۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مدرسه جدید

رفتم کلاسو به موقع رسیدم ^_^ و اینو یادم رفت بگم دیروز من ساعت نه که شد کلا تو گوشی کامپیوتر عین جی زل زده بودم تا اهنگ میثم ابراهیمی بیاد بیرون ولی خب ساعت نه و هشت دقیقه بود که بالاخره اومدو منم گرفتم^_^ خیلی قشنگ بود ولی من سبک غمگینشو بیشتر دوست دارم و این اهنگم خیلی عالی بود😍😙

خب اخر کلاس بود که بابام زنگ زد و بعد دم در بود انگار دنیارووو به من دادن کی حال داشت اوج گرما عنر عنر پاشه بره جزوه بده بعد دوباره عنر عنر بره خونه دیگه نایی نمیموند خداییش با مامانم بودن و خداروشکر مثل اینکه کار داشتن و اداره اموزش پرورش به خاطر کار من و بعد رفتیم جزوه رو تحویل دادم دوستم و بعد خونه و بعد نوه همسایمون تصادف کرد:| بچه بود:|

بعد بابا دوباره رفت اموزش پرورش من اولویتم تو همه جا تجربی بوده ولی فیزیک قبول شدم تو سایت دیدم و از اونجایی که قبلا پرسیدم جز سه تا ذخیره ی تجربیم و یکی از دوستام میخواست بره یه استان دیگه و قرار بود من جامو با اون عوض کنم منتهی امروز بابام رفت بهش کارناممو نشون دادن و گفتن اینجور که معلومه اشتباه شده و من ترازم یازده هزارو و سیصد بوده و تراز نفر اول تو تجربی دوازده هزار بعد اونوقت یه نفر با تراز هشت هزار رفته تجربی من موندم و این شد که فردا بریم اداره کل و بعدشم باید برم ازمایش چکاب بدیم خانوادگی و بعد امروز همایش زیسته نمیدونم برم یان شاید برم ... امروز احتمالا برم موهامو کوتاه کنم ... و دیگه نمیدونم ...

دلم خیلی بستنی میخواد:| مخصوصا با طعم شاتوت:|

بچم لوچ نشه خوبه:)):|

فردا فیزیکم هست که:| من چطور برم چکاب:| اخه ....وای بابا:|

۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۵ ۰ نظر
xrf ...

چرا انقدر خنگ شدم من؟!!!!!!

پریشب حول هوش 11ونیم شب خوابم برد و واقعا هیچی یادم نمیاد نمیدونم گیج شدم آلرزایمر ولی بخدا دیروزمم به زور یادم میاد نمیدونم چرا همچین شدم هیچی یادم نمیاد میترسم روزی با رمزایی که تو دفترچمه وارد اینجا بشم و بعد بگم من کیم؟؟اینجا کجاست؟؟ اینا چین البته اگه حروف و نوشتن یادم بیاد ینی تا این حد:))

یادمه شبش خیییلی تب داشتم با اینکه کولر روشن بود و در این موقع معمولا بنده کلی پتو به خودم میپیچم:)) گاهیم نه کلا من تکلیفم با خودمم روشن نیست اصلادمعلوم نیست گرماییم ...سرماییم  اصا مشخص نیست:| و اونشب خییلی خونه خنک شده بود و منم یادمونبود ولی خب تو خواب متوجه میشدم تب دارم صبح میخواستم6بیدار بشم ولیرخود به خود 5 بیدار شدم و خوابم نبرد و کمی اثراتش بود هنوز ... و یه صبحونه ی عالی و بعد شروع کردم به نوشتن ریاضی و تا 12 اینا بود واسه جلسه های قبل کامل شد :|

ینی خااااااک تا این حد خنگ شدم:| خدایا چه کنم الان که وب رو دیدم مثل اینکه اینارو نوشته بودم ای خدا:| حالا بعدش و مینویسم دیگه حوصله ندارم بپاکم:|

جزوه شیمی رو هم نوشتم و خیلی عجیب خواب داشتم و یک ربع خوابم برده بود که به گوشی اس اومد و بیخیال حتی نگاه هم نکردم و به خواب شیرین ادامه دادم چون معمولا ایرانسل بود اونموقع:)) و بعد یک ربع بعد اون که گوشی خودشو کشت بالاخره بیدار شدم و دیرم شده بود در حد چیییی سریع بدو بدو حاضر شدم و 5 دقیقه هم دیر تر رسیدم :|

اس هم ایرانسل نبود:|

بعد کلاس جزوه دوستم شیرین رو گذاشتم تو کیفم که بعد اون ببرم بدم خونشون جوریه که طبقه پایین مطبه و مطب مامانش و دو طبقه خونه بالاش که یکیش خودشونن و کلاس خیلی خوب بود و بعد راه افتادم رفتم سمت خونه شیرین اینا باید مستقیم میرفتم ولی خب خیلی راه بود و منم کلا عادت دارم و دوست دارم و رفتم و خونه نبودن و منم نمیدونم چم بود ولی ناراحت بودم مخصوصا از دست خودم اونم خیییییلی ...

