خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

خوش آمدین .
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات دوست داشتنیم و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تاجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند تا شوک عجیب تو این چند وقت بهم وارد شده@_@

xrf ...
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۴ ۰ نظر


شاید چند وقتی نیام ...

یا یک سر کوچولو بزنم

این چند وقته برای کسی کامنت اینا نزاشتم

کامنت هارو تقریبا جوابدهم ندادم

ازم گله کرده بودن که چرا وبشون نمیرم

بخدا میام و میخونم ولی خب نمیدونم چرا دستم به کامنت گذاشتن نمیرفت

به بزرگواری و عزیزی خودت ببخش دوست گلم😙

بازم میگن مسافرت

میگم کلاس دارم 

میگن دو روز

میگم تو بگو یه ساعت از خدامهههه

به شرطی که مشهد باشه

میگن شمال

میگم نههههههه

دوست ندارم

دلم فقط مشهد میخواد...

xrf ...
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۷ ۰ نظر

دیشب خوش گذشت:)

امروز حوصله داشتم کلی ولی خب از غروب بعد دیدن چیزی حوصلم پوکید اصلا و بعدش رفتم پیش بمب انرژی اقای جیم معلم همیشه خندان زبانم و گفتم که کلاس نمیام امروز و گفت که باشه ایرادنداره و یکم گشتم ...

امشب احتمالا زیاد بیدار بمونم ....

میخوام جزوه بنویسم و اهنگ گوش کنم و یکم فکر کنم ....

خیلی وقته به زندگی و کارام فکر نکردم ...


xrf ...
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر

نمیدونم چی بنویسم .... از امروز؟؟ امروز تولدمه ... خیلی ها تبریک گفتن بعد رد شدن 12 ...ینی00:00

از هدایا ...چیزای سنگین گرفتن ... دوست نداشتم اینطور باشه ... میدونم بیشعوریه که گرفتن و بعد من اینطور بگم ولی خب من از خیلی قبل گفتم ...چون قصد داشتن جشن بگیرن ...منم گفتم حتی هیچکی حق نداره کادو بخره و این وسط حرف من به گوش اونا نمیدونم چی بوده که انقدر توجه کردن:| 

هدیه مادرمو هنوز نمیدونم ...

فردا داییم همه رو باغش دعوت کرده ... مامانم میگه کیک میگرم ببریم اونجا ... منم میگم نه ... نمیدونم چرا امسال اینطور شدم ... اصا دوست ندارم که تولد بگیرم ...

شایدم از خودم و خدام و همه شرمندم که تو این سن ... به این شکل . و اینجوریم ...

شاید اینکه بزرگ شدم و هنوز بچم ... هنوز بچم و بزرگم ... نمیدونم...خرابکاری های زود ... ارتباط با کسی که نباید ...

از کسی گله مند نیستم از خودم ناراحتم ...

بد کردم ... از بس بد و بد و بد بوده که نمیتونم خوب بشم شاید دیگه کار قبل نیست ولی خوبی قبل اونم نیست ... نمیتونم مرتب نماز بخونم ... نمیتونم خوب باشم ... نمیتونم ...

نمیتونم ادامه بدم و بقیه ی اون  چند جز قران که همه چیزم بود رو حفظ کنم و این یکی از بزرگترین ناراحتیم شده چون میدونم از بس بد شدم که خدا این لطفو ازم گرفت ... اینکه قران و با تفسیر و شمارش ایه و صفحه و کلمه حفظ بودم و اما الان چی ....

هیچ وقت برگشت به عقب رو دوست ندارم ولی تو این یه مورد رو میخوام ...بخدا میخوام ...کاش بشه...دوباره بشه...

بهترین هدیه ی امروز برای من اینه که فردا کلاس ریاضی کنسل بشه ... هیچکسی خونه نباشه .... کوچه کاملا خلوت .... هیچ صدایی ... کلر روشن . بخوابم .... فقط بخوابم بدون فکر کردن به چیزی 

دلم میخواد بخوابم یع دل سیررررر .... خستم ولی خب این خستگی رو دوست دارم ...اما بدم...

این چند شب که میریم عروسی ....

عروسی که خواهر نداشته و تک بوده بغض میکنم وقتی میبینمش چون منم خواهر ندارم تنهام .... اونوقت عروسی که خواهر داره و باز گاهی بغض و حسرت ... چون من خواهر ندارم که ...

متفاوت شدم ... خیلی

چی میشد امشب خیلی طول بکشه و من خواب راحتی بکنم ... شبا میخوابم ولی هیچکدوم خواب راحت و ارومی نیست ....

به مامانم میگم مامان امسال مسافرت پرررت؟؟؟ مشهد پرررت؟؟؟ بخدا دلم واسه حرم پررر میزنه دلم میخواد دوباره برم پاتوق همیشگیم ... میگه کلاسات ... تو دلم میگم ای خاک تو سره کلاسای من:| ....میگم خب به جلسس دیگه بریم خودمو میرسونم میگه نه ....میگه دو سه روز میریم شمال .... میگم شمال دوست ندارم به درد عمم میخوره:| اهههه وقتی مشهد بخوام شمال برام جهنمه .... 

شمال دیگه فایده نداره ... وقتی امیر نیست دیگه فایده نداره ... خیلی سخته که ببینمش ...هم دلم میخواد از شدت دلتنگی بپرم بغلش و هم مجبورم که نادیده بگیرمش و حتی محل نزارمش ...

دلم عجیب براش تنگه...

