خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

رفتم کلاسو به موقع رسیدم ^_^ و اینو یادم رفت بگم دیروز من ساعت نه که شد کلا تو گوشی کامپیوتر عین جی زل زده بودم تا اهنگ میثم ابراهیمی بیاد بیرون ولی خب ساعت نه و هشت دقیقه بود که بالاخره اومدو منم گرفتم^_^ خیلی قشنگ بود ولی من سبک غمگینشو بیشتر دوست دارم و این اهنگم خیلی عالی بود😍😙

خب اخر کلاس بود که بابام زنگ زد و بعد دم در بود انگار دنیارووو به من دادن کی حال داشت اوج گرما عنر عنر پاشه بره جزوه بده بعد دوباره عنر عنر بره خونه دیگه نایی نمیموند خداییش با مامانم بودن و خداروشکر مثل اینکه کار داشتن و اداره اموزش پرورش به خاطر کار من و بعد رفتیم جزوه رو تحویل دادم دوستم و بعد خونه و بعد نوه همسایمون تصادف کرد:| بچه بود:|

بعد بابا دوباره رفت اموزش پرورش من اولویتم تو همه جا تجربی بوده ولی فیزیک قبول شدم تو سایت دیدم و از اونجایی که قبلا پرسیدم جز سه تا ذخیره ی تجربیم و یکی از دوستام میخواست بره یه استان دیگه و قرار بود من جامو با اون عوض کنم منتهی امروز بابام رفت بهش کارناممو نشون دادن و گفتن اینجور که معلومه اشتباه شده و من ترازم یازده هزارو و سیصد بوده و تراز نفر اول تو تجربی دوازده هزار بعد اونوقت یه نفر با تراز هشت هزار رفته تجربی من موندم و این شد که فردا بریم اداره کل و بعدشم باید برم ازمایش چکاب بدیم خانوادگی و بعد امروز همایش زیسته نمیدونم برم یان شاید برم ... امروز احتمالا برم موهامو کوتاه کنم ... و دیگه نمیدونم ...

دلم خیلی بستنی میخواد:| مخصوصا با طعم شاتوت:|

بچم لوچ نشه خوبه:)):|

فردا فیزیکم هست که:| من چطور برم چکاب:| اخه ....وای بابا:|

xrf ...
۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۵ ۰ نظر

پریشب حول هوش 11ونیم شب خوابم برد و واقعا هیچی یادم نمیاد نمیدونم گیج شدم آلرزایمر ولی بخدا دیروزمم به زور یادم میاد نمیدونم چرا همچین شدم هیچی یادم نمیاد میترسم روزی با رمزایی که تو دفترچمه وارد اینجا بشم و بعد بگم من کیم؟؟اینجا کجاست؟؟ اینا چین البته اگه حروف و نوشتن یادم بیاد ینی تا این حد:))

یادمه شبش خیییلی تب داشتم با اینکه کولر روشن بود و در این موقع معمولا بنده کلی پتو به خودم میپیچم:)) گاهیم نه کلا من تکلیفم با خودمم روشن نیست اصلادمعلوم نیست گرماییم ...سرماییم  اصا مشخص نیست:| و اونشب خییلی خونه خنک شده بود و منم یادمونبود ولی خب تو خواب متوجه میشدم تب دارم صبح میخواستم6بیدار بشم ولیرخود به خود 5 بیدار شدم و خوابم نبرد و کمی اثراتش بود هنوز ... و یه صبحونه ی عالی و بعد شروع کردم به نوشتن ریاضی و تا 12 اینا بود واسه جلسه های قبل کامل شد :|

ینی خااااااک تا این حد خنگ شدم:| خدایا چه کنم الان که وب رو دیدم مثل اینکه اینارو نوشته بودم ای خدا:| حالا بعدش و مینویسم دیگه حوصله ندارم بپاکم:|

جزوه شیمی رو هم نوشتم و خیلی عجیب خواب داشتم و یک ربع خوابم برده بود که به گوشی اس اومد و بیخیال حتی نگاه هم نکردم و به خواب شیرین ادامه دادم چون معمولا ایرانسل بود اونموقع:)) و بعد یک ربع بعد اون که گوشی خودشو کشت بالاخره بیدار شدم و دیرم شده بود در حد چیییی سریع بدو بدو حاضر شدم و 5 دقیقه هم دیر تر رسیدم :|

اس هم ایرانسل نبود:|

بعد کلاس جزوه دوستم شیرین رو گذاشتم تو کیفم که بعد اون ببرم بدم خونشون جوریه که طبقه پایین مطبه و مطب مامانش و دو طبقه خونه بالاش که یکیش خودشونن و کلاس خیلی خوب بود و بعد راه افتادم رفتم سمت خونه شیرین اینا باید مستقیم میرفتم ولی خب خیلی راه بود و منم کلا عادت دارم و دوست دارم و رفتم و خونه نبودن و منم نمیدونم چم بود ولی ناراحت بودم مخصوصا از دست خودم اونم خیییییلی ...

بعد اولین بار بود به صورت خیلی اروم راه میومدم و هرکی منو میدید فکر کنم با خودش میگفت این بدبخت چقدر غم داره که اینشکله:)) و کشتیام غرق بود خلاصه و کلا تو دنیای اطرافم نبودم و قدم میزدم ... و تا خونه کلیییییی راه بود ولی اصلا نفهمیدم چون دائم داشتم با خودم و خدا حرف میزدم ... و بعد رسیدم خونه و یکم الکی چرخ زدم واس خودم و بعد شام و بعد خونه مادربزرگم و یه قراری باهاش گذاشتم و با آب و تاب تعریف میکردم بابام میخندید و مامانم هعی اشاره میکرد که بده رسما میگفت ببند اون دهنتو عزیزم:|

ولی خب مادربزرگمه دیگه ... حالا اینو گفتم که ...

دوشنبه ها همیشه یکی از عمه هام خونه مادربزرگمه صبح زود تا شب بعد گفتم که  اومد بگو دیزی بزاره و ما هم میاییم و کلی سفارش دیگه:))

بعدم یکم دور دور بعد خانه و بعد نت و بعد لالام و بعد 9بیدار شدمو چون 4خوابیدم و بعد صبحانه و الان هم این پست طول کشید و باید بدویبم برم حاضر شم 11 کلاس دارم خیر سرم دیرممممم شد عجیب:((

xrf ...
۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۳ ۲ نظر

Fereshte Abanfaam:

+ خوابیدی؟

- مگه میذاری

+ من؟ من که اصلا پیشت نیستم

- خب همون دیگه...

xrf ...
۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۸ ۱ نظر

دیروز بعد کلاس ریاضی برادرم اس داده بود که ما خونه عزیز(مادربزرگم) هستیم کلاس تموم شد بگو بیام دنبالت منم گفتم خودم میام و پیاده راه افتادم رفتم ... و اونجا خالم کلی خوراکی خریده بود و خوردیم و بعد یکم نشستیم گفتیم و خندیدیم و رفتن رو بحث عروسی 2 مرداد تهران:| من گفتم که ترجیح میدم واسه عروسی فقط سه ردیف بقل موهامو ببافم و بقیه باز و زووود خالم گفت نهههه نمیدونم تهران گرمه و فلانه و خلاصه بنده سکوت کردم مادر ادامه داد که نمیخواد یه شینیون خوب درست کن مدل بسته و بعد منم بهونه خیلی خوبی داشتم و گفتم تو راه خراب میشه و من حجاب بگیرم تماما خراب میشه و گفت  خب یه روسری حریر میندازی سرت بسه تو راه چه حجاب بگیره رسماااا فکم باز موند خدایا من از دست این خواهرا چکار کنم ... گفتم من نمیخوام اونطور باشه و بعد گفتم که وقت زیاده و بیخیال شدن و اومدم تقویمو نگاه کردم ای جوووونم افتاده شنبه^_^ منم هم شنبه  و هم روزای بعد پشت سر هم کلاس گفتم من نمیام کلاس زیاد دارم مامانم یه چپ نگاه کرد ولی بابام گفت ایراد نداره میتونی نیای و به کلاسا برسی ینی دنیااااااارو به من دادنا^___^ 

و اگه برادرمم بمونه که حتما میمونه خونه میمونم اگه نه شاااید برم خونه یکی از عمه هام که دو تا دخدر داره^_^

و بعدش دوباره اومدم سراغ ریاضی تا بلکه این جزوه کامل بشه و یکم نوشتم ولی معدم دوباره شروع کرده بود و به صورت وحشتناکی درد میکرد و ساعت یازده و نیم  بود رفتم بخوابم و تو جام صلوات فرستادم تا خوابم ببره و خیلی سریع خوابم برد و صبح 5بیدار شدم یه صبحووونه مفصلا^_^ من موندم سر صبحونه چرا اینطورم عجیب به خودم میرسم خخخ بعدشم اومدم سراغ ریاضی (همراه اهنگ) تا الان ... بالاخره تموم شد ....