بعد اولین بار بود به صورت خیلی اروم راه میومدم و هرکی منو میدید فکر کنم با خودش میگفت این بدبخت چقدر غم داره که اینشکله:)) و کشتیام غرق بود خلاصه و کلا تو دنیای اطرافم نبودم و قدم میزدم ... و تا خونه کلیییییی راه بود ولی اصلا نفهمیدم چون دائم داشتم با خودم و خدا حرف میزدم ... و بعد رسیدم خونه و یکم الکی چرخ زدم واس خودم و بعد شام و بعد خونه مادربزرگم و یه قراری باهاش گذاشتم و با آب و تاب تعریف میکردم بابام میخندید و مامانم هعی اشاره میکرد که بده رسما میگفت ببند اون دهنتو عزیزم:|

ولی خب مادربزرگمه دیگه ... حالا اینو گفتم که ...

دوشنبه ها همیشه یکی از عمه هام خونه مادربزرگمه صبح زود تا شب بعد گفتم که  اومد بگو دیزی بزاره و ما هم میاییم و کلی سفارش دیگه:))

بعدم یکم دور دور بعد خانه و بعد نت و بعد لالام و بعد 9بیدار شدمو چون 4خوابیدم و بعد صبحانه و الان هم این پست طول کشید و باید بدویبم برم حاضر شم 11 کلاس دارم خیر سرم دیرممممم شد عجیب:((

۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۳ ۲ نظر
xrf ...

خوابیدی؟!

Fereshte Abanfaam:

+ خوابیدی؟

- مگه میذاری

+ من؟ من که اصلا پیشت نیستم

- خب همون دیگه...

۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۸ ۱ نظر
xrf ...

خود درگیری:|

دیروز بعد کلاس ریاضی برادرم اس داده بود که ما خونه عزیز(مادربزرگم) هستیم کلاس تموم شد بگو بیام دنبالت منم گفتم خودم میام و پیاده راه افتادم رفتم ... و اونجا خالم کلی خوراکی خریده بود و خوردیم و بعد یکم نشستیم گفتیم و خندیدیم و رفتن رو بحث عروسی 2 مرداد تهران:| من گفتم که ترجیح میدم واسه عروسی فقط سه ردیف بقل موهامو ببافم و بقیه باز و زووود خالم گفت نهههه نمیدونم تهران گرمه و فلانه و خلاصه بنده سکوت کردم مادر ادامه داد که نمیخواد یه شینیون خوب درست کن مدل بسته و بعد منم بهونه خیلی خوبی داشتم و گفتم تو راه خراب میشه و من حجاب بگیرم تماما خراب میشه و گفت  خب یه روسری حریر میندازی سرت بسه تو راه چه حجاب بگیره رسماااا فکم باز موند خدایا من از دست این خواهرا چکار کنم ... گفتم من نمیخوام اونطور باشه و بعد گفتم که وقت زیاده و بیخیال شدن و اومدم تقویمو نگاه کردم ای جوووونم افتاده شنبه^_^ منم هم شنبه  و هم روزای بعد پشت سر هم کلاس گفتم من نمیام کلاس زیاد دارم مامانم یه چپ نگاه کرد ولی بابام گفت ایراد نداره میتونی نیای و به کلاسا برسی ینی دنیااااااارو به من دادنا^___^ 

و اگه برادرمم بمونه که حتما میمونه خونه میمونم اگه نه شاااید برم خونه یکی از عمه هام که دو تا دخدر داره^_^

و بعدش دوباره اومدم سراغ ریاضی تا بلکه این جزوه کامل بشه و یکم نوشتم ولی معدم دوباره شروع کرده بود و به صورت وحشتناکی درد میکرد و ساعت یازده و نیم  بود رفتم بخوابم و تو جام صلوات فرستادم تا خوابم ببره و خیلی سریع خوابم برد و صبح 5بیدار شدم یه صبحووونه مفصلا^_^ من موندم سر صبحونه چرا اینطورم عجیب به خودم میرسم خخخ بعدشم اومدم سراغ ریاضی (همراه اهنگ) تا الان ... بالاخره تموم شد ....

البته جلسه های قبل که نبودم .... این دو جلسه هم جزوش رو باید پاک نویس کنم عادت دارم جزوه رو همیشه تو چک نویس مینویسم و خونه پاک نویس میکنم و کلی هم رنگی خخخ یادش بخیر دوستام چقدر حرص میخوردن سر این جزوه هام خخخخ خیلی حساسم رو کتاب و دفترام 

و یه عادتی که دارم چیزی بخوام بنویسم اهنگم هست معمولا و مگر حوصله نداشته باشم اصلا یا بهش دسترسی نداشته باشم نیست

مخصوصا برای ریاضی همیشه اهنگ هست خخخ

یکم استراحت کنم برم سراغ جزوه اون دو تا جلسه بعد جزوه شیمی پاک نویس کنم و بعدشم که کلاس ریاضی جبرانی ... نامرد گفت دوشنبه اونایی که تازه اومدن هم باید امتحان بون:| ولی خب نمرشون اگه خوب نشد نمیزارم:|

+ تمام فکرو ذکرم شده این درسا .... دیگه حتی دوست ندارم بیام نت ولی یه حسی تو وجودمه که حتما باید هر روز دوباری سر میزنم و گاهی سه بار ولی فقط در حد سر زون یکی نیست بگه مریضی خب اون اومدن چند لحظه ای رو هم نیا دیگه:| ولی خب نمیشهههههه....حتی گاهی دوست ندارم اهنگ هم گوش کنم ....