خداروشکر عکسا پاک شده واگرنه .... هر چند خاطره هاش هست 

بابام میگه مشهد واسه عید ان شاءلله ....تا اونموقع که دیگه من میمیرررم:(

عمم میخوان برن ... خوش به سعادتسون ...

بغیر از مشهد مسافرت دیگه دوست دارم بریم سمت جنوب ... هواشو دوست دارم ... آدماش خوبن ... قشم فوق العادست . ...  دریای جنوب و با اینکه حتی میترسم نزدیکش بشم خیلی دوسش دارم .... دریای شمال تا عمق خیلی زیادش هم رفتم و شنا کردم ولی دریای جنوب حتی میترسم نزدیکش بشم ....

خوبه ادم دوستی داشته باشه که صب تا شب بخوای میتونی باش بحرفی الان با نازی تا الان داریم میحرفیم ...

دلم هیچ چیز جز ارامش و خواب نمیخوااااد ....

امروز زبان دیوونم کرده بود یه چیزای سختی داده بودا اهههه  ولی از بسشون دراومدم💪✌

کاش پسر بودم ... بزرگ ترین ارزوم از بچگی بوده ...

اعصابم خورده چون ارامش فکری ندارم ...ارامش فکری ندارم چون دلایل بالا ...دلایل بالا هم که نمیتونم:(

کاش بشه برم حرم تنها کسیه که میتونم کامل حرفامو بگم بهش ...احساس میکنم تنها کسیه که درکم میکنه ... بهش کاملا اعتماد دارم ... هر حسی دارم بهش خالصه ...ولی آغوشش به روم باز نمیشه ... خدایا میخوام ازت ...حرم امام رضا :(

همخ چیز فراموش شده ...کاملا ... فقط تنها مشکلم با خودمه ... البته گاهی وقتی امیر رو میبینم خاطرات اونم اذیتم میکنه ولی مجازیم فراموشه ...  ولی اون نمیشه...

کاش یه روز تنها گیرش بیارم و بهش بگم ...بگم که ....داد بزنم سرش ...مث همیشه با قهر و با کتک بحرفم ولی اندفعه اون نخنده ... جوابمو بدتر از خودم نده .... دوست دارم کم بیاره .... منم کم بیارم ... بعد توضیح بده شاید قانع بشم وقتی دلیل کاراش رو بگه ... شاید بتونم کنار بیام ... شاید .... خیلی نامرده

یه سال دیگه به عمرم زیاد شد یا کم شد یا همون اصلا ...فقط یه اتفاقی افتاده و یه زیاد یا کم شدنی این وسط اتفاق افتاده اما من چی،؟؟؟ تغییر کردم؟ بهتر شدم؟؟؟

بد بودم بدتر شدم ... تغیر ؟؟؟ چی بگم ... به ادم بد ... نمسدونم صفت چی بزارم و خلاصشون میکنم تو بد ... فاطمه ی بد ...


حدایا شکرت

xrf ...
۱۸ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر

دیروز صبح خواب موندم^_^تو همرم انقدر شانس نیاورده بودم:))

دقیقا بیست دقیقه و تند تند حاضر شدم و برادرم رسوند منو و لحظه ای رسیدم که اخرین برگه رو هم از بچه ها تحویل گرفت^_^ و تازه درسو شروع کرد منم گفتم که چی شده و اخر سر یدونه برگه گرفتم تا خونه حل کنم و اما عروسی ها پدر جان منتقل شد قزوین تا دوتا از عروسی هارو بره ... مادر و برادر به یک عروسی و من هم به یک عروسی دیگر در کنار عمه ها ....البته اخر سر مادرم اومد همچین دوتایی نیش بازکردیم و دست واس هم تکون دادیم  خخخ بعد کلی اومد برام از اون یکی عروسی گفت که از اون عروسی های حسابی بوده ولی خب منه بدبخت و فقط فرستادن اینجا عروسیش معمولی بود ولی اونجا خیلی خفنه ... دقیقا فردی بود که من همیشه کتونی هامو ازش میگیرم^_^ 

خخخ اوخی ... بیچاره داماد تو گروه استقلال بوده قبلا بعد پاهاش نمیدونم رباطش مشکل پیدا میکنه و چی که دیگه نمیتونه فوتبال بازی کنه ... یه بار رفته بودم خونشون رفتم اتاقش واااای ینی کل و هم عکسای فوتبال و اینا بود ...تو کارت عروسیش آرم استقلال هم بود:| 6تاییه خفن:|ولی بچه خوبیه زنش خیلی خوشمله😍

ایشالا که همشون خوشبخت بشن ..آمین

وای دیروز بعد کلاس من با مامانم سر لباس بحث داشتیما ...

کلا خیلی روی لباس و کفش و اینا اذیت میکنم چه بخوام برم جایی چه بخوام بخرم ... برای خرید که ....خیلی بدم من:(

عروسی دختر عمه مامانم اخر شهریوره و قراره تا اونموقع بگردیم اگه پیدا کردیم که هیچ اگه نه میدوزیم لباس مجلسی ست .... برای عروسی پسر داییش هم مهر ماهه دوتامون یدونه ست داریم که فقط یه بار عروسی دختر عمم پوشیدیم و طرف مادریم کسی ندیده اونارو میپوشیم^_^

دیگه میخوام از تیپ کتونی بیام بیرون ... دارم خودمو عادت میدم که بتونم بیشتر غیر کتونی بپوشم  دارم ولی دارن خاک میخورن و عوضش کتونی همش پامه مخصوصا دوتاش خیلی خوبن ... سخته خیییلی ولی باید عادت کنم ... واسه مدرسه نمیخوام کتونی بخرم ولی یه حسی بهم میگه یه ماه بگذره دووم نمیارم و باز کتونی میگیرم:))

مانتو مدرسه مشکیه خداروشکر و امسال واسه خرید کفش و کیف دیگه از دستم حرف نمیخورن@_@

چادرمم سفارش دادم ولی خب اندفعه رفتیم تهران هرجور شده سعیمو میکنم تا راضی بشن بریم به مرکز خرید ایرانی اسلامی تو بزرگ راه همت ...آرزومه برم اونجا:))

امشبم عروسی داریم بازززززز:|

یکم بخوابم بریم سراغ جزوه ها که خیلی موندن سر هم ...

