۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

شوووک!!!!

چند تا شوک عجیب تو این چند وقت بهم وارد شده@_@

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۴ ۰ نظر
xrf ...

دوستای گل بیانی معذرت که براتون کامنت نزاشتم این چند وقت😶


شاید چند وقتی نیام ...

یا یک سر کوچولو بزنم

این چند وقته برای کسی کامنت اینا نزاشتم

کامنت هارو تقریبا جوابدهم ندادم

ازم گله کرده بودن که چرا وبشون نمیرم

بخدا میام و میخونم ولی خب نمیدونم چرا دستم به کامنت گذاشتن نمیرفت

به بزرگواری و عزیزی خودت ببخش دوست گلم😙

بازم میگن مسافرت

میگم کلاس دارم 

میگن دو روز

میگم تو بگو یه ساعت از خدامهههه

به شرطی که مشهد باشه

میگن شمال

میگم نههههههه

دوست ندارم

دلم فقط مشهد میخواد...

۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۷ ۰ نظر
xrf ...

حوصلم پوکیده

دیشب خوش گذشت:)

امروز حوصله داشتم کلی ولی خب از غروب بعد دیدن چیزی حوصلم پوکید اصلا و بعدش رفتم پیش بمب انرژی اقای جیم معلم همیشه خندان زبانم و گفتم که کلاس نمیام امروز و گفت که باشه ایرادنداره و یکم گشتم ...

امشب احتمالا زیاد بیدار بمونم ....

میخوام جزوه بنویسم و اهنگ گوش کنم و یکم فکر کنم ....

خیلی وقته به زندگی و کارام فکر نکردم ...


۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۷ ۰ نظر
xrf ...

چمیدونم نوشت:|:))

نمیدونم چی بنویسم .... از امروز؟؟ امروز تولدمه ... خیلی ها تبریک گفتن بعد رد شدن 12 ...ینی00:00

از هدایا ...چیزای سنگین گرفتن ... دوست نداشتم اینطور باشه ... میدونم بیشعوریه که گرفتن و بعد من اینطور بگم ولی خب من از خیلی قبل گفتم ...چون قصد داشتن جشن بگیرن ...منم گفتم حتی هیچکی حق نداره کادو بخره و این وسط حرف من به گوش اونا نمیدونم چی بوده که انقدر توجه کردن:| 

هدیه مادرمو هنوز نمیدونم ...

فردا داییم همه رو باغش دعوت کرده ... مامانم میگه کیک میگرم ببریم اونجا ... منم میگم نه ... نمیدونم چرا امسال اینطور شدم ... اصا دوست ندارم که تولد بگیرم ...

شایدم از خودم و خدام و همه شرمندم که تو این سن ... به این شکل . و اینجوریم ...

شاید اینکه بزرگ شدم و هنوز بچم ... هنوز بچم و بزرگم ... نمیدونم...خرابکاری های زود ... ارتباط با کسی که نباید ...

از کسی گله مند نیستم از خودم ناراحتم ...

بد کردم ... از بس بد و بد و بد بوده که نمیتونم خوب بشم شاید دیگه کار قبل نیست ولی خوبی قبل اونم نیست ... نمیتونم مرتب نماز بخونم ... نمیتونم خوب باشم ... نمیتونم ...

نمیتونم ادامه بدم و بقیه ی اون  چند جز قران که همه چیزم بود رو حفظ کنم و این یکی از بزرگترین ناراحتیم شده چون میدونم از بس بد شدم که خدا این لطفو ازم گرفت ... اینکه قران و با تفسیر و شمارش ایه و صفحه و کلمه حفظ بودم و اما الان چی ....

هیچ وقت برگشت به عقب رو دوست ندارم ولی تو این یه مورد رو میخوام ...بخدا میخوام ...کاش بشه...دوباره بشه...

بهترین هدیه ی امروز برای من اینه که فردا کلاس ریاضی کنسل بشه ... هیچکسی خونه نباشه .... کوچه کاملا خلوت .... هیچ صدایی ... کلر روشن . بخوابم .... فقط بخوابم بدون فکر کردن به چیزی 

دلم میخواد بخوابم یع دل سیررررر .... خستم ولی خب این خستگی رو دوست دارم ...اما بدم...

