۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

پاییزتون زیبا...^_^



پاییزنمیدونم الان باید بگم شروع شده یا نه:))
ولی خب 
از خدا میخوام
که براتون پاییزی
پر از شادی
پر از عشق
پر از مهربونی
پر از دوستی
پر از صفا
و از همه مهم تر
پر از صداقت
داشته باشین
امیدوارم اونایی که مدرسه میرن
بهترین سال مدرسشون باشه
بهترین هارو براتون میخوام ...
فصل جدید به شادی براتون^_*
___________________


آدم ها همه ماهند،
نیمه تاریک شان را
به دیگران نشان نمی دهند!
آدم ها ماهند...

#عباس_معروفی



۳۱ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۲۲ ۰ نظر
xrf ...

آدمیزاد باید خود روانشناس خودش باشد ... !


نوشته بود:« شما روان شناس هستید؟...» من با خودم فکر کردم من روانشناسِ روانِ خودم هستم. اصلا هر آدمی بهترین روانشناس خودش است. هیچ آدمی مثل خود آدم، خودش را نمی شناسد. 


هر کسی می تواند به همه دروغ بگوید، نقاب بزند به چهره، فیلم بازی کند، اما نمی تواند به خودش دروغ بگوید، خودش را گول بزند. نوشته بود:« ...من با خودم مشکل دارم...» دلم می خواست برایش بنویسم:« چون با خودت مهربان نیستی، خودت را دوست نداری...» 


دردها از جایی شروع می شود که خودمان را نمی بینیم، خودمان را فراموش می کنیم. یادمان می رود آدم باید با خودش مهربان باشد، باید خودش را دوست داشته باشد. اصلا" آدم باید گاهی خودش را بردارد، ببرد یک گوشه ایی دست بیندازد دور گردن خودش، خودش را ببوسد، با خودش آشتی کند، گذشته را فراموش کند حتی. 


هی اشتباهش را پتک نکند، نکوبد توی سر خودش، هی با پشت دست محکم نزند توی دهان خودش، مدام به خودش سرکوفت نزند که اشتباه کردی، که باختی، که باید آن یکی راه را می رفتی، آن یکی راه را انتخاب می کردی. آدمیزاد فراموشکار است، گاهی یادش می رود بشر جایزالخطاست، باید اشتباه کند، باید هزار راه برود و برگردد تا راه را پیدا کند، تا آدم شود. 


آدمیزاد کم حافظه است، یادش می رود باید با خودش مدارا کند گاهی، نباید با خودش سخت گیر باشد، هی خودش را به چالش بکشد، گیر بدهد به خودش، به دور و برش، نباید سر خودش داد بزند، خودش را بازخواست کند هی. هی انگشت کند توی چشم و چال خودش، چشم و چال گذشته اش... 


آدم اگر آدم است باید حواسش به خودش باشد، با خودش مهربان باشد. خودش را دوست داشته باشد، با خودش دوست باشد. باید گاهی پیشانی خودش را ببوسد، لُپ خودش را بکشد، بزند قد خودش، خودش را ببخشد، با خودش آشتی کند.  آدمیزاد اگر روانشناس خوبی باشد چاره ایی ندارد جرء اینکه با خودش آشتی کند.

مریم سمیع زادگان

۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۲ ۰ نظر
xrf ...

چادری که باشی ...

گل رز:
پوشش دختران پاک:
چادری که باشی راننده تاکسی در جواب سلامت میگه سلام خانوم!😋🚖
چادری که باشی حتی جنتلمن ترین هاشم میدونن که نباید دستشونو دراز کنن و ازت بخوان که باهاشون دست بدی😎🙏🏻
چادری که باشی تنها چیزی که ازت دیده میشه سیاهی چادرته نه خط چشمت👁👁
چادری که باشی فروشنده ای هم پیدا میشه که با اکراه بهت بگه خانوم این دامنی که انتخاب کردین کوتاهه میخواین بیارم ⁉️👗
بعد تو با خودت میگی لابد این فکر میکنه من همیشه چادر سرمه😂😄😳
چادری که باشی نزدیک پله برقی کمی مکث میکنی تا چادرتو جمع کنی🚺
چادری که باشی قید کوله پشتی تو میزنی با این که با هربار دیدنش دلت غنج میره🎒😍
چادری که باشی سرت بالاس نگات پایینه👀
چادری که باشی تو هر سطحی براقی چادرتو چک میکنی نه پف موهاتو💇🏻🙆🏻
چادری که باشی همیشه قیمت چادرتو میدونی🙋🏽
چادری که باشی...😢
یه وقتایی ترجیح میدی دیده ها و شنیده هاتو به روت نیاری 😶😶🔇
چادری که باشی یه وقتایی زود مورد قضاوت قرار می گیری 😟
یه وقتایی زود بهت برچسب میزنن :"خشک مقدس"❕❗️❕❗️
اما همینکه یک لحظه فکر میکنی مهدی فاطمه با لبخند نگاهت  میکند😊🙂
همه چیز فراموش میشود🙉
آن وقت است که گرمای وجودش را با هیچ خنکایی ،با هیچ نسیمی عوض نمی کنی
کم چیزی نیست خریدن لبخند مهدی فاطمه😊




#مدافعان__حجاب 
@Hazrate_Fateme_Zahra
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۵ ۰ نظر
xrf ...