خدایا شکرت؛)

xrf ...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر
حوصلم خیلی سر رفته .... هواااا بی نهایت خوبه برای قدم زدم مخصوصا جای خلوت باشه خیییییییلی خوبه هوا ... دوست داداشم اومده اونا جلو در باهمن منم تک و تنها حوصلم پوکیده است فجیححححححح .... دوست دارم برم بهار خوابمون و دراز بکشم و آسمون نگاه کنم ... وقتی اسمون نگاه میکنم کاملا غرق میشم توش ....ستاره ها برام یه دنیای جدان ... مدلشون رنگشون انقدر دقیق میشم توشون که حتی حرکت رو میتونم احساس کنم شاید خنده دار باشه ولی میتونم ...
الانم خیلیخوبه که برم ... ولی من از تاریکی به شدت میترسم ... الانم دوست دارم برم شاید غلبه کردم به ترس و رفتم ...
جزوه شیمی رو گذاشتم جلوم بلکه ببینم ولی خب دوست ندارم:((
فردا امتحانه :(
خدا کنه تستی باشه الکی پلکی بزنم بعدا میخونمشون:))
اصا حوصله ندارمااااااااااااا
هوا خیلی خوبه من تو خونه دارم میمیرم ...
جلو پنجره که وا میتی یه نسیمو شاید باد اروم خنکککک به ادم میخوره و صورتو نوازش میکنه اصا این هوا رو بسیار شدید دوست@_@
ینی شیمی رو موفق میشم که بخونم عایو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه یکی نیس بگه تو روحت تو تابستونا کلاس تفریحی به زور بر میداشتی الان واس چی رفتی اینکارو کردی مثلا که درس بخونی خیر سرت:| 
من یه ادم به شدت ....
واقعا نمیدونم چی بگم:))
اهههههههههههههههههههههههههههههههه
منتظریاسی ام بعدش احتمالا برم بهار خواب و خدا کنه چیزی نبینم که مجبور به جیغ و فرار بشم:))
ارامششو دوست ....
حوصلم پوکیدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
xrf ...
۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۹ ۱ نظر

عرضی ندارم بانو
فقط یادت باشد امروز که دختری
در آینده مادر دختر دیگری هستی
و روزی می‌آید که مادر بزرگ می‌شوی
پس جدا از همه ناپاکی‌ها، تو پاک بمان!
روز دختر مبارک

+و همچنین ولادت حضرت معصومه (س) رو تبریک میگم

xrf ...
۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۴ ۰ نظر

دو روزه که خونه مادربزرگم بودم و دیشب بالاخره تشریف فرما شدم اومدم خونه:)) خب خاله آمده بود و من و دختر خاله هم که بیفتیم پیش هم انگار چسب دوقلو زدن بهمون:)) و بعدم اونشب فقط4ساعت خوابیدیم ولی خب خوب بود به قول مادربزرگم تا صبح وراجی کردین ... 

و کلی خوش گذشتوندیم و بعددیشب اومدم خونه گند زدم دوباره ...

بیخیال دیگه نمیخوام فکر کنم ...

دیشب به این فکر میکردم که بچه ها فک و فامیل فلان سن شدن ...چه زود گذشتا ...  میخوان برن پیش دبستانی امسال:|

بعد خالم تو اینستا عکس بچگی پسرشو گذاشته بود من هنگگ بودممم که اههه اصا یادم نبود اینشکلی بود این پسر بعد با خودم گفتم من یادم نیست دیشب شام چی خوردم و بعد واقعنی هرچی فکر کردم یادم نیومد احساس کردم الزایمر گرفتم که بالاخره یادم افتاد عصری مادربزرگم سوپ شیر درست کرد اونو خوردم دیگه شام نخوردم:))

کلا خیلی اینجور آلزایمر میگیرم:))

امروز ریاضی گند زدم .... دیشب ساعت سه و نیم بود خوابیدم واس همون اصا از دنده چپ بیدار شده بودم چون بایدساعت 9 بیدار میشدم و از 7 گذاشته بودمتا خوابنمونم و هعی گوشی ویبره رفت واسه خودش و منم خوابم داغون شد بدتر بد شد و تا10خوابیدم اخرم مادرم بیدارم کرد و بدو فقط حاضر شدم رفتم کلاس اونجا درسو نگاه کردم ... امتحان بود...

سر امتحان یک سوال سخت...چند دقیقه اول همه رو درست حل کردم که شامل3بخش بود چون نخونده و مسلط نبودم شک کردم لحظه اخر همه رو پاک کردم دوتا رو عوض کردم که اشتباه شد و واسه سومی هم کلا وقت تموم ینی جوابا روکه میخوندن میخواستم خودمو با دستای خودم خفههههه کنم که دیگه سر امتحان به جواب درست شک نکنم:|

خیلی حس بدی بود تا اخر کلاس مثل برج زهرمار نشسته بودم و فقط گوش میکردم:| اصلا صدام در نمیومد اخر استاد گفت امروز خیلی کسل کننده بود کلاس و من باز مثل ماست فقط تخته رو نگاه کردم حتی نگاه نکردم که مث بقیه بچه ها اعتراض کنم یا بگم نه و چمیدونم .... حالمم خوب نبود حالت تهوع داشتم عجیییب:| کلاس هم که ماشالا هرکی یه عطر زده بود :|

گرم هم بود ولی پیاده اومدم بلکه کمی افتاب بخوره به اون مخم تا ویتامین دی چیزیکوفتی بگیره شاید انقدر خنگ بازی درنیارم ....