البته جلسه های قبل که نبودم .... این دو جلسه هم جزوش رو باید پاک نویس کنم عادت دارم جزوه رو همیشه تو چک نویس مینویسم و خونه پاک نویس میکنم و کلی هم رنگی خخخ یادش بخیر دوستام چقدر حرص میخوردن سر این جزوه هام خخخخ خیلی حساسم رو کتاب و دفترام 

و یه عادتی که دارم چیزی بخوام بنویسم اهنگم هست معمولا و مگر حوصله نداشته باشم اصلا یا بهش دسترسی نداشته باشم نیست

مخصوصا برای ریاضی همیشه اهنگ هست خخخ

یکم استراحت کنم برم سراغ جزوه اون دو تا جلسه بعد جزوه شیمی پاک نویس کنم و بعدشم که کلاس ریاضی جبرانی ... نامرد گفت دوشنبه اونایی که تازه اومدن هم باید امتحان بون:| ولی خب نمرشون اگه خوب نشد نمیزارم:|

+ تمام فکرو ذکرم شده این درسا .... دیگه حتی دوست ندارم بیام نت ولی یه حسی تو وجودمه که حتما باید هر روز دوباری سر میزنم و گاهی سه بار ولی فقط در حد سر زون یکی نیست بگه مریضی خب اون اومدن چند لحظه ای رو هم نیا دیگه:| ولی خب نمیشهههههه....حتی گاهی دوست ندارم اهنگ هم گوش کنم ....

دوست دارم اینو

میخوام عادت کنم زیاد مهمونی گردش نرم ...

چه بچه خوبی بشم مننننن کم کم دارم امیدوارم میشم به خودم:))

و اینکه واسه بیست و نهم خیلی میترسم ولی خب میسپرم دست بالایی همه چیزو و درعوض بهش قول میدم لایق اون چیز باشم و جواب خوبی بدم و موفق باشم:)

 و نی نی دختر عمه ی خلم طبق گفته ی دکتر فردا از مسافرت طولانیش میرسه^_^

اقا ارسین ... اخه من که باورم نمیشه اون خل و چل داره مامان میشه:)) 

وای خدا خخخخ

امروز موهامو بیش تر دقت کردم شده نصف قبل:| واقعا ناراحت شدم اون عمل لبمو درست کرد ولی خیلی چیزامو خراب کرد ویتامینای بدنم کم شده بود و باعث شده بود یه مدت عجیب موهام ریخت اخه سه هفته فقط یه لیوان شیر و دو لیوان اب میوه خوردم تو طول روز:| 

و یاد قبل افتادم موهایی که همه حسرتشو داشتن خخخ بیخخیال

افتادم تو نخ دندونام:)) گیرم که باید درست بشه و مامانم میگه بزا اول لیزر لبت انجام بشه بعد:| منم میگم اون که نیس بزا حالا ببینم این یکی چطور میشه :)) به قول دوستام کلا ادم درگیری هستم:)) درگیر چیزی نباشم روزم نمیگذره انگار:|

مشکل روحی روانی داریم دیگر چه کنیم:|

همه بهم میگن اونم به صورت دائم : بدبخت شوهرت( گاهی خودمم دلم واسه شوهر نداشتم میسوزه:)))

xrf ...
۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۳۴ ۳ نظر

دیروووووز رسما دستای بنده پووووکید:|

بعد نت رفتم نوشتم تااااااااااااشب و بعد بنده هوس ساندویچ کردم و خریدن و خوردیم و بعد دوباره ریاضی اخه تو یه جلسه کلی جزوه میگه:|

نوشتم و ساعت12تا یک سر به سر مامانم گذاشتم و خاله بزرگمان تصمیم بر این داشت که 4یا5مرداد بریم مشهد منتها فقط خانمها و این خانمها شامل خاله ها و تک زندایی و مادربزرگ و حالا هرکی دختر داره ،خب همون منو و دختر خالم:|

با اینکه بدجوووووووووووووووووووووور دلم میخواد برم حرم ولی گفتم مامان من یه نفر به هیچ وجه نمیام:D

خب اخه بابام نیست حالا فقط داداشم نمیبود مسئله ای نبود:)) ایشون هویجن خخخ ولی خب بدون بابام بریم سفر اونم با فامیلا که چی بشه والا :|

مامان و بابای منم که چسب دو قلو هستن کلا همیشه خخخ ...خانوادگی خیلی وابسته ایم ولی اینجا بحث وابستگی نیست اصلا خوشم نمیاد ینی من آبم با اونا تو یه جوب نمیره و مخصوصا بابامم نباشه دیگه هیچچچ اونا خیلی اهل خریدن اینجور مواقع و اونسری دوتا خالم نبودن ...ینی این مادربزرگ من کلا تو پاساژا بودا اصا بخدا گریم گرفته بود روز آخر مامانم هرچی دعوا کرد گفتم نمیخوام من باید برم حرم و از اول تا اخر تنها حرم بودم و ظهری دخترخاله جان هم که احوال من و داشت بهم پیوست کلا تو حرم ما دوتا همیشه باهم جدا میریم یه جا خوب و ...

الانم میخواست اینطور باشه من دوست نداشتم...

ترجیح دادم دیرتر بشه ولی با خانوادم بشه ....

با مامانم شوخی میکردم میگفتم بزار برن واسه ما هم سوغات بیارن:))

بعدش یک شب شروع کردم  دوباره نوشتمممم تا 5صبح :|

و بعد یکم چرخیدم دور خوردم خسته شده بودم و یکم با گوشی ور رفتم و خوابیدم تا میزون 10 و نیم صبح دوباره باید برم بنویسم تا 5که بعد حاضرشم برای6ونیم کلاس ریاضیه دیگه ...

با ریاضی بدجوووور کیف میکنم^_^

xrf ...
۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۶ ۰ نظر

دیروز بعد نهار سریال جدید که گذاشتن رو دیدم ولی خیلی کشش میدن و بعد یکم خوابیدم و نازی زنگ زد که پشت درم و اومد و کلی اولاش خل بازی دراوردم تا بخنده و خندید ولی خب بعدش دیگه انقدر گریه کردااااا اه خنگ ... بعدا پشیمون میشه ... حالا یارو ان شده بود تا خدافظی کنن این وسط یارو گیر داده بود به من :|

دوست داشتم فحش بارونش کنمااااا خوبه حالا .... ای خدا...بعد یکم دیدم کلا داره درمورد من میحرفه به نازی گفتم ج نده و درمورد خودتون صحبت کن و بعد یکم حرف زدن دوباره درمورد من وویس فرستاد و منم دیگه ج ندادمش....این بشر ادم بشو نیستتتت

نازی4اومد و 8ونیم اینا بود که رفت و منم مامانم ندیسا خانم(دخمل1ماهه همسایه) رو اورده بود و کلا تا 10شب بغل من بوووود انقده دوسش داررررم هم خودشو هم خانوادشو... خیلی خوبن ... من لباس بچه چند تایی دارم که خوشم اومده و گرفتم و 3تا هم جورابای خیلی خوشکل که روشون کار شده بود و اونارو به هیچ کسی نمیدادم چند وقت پیشس مامانم هرچی گفت یکی بده دختر عموت گفتم نه واسه خودمه:)) وسایل بچگونه زیاد دارم گلسر که کلییی دارم به چه دردم میخوره نمیدونم والا ولی خب دوست دارم میخرم:)) و دیشب خشکل ترین جورابو دادم بهش یخورده واسش بزرگه ولی خب دادم .... اخه خیلی دوسش دارم^_^

بعدش لالا و صبح خیییلی زیاد سرد بود و پیاده روی نتونستیم بریم و باد ادمو میبرد خخخ الانم همینطوره و بعد ساعت9بیدار شدم و 10 کلاس ریاضی بود و کلاس خیلی خوب بود و فردا جبرانیه چون دوشنبه استاد نیست و جمعه هم جبرانی چون من و سه نفر دیگه سه جلسه اولو نبودیم و بعدش خونه و دردسر های انتقال بنده به تجربی....