آخرین روز نوشت:)

امروز خیلی خوب بود ... شیمی که از قبل گفته بود کنسله و شب دیر خوابیدم عوضش تا 2 و نیم ظهر خوابیدم یه حالی داد خخخخ (خسته نباشی پهلوون)

هعی میخدیدم و چرت و پرت میگفتم و اعضای خانواده رو اذیت میکردم ... به مامانم گفتم مامان من امروز زیادی میخندم قطعا یه بلایی امروز سرم میاد چون هر دفعه زیاد بخندم اخرش ... چند دقیقه بعد این حرف در همون حال جزوه ام رو رو میخوندم  که یکی زنگ زد گفتم الو به بفرمایین نکشید که قطع کرد و بیشرف و مزاحمی بیش نبود ....

بی ادب هم بود تازه خر ... خیلی دلم میخواست صداشو میشنیدم تا ببینم آشناس یا ن ...

رفتم کلاس زبان ولی خب اینبار نبود ... نمیدونم چرا@_@

خیلی وقت بود تصمیمشو گرفته بودم (تصمیمه رو میگم) ولی خب دلم نمیومد اجراش کنم ...

تصمیم دارم دیگه ننویسم ... نه روز نوشت ... نه دل نوشته ... نه چیز دیگه .... 

خیلی وقته حس خوبی بهش ندارم ...

ترجیح میدم دلنوشته هام دور تا دور کتابام باشه دوباره اونم درس دینی و شیمی و زمین و زیست ...و... ترجیح میدم همونجا بمونن ...

وبلاگمو دیگه دوست ندارم بنا به دلایلیییییی:))

ولی خب افرادی که اینجا بودن رو اکثرا دوست دارم ... و قطعا دنبال میکنم روز نوشتشون رو 

اگه جمله های قشنگ خوندم میزارمشون اینجا تا بقیه هم بخونن و بگم که به هیچ عنواااان مخاطب ندارن

فقط چون ازشون خوشم میاد و قشنگن میزارمشون

کاش بشه زودتر هیجده سالگیم برسه

کاش بشه زودتر بتونم به شغلی که دوست دارم برسم 

فقط بخاطر اینکه برم ....

تلاشمو میکنم تا زودتر بگذره و بهشون برسم تا برم ...

و قطعا میرم...

امیدوارم تا اونموقع خدا بهش یه دختر بده تا کار من راحت تر بشه ....

هر وقت که  یه چیزی زیادی بغض دارم کنه و نتونه گریه کنم فقط زورم به موهام میرسه و اگه ناخن هامو بزرگ کرده باشم به اونا ...

ناخن هامو خیلی براشون زحمت کشیدم ولی امروز کوتاهشون میکنم ...

تغییره هرچند کوچیکه ولی برای من بزرگه

میخوام نمازم ترک نشه ... میخوام اینی که الان هستم نباشم ...

شاید امام رضا بطلبه...اگه خوب بشم 

یکی از بچه های اینجا فکر کنم اسمش مریمه ...مرسی از وبت ... از اینکه میخوندم و از حست به خدا میگی و ارامشی که وقتی نماز  میخونی  به حالتی برای ادم تلنگره ...

مطمئنم که خیلیا هم دوست دارن...موفق باشی و به اون چیزایی که میخوای برسی

منم قبلا ...قبل اینکه پام به دنیای مجازی باز بشه مثل تو بودم ... البته چون کوچیک تر بودم نماز شبی که تو میخونی رو فقط نمیخوندم یعنی بلد نبودم ...متاسفانه الانم نیستم :(

شهادت امام جواد رو تسلیت میگم چند سال پیش ک همون موقع ها که خوب بودم یه عید 90کاظمین تو صحنشون بودم :)

هیچی دیگه ... همین

به وباتون سر میزنم و کامنت هم میدم

فقط کاش یسری ادما ادم باشن ... واقعا بعضیا دوست دارن که حرمتشون شکسته بشه...

خدایا شکر ...راضیم به رضای تو ...

:(

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۶ ۰ نظر
xrf ...

یه وقت هایی ... !

آدم یک وقت هایی ،

خودش را برای همیشه جا می گذارد!

 مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده،

نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه ،

رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه،

کوچکترین کلاس دانشکده،

خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده !

کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده،

  پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده،

 و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد ،

 با دیدن ِ خود تنهای خسته اش ،

 دهانش تلخ می شود ،

 وبغض !

از گلویش بالا می آید. 

آدم،

 یک وقت هایی !

 یک جاهایی ،

خودش را جا می گذارد .

 آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاوت می کند ،

 می اندازد همان گوشه کنار 

 و برای همیشه می رود ...

#الهه_سادات_موسوی

۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر
xrf ...