خیلی خوشحالم چوووون کلی با داداشم حرف زدم ... بالاخره تونستم مخشو بزنم@_@ انقدر با دلیل و مدرک و منطقی حرف زدم که تا اخرگوش داد و گاهی حرف زد و کلی کلیپ ملیپ نشونش دادم و اخر درست شد خداروشکر تلگرام و اینستاشو هم حذف کرد ^__^ خودمم دیشب پاک کردم ...

کلا خوشم نمیومد ... حس خوبی نداشتم بهش...

اونم امروز عصری پاک کرد ....

خدا کنه بتونم بیشتر کمکش کنم ... خدایا به اون خل تر خودم کمی عقل عنایت فرما بلکه ادم بشه بیشور احساسی:|

کلا اکثر اوقات بهم میگه یکی یدونه ی داداش ...  امروز پست گذاشته بود قبل اینکه حذف بزنه و روز دخترو تبریک گفته بود چقدر برام پپسی بازکرده بود خدایی:)) بعدم هدیه داد و بعد پاک کرد و خیالم راحت شد ولی من خیلی بیشعورم میدونم که فقط گفتم بابت کادو مرسی ...همین:|

بیخیال عادت داره شایدم میکنه .... امسال میخوام بگم هیچکسی حق نداره تولد بگیره ... حتی کادو ... حتی کیک ... دوست ندارم امسال تولد بگیرم ... نمیدونم چرا@_@ مرضه دیگه تو جونمه:))

یکم ناراحتم ....البته تقصییر خودش بود دیشب  داشتم با گوشی ور میرفتم تا اینستا رو پاک کنم و باید تو سایت میرفتم و خلاصه درگیر بودم که یهو ویبره گوشی دراومد ینی قبض روح شدما اول ساعتو دیدم میزون سه بود و طبق حدسم خوده بیشعورش بود ....دختر عمم ... ینی چند وقته دقیقا راس ساعت 3 اس میده شبای قبل حالا مثلا نیم ساعت بود خوابم برده بود یا چشمام تازه گرم شده بود خب ادم بد خواب میشه اندفعه بیدار بودم از شانس گندش چون دفعه های قبل کلی با ارامش جواب دادم و بعد معذرت خواهی که میخوام بخوابم اس نده و در حد دو سه تا اس خدافظی میکردم اما اینبار روز دختر تبریک گفته بود و با عشقم و عزیزم و منم گفتم مرسی ولی دیگه اینموقع شب اس نده خیلی زودقهر میکنه و بعد گفت وااا چه خشک و بعدم جوابش ندادم ...

دلم براش سوخت نمیدونم معذرت بخوام یا نه ... ولش کن بابا 

امروز مادر و پدر در جشن نامزدی دعوتن و برادر کلاس و بنده تک و تنها قراره تا11 به همین صورت بمانم ... امروز ترکوندم از بس ویدیو میدیو آپولود کردم:|

هعی حجمو کنترل میکنم:| الان دقیقا46مگ مونده:| چون چند روز پیش سه گیگ گرفتیم و برای اینکه گندش درنیاد و پدر جان ما رو خفه نکنه قراره فردا بعد کلاس برم یه دو گیگ بگیرم یواشکی@_@ چون مخابرات یه کوچولو نزدیک به کلاسم ... همچینم نزدیک نیست ولی خب مجبووووورم مجبور:|

الانم برم یکم شیمی بخونم که مثل ریاضی گند نزنم:|

خئایا شکرت:)

xrf ...
۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۷ ۰ نظر

خاک جهان هستی تو سر منه خر که با یه دید 

دیگه رفتم پیشش و اون با یه دید دیگه گرفت ...

ینی خاک تو سر خر شانس خرم....

ینی ....

فیلم ...بازی ...دوسشون دارم

xrf ...
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر

Fereshte Abanfaam:

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش

شهری که هی زیر دماغت می زند بویش

خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش


دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی!



بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است

پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست


هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟


پشت طناب رخت ها با برج میلادم

مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم!

یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم


پاییز هم خوب است با شب های بارانی

از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم

چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!

دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم


دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی

 

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است

تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است

نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است

هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

 

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟!...


#فاطمه_اختصاری

پ ن: خوشم اومد از این نوشته ... یکم میترسونه ادمو ...ولی همه چیشو دوست داشتم@_@

چند روزه کلی کیف میکنم^_^

xrf ...
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۲ ۰ نظر

امروز بعد کلاس زبان 10ونیم بود با داداشم منتظر بودیم بیان دنبالمون من روم یه طرف دیگه بود یهو  داداشم گفت عههه فاطمه ایکس و زنش بودم همون مسر عمه ی از دست رفته:)) ندیدمش ولی خب دلم براش تنگیده اخرین بار که دیدمش رومو نکردم حتی نگاه کنم خیلی بدش اومد و حرصی شد ...

دلش پر میزنه که شده دوباره یه ساعت برگرده پیشمون ... حیف که ...

دلتنگی و غرور خخخ ترکیب جالبیه ....یه ادم خورد شده ولی به ظاهر پابرجا و محکم میسازه...روزگار خیلی از ادماست ...