این چند شب که میریم عروسی ....

عروسی که خواهر نداشته و تک بوده بغض میکنم وقتی میبینمش چون منم خواهر ندارم تنهام .... اونوقت عروسی که خواهر داره و باز گاهی بغض و حسرت ... چون من خواهر ندارم که ...

متفاوت شدم ... خیلی

چی میشد امشب خیلی طول بکشه و من خواب راحتی بکنم ... شبا میخوابم ولی هیچکدوم خواب راحت و ارومی نیست ....

به مامانم میگم مامان امسال مسافرت پرررت؟؟؟ مشهد پرررت؟؟؟ بخدا دلم واسه حرم پررر میزنه دلم میخواد دوباره برم پاتوق همیشگیم ... میگه کلاسات ... تو دلم میگم ای خاک تو سره کلاسای من:| ....میگم خب به جلسس دیگه بریم خودمو میرسونم میگه نه ....میگه دو سه روز میریم شمال .... میگم شمال دوست ندارم به درد عمم میخوره:| اهههه وقتی مشهد بخوام شمال برام جهنمه .... 

شمال دیگه فایده نداره ... وقتی امیر نیست دیگه فایده نداره ... خیلی سخته که ببینمش ...هم دلم میخواد از شدت دلتنگی بپرم بغلش و هم مجبورم که نادیده بگیرمش و حتی محل نزارمش ...

دلم عجیب براش تنگه...

خداروشکر عکسا پاک شده واگرنه .... هر چند خاطره هاش هست 

بابام میگه مشهد واسه عید ان شاءلله ....تا اونموقع که دیگه من میمیرررم:(

عمم میخوان برن ... خوش به سعادتسون ...

بغیر از مشهد مسافرت دیگه دوست دارم بریم سمت جنوب ... هواشو دوست دارم ... آدماش خوبن ... قشم فوق العادست . ...  دریای جنوب و با اینکه حتی میترسم نزدیکش بشم خیلی دوسش دارم .... دریای شمال تا عمق خیلی زیادش هم رفتم و شنا کردم ولی دریای جنوب حتی میترسم نزدیکش بشم ....

خوبه ادم دوستی داشته باشه که صب تا شب بخوای میتونی باش بحرفی الان با نازی تا الان داریم میحرفیم ...

دلم هیچ چیز جز ارامش و خواب نمیخوااااد ....

امروز زبان دیوونم کرده بود یه چیزای سختی داده بودا اهههه  ولی از بسشون دراومدم💪✌

کاش پسر بودم ... بزرگ ترین ارزوم از بچگی بوده ...

اعصابم خورده چون ارامش فکری ندارم ...ارامش فکری ندارم چون دلایل بالا ...دلایل بالا هم که نمیتونم:(

کاش بشه برم حرم تنها کسیه که میتونم کامل حرفامو بگم بهش ...احساس میکنم تنها کسیه که درکم میکنه ... بهش کاملا اعتماد دارم ... هر حسی دارم بهش خالصه ...ولی آغوشش به روم باز نمیشه ... خدایا میخوام ازت ...حرم امام رضا :(

همخ چیز فراموش شده ...کاملا ... فقط تنها مشکلم با خودمه ... البته گاهی وقتی امیر رو میبینم خاطرات اونم اذیتم میکنه ولی مجازیم فراموشه ...  ولی اون نمیشه...