و بعدم کهههه فیلمو و یکم لالا و بعد حموم و الان مثلا من قرار بود خونه بمونم تا جزوه ام رو بنویسم و همه رفتن خونه مادربزرگ ولی بنده عین چی نشستم پشت نت :دی

برم بنویسمش تا شب تموم کنم حداقل

خیییییییییلی مشغول شدم واقعا کلاسا جیگرمو دراورده:))

ولی خب اینجوری رو خیلی بیشتر دوست دارم تا بیکاری....

این نت من که تا الان تموم نشده خییییلی مشکوک میزنه اقا فکر میکنم این برادر من زیر زیرا و یواشکی یه کارایی کرده و مثلا قایمکی ترافیک گرفته و این ازش بعید نیست چون دو روزی حداقل یه گیگو میپرونیم:))عجیبست والو بوخودا من به این نتمون مشکوکممم خخخ :))

خدایا شکرت :)

xrf ...
۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۹ ۰ نظر

امروز رفتم همایش برگزار نشد و برای اقای ر کار پیش اومده بود مثل اینکه و اونجا به دوستام گفتم که عجبا مارو صبح زود کشیدن اینجا حالا ده بودا دوستم گفت اره بابا من از هفت بیدارم گفتم من کلا نخوابیدم و دوست دوستم گفت بچه شیر میدادی(با شوخی) منم با خالت جدی برگشتم گفتم اره بابا از یه طرف بچه داری از یه طرف شوهر داری تا صبحونه حاضر کنم و بهشون رسیدگی کنم و وو خلاصه زندگی سخته دوست خودم اونور که داشت میمرد از خنده این یارو هم که باور کرده بود  بهش گفت این شوهر داره( با تعجب) منم نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده:))

بعد یکم زنگ زدم خونه نازی مامانش گفت خوابه گفتم بیدارش کنید من دارم میام خونتون و به مامانم گفتم و رفتم اونجا و بنده خدا حالش بد بود ....

با اینکه قبلا رابطه ی من و صمیمیتمون با همون فرد نسبت به نازنین و اون بود نازی داره داغون میشه ... تا الان پیشش بودم و یه وویس بود یارو داده بود که با نازی دردو دل کرده بود که اخرین بار اومد با من حرف زد اخرین حرفم بهش این بود که هرچی میخوای بگو و بعد خدافظی کن و برو و بعد من عین خیالم نبود و اونو گوش کردم هنوزم بی تفاوتم و حتی اونموقع خندیدم ... ولی اون گریه کرده بود و تا چند روز حالش بد بوده .... 

خب هرکسیم جای اون بود و یا شاید هر دختری جای من بود الان زنده نبود ولی من یه حس زیبا به اسم بی تفاوتی در وجودم هست .... نمیدونم دیگه حس خاصی به هیچ کس ندارم ...

هههه چه جوری هم گریه کرده بودا خرس گنده خجالت نمیکشه .... گفته بود هیچکی فاطمه نمیشه ... ههه چه چیزایی.... ولی دیگه برام مهم نیست .... هیچی

نازنین میگه چطور میتونی ....من گوش میکردم وویسه و میخندیدم و نازی از اون ور از اون همه بغص و گریه ی اون گریه میکرد میگفت خاک تو سر بی احساست ...

بی احساس ...غریب نیست برام ... افراد مهمی تو زندگیم بودن و این حرفو گه گداری تو اوضاع حساسی بهم گفتن ولی بازم دوباره مهم نیستتتتتت ....

اگه میخواستم مثل نازی و بقیه دوستام و دخترا باشم تا الان که من طاقت نمیاوردم ... خخخخ اونا دیوونن و احممممق .... ارزششو نداره هیچی تو این دنیا ارزش نداره که براش انقدر حساس بشی فقط میخوام زندگیمو به بهترین نحو اداره کنم و بخونم و شغل خوب و زندگی خوب برای بچه هام ... شایدم عمرم تا اونموقع کفاف نره و این امر طبیعی واسه هر انسانه شاید بعضیا بخندن به این طرز فکر ولی واقعیته و این که تمام تلاشمو کنم که فرد خوب باشم و برای مردم و خدا ....

خیلی اصرار کرد بمونم مامانشم همینطور دوست داشتم بمونم ... زیاد تعارفی نیستم و راحتم باهاشون البته با تمام اداب معاشرت و رعایت میکنم و ادب و ولی خب سعی میکنم راحت باشم و گفتم که مادرم اجازه نمیده و برام فیلم عروسی خواهرشو گذاشت و بعد اومدم ... نازی  گفت که عصری هم برم پیشش ولی عمرا مادرم بزاره و خودش قراره بیاد ...

ناراحتم از اینکه نمیتونم درکشون کنم ... وقتی کسی گریه میکنه بغلش میکنم ولی انقدر سرد که حتی طرف مقابلمم متوجه میشه .... ولی خب ...

بخدا دست خودم نیست ...

جزی از زندگیمه اینطور بودن ...

شایدم همشون تظاهری بیش نیست

مثل اینکه موفق بودم...

xrf ...
۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۹ ۰ نظر

امشب بازم خوابم نبرد ... از ترسم اینکه باز خواب بمونم پیاده روی امروزو کنسل کردم و تمام سعیمو میکنم تا شب بیدار بمونم بلکه زود بخوتبم و خوابم رو نظم بشه ... 

خیلی بده اینطوری خوابم میاد ولی نمیبره ...

بتونم طاقت بیارم حله خداییش کارامم رو نظم میفته ...

xrf ...
۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۶:۴۶ ۰ نظر
بعد پیاده روی یه دوش گرفتم و صبحانه چون از شب نخوابیده بودم گفتم دو ساعت بخوابم تا برای کلاس ریاضی سرحال باشم ...خواب موندم:|
عقب موندن از کلاس به درک مامانمو بچسب که صبح دیووونم کردااا اهههه انقدر سرم جیغ کشید که همه کارات به راهه کلاس رفتنت اینجوریه حالا یه بار تو عمرم اینشکلی شداااا
روانی شدم منم از حرصم دوباره گرفتم خوابیدم:|
نمیدونم واقعا چرا اینجور شد اصلا ... خدایا اخه چرا:(
الانم با صدا و جیغ و کلی عصبانیت که مال صبح بودو دقیقا فکر کنم تا یک هفته همینطور باشه بیدارم کرد که ناهارتو کشیدم ما میریم برای کارگرا غذا ببریم منم خودمو زدم به خواب و رفتن و بعد مثل چی اومدم سر نت ...
حالا نت من که آخرش هست اومدم دیدم بعلهههههه اقا چندین تا آهنگ داندیده:| آخه من که میدونم اون داره یکاری میکنه که زودتر تموم بشه تا خودشم راحت تر بخونه گناه منه بدبخت این وسط چیه خب:| خداییش دیگه مثل سابق معتاد نیستم چندین روزم نیام هیچیم نمیشه ولی خب در کل ادم دوست داره به سایت هایی که عضوه سر بزنه ببینه چه خبراییه و این یک عمریست عادی:|
امروز تصمیم دارم اتاقمو یکم از اون حسابیا تمیز کنم .... البته اون جیغای مامان همچین کسل کرده منو که ... ولی مجبورم و بعد برنامه هامو بنویسم تا یکم بیفتم رو غلطک که کارام درست بشه یکم :|
فردا همایش فیزیک:|
ولی آهنگاش قشنگن اورین بچه خلم@_@
یکیش که همیشه خوبه و علیرضا طلیسچی @_@
اصا یه مریضی مضمنی دروجود ما دوتا هست آهنگ جدید که میاد بیرون عینهو چی میپریم دان میکنیم که ببینیم چیه خب که چی بشه:|
ولی خب خیلی چیز هامیشد ها خودمانیم خخخ
باز من دارم چرت مینویسم این پست رو هم گذاشتم صرفا جهت اینکه شاید اینبار دیگه واقعا آخریش باشه چون چندین تا اهنگ هم گرفته :|
خب دیگر هیچ
خدایا به خاطر آمپاسا و غیر آمپاسا و کلا همه چیز شکر^_*
xrf ...
۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۷ ۰ نظر

پست قبلی نتونستم خوب بنویسم ... ینی خیلی یجوری بودم ...