من که دلتنگ بشم به ماه نگاه میکنم ....اما وقتی اونم نباشه ...

چند روز دیگه میثم ابراهیمی کنسرت داره:( منم میخوام خب ...یه اومدم بلیط بگیرم انلاین بعد فکر کردم دیدم کیه منو ببره دقیقا:| واسه همون خیلی شیک صفحه رو بستم:))

کاش میتونستم برمممم....الان اگه پسرعمم بود خداییش میبرد منو ...

اگه خالمم الان عمل نکرده بود و مادربزرگم درگیرش نبود اون منو میبرد حداقل ...بهش میگفتم منو با خودش میبرد مادربزرگ هم که از خدا خواسته والو بوخودا:))

کنسرت میثم بدون من خر است^_^

سال پیش اینموقع چه بد بود وااای نوشته هاش هست البته سانسور شدن و بعضی چیزا فاکتور گرفته شد خخخ 

دکتر جان نیز مثل اینکه تشریف فرما شدن ...نگفتن که گاوی گوسفندی میکشتیم:| 

حالا الان اینطور میگم برم مطب بگه لیزر به هر طریقه ای شده فرار میکنم از اونجاها خخخخ چون شنیدم به شدت درد داره و بده:( حالا چه برسه چند مرحلهههه:((

یک سال شد ...

شکرت خدایا :)

xrf ...
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۷ ۰ نظر


کم کم عاشق شد دلمون

کم کم کم شد فاصلمون

چش شده که حالا تنها شدم

با نم نم بارونو اشک خودم

قبلا قلبا خواستی منو

حالا از دست دادی دست منو

یه دفعه عوض شد حال دلت

دیگه جا نداره دیگه اشغاله دلت

نپرس چرا دوست دارم

نمیدونم خودم با تو چیکار دارم

نپرس جرا دیوونتم دیگه دست از سرت نمیشه بر دارم

آخه دوست دارم

آخه دوست دارم

کی افتادم از چشمت از از دست دادم

هرچی داشتم با یاده تو رفت از یادم

توی قلبت زندونیم اما آزادم

تیکه تیکه قلبه منو میچسبونی

بهتر از من حاله منو تو میدونی

تنها عشقم تو آخره دنیا میمونی

کم کم کمتر دیدیم همو

هی کمتر فهمیدیم همو

یه دفعه زیاد شد فاصلمون

یه جورایی سر رفت حوصلمون

اصلا با من کار نداری

به موندنه من اصرار نداری

همه ی این حرفا بیخودیه

راحت بگو اصل قضیه چیه

کی افتادم از چشمت از از دست دادم

هرچی داشتم با یاده تو رفت از یادم

توی قلبت زندونیم اما آزادم

تیکه تیکه قلبه منو میچسبونی

بهتر از من حاله منو تو میدونی

تنها عشقم تو آخره دنیا میمونی

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر

و باز هم زود تصمیم گرفتم و گند زدم

باید امروز کاری که کردم و ماس مالی کنم:|

امروز که نیست فردا باید برم

کلی جزوه مونده باید بنویسم بزنم به تخته همشونم آزمون دارم:|

مشهد تابستون به خاطر کلاسای بنده بهم خورد:|

شاید امام رضا نمیطلبه ...نمیدونم

پدر گفتن برای عید تشریف فرما میشویم ان شاءلله

پدر بنده همیشه میگه عید مسافرت رفتن کار اشتباهیه امیدوارم عید امسال دوباره به این نتیجه نرسه:|

امروز معلم فیزیک حالمو گرفته...

اخر کلاس گفت که جلسه بعد آزمون همون موقع هم نمرات رو درمیاره و برای والدین پیامک میکنه ...

منه احمق همیشه ی خدا در اینجور مکان ها شماره ی خودم رو میدادم ولی نمیدونم چرا اینبار شماره ی پدرم رو دادم:|

من فیزیکم افتضاحه:|

ینی هفدهم چی میشه ای خدااا:|

پنجشنبه شیمی آزمون:|

چهارشنبه ریاضی:|

زبان هم که قربونش برم هر جلسه یه ورودی از ادم میگیره:|

کامل جوابش ندی میگه برو خونه جلسه بعد تشریف بیار:|

بیشور

خداروشکر تا حالا نرفتم خونه:|

جلسه قبل میخواستم برم مرحله بعد واس همون ازم یه ازمون گرفت بدون اطلاع قبلی:|

گفت این ازمونو هرکی بش میرسه میره خونه یه جلسه

برادرمم همینو گفت

ولی بنده نوشتم و بعد اون دو مرحله هم پیش رفتم😊😆

حالشونو گرفتماااا😁

امشب هم کلاس دارم...

حسش نی بخونم:|😧

خدایا شکر ...

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۰ ۰ نظر

گاهی سکوت 
شرافتی دارد که گفتن ندارد!!!

همیشه درفشار زندگی 
اندوهگین مشو 
شاید خداست ...
که درآغوشش می فشاردتت !!!
اگریقین داری روزی پروانه میشوی ؛ بگذارروزگار.
هرچه میخواهد پیله کند

xrf ...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۱۰ ۰ نظر

اه دنبال هرچی جمله میگردم جمله ای نیست که حرف دل باشه یا قشنگ باشه ...

نوشتنمم نمیاد ...

دو سال پیش از مرداد بدم میومد چون تولد یه شخصی هم مرداد بود و ما به شددددت با هم بد بودیم ازونا که سایه ی همو با تیر بزنن ...

