید شروع کردم😑

بشدت دلم میخواد وقتی نمایشگاه کتاب تهران باز شد برم😌

امروز بدون اینکه بهمون از قبل اعلام کنن وسط زنگ میگن بیایید آزمونه مسابقات علمیه😬 

ما هم پاشدیم رفتیم چند نفری تقریبا نصف کلاس بعد ریاضی داشتیم منم فقط فارسی و دینی و عربی و زیست رو زدم خیلی زود که فقط بدوام ب ریاضی برسم که عقب نمونم و خداروشکر هم خیلی کم گفته بود😥

خراکممم تو آزمونا زیسته اصا باهاش خیلی حال میکنم😍خیلی خوووبهههه😍

الانم بشینم مثل ادم شیمی و دینی بخونم😥

جلسه ی قبل معلم دینی خیلی اذیتمون کرد و بچه های بدجنس کلاس ما هم تصمیم گرفتن اذیت کنن جوری اذیت کردن خدایی تو راه خونه عذاب وجدان داشتم😂😂😂

الانم هممون منتظریم فردا چنان حال بگیره که تا عمر داریم از این غلدا نکنیم😅

ولی خب بچه ها قراره همه حسابی بخونن حالشو بگیرن😐 مریضن اصلن😐

خب کار زیاد دارم تازه شب هم باید رمان بخونم و باید زودی درسامو تموم کنم تا بهش برسم😇😍😍


+ مهسا جدیدا باهاش نسبتا صمیمی شدم و دختر خیلی خوبیه و دوسش دارم👭


xrf ...
۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۱ ۰ نظر

 دیروز شب رفتم دکتر...بالاخره ...دیگه از بس حالم بد بود خودم گفتم ...قبلش خیلی بهم گفتن ولی قبول نکرده بودم ..

مادر رفت دارو گرفت و اومد و گفت بزار ببینم اگه امپول داری یدفعه همینجا بزنیم و بعد بریم 

نگاه کرد گفت نههه امپول نداده ... شک کردم ...گفتم باشه و رفتیم

رسیدیم خونه دارو هامو دراوردم که ساعت هاش رو تنظیم کنم که قبل دراوردن وقتی داد ب دستم اولین چیزی که دیدم امپول بود:| 

بصورت وحشتناکی پوکر فیس شدم و ب مادر نگاه کردم ... گفت چیه  گفتم واقعا امپول ب این گندگی رو ندیدی:)) اخه خدایی خیلی دارو بود ولی خب بازم ادم میبینه دیگه:))

هیچی دیگه دوباره سپردم به خودش😐 

از صبح پا شدم خیلی گرفته ام ... عصبی و اینکه اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم ... فقط دوست داشتم دو سه روز تعطیل میبود تا یکم کارای عقب افتادمو انجام بدم و متاسفم که این دو روز تعطیلی رو نتونستم استفاده کنم ب خاطر مریض بودنم 

فیزیک قبلی امتحان کم شدم ... معلم بهم فرجه داد تا با امتحان پیشرفت تحصیلی جبران کنم که فرداست ... ولی من تا الان هیچی نخوندم و سه فصلههههه ... اصلا حوصلش رو ندارم ... راضیم تا صبح ریاضی یا زیست بخونم ولی فیزیک نه😕 

نمیدونم چکار کنم ... زدم ب بی خیالی و قصد دارم نخونده برم امتحان بدم ...

اخه حرصم میگیره سری قبل فوق و العاده آسون بود ولی خییییلی بی دقتی کرده بودم ...واااای .اهههه...........کاش اون سیب خورده تو سر نیوتون درخت میفتاد سرش تا از دست فیزیک خ..ر خلاص بودیم اهههه...

چهارشنبه یه اتفاق باحال افتاد:))

داشتم ریاضیمو پاک نویس میکردم که برادر صدام کرد ...

گفت بیا پایین 5دقیقه کارت دارم(تو دلم یا خدا لابد میخواد دعوام کنه) اخه یه چیزایی رو خونده از من که نباید  ... و فکر کنم بعد امتحانام حسابمو برسه😨 

خلاصه رفتم دیدم داره گیتار میزنه ... رفت گیتار منو اورد ...گیتار بنده جریان داررررد ...ایشون برای بنده چند ماهی هست که خریده ولی بنده قبول نکردم ... چون فعلا حالا حالا ها وقتش نیست تا این کنکور کوفتیم تموم بشه :| خلاصه گفت ببین من یه اهنگی دارم میزنم که زمینش یه ریتمه میخوام ریتمشو بزنی ببینم جور در میاد یا نه ... از اونجایی که من هیچی از گیتار و خواندن نوت سرم نمیشد ...اقا بهم یه بار گفت ببین فقط این مدی بزن با شصت یکی پایین با انگشت اشاره یکی بالا و یکی پایین بعد یه ضربه با کف دست ... اقا 10 بار زدم از بس بد میزدم خودم میخندیدم:)) استعداد کوره اصا:)) ولی خب اخرین بار خوب میزدم و صداش درست شده بود ... اخر دید نمیتونم خودش زد با گوشی ضبط کردم و همزمان با اون میزد:)) خلاصه فهمیدم که من به هرچی فکر کنم بی مشکل ولی به هیچ وجه ب رشته ی موسیقی فکر نکنم:))

و همچنان گیتار جان بنفش کنار اتاق برادر است...حتی نمیزارم تو اتاق خودم:| 

گفت میخوای تابستون اصا نرو خودم بهت یاد بدم ...دیدم اوضاع خیته گفتم نههه من حوصله ی این چیزا دارم مگه:)) ولی خب اگه دلم بخواد میدونم میتونم بزنم ولی دلم اصلا نمیخواد :| 

همچنان بنده از سرماخوردگی رنج میبرم ... احساس میکنم خیلی بدن جان ضعیف شده قبلا اینقدر ها هم سوسول نبودم کمال  همنشین در من اثر کرده:))  کلا دو حالت داره یا من سوسول شده بدنم یا ویروس ها خیلی ابر قدرت شدن منگولستانی ها

دوست دارم یچیز بشه فردا نرم اخخخخخ حال میده...جهنم و ضرر هم اگه فیزیک کمه نمرم به درککککک اه

هر کی قبول شده فیزیکش خوب نبوده که:)) میترسم تراز فیزیکم منفی بشه😂

خب دیگه بسه  واسه امروز دیگه حوصله ندارم

xrf ...
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر