۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه روز نوشت(ویرایش شد)

امروز داغووون شدما خخخ

اول که دیشب تا 5 صبح با عمه جان حرف زدیم و من حس روانشناسانم گل کرده بودو کلی گپ و اینا که اون پسرت(پسر خرت والا) رفته انقد غصه نخور:|

ایشونم کلی باهام حرفید و بعدش با مادر جان زن داداش بازیش گل کرده و الا و بلا گفت باید گوشی بزاری کنار بخوابی و مودم هم خاموش(صرفا جهت اینکه دزدکی نرم دوباره) و بعدشم خوابم نبرررررد و کلا 2 ساعت خوابیدم که مامان بیدارم کرد که بریم مدرسه برای گرفتن هدایت تحصیلی که خداروشکر آماده نبود:)) و بعد رفتیم خونه مادربزرگم یه سر دیدم بهههههه دو تا خاله ها هر کدوم یه طرف خونه یه کتاب جلوشونو دارن مث یه بچه ی خوب درس میخونن و تا رفتم جزوه بود که گذاشتن جلو من اقا از 11 تا 3 بدون مکس با یکی از خاله ها داشتیم جزوه اون یکی خالم رو مینوشتیم که جواب تمارینش بودو و دو نمره داشت و خالم هعی میگفت ولش کن فاطمه بیخیال بشیم بزار یه نمره بگیره ما اندازه ده نمره نوشتیم هنوز تموم نشده و خلاصه کلی غر غر میکرد و اون یکی رفت امتحانش رو داد و اومد و اندازه دو خط هم خودش نوشت(اصا شرمنده میکنه این بشر) و آخر سر هم چند صفحه موند که خالم برد خونش براش بنویسه که فردا دوستش بیاد دم خونه اونا بگیره و دقیقا همون خالم که امتحان داشت و جزوش رو مینوشتیم با گل پسرش با قطار راشون انداختیم رفتن و بعد اون من رفتم کلاس زبان و بعد خونه مادربزرگم افطار موندیم و بعد از کلاس اومدم گفتم بابا فردا بریم میخوام برم چند تا کتا بخرم! چه کتابی؟؟ رمان دوتا واسه خودم دو تا هم واسه عمه فلان و بعد با شیطنت یه چشمک زد گفت دیشب با عمت چه حرفایی زدین بعد یهو اینشکی شدمO_O و رو به مامان ... مامان باز تو فوضولی کردی عزیزم؟؟ گفت نه بخدا من چیزی نگفتم از اون ور داداشم داد زد فاطمه تازه مامان به هزیز(مادربزرگم) هم گفت دیگه  واقعا حرصم دراومد و به بابام گفتم از کجا فهمیدی گفت خونه مادربزرگت یه سر زدم عمه هم اونجا بوده و کلی تعریف کرده ازم و گویا کل فامیل با خبر هستن الان:|  خخخ موقع خداحافظی عمم این پیامارو داد دقیقا اینا گپی اوناس:

قربون حرفای قشنگت برم هزارماشالله بااینکه جای مادرتم حرفات برام خیلی اموزنده بود

دلم خالی شد

بروبخواب دخترم.خوب بخوابی ایشالله که موفق باشی وعاقبت بخیر.ایشاللع موفق وخوشبخت بشی عزیزم خیلی دلم اروم گرفت مرسی

خیلی خوشحال شدم که تونست خودشو خالی کنه خخخ پسرش هم با تنها کسی که اومد حرف زد من بودم و چه حیف که رفت ... دوست ندارم با پسرای فامیل پی وی بحرفم و اصلا نه من و نه اونا اهلش نیستن که بخوایم بیاییم پی وی و اینا ولی خب تنها کسی بود که حرف زدیم و اونم همینطور با من ... البته جا جدم سن داره ها خرس گنده دلم واسش یه ذره شده ...

بعد افطار داییم اینا هم اومدن یه دختر داره جان خودم تو هررررر مورد که بگی از من بیشتر میدونه با اینکه 5 سالشه:| ینی واقعا باس برم آموزش پیشش یه جونوریه هااا:))😂

امروز شبی بدجور خوابم میومد رفتم اتاق خواب مادربزرگم که بخوابم رو تخت داشت خوابم میبرد که مث چی پرید تو خواب که فاطمه میخوام پیش تو باشم:| این اومد گوشی به دست و بازی میکرد ینی دیوونم کردا نزدیک دو ساعت مشغول کرده بود منو(در واقع اسگل کرده بود:|) و بازیشو میکرد جالبیش اینجاس به من میگفت تو بخواب و بعد یه جاییش رو که نمیتونست با یه حالتی که مثلا میخواد گریه کنه زود میزد بهم: فاطمه تورو خدا پاشو اینحاشو برو و دقیقا بغل گوش من بود جغجغه که هست حالا صدا بازیشم تا آخر زیاد کرده بود  و منم مجبور میشدم براش اونجارو رد کنم اصا داستانی داشتم با این بچه ها ...خخخ ولی دوست دارمش یه دونه دختر دایی بیشتر ندارم که ولی پسرخالم اقای فرفری رو که یه ماه از اون کوچیک تره رو خیییییلی بیشتر دوس دارم ... کلا امشب با من بود اخر دیدم نمیشه رفتم تو حال و اونجا هم چسبیده بود به من:| تازه مادرپدرش رفتن به زور گفت من میخوام پیش اینا بمونم و ما بردیم تحویل دادیمش موقع برگشت خخخ ...