خواستم صرفه جویی کنم تو نت و این ته مونده به قولی با برکت ولی خب نشد امشب نمیدونم چمه ... دیووووونهههه شدم.....بی قرارم؛ اصا نمیدونم چمه انگار هیچی.... واقعا ...رو تخت و اهنگ ...مثلا خوابم .... ولی خب حتی دوست دارم قدم بزنم ...اصا دوست ندارم یجا بند باشم ... چته اخه روانی .... جدا نمیدونم چرا انقدر بی قرارم:(( کلافه دیوانه وار وااای

 نت روشن کردم و به نوشتن پناه اوردم ...انگشتمو نگاه میکنم که تند تند رو حروفه میره و الکی مینویسه و نمیدونم چمه فقط میخوام اروم بشم ولی انگاه نمیشم فقط  هعی ... نمیدونم حس بریه انگار کنترل دست و پاهات دست خودت نیست دوست دارن حرکت کننن...چرا همچین شدم ....

بزار بنویسم از کلافگی هام از بچگی هام شاید این حس هم بره .... خستم از بچه بودنم بعضی کارام واقعا دست خودم نیست ... خیلی دوست دارم خانومانه رفتار کنم ولی خب موفقم ولی گاهی اوقات واقعا دست خودم نیست ... مثلا گاهی تو خیابون که راه میرم از یه جا که میخوام برم اونور مثلا جوبی چیزی میپرم و یا اینکه وقتی بیرون باشم کسی حرصمو دربیاره با پا میزنم ... مثلا تو خیابون که شلوغ باشه برادرم حرصمو دربیاره با پا میکوبم به کفشش... یا چند وقت پیشت تو مغازه که بودم پسرعمم سر حساب کردن حرصمو دراورد یدونه زدم به دستش که هیچ یدونه هم با پا زدم تو کفشش کلی بعدش شرمنده شدم ولی اونموقع تازه شاکی هم بودم.... یا بعضی وقتا کارایی میکنم که نباید ... امروز یچیز از دهنم پرید الان که بش فکر میکنم دوست دارم لال میبودم ....پسر عمم نمیومد خونه مادربزرگم هعی تعارف میکرد مادربزرگم دستاشو گرفت و به حالت بغل بت دستاش اونو اورد خونه گفت امشب مهمون مایی بعد رفت اونور مادربزرگم بش تعارف کردم که برو تو خجالت نکش بابا دوباره تعارف کرد منم از دهنم پرید گفتم نکنه منم باید دستاتو بکشم تا بیای تو:| من بخدا دست خودم نی گاهی میپره از دهنم ... خیلی مواظبم ولی ... مثلا چند وقت پیش یکی رد شد یهو از قصد بوق زد برگشتم ناخوداگاه گفتم ای تو روحت :| من نمیدونم چرا ولی باید ترک کنم

مثلا اینارو نوشتم که چی بشه؟؟؟:| اینا چیزایی که باعث شده به شدت از خودم شاکی هستم ....

امشب تو اینستا پست میثمی گذاشتم نازی اومد به شوخی گفت که کشتی مارو با میثم و اینا و بعدش همون دوستم که تازه بهم زده اومد چرت گفت واخرم یه فحش داد به صورت جدی اگه شوخی بود چیزی نمیگفتم ...چون چندین ساله باهمیم اون کامنتشو پاک کردم رفتم پی وی و گفتم که نخونده و نشنیده میگیرم که باز کلی چرت تحویل داد و حالا این وسطم منو مقصر کرد ینیا تو دلم گفتم بابا دمتتتتتت گررردم:| عجب ادمیه ها :| خیلی حرصم گرفت اگه جز صمیمی ها نبود میزدم بلاکش میکردم:| 

واسه من میثمو که جز بهتریناس و بیشتر اهنگاش درمورد خداس و پاپ میخونه رو میاد با رپ خون و اونم لیتو که کل اهنگاش فحشه مقایسه میکنه منم اصا چیزی نگفتم فقط گفتم مسثم عشقه که بحث نشه و ناراحت نشه که یهو یه جمله نوشت و یه فحش اخه ادم حسابی من میام زیر پستت اون دوس پسرت که مخاطبه رو چیزی بگم که تو واس من هاپو شدی:| 

اهههه خیلی حرصم گرفت واقعا با اون بهم زده اعصابش خورده به درک حالش بده به درک باید بیاد رو من و خواننده مورد علاقم خالی کنه:| 

اونم اینجوری:|

صبح باید 5 بیدار بشم باز ولی گفتم که اروم و قرار ندارم واقعا نمیدونم چمه .... دوست دارم برم فقط برم کجا نمیدونم و چراش رو هم نمیدونم .... احتمالا امشب نخوابم اخه چطور سر کلاس ریاضی بشینم:( بیخیال یکار میکنم حالا ...

ههه نمیدونم چمه فقط دوست دارم میثم ابراهیمی گوش کنم ....

دلم میخواد حرصمو سر یه نفر خالی کنم:|

معمولا در اینجور مواقع برادر گرام قربانی میشود:))

واییییی چمه اخه:|

از خستگی خوشم میاد ... با اینکه خستم ولی کلافه نیستم...از هفته بعد قراره حسابی خسته بشم ... کل روزا درس و کلاس و ....

دوست دارم این مشغولی رو خوبه .... سخته ولی خوبه ... اینکه مشغول باشم دوست دارم ...

کلی کتاب دارم که نخوندم ... سعی میکنم کتابای تست نهن که مونده رو اگه بتونم تو تابستون تموم کنم نتم که چند روز دیگه تمومه ... شاید فردا و شاید همین الان ....

در کل ننیدونم

بازم من بی قرار شدم و کلمه ی نمیدونم شد تیکه کلامم:|

دلهره ... ترس ... استرس ... بی قراری ... ناراحتی ... لرز ... همه با هم قاطیه...چمه اللله و اعلم:((

وای خدا جز تو پناهی ندارم پناهم بده .... بزار نزدیک و نزدیک تر بشم ...

شکرت ...

xrf ...
۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۷ ۰ نظر

از خواب بیدار شدم که برم زنگ زدم به معلم ولی گفت که فقط ساعت 5 بیا و منم خوابیدم و والدین رفته بودن:| نامردا:((

4بیدار شدم میزون و بدو بدو نهار خوردم و رفتم همایش شیمی خوب بود و کلاسام جور شد و اومدم خونه و برادر جان دلشووون خونه میگرفت به زور مجبورم کرد بریم بیرون و انقدر منو پیاده ایمور و اونور بود ینی داغون شدمااااا حالا همه اینا کنار من از خواب بیدار شده بودم پاها قفل بود حرکت میکرد مگه به زور تا کلاس رفتم خداروشکر نزدیکه:)) و بعد رفتیم خونه مادربزرگم و روبه رو خونشون یه آتلیه هست که معروفه و دقیقا اونجا چیزیو دیدم که ای کاش نمیدیدیم یه پرادو مشکی که ماشین عروس بود  اول یه نگاه نگاه کردم ولی پلاکو که دیدم مطمئن شدم و برادرمم فهمید اول هیجان بعد شوک و بعد ی چیز مثل آوار .... سخته ...