یاد اونموقع میوفتم خندم میگیره که چقدر ناراحت بودم اونم متولده مرداده و منم متولد مرداد و از مرداد متنفر بودم ؛)) پارسال کمتر شر و امسال به افکارم میخندم و کاملا بی تفاوت و براش ارزوی موفقیت میکنم ... خخخ خندم میگیره اون بنده خدا یه فرد اروم بود که همه ارومیش رو دوست داشتن و من و اون که بهم میرسیدیم  میشدیم دوتا برج زهرمار به تمام معنای واقعی .... اووووف

همه چیز برام خنده دار شده حتی گریه دار ترین چیز ها که قبلا برام بود ...

اینکه چیزی نبود ولی خیلی چیزا قبلا برام مهم بود ولی الان اصلا ....

از بس هرکسی بهم رسیده گفته بی احساس خودمم داره باورم میشه ...

دیروز زده بودم به سیم آخر به مامانم  گفتم مامان من بی احساسم؟؟!!!!

از اونور برادرم گفت اره خییییلی سردی .... اصلا هم احساس نداری ...بخوای راحت ادمو میشکونی ... هیچی برات مهم نیست ....

و دیوانه شدم گفتم چی نکنه انتظار داری با احساس باشم؟؟ الان دنیای گرگاست بخوای احساس خرج کنی گرگا نابودت میکنن ....

والا خودش هنوز بعد چند سال اونو فراموش نکرده:| خوبه اون بعدش با هزار نفر بوده ....

احمق به تمام معناست .... یه پسر احساسی که نمیدونه کجا احساس خرج کنه و همین شده که روزگارش اینه....نمیتونه....تو اینده نزدیک یا متوسطی مطمئنا کم میاره ...

ولی مامانم فقط گفت نمیدونم بابا چه سوالایی میپرسی و متوجه شدم که این ینی اره بدبخت:|

ولی اونروز تو دلم داشتم فریاد میزدم ولی خب نمیتونم هیجا و پیش هیچ کسی این حرفا رو بزنم و جالبه کهومیام اینجا مینوسم که شاید به اصتلاح خالی بشم ...فریاد میزدم که من بی احساس نیستم به خدا بی احساس نیستم ولی خب تو سن کم انقدر تجربه داشتم انقدر چیزای زیادی رو درک کردم و سختی کشیدم که الان یاد گرفتم برای هر چیزی احساسمو خرج نکنم ...

گفت سرم ...گفت راحت میشکونم .... باز تو دلم داد زدم ...داد و داد و داد ... و باز فررریاد های همیشگی که تو گلو خفه میکنه ادمو .... منم احساس دارم سرد نیستم ... ولی دیگه نمیخوام گرمیمو کسی ببینه تا بشکونه منو .... من نمیشکونم کسیو ....اگه تو میشکنی چون احساساتت زیادی بالاس ولی منو خوب شکوندن ... شکوندن ....چی بگم ؟؟؟ بگم منم یاد گرفتم؟؟ بگم صدای شکستن خودمو شنیدم که صدای شکستن بقیه رو نمیشنوم؟؟؟

واسه یه نفر واقعا ....نمیخوام بگم اهای فریاد و دادو بیداد اره منم از اون عاشقای شکست خوردم و فلان و بهمان و پر از شعار ....

اره اونم منو شکوند نمیگم مقصر نبود خخخ جالبیش اینجاس که بعد شاکی میشه که من اونو شکوندم ....

از طرفی یکی از صمیمی ترین دوستام که هرکی میشناستش میدونه منو از خواهرش بیشتر دوست داشت چون میگفت اونو هم راحت ول کردم و گریههه کرده بود!!!! صداشو شنیدم....ولی خندیدم...باور نکردم...ههه هین فرد همیشه آخریا میگفت فاطمه خودشو هم تو آیینه ببینه تازگیا شک میکنه:|:))اره راست میگفت به هرکسی  ....بیخیال ....وقتی داشتم میشنیدم انقدر سوز داشت که دوستم گریه کرد ولی من خندیدم اونم با صدای بلند ...

ولی کیه که بره به اونایی که بهم میگن بی احساس بگه خیکی بابا جان تو چه میدونی اونموقع که اون یارو غرورشو نابود کرد ...خب من کسی بودم پر از غرور  ... همه جوره شکست ....ولی دلش که مونده ... اخرین گریه هاشو گذاشت همونجا...دیگه بعدش دوباره خواست بشکونه دم نزد ولی از تو ....

اونموقع که داشت گریه های بهترین دوستشو میشنید ...دوستم گریه کرد منی که ....اونوقت من گریه نکنم؟؟؟ چرا گریه کردم اونم با صدای بلند ولی تو دلم .... 

دیگه نمیخوام برای کسی گریه کنم .... حتی فکرم نمیکنم...

خوب یا بد رو نمیدونم .... ولی ارزش ندارن ...

اونروز بابام درمورد وکالت میگفت که زیاد برای خانمها خوب نیست و بنده ب شخصه عاشق وکالتم و دوست دارم و من کاملا مخالفت کردم و با اشاره به خودم گفتم نه هر زنی ...بابام خندید....میشناسمش...میدونم اینم یه تایید بود ....

ادم منطقی هستم اینو هرکی که یه مدتی باهام باشه قبول میکنه ولی سرسخت رو کار خودم....و هههه به قولی بی احساس

شدم خانوم پراز احساس بی احساس ....

چرا اخه ....

اذیت میشم بهم اینطور میگن....بخدا من احساس دارم ولی دیگه نمیخوام واسه هر چیزی احساس خرج کنم ....یاد گرفتم چه جاهایی باید باشه ...