کاش یه روز تنها گیرش بیارم و بهش بگم ...بگم که ....داد بزنم سرش ...مث همیشه با قهر و با کتک بحرفم ولی اندفعه اون نخنده ... جوابمو بدتر از خودم نده .... دوست دارم کم بیاره .... منم کم بیارم ... بعد توضیح بده شاید قانع بشم وقتی دلیل کاراش رو بگه ... شاید بتونم کنار بیام ... شاید .... خیلی نامرده

یه سال دیگه به عمرم زیاد شد یا کم شد یا همون اصلا ...فقط یه اتفاقی افتاده و یه زیاد یا کم شدنی این وسط اتفاق افتاده اما من چی،؟؟؟ تغییر کردم؟ بهتر شدم؟؟؟

بد بودم بدتر شدم ... تغیر ؟؟؟ چی بگم ... به ادم بد ... نمسدونم صفت چی بزارم و خلاصشون میکنم تو بد ... فاطمه ی بد ...


حدایا شکرت

۱۸ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر
xrf ...

عروسی@_@

دیروز صبح خواب موندم^_^تو همرم انقدر شانس نیاورده بودم:))

دقیقا بیست دقیقه و تند تند حاضر شدم و برادرم رسوند منو و لحظه ای رسیدم که اخرین برگه رو هم از بچه ها تحویل گرفت^_^ و تازه درسو شروع کرد منم گفتم که چی شده و اخر سر یدونه برگه گرفتم تا خونه حل کنم و اما عروسی ها پدر جان منتقل شد قزوین تا دوتا از عروسی هارو بره ... مادر و برادر به یک عروسی و من هم به یک عروسی دیگر در کنار عمه ها ....البته اخر سر مادرم اومد همچین دوتایی نیش بازکردیم و دست واس هم تکون دادیم  خخخ بعد کلی اومد برام از اون یکی عروسی گفت که از اون عروسی های حسابی بوده ولی خب منه بدبخت و فقط فرستادن اینجا عروسیش معمولی بود ولی اونجا خیلی خفنه ... دقیقا فردی بود که من همیشه کتونی هامو ازش میگیرم^_^ 

خخخ اوخی ... بیچاره داماد تو گروه استقلال بوده قبلا بعد پاهاش نمیدونم رباطش مشکل پیدا میکنه و چی که دیگه نمیتونه فوتبال بازی کنه ... یه بار رفته بودم خونشون رفتم اتاقش واااای ینی کل و هم عکسای فوتبال و اینا بود ...تو کارت عروسیش آرم استقلال هم بود:| 6تاییه خفن:|ولی بچه خوبیه زنش خیلی خوشمله😍

ایشالا که همشون خوشبخت بشن ..آمین

وای دیروز بعد کلاس من با مامانم سر لباس بحث داشتیما ...

کلا خیلی روی لباس و کفش و اینا اذیت میکنم چه بخوام برم جایی چه بخوام بخرم ... برای خرید که ....خیلی بدم من:(

عروسی دختر عمه مامانم اخر شهریوره و قراره تا اونموقع بگردیم اگه پیدا کردیم که هیچ اگه نه میدوزیم لباس مجلسی ست .... برای عروسی پسر داییش هم مهر ماهه دوتامون یدونه ست داریم که فقط یه بار عروسی دختر عمم پوشیدیم و طرف مادریم کسی ندیده اونارو میپوشیم^_^

دیگه میخوام از تیپ کتونی بیام بیرون ... دارم خودمو عادت میدم که بتونم بیشتر غیر کتونی بپوشم  دارم ولی دارن خاک میخورن و عوضش کتونی همش پامه مخصوصا دوتاش خیلی خوبن ... سخته خیییلی ولی باید عادت کنم ... واسه مدرسه نمیخوام کتونی بخرم ولی یه حسی بهم میگه یه ماه بگذره دووم نمیارم و باز کتونی میگیرم:))

مانتو مدرسه مشکیه خداروشکر و امسال واسه خرید کفش و کیف دیگه از دستم حرف نمیخورن@_@

چادرمم سفارش دادم ولی خب اندفعه رفتیم تهران هرجور شده سعیمو میکنم تا راضی بشن بریم به مرکز خرید ایرانی اسلامی تو بزرگ راه همت ...آرزومه برم اونجا:))

امشبم عروسی داریم بازززززز:|

یکم بخوابم بریم سراغ جزوه ها که خیلی موندن سر هم ...

خدایا شکرت؛)

۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر
xrf ...