اره ماشین پسر عمه بود و عروسیش بود امشب بیرون نشستم و اون یکی پسرعمم هم اومد پیشمون البته بعد اینکه ماشین عروس رفت و وقتی از کنارمون رد شد بوق زد داداشم دست بلند کرد ولی من سریع صورتمو اونوری کردم و اون رفت حالا مگه گریه ی من بند میومد ... همه امشب گریه کردیم .... خیلی بد بود .... مادربزرگم شام کباب سفارش داد و پسرعمم روش نمیشد و به زور اکنو هم نگه داشتیم و یکم حرف زدیم و اون رفت .... 

وای خیلی بده بیچاره عمه الان تو چه حالیه البته عموم که خونشون یه شهر دیگست امشب اونارو مهمون کرده و برده تا نباشن ... ولی خب من ثحنه رو از نزدیک دیدم و واقعا بد بود .... دوست داشتم با گریه داد برنم واقعا ولی سریع پاک کردمشون ....

کاش اینطور نمیشد ....اگه نمیشد بدون شک میگم جز شلوغ ترین و بهترین عروسی ها میشو عروسیش .... چون واسه همه یه جوری خاص بود به خصوص برای ما ....

ولی تموم شد ....

زبان هم خصوصی نوشتم پیش اقای جیم سه روز در هفته و ساعت 9 شبه ولی خخخ ...

اصلا حال ندارم .... ولی خب حتما حکمتی توش بوده ...

ایشالا که خوشبخت بشن

ولی وقتی تنها دیدمش دلم اشوووب شد .... اکن کسی نبود که به تنها بودن عادت داشته باشه خمیشه خدا دورش شلوغ بوده و نمیزاشتیم تنها باشه ولی شده خودش خواست .....

ولی خیییلی یه جوری بود ....

xrf ...
۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۸ ۰ نظر

مثل اینکه عمری از نت مانده است:))

دیشب ساعت 3خوابم برد:| و ساعت 5 و نیم بیدار شدم و حاضر شدم تیپ تقریبا ورزشی و رفتم دیدم بعلهههه اقا خوابن هنو بیدارش کردم و خلاصه 6 بود ما راه افتاده بودیم و اول یک ربع پیاده روی بعدش یه دقیقه راه میرفتیم یک دقیقه میدوییدیم اقا جد و ابادم اومد جلو چشمام؛| من که یه ساله تکون نخورده بودم به خاطر لبم به دستور دکتر و حالا داغون شدم و داداشم هعی میگفت که یه هفته اولو باید طاقت بیاری ولی خب اینطور من نفله میشم که:((

بعد40 دقیفه پهلو هام درد گرفت و فقط راه رفتیم ینی مثل چی تو گل گیر کرده بودم و این برنامه ایه که خانواده و به زور برادر و البته کمی خواست خودم قراره صبحا اجرا بشه و بعد با خودم کمی پول برده بودم و رفتیم سنگکی و دو تا نون گرفتیم و رسیدیم دم خونه شد یک ساعت و بعد برای اینکه یک ساعت بگذره و بعد صبحانه بخورم تا مثلا چاق تر نشم رفتم یه دوش گرفتم در حالی که موهام از دیشب هنو درست حسابی خشک نبود و اتاقمو تر تمیز کردم و هد حجابم که ماشالا خیس شده بود و شستم و بعد صبحااااانهههههه

حالا نخور نخور کی بخور:))

اقا اولین بار بود تو عمرم اینجووووری صبحونه خوردما همههههه چی خوردم حالا قبلش داداشم سفارش کرده بود کلی که رفتیم خونه اندازه چی نخوریا ... نمیدونم چرا ولی هرچی از جلوش رد میشدم چشمک میزد:)) منم نامردی نکردم و نوش جان کردم خخخ

ولی خب فکر کنم  اولین و اخرین صبحونه بود دارم میترکم:)) یکی نیست بگه اخه مجبوری؛))

خوابم میاد در حد لالیگا .... 

نیم ساعتی میتونم بخوابم و بعدش برم حاضر شم برم کلاااااس معلم اس داده بود 5 بعدازظهر:| ینی اینطور بشه بدبختم چون نمیتونم برم تهران امروز:| من نرم میترکم:D

خدا کنه حالا این ساعت 10 رو امروز برم از جلسه های بعد ساعت 5 باشه^_^:))

راسی هر کی میگه ورزش شادابی میاره باهاشششش کاملا مخالفم  خخخ اخه الان داغونم ولی خب شادابم هستم :D اقا ولی یه هفته اینطور باشم که میمیرم خداییش:(

ولی خب من میتونم

امروز یه روز خیلی خوبی خواهد بود ان شاءلله^_^

خدایا شکر:)

xrf ...
۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۸:۳۶ ۱ نظر
احتمالا آخرین پست با این ته مونده این نت هستش:(( واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای از الان استرس اون لحظه ای رو دارم که وقتی بیام نت صفحه ای رو باز کنم و صفحه مخابرات باز بشه و اونموقعست که بابا کشته منو:)) ینی 2گیگ تو یه روز:| دقیقه به دقیقه دارم چک میکنم نت عزیز رو و لحظات آخر عمرش رو با چشای خودم میبینم:((
اوووخی نازی خخخ  هیچی دیگه بدبخت میشم :))
خب ظهری دیگه همه چی تموم شد و خلاصصصص از هرچی عذاب وجدان و... هوووووف حس خوبی دارم الان:) و پیش پیش واس فردا هم یه پست اگه تا اونموقع دخلش آمد خخخ
خب بعد تموم شدن خوابیدم چقدرم چسبید و وبعدش لباسام رو جفت و جور کردم واسه جشن دختر عمم البته 20 روز دیگست:|:)) خخخ بعد کلا بیکاربودم و نت و تو خونه الکی میچرخیدم و برنامه سه شو و خلاصه علافه علاف:))  و این تصمیم رو هم گرفتم که دو مرداد واسه عروسی تهران همینجا برم آرایشگاه با مادر بعد بریم و دیگه اینکه مادر اصرار عجیبی داره که موهاتو کوتاه کن از این به بعد تو نمیتونی بهشون برسی و باید درس بخوی منم عمرا کوتاه کنم البته یه روز بزنه سرم و خر بازی در بیارم یهو میرم کوتاه میکنم هیچی از من بعید نیست:|
بعد اینکه  هعی نت یادم میفته:| و الان بریم یه دوش بگیریم و بعد لالا اگه خوام ببره:| تا فردا صبح بیدار بشم و برم اولین جلسه ...البته اولین جلسه که نه یه جورایی همه هستن تا روز و ساعت کلاس شیمی و فیزیک مشخص بشه و بعدش بریم تهران و بعدشم نمیدونم چی میشه و خدا چی میخواد و قطعا تا اونموقع نت خلاصه:|
البته بعدش از خونه مادربزرگ میام و سر میزنم و بسته ای چیزی میگیریم:))
و اینکه آرامش خاصی دارم:)
خوشحالم از اینکه مشغله داره برام به وجود میاد چون بیکار که باشم بدجور کلافه میشم:| و کلی مشغول میشم و امیدوارم تا مرداد ماه که یک سال میشه عملم دکتر بیاد تا به وقتش برم پیشش...نمیاد ایران که شش ماهه اونجاس:|
یه عضو جدید به خاندان طرف پدریم قراره اضافه بشه تو این روزا و شاید کمتر از ده روز^_^ یدونشم شب یلدا^_^ اوووخی خخخ باحاله خوشمان آمد خخخ 
کلا دوست دارم پر حرفی کنم و استرس نت دارم دارم هعی چرت مینویسم:))
18مرداد هم که تولدمان است^_^
یک سال گنده تر میشویم:| خخخ آخی همیشه وقتی تولدم میشه میرم سراغ مامانم و اذیتش میکنم و میگم که پیر شدی و من فلان سن رسیدم خخخ الان کی باورش میشه دختر اقای فلان شده یه دختر دبیرستانی که همیشه ... خخخ از اون لحاظ و از طریق رفاقای بابا داستان زیاد دارم:))
نچ نچ نچ چه شررایی که درست نکردم وای وای:| یه بار جا به جای باریک کشیده شد که من بدبخت شدم خخخ:))
ناخن های گرامی هم که کلی درستشون کرده بودم بزرگ کرده بودم تا برم این روزا مانیکور بشن و متاسفانه در طول دو روز دقیقا 5تاشون شکست ینی بدشانسی تا این حدددددددد:| چند روز مونده به جشن اونوقت:| کلا شانسم این مدلیه خخخ
فقط خدا کنه فردا پر از خبرای خوب باشه واسه مامان و ما و همه :)
هیچی دیگه:|
شکرت خدا جون:) 
xrf ...
۱۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۲ ۱ نظر