دوست دارم اینو

میخوام عادت کنم زیاد مهمونی گردش نرم ...

چه بچه خوبی بشم مننننن کم کم دارم امیدوارم میشم به خودم:))

و اینکه واسه بیست و نهم خیلی میترسم ولی خب میسپرم دست بالایی همه چیزو و درعوض بهش قول میدم لایق اون چیز باشم و جواب خوبی بدم و موفق باشم:)

 و نی نی دختر عمه ی خلم طبق گفته ی دکتر فردا از مسافرت طولانیش میرسه^_^

اقا ارسین ... اخه من که باورم نمیشه اون خل و چل داره مامان میشه:)) 

وای خدا خخخخ

امروز موهامو بیش تر دقت کردم شده نصف قبل:| واقعا ناراحت شدم اون عمل لبمو درست کرد ولی خیلی چیزامو خراب کرد ویتامینای بدنم کم شده بود و باعث شده بود یه مدت عجیب موهام ریخت اخه سه هفته فقط یه لیوان شیر و دو لیوان اب میوه خوردم تو طول روز:| 

و یاد قبل افتادم موهایی که همه حسرتشو داشتن خخخ بیخخیال

افتادم تو نخ دندونام:)) گیرم که باید درست بشه و مامانم میگه بزا اول لیزر لبت انجام بشه بعد:| منم میگم اون که نیس بزا حالا ببینم این یکی چطور میشه :)) به قول دوستام کلا ادم درگیری هستم:)) درگیر چیزی نباشم روزم نمیگذره انگار:|

مشکل روحی روانی داریم دیگر چه کنیم:|

همه بهم میگن اونم به صورت دائم : بدبخت شوهرت( گاهی خودمم دلم واسه شوهر نداشتم میسوزه:)))

۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۴ ۳ نظر
xrf ...

دستام پوکید:|

دیروووووز رسما دستای بنده پووووکید:|

بعد نت رفتم نوشتم تااااااااااااشب و بعد بنده هوس ساندویچ کردم و خریدن و خوردیم و بعد دوباره ریاضی اخه تو یه جلسه کلی جزوه میگه:|

نوشتم و ساعت12تا یک سر به سر مامانم گذاشتم و خاله بزرگمان تصمیم بر این داشت که 4یا5مرداد بریم مشهد منتها فقط خانمها و این خانمها شامل خاله ها و تک زندایی و مادربزرگ و حالا هرکی دختر داره ،خب همون منو و دختر خالم:|

با اینکه بدجوووووووووووووووووووووور دلم میخواد برم حرم ولی گفتم مامان من یه نفر به هیچ وجه نمیام:D

خب اخه بابام نیست حالا فقط داداشم نمیبود مسئله ای نبود:)) ایشون هویجن خخخ ولی خب بدون بابام بریم سفر اونم با فامیلا که چی بشه والا :|

مامان و بابای منم که چسب دو قلو هستن کلا همیشه خخخ ...خانوادگی خیلی وابسته ایم ولی اینجا بحث وابستگی نیست اصلا خوشم نمیاد ینی من آبم با اونا تو یه جوب نمیره و مخصوصا بابامم نباشه دیگه هیچچچ اونا خیلی اهل خریدن اینجور مواقع و اونسری دوتا خالم نبودن ...ینی این مادربزرگ من کلا تو پاساژا بودا اصا بخدا گریم گرفته بود روز آخر مامانم هرچی دعوا کرد گفتم نمیخوام من باید برم حرم و از اول تا اخر تنها حرم بودم و ظهری دخترخاله جان هم که احوال من و داشت بهم پیوست کلا تو حرم ما دوتا همیشه باهم جدا میریم یه جا خوب و ...

الانم میخواست اینطور باشه من دوست نداشتم...

ترجیح دادم دیرتر بشه ولی با خانوادم بشه ....

با مامانم شوخی میکردم میگفتم بزار برن واسه ما هم سوغات بیارن:))

بعدش یک شب شروع کردم  دوباره نوشتمممم تا 5صبح :|

و بعد یکم چرخیدم دور خوردم خسته شده بودم و یکم با گوشی ور رفتم و خوابیدم تا میزون 10 و نیم صبح دوباره باید برم بنویسم تا 5که بعد حاضرشم برای6ونیم کلاس ریاضیه دیگه ...

با ریاضی بدجوووور کیف میکنم^_^

۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۶ ۰ نظر
xrf ...