من و داداشم از دو قطب کاملا متفاوتیم....

خیلی ها  معمولا میگن پسر اقای ایکس فلان و بهمان ...

ولی بین دوستای بابام همونقدر که داداشم هست منم هستم ....اگه اونم هست فقط به خاطر پسر بودنشه ....

ولی خیلی باهم فرق داریم همونروز که درمورد اینطور چیزا حرف زدیم کلا بهم ریخت و کلاس زبانو گند زد و تمرکز نداشت احمق:|

اشتباه میکنه ...

حدس میزنم بعد ها باعث اذیت شدن فراوان پدرم بشه .... دلگیرم از اینده چون میدونم قراره یه جورایی تلخش کنه ....

شاید برام خیلی خرج کنه خیلی برام به ظاهر برادر باشه ولی کاملا احساس میکنم که کاملا ظاهریه .... نمیگم 99درصد و نیم میگم 100درصد ....منم اگه خواهری میکنم فقط به خاطر بابام و یکم مامانم ....مامانمم یکم بها میده بهش شایدم نه ولی .....

فقط میخوام از خرابکاری هاش کم تر بشه شاید اگه خواهری نکرده بودم الان معلوم نبود تو کدوم گورستونی بود خودش نمیدونه ولی از این اتفاق چند سال پیش من باعث شدم که الان پیش ماست:|

واقعا نمیدونم چرا اینطوره .... بچه خوبیه ولی احساساتش نابودش میکنهههه....

اگر بدم....ادما باعث شدن .... 

دوست دارم این وبلاگ رو هم پاک کنم تا همین حرفا هم  تا اخر فقط تو دلم باشه....

یکی نیاد بخنده بگه اگه اینجا دفتر خاطراته چرا عمومی:|

دوست دارم بسته بشه ....

ولی نمیتونم ....

هفته ی دیگه سه عروسیه مهم همزمان داریم+دو حمام زایمان مهم که اینا دقیقا یک میلیون و دویست واس پدر جان آب میخوره و من پیشنهاد دادم وام بگیره:|

اهنگ تمام دنیام بود ولی تازگی اونم به ظاهر برام بی تفاوت شده ....

خودمم ابن سردیو حس میکنم ولی این سردی گرمم میکنه ....

بدم میاد کسی جایی جامو بگیره ... بدم میاد کسی رفتار های خاص خودم رو انجام بده ... بدم میاد کسی دست بزاره رو نقطه ضعفام ....

ولی چه بد و چه حیف ....

مطمئنم که هیچکس نمیتونه منو بشناسه و اخلاقم کامل بیاد دستش .... 

واسه چی نوشتم؟؟، که چی بشه؟ خالی بشم مثلا ....

نمیدونم ...

من قدم اولو برداشتم خدااااااا ..... خدایا مطمئنم هیچ احد و ناسی نشناخته منو حتی مادرم ....چون چیزی ازم نمیدونه ....

من قدم اولو برداشتم خودت میدونی چیو میگم....بقیش با تو ....

دورم .... میدونم گناهکارم....زیاد گناه کردم ولی اخه....بزار دستاتو کامل بگیرم....توروخدا....بزار کامل طرف خودت باشم....

مشهد میخواستن بلیط بگیرن ولی کلاسای من .... مامان گفت مهم ترن .... بابام گفت ان شاءلله برای عید بریم ....من طاقت ندارمااااا:((

واااای که چقد دلم حرم میخواد ینی تمام روز صحنه ی ضریح جلو چشمامه ....اینکه بخوام برم جلو ضریح و بگیرم و با تمام وجود گریه کنم .....دلم حیاط حرم میخواد .... همونجا که هر سال میرم میشنم و اکثر وقتها دختر خالمم کنارم بوده .... بهش میگم جای دنج حرم ... یه جایی رو به روی اقا ...گنبد طلاییش که ظهرا مخصوصا خیلی قشنگه و کلا اونجا میشینم بعد دعا فقط نگاهش میکنم و اشک میریزم ... باهاش حرف میزنم....

5درصد مشهد شد 10 درصد .... دوست دارم بریم ولی خب  یکم سخته ...تهران رفتن خیلی اسون تره ولی خب اونجا همه کسمون میشه امام رضا و حرمش ...

از غرب به شرق ...مهاجرت جالبی میشه ....

سرم شلوغه...خوبه سخته سخته ولی خوبه و سخته ....باید عادت کنم....

دوست دارم اگه دکتر شدم بیشتر برم جاهای محروم ... 

حسای عجیبی دارم .... درک اینکه چرا اینچیزا برام مهمه ولی حتی سلامتی خودم برام مهم نیست  دور از توانمه .... نمیدونم چرا

نمیگم قبل نبودن ولی الان کلا پر شدم از این فکرا و حس ها ....

مغزم داره منفجر میشه و دوست ندارم با هیچ روانشناسی ...دوستی...محرم یا مرهمی حرف بزنم....

اینارو فقط اقا درک میکنه فقط امان رضاست که میتونه درک و کمکم کنه ...

با اون اروم میشم .... دوای دردم وحرف زدن با اونه که دوست ندارم از راه دور باشه دوست دارم از نزدیکی حزف بزنم ....

گاهی وقتا فکرم میره سمت اینکه من و اون چقدر باهم جور بودیم ....

ولی انگار اون نخواست ...و چه سخته بهش گفتم دلتنگم گفت بروبابا تو هم مگه بلدی ....

اونروز اون حرف برام سنگین بود .....