دیروز من خییییییییییییییلی خوابیدم:| رکورد زدم خدایی:| بعدش یکم نت یه کوچولو بود که خاله ها اومدن خونه و واسه مادر چیزمیز خریده بودن و بعد باهم رفتیم بیرون و اونا رفتن آرایشگاه و ما هم رفتیم دنبال پسر خالم که خونه مادربزرگم بود و دور زدیم یکم و من رفتم دوباره چند تا کتاب خریدم و بعد شب والدین رفتن عروسی و ما هم خونه مادربزرگ ...

دیشب خیلی کم خوابیدممم و صبی زود بیدار شدم و رفتم دنبال کلاسام و بدبختانه ریاضی دو جلسه گذشته بود ولی خب بقیه تازه این هفته شروع میشن و باید زبانم رو عوض کنم و احتمال خیلی زیااااد میرم پیش اقای جیم خصوصی درس بده و بعدشم کههه نت بودم ... خداروشکر از تکالیف زبان  دوشنبه خلاص شدم جاش میرم ریاضی^_^:))

کلا موجودی زبان بیزارم:))

خداروشکر مشکل هم حل شد آخریا از قصد یه چیز بد گفتم با هزار دنگ و فنگ با خودم فرستادم خداییش خیلی ناراحت شدم بد بود حرفم ولی زدم که بدش بیاد که خوشبختانه اومد و ... چقدر الان میگه این بشر نفهم است:| خب اگه خودم بودم میگفتمممممم بد بووود حرفم:((

بیخیال فقط میخواستم بدش بیاد ...فقط خیلی اعصابم خورد شد خودم:|

و اینکه قصد دارم موهای عزیز را کوتاه کنم ولی دلم نمیاددددد حالا شاید کوته کردم:(

نتم آخراشه:| پانزده گیگ در یک ماه حالا اینبار خیلی خوب پیش رفتیم یک ماه شده:)) رفتم اکانت دیدم بعععععله فقط فک کنم تا الا3گیگ مونده که اونم خیلی دووم بیاره تا آخر هفته و پدرجان تهتدید کرده و منم میدووونم که حتما عملی میشه که دیگه نت بی نت:D

ملالی نیسسسس خب ما هم خودمونو میبندیم به سریال خارجکی:))

چه کنیم دیگر:|

ولی مادر بزرگ نت داره :D اونم تازگی فهمیده من خیلی مصرفم بالاس میرم روشن نمیکنه:| خخخ ولی خب میتونم یه جورایی گه گداری سر بزنم خلاصهههه:))

شکرت خدایا :-*

xrf ...
۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۰ ۰ نظر

دیروز بعد رفتنشون بیخیال کمک شدم و اومدم بالا و یه دل سیر خوابیدماااا خخخ تا ساعت6:D

بعدش یکم نت و فیلم وشام و شد 12 شب و رفتیم بیرون و برای پسرعمم که کوچولوئه و عاشق زیتونه بردیم و بعد حدودا یک بود و رفتم حموم و 3ونیم اومدم بیرون:| و میخواستم نماز بخونم بعد بخوابم ولی میدونستم صورتم اب بخوره کم کم باید تا ده صبح بیدار بمونم و خوابیدم و صبح 10بیدار شدم که برم پی کلاس هام ولی خب مادر گفت تعطیله:| منم ضایع رفتم خوابیدم دوباره خوابیدم که مامانم به زور بیدار کرد و رفتیم و یه مانتو تابستونی خریدم قشنگه اولین باره مانتو تو این سبک خریدم و بعدشم و نت و حوصلمم پوکیده شدیدا ...

یکشنبه هم تهران ....

امیدوارم که خوب خوب شده باشه مادرم ان شاءلله ...

خدایا شکرت:)

xrf ...
۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر

دیشب نه پری شب که یه روز مونده به آخرین روزه بود افطارش رفتیم خونه ی مادربزرگم و ینی خیلی یهویی خخخخ  بعدش یکی از عمه ها هم اونجا بود و عمو کوچیکه و بعد افطار نمیدونم چرا ولی کلییییی خوشحال بودم و کلی دختر عمه هام که یکیش از من بزرگتر و یکیش یک سال کوچیک تره و کلی اذیت کردم و بعدش موندیم و پدربزرگم خوابش میومد و خوابید تو اتاقش و ما هم قبل اینکه بخوابه عموم اینا رفتن و بابا هم رفت کاری داشت و ما موندیم و حالا دلمون خوراکی میخواست و هیچی نداشتیم و اونجا هم مغازه ها همه بسته اجازه هم نمیدادن داداشم با ماشین بره بگیره و با کلی طرفند که نزدیک یک ساعت فقط روش خندیدیم به عمه بزرگه زنگ زدیم و با پسر کوچیکش یکم تخمه و خوراکی خریده بودن اوردن و اونشب کلی گفتیم و خندیدیم خییییلی خوب بود و چقدر هم با دخترا عکس مسخره بازی انداختیم:)) خیلی خوب بود و بعدش برای سحر ساعت دو و نیم اومدیم خونه و یکم برنج گذاشتیم و روش هم مامانم یکم پیاز و سیب زمینی و فلفل دلمه ای و گوشت چرخ کرده و گوجه و اینا سرخ کرد ریختیم روش خوردیم و صبحش باید پا میشدم و کمک میکردم خونه تمیز کنیم :| واسه مهمونی حالا خونه تمیزم باشه چون مهمون داریم مامان خانم باید در حد خونه تکونی یکم کم تر همه جارو تمیز کنن😭 

هیچی دیگر بنده حالم یهو بد شد سرما خوردم:| از بس هوا سرده خب ولی خوبه ها ... ولی ادمی مثل من که همش بره تو سرما حقشه و بعد 5ونیم بیدار شدم البته عصر:D

بعد یکم تا سیستم عامل بنده راه بیفته و بفهمم کجام و چی بر چیه شد 6:| کلا به جز موقع مدرسه کم کم نیم ساعت طول میکشه بعد خواب تا حواسم کلا جمع بشه:| و بعدش رفتیم بیرون یکم خرید واسه مهمونی و بعدش خونه و من وسایلای افطار رو اماده کردم و مادر و پدر هم در پارکینگ کله و پاچه رو بار گذاشتند و افطار کردیم و بعد فیلم پادری کار کردن شروع شد:(( اقا من تا الان قبل اینکه شروع کنم این پست رو بزارم بدون ذره ای ایست کلاااا عین ماشین در حال کار کردن بودم؛(( هیچی دیگر همه جا کامل و خوب سفره رو هم با پدر جان چیدیم حالا بماند چقدر واسه هم دیگه نظر میدادیم:)) و چیده شد و واسه آقایون که تعدادشون بیشتره طبقه ی پایین و خانما که کمترن بالا و حالا شاید عکس بزارم چون الان کره و سبزی گذاشته نشده چون که حالتشونو از دست میدن و بنده خسته کوفته درحال پست گذاشتن و مادرجان هم همچنان برای خود کار میتراشه و انجامشون میده و برادرمم که کلا گرفت خوابید و تنها کاری که کرد 4تا مبل جابه جا کرد:| جا داره فحشش بدم شدیددددد:|

خب بنده به علت این مهمانی که هرسال هست و اولین صبحانه دوستان پدر و فامیل ها به جز شوهر عمه ها خونه ی ما هستن تا به حاااال نماز عید فطر نخوانده ام  و مادرم فکر کنم خونده ولی من نه:(

 بابام میگه اینم مثل افطاری ثواب داره ولی من یخورده شک دارم:D و خلاصه بیخیال اینا و کلا باید اینا بیان بخورن و برن و بعدش باید مقداری کله پاچه برای فامیلایی که نیستن ببرم و چون کلا دوستای پدر هستن فکر کنم 5و خورده ای هستن و دو تا کله گاوه@_@ و کلی پاچه گاو@_@ 

این مادر من منو دیوونه کرده از بس میدوئه این ور اون ور:| 

هیچی دیگه چند دقیقه هم بمونم کشته منو ... اخ تموم بشه حالا کلی باید جمع و جور بشه البته اینکارو اقایون انجام میدن^_^

ولی خب خسته کنندس واقعا هم زیادن هم سخت و خخخخ پارسال یه اقایی اومد پیش مادرم قاضی بود گفت حاج خانم اینکه شما انقدر خوب این کله پاچه رو تقسیم میکنی و به همه همهچی میدی و میرسه از کار ما که باید حکم و رای بدیم سخت تره:)) دیگه ماشالا وارد شده خخخخ

فکر کنم بعد مهمونی من تا دو سه روز بخوابم:)) هرسال تا شبش نمیخوابم:(

شاید عکس بزارم ازشون^_^

xrf ...
۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۶:۳۱ ۰ نظر

داشتم تکالیفم رو انجام دادم ولی با اون سوالش ... شاید بی تقصییر و بی منظور بوده ولی ...

یکم اصابم خورد شد ...تکالیف زبان رو تموم کردم ولی بیخیال شدم درس این جلسه رو نگاه کردم اسون بود میتونم خودمو برسونم ... ترجیح میدم این جلسه نرم کلاس ... 

خوشم میاد ...اگه گریه داشته باشم نمیاد ... ولی کافیه یه جا احساسی بشم اشکه که میاد:))

 الان اهنگ های امو بند اهنگایین که وقتی گوششون میکنم سیر نمیشم ازش ... دائم صداش داره پخش میشه تو گوشم ...

حدسم درست بود کاملاااا درست بود .... این تصمیم اشتباه بود ... چند ساعت قبل نباید این اشتباه رو میکردم ....

اصا ایی خاااک که همیشه بعد گرفتن تصمیم و تموم شدنش یادم میفته چی بر چیه:|

دوست دارم یکی باشه که از کارام خبر داشته باشه مثل خدا که از همه چیزم حتی حس درون باخبره ... بیاد روبه روم وایسا دااااااد بزنه سرم .... دعوام کنه .... بگه چرا ... من فقط فکرم پر بشه از اشتباهاتم مثل همیشه .... چون اون همه چیزو میدونه و هرچقدر دعوام کنه حق داره .... سکوت میکنم چون حرفی ندارم بزنم .... چون همه چیزو میدونه .... 

کاش ....

اه اصا من موندم چرا این کلاسای لعنتی شروع نمیشه تا کمتر بیام نت .... چرا اخه .... ای خدا بعد ماه رمضون ایشالا که خلاص بشم....

امروز به دروغ برادرمم پی بردم همین الان و ایول به خودم که تو عکس نکته بین خوبی هستم و همین باعث شد پی به دروغش ببرم و تصمیم دارم حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزنم ....

چند روزیه تک فرزندم خخخ البته زیاد فرقی به حالم نداره چون دو سه ماهیه که باهاش ارتباط ندارم و اون بیشتر پایینه و تک فرزندم ...

بود و نبودش فرقی نداره .... نمیدونم چرا ولی در کل ادم بی تفاوتی هستم شایدم شدم...نه بودم ... شایدم تو این 6سال هههه....

همه بهش حسرت میخورن به اینکه میتونم زود فراموش کنم ...به اینکه زود میتونم بیخیالش بشم و...اینکه با کسی دعوام میشه تا چند ماه نیام غصه و گریه و وقتی ازش میگم میخندم و دوستم برعکس چون دوتا تو یه موقعیت بودیم .... الان من فرامووووش کردم حتی یه لحظه هم یادم نیست ولی اون داره زجر میکشه هر شب انقدر گریه میکنه تا بخوابه دلیل کاراش رو نمیتونم درک میکنم شاید درک میکنم و نمیخوام بروز بدم مثل همیشه ...به جاش وقتی من تو اون موقعیت بودم  باخنده تعریف کرده بودم براش و بیخیاااال .... انقدر زیبا که خودمم باورم میشه گاهی ... اره یه چیزایی درمورد گول خوردن ذهن شنیدم ولی مثل اینکه واقعا واقعیه ...

ولی آسون نیس شاید کم بهشون فکر کنم ولی حجم اون یکم انقدر بالاسسسست وکه ادم ....بازم بیخیال....

از فیلم بازی کردن بدم میاد ... قبلا زبون میومدم ولی الان لبخند میزنم تا کارشون رو انجام بدن ببینم میخوان تا کجا برسن .... میخوان به چی برسن ... که چی بشه ...که عزیز کی بشن والا بخدا ....

همه ی دورو اطرافیان فیلم میان واسه ادم و من اینو خیلی وقته فهمیدم و از بی تفاوتیم خوشحالم ....

میخوام بمونه ....عصبانیتم کمه و بعدش فراموش میشه ... خودم میخوام ....

الان فقط خواااااب ....خخخخ خستم ... نوشتن چقدر خوبه ... احساس راحتی میکنم .... به مامانم گفتم قراره بهم نماز شب یاد بده ...میخوام بیخیال اطرافم بمونم ....هرچقدر به فکرشون باشی حررررریص تر میشن....خبیث تر .... و اونموقعست که من اینارو بخوام ببینم فقط با یه چیز اروم میشم که هیچگاه نمیتونم بدستش بیارم و کسی نیست اونو بهم هدیه بده ....بغضم که زیادی سنگین بشه فقط فریاده که ارومش میکنه و ....و باز بیخیال

یه مدت بدجور درگیر فقر جامعه هستم و دخترا و پسرا و رابطه ها .... هرچند خودمم داشتم ولی پشیمونم .... حسشونو درک میکنم ....نمیخوام دلشون هرز بشه ...که بعد به اسم هرزه بشناسنشون....دوست دارم هرچه زودتر خودشونو پیدا کنن و ماه رمضون تموم بشه تا به این شاید یکم تو ذهنم بتونم براش التیام بدم ... این دوتا رو هرکار نمیتونم بیخیالش بشم ...چون تو ذهنم براشون نقشه ها دارم ... شاید تنهایی کم باشه ولی تنهای تنها نیستم و اندک اندک جمع گردد وانگهی دریا شود ...

از سرمایی که از پنجره ی بزرگ اتاقم بهم میخوره تمام تنم رو سرما گرفته و یخ یخم ... حس میکنم روحی در بدن نیست هههه

خیلی وقته علاقه ی خاصی به پنجره ی اتاقم پیدا کردم .... بزرگه و آسمون توش خیلی قشنگه ... دوسش دارم فراوووون ..... نگاش که میکنم دریادریا بهم ارامش تزریق میشه .... ترجیحا باید پنجره رو ببندم و بازم آسمون صبح که تازه کاملا همه جاش رو نور خورشید پوشش داده و این فوق و العادست .... میخوام بگم از این به بعد از حسام .... همینجا خودمو اروم میکنم ....مهم نیست برام بخونن بگن دیوونست فقط میخوام هرچی هست بنویسم ....دیوونه ...هههه کلمه ی غیر آشنایی نیست... خیلیا بهم میگن ... شایدم هستم و خبر ندارم .... نمیدونم چرا وقتی چادر سر کردم قرار بود کم کم منم بشم از اون خانما که بهشون میگن زهرایی ... خوب پیش رفته بودم....بخدا همه چیز خوب بود ... داشتم زهرایی میشدم....فقط یه خطا ...منو از همه چیز دور کرد و امروز با همون تلنگرا که تو زندگی هرکسی هست به خودم اومدم .... غلط کردم ... باز میخوام همون بشم....میخوام خوب خوب خوب باشم .... میخوام بدون عذاب وجدان زندگی کنم .... 