پرم.....پر تر از هر پری:|

لبریز نمیشم....فقط هعی فشرده تر میشه:|

بخدا اینمهمه چیز میبینم نمیتونم دم بزنم .... دوست دارم ....نه فقط میتونم نگاه کنم و از تو بمیرم...اب بشم...گریه کن....فریاد....جیغ ولی ظاهرم دم نزنه ....چون کسی باور نمیکنه...

دختری که تو این سنه ....

دخترای هم سنم .....سن عشوه های خرکی ....سن خودنمایی....سن لوسی و ...وای وای وای .....و خیلی چیزاهای دیگه که به نظرم اینا از همه مضخرف تزن ....باورم ندارن....چون میدونن دختر تو این سن پر از احساسه و این کارا .....

باورم ندارررررن چون باور این قضیه براشون سخته که دختری تو این سن بخواد به اینچیزا فکر کنه ....

گاهی وقتا که دیگه واقعا کم میارم شبا گریه میکنم خیلی کم ...

اونروز یهو خونه مادربزرگم دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم سمت دستشویی و تو اینه خودمو دیدم .... هی پاک میکردم هی سرخود میومدن پایین...اونشب خیلی دیگه واقعادتحملش سخت بود .... و خودمو دیدم و به گریه هام خندیدم و همین خنده باعث شد که پیروز بشم قطع بشن .... و با روحیه ی پر از خنده برگشتم ...

مغزم دیگه گنجایش نداره ... دوست دارم زمین با جاش منفجر بشه ....بس که توش پر شده از فساااد ....اقا حان پس کی قراره بیای ....

منم خودم کسی بودم که یه مدت جز اون فساد شدم....خیلی ها هم شبیه منن....چرا نباید اونا رو اگاه کنیم؟؟؟؟ چرا جوونا دارن دستی دستی نابود میشن؟؟؟ باید حداقل مسولا یکار کنن....اونا که تو کار خودشون هم دارن گندددد میزنن:|

واقعا جامعه رو قهوه ای میکنن....برق ملت و سپردن دست یه کشور دیگه احمقا:|

از کجا بگم ساست! دین!بی عدالتی!جهل!

همه باهم بهتره بگم فساد جهانی ....

حالم بده .ولی همه چیز خوبه و خوشحالم ولی داغونه داغونم ....

بچه دختر عمم بدنیا اومده و جا داییش خالیه ...زنگ زده بود گریه کرده بود که مواظب خواهرش باشن وقتی شنیدم گریم گرفت ... واسه همه فرق داشت...جاش بدجور خالیه نامرد احمق...

خاله جان مریض شدن و امروز خونشون بودیم و فامیلای شوهرشم اومده بودن و از اون جایی که دختر خالم ازم سه سال بزرگتره ولی کار خونه اصلا بلد نیست و کلا کمکش کردم و خخخ مادربزرگم میگه فاطمه باشه خیالم راحته  و اونم گذاشت رفت با مامانم پیش مهمونا و بنده کلا تو اشپزخانه با دخترخاله جانمان و بعدم میخواستیم بیایم اونا واسه شام اونجا بودن گریش گرفته بود میگفت نمیشه تو بمونی یا من با شما بیام خخخخ دیوونه ....

چند سال مریضی مادرم و غرورم باعث شدن خانه داریم و صدالبته مامانم و تربیت والدین باعث شد که خانه داری رو الان کامل بلدم ....مادربزرگم تعریف بلد نیست خداییشا چند روز پیش ازم یه تعریف کوتاه کرد جای تعجب بود خداییش:))

ولی غذا کم بلدم...البته نسبت به چند ماه پیش بیشتر شده...بالاخره قرمه سبزی هم درست کردم میترسیدم بزارم یه وقت بد بشه و خلاصه امروز درست کردم و خداروشکر خوب بود^_^

الان فصل آبغوره گیری هست و بنده قاتل آبغوره و خالی کلیییی میخورم....دعوام میکنن ولی کیه که گوش کنه مخصوصا تازه باشهههه ای جووونم:))

ماه دیگه فصل انگور چینی اخ جانم^_^ فصل کرم ریزی های بنده البته اگه مجبور نشم امسال هم خونه یا خونه مادربزرگم بمونم ...

خیلی خوبه ...اخ که جای پسر عمم کلی خالی چقدر اینموقع ها ....هههه شبا گاهی پیشمون بود و تا صب میخندیدیم ...اون حرف میزد من میخندیدم بعد اونم ریسه میزفت میگفت از خنده تو ادم خندش میگیره .... خیلی وقته حتی ندیدمش ...گاهی حداقل اندازه چند ثانیه میدیدمش ... ولی از بعد عروسیش ندیدمش....چقدر دلتنگشم ....خدا بگم اون زنشو چکار نکنه اه اه نیکبت....گل پسرمونو برده:|

دلم واسش یه ذرسسسیی .....باورم نمیشه هنوز ما ینی کلا پیش هم بودیم ینی دائما اون خونه ما بود شبایی که نبود خونه مادربزرگم بودیم ...و اونم میومد ....خدایا  ینی میشه دوباره بیاد ....

ای خدا ....

درس هم که کلا خر است

درگیرم ینیااااا

خانم درگیر*😥

خدایا شکرت:)


xrf ...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۳۸ ۰ نظر

خداروشکر همه چیز خوبه:)

فقط حس تایپ نیست حوصله و وقتشم نیست:|

جدا همه جوره پررررم:|

خخخخ

خدایا شکر:)

اتفاقات جالب و خاص خیلی افتاده و این باحاله دوست دارم اینطوری ... کاش حوصله داشتم مینوشتم ولی خدایی حسشو ندارم...

xrf ...
۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۲ ۰ نظر