میگن مسافرت....میگن دریا ....خوبه نمیگم بده ...ولی من میگم یک راست فقط حرم ضامن اهو .... اونجا منبع ارامش منه ...در این حال فقط پدره که حالمو درک میکنه و لبخند میزنه به پیشنهادم وای که چقدر محتاجمم...هر وقت مثل الان تصویر حرم میاد ذهنم دلم آشوب میشه و امکان نداره اشک نیاد تو چشمام ... دریا خوبه ولی ارامش حرم دریا رو میزاره تو جیبش ...باید درست بشه اوضاع فاطمه خانم....

باید درستش کنی و اینو از فردا شروع میکتم....چه کردی فاطمه...سوزوندی ...بخور نوش جون هه

باید برم سراغ درس ... میخوام برم دنبالش...قطره اشک که رو صورت میاد از صورت هم سرد تره....این همه سرما از کجا خخخخ

گاهی باید فراموش کرد و از اول شروع کرد 

ینی چی میشه اخر من ... اخرم کیه؟؟؟ نمیدانم ممممممممممممممممممممممممممممممممم.....من هیچ چیز نمیدانم

بخندددد اره فاطمه مثل  همیشه فقط بخند 

بخند و نزار کسی بفهمه ...شعار نمیدم ....دوست ندارم....من فقط ارامش میخوام...خسته ...نه خسته نشدم چون اگه قراره تو این سن و با این چیزا خسته بشم تا کی من قوی میمونم تا بتونم از سخت تریناشم عبور کنم...من روزای خیلی سخت تری در پیش دارم ولی خب میتونم ...همینطور که مبارزه کردم و جواب داد بازم استفاده میکنم فقط توروخدا یکم حرررررم ....

دوباره ازت استفاده میکنم وقتی که بیدار شدم: امروز حتما روز خوبی خواهد بود^_^

چیزی که همیشه بهم امید داده

یا رضا ...جان فاطمه بطلب دیگه ...

ارومم اره الان ارومم

امیدوارم بتونم فردا درست کنم اوضاع رو حتما همینطوره خواهم توانست ...^_^ فایتینگ فاطمه

xrf ...
۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۶:۲۹ ۱ نظر

امروز جواب نمونه دولتی امد

قبول شدم

اما

ریاضی فیزیک

اولویت دوممه و اولیت اول من تجربی بود و خلاصه کل دوستان در ولوله بودن و یا زنگ میزدن و یا اس و خلاصهههه درگیر بودم و از اونجایی که قرار بود نازی 5خونه ما باشه قبلش تو نت با بچه ها بودیم و چقدر این معصومه دوستمو اذیت کردم بچمو الهی ... بعدش بدخلق شد و فهمیدم با بی افشون بهم زدن و نازی امد و گفت فاطمه تنهایی بیخی زنگ بزنیم اونم بیاد خونه گریه میکنه سوال پیچش میکنن و خونه ی ما خونه ای هست که بی برو برگشت تمام والدین میگذارن بچه ها بیان و خیالشون راحته و زنگ زدم اونم خونشون نزدیکه یه کوچه فاصله داریم و بعد 10 دقیقه جلو در بود و  اومد کلی گریه و بعدش هم دوتا دیگه از دوست صمیمیا و که اگه بگم دلقکن کم گفتن و انقدر چرت گفتیم تا معصومه خانم خندید و گریه هاشو کرد و ولی میدونیم که باز خونه میگریه و بعدش که اذان میگفت هنوز اینجا بودن خودشون که روزه نمیگرن منم و وسطای اذان رفتن و منم اومدم و افطار کردم و بعد یادم افتاد دوستم میخواد از اینجا بره و انتقالی بگیره و پرس و جو کردیم و خداروشکر جور شد که من و اون جاهامونو عوض کنیم و من برم تجربی^_^

ایشالا جور بشه ای خدا:)

و بعدش خونه مادربزرگ و تنها بودیم ولی خوش گذشت و بعدشم اومدیم خونه و چیزی شد که نمیدونم شاید زیاد درست نبود ولی خب ...

تکالیف زبان هم مونده و هیچکار نکردم 

امیدوارم بتونم تموم کنم تا دو ساعت بخوابم بعد برم کلاس:|

خدایا شکر:)

xrf ...
۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۸ ۰ نظر


برو به زندگیت برس بی استرس
منم با خاطراتمون میرم تو حس
برو باهاش قدم بزن بی خیالِ من
برو و فکرشم نکن چیه حال من، بی خیال من
بی استرس به زندگیت برس
اگه دلت هوامو کرد نامه بِفِرست
دلواپسی واسم همه کسی
با هرکی باشی واسه قلب من مقدسی
بی استرس به زندگیت برس
اگه دلت هوامو کرد نامه بِفِرست
دلواپسی واسم همه کسی
با هرکی باشی واسه قلب من مقدسی

♫♫♫♫♫♫♫♫

تکست آهنگ جدید علی عبدالمالکی بنام بی استرس

♫♫♫♫♫♫♫♫

لذت ببر از تموم زندگیت
حتی بدون من بدون عشقِ بچگیت
من حاضرم بمیرم و تو زندگی کنی
برو پا بذار رو عشق و وابستگیت
کی گفته که عشق آخرش رسیدنه
شاید که قسمت منو تو همو ندیدنه
شاید خدا میخواد که راهمون جدا بشه
عشق من به تو مثل پرستیدنه
بی استرس به زندگیت برس
اگه دلت هوامو کرد نامه بِفِرست
دلواپسی واسم همه کسی
با هرکی باشی واسه قلب من مقدسی
بی استرس به زندگیت برس
اگه دلت هوامو کرد نامه بِفِرست
دلواپسی واسم همه کسی
با هرکی باشی واسه قلب من مقدسی

xrf ...
۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۶ ۰ نظر

دیشب بخیر گذشت ...

باهم حرف زدیم .... خیلی جالبه ... خودممم خوشم میاد ... وقتایی که نتونیم یه حرفی رو بهم بزنیم ... از دستم ناراحت باشیم و از این عوامل از طریق اس باهم حرف میزنیم شبا قبل خواب یا صبحای خیلی زود که بیدار بشیم و البته الان بنده شب و روزم کاملا فرق کرده و در نتیجه قبل خواب بود:))

و وقتی باهم رو در روبشیم اصلا به روی خودمون نمیاریم ... 

 و دیشب حرف زدیم و قسم خورد که اونکارو انجام نمیده و منتفی شده و بعدش گفت (بلا از کجا فهمیدی؟) تو دلم یه فحش که انقدر خنگه و فقط خدا کنه عوضش نکنه^_^ و بعدم فقط نوشتممرسی و دیگه ج ندادم .... دیدم داره جلو میفته و من باز مثل همیشه سکوت ، هیچکس متوجه تغییرم بعد چند سال نشده دیگه فاطمه اینیستم تا کسی بهم چیزی بگه عینهو چی بپرم بهش و جوابشو بدم و جوابم اکثر اوقات شده سکوت با چاشنی لبخند ولی خب جوابش رو دادم اینبار و گفتم که اگه دلشو شکوندم اون صد برابر منو شکونده و احساس کردم یکم به خودش اومد .... (این از قضیه برادر)

مثل همیشه رفتیم دوردور با خانواده این پدر من از من بدتره و کل خانواده رو هم عادت داده که همش میریم دور بزنیم و اگه نزنیم انگار یچیز کمه و خلاصه از بس همه جای شهر رو دیدم تابلو مغازه ها رو هم حفظم و که کدوم عوض شده یا نه :))

و یه کتابدیگه تموم شد و این سومین کتاب قطور بود تو ماه رمضون:D

و نازی میگوید باهام کار دارد و خدا بخیر کند میخواهیم باهم صحبت کنیم:) ...

خدایا شکرت ...

xrf ...
۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۳ ۱ نظر