دوشنبه امتحان فاینال😱

آزمون هم بد نبود ولی نمیدونم قبول میشم یا نه آمار تجربی افتضاح بالائه ...

الان خوابم میاد و خوابم نمیبره و بابامم همین حسو داره و ایشون با کامپیوتر و من باگوشی ..البته این بابام خوابشو کرده ها منه بدبخت سه روزه و با امروز 4 روز که کلا 6ساعت خوابیدم:|

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

نت هم هیچکس نیس حوصلم بدجور پوکیده است ...

راستی امروز سیزدهمه و ایام و البیض شروع میشه

دعای مجیر یادتون نره ...

  ایام البیض رمضان 


♦روزهای ۱۳و۱۴و۱۵ ماه مبارک رمضان راایام البیض گویند

یکی ازدعاهای وارده که توصیه شده دراین ایام خوانده شود دعامجیر است

درروایت آمده :

دراین ایام اگرکسی این دعارابخواند، حتی اگر گناهانش به اندازه ریگ های بیابان یا برگ درختان باشدخدای متعال اورامیبخشد

ومن الله التوفیق

۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۴ ۰ نظر
xrf ...

فردا آزمونه:D

سلام خوبین؟
فردا امتحانه و دارم از دلشوره میمیرم
قلبم انقدر تند میزنه مامانم میگه خوبه کنکور نیست:| دست خودم نیست سر آزمون و چیزای حساس این فرمی میشم:|
ینی از استرس زیاد حس درس که نمیاد منم اومدم نت:D
دعا کنید قبول بشم:(
وااااااااااااای 
پیش بسوی یه مطلبی چیز بزرگی بخونیم:D
تو اینجور مواقع فقط دوست دارم یکی باهام حرف بزنه یکی که بهش اطمینان داشته باشم و دوستم باشه و یاسی امشب تولد داداششه(عشق منه این پسر) اون معافع دیگه هم کسی نیست:|
و منم که دیگه هیچ دیگه .... یکم چیز میز بخونم شاید خوب بشم ...
خخخخخخخ
خل شدم رفته نصفه شبی:))
پدرم گفت حالا میخوای روزه نگیر فردا(با اکراه فراوان) منم اخه چی گفتم تو جواب:))
اگه چیزی دادن منم مخم هنگ بود و گشنه میخورم اگه نه  که روزمو میگیرم یه نگا کرد ولی خب بعید بدونم اینکارو انجام بدم ...
ای خدا خودت کمک کن خیلی دوست دارم که قبول بشم 
شکرت خدا ...
۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۳ ۰ نظر
xrf ...

بدترین حس دنیا《کلافگی》.

امروز نهمین روز از ماه رمضانه ... روزای اول خیلی خوب پیش رفتم  و ولی الان نمیدونم چرا اینطور شده حتی تو خوندن نمازم هم تنبلی میکنم و چشمام سنگینه برای خواب ولی خوابم نمیبره و حوصله ی هیچ کاری رو هم ندارم دقیقا تو این دو سه روز اتاقمم شده جنگل های آمازون و اینو به خوبی احساس میکنم .

خیلی کلافگی بده ... خخخ  هرچی به جمعه نزدیک تر میشه اوضاع من بدتر ... قبولی تو این آزمون برام شده یه حس کلافگی چون هرکار میکنم نمیتونم درس بخونم و از طرف دیگه اگه قبول نشم بدبختم یعنی آینده ی خوب پررررر :|

روزای اول تا 5 جزء قران رو تموم کردم ولی الان حدودا 4 جز مونده رو هم@_@ چطور تمومش کنم ... این آزمونه رو بدم جوابش بیاد میترسم قبول نشم(با این خوندنت صد در صد نمیشی) بعدش افسردگی هاد بگیرم اونوقت:| 

نمیدونم چرا دیگه نمیتونه صبحا بیدار بشم و با خودم با شادی بگم حتما امروز روز خوبی خواهد بود و روزم رو خوب شروع کنم و تمام ...

واقعا اگه قبول نشم واقعا دوست دارم بمیرم ... اخه یکی هم نیست بگه دوستات کتاباشونو شخم زدن تو هم بشین مثل بچه ی ادم حداقل فورمولارو بخون:|

یعنی خودمم باورم نمیشه ریخت کتابامو میبینم دوست دارم فقط از اتاق فرار کنم ... تا این حد...

چی میشد هر فرد که یه دوره ای از مدرسه رو که تموم میکرد میتونست یک سال درس نخونه بعد دوباره دوره ی جدید رو شروع کنه ... واقعا خوب میشد به خصوص واسه من ...

من مشکلم با تابستون دقیقا همینه:|

هرچقدر کلاس بنویسم و مشغول بشم میگم چرا نوشتم و تابستون واسه استراحته و فلانه و بهمانه و بعد ننویسم و بیکار باشم کلافه میشم عجیب فقط آرزو میکنم مهر ماه زود تر برسه تا از این کلافگی راحت بشم ...دوران مدرسه رو ترجیح میدم آخراش میگم که تموم بشه و استراحت ولی بلف میزنم استراحتش دو هفته باشه عالیه ...

الان هم این آزمونه هم هست... خخخ ابتدایی خیلی خوب بود جز شاگردای زرنگ مدرسه بودم و این مدیر و معلممون هعی مارو میفرستادن انواع اقسام مسابقه و ازمون درسی و خداروشکر ما 4 نفر هم واسه هیچکدوم نمیخوندیم:)) ولی خب موقع درس خوب گوش میدادیم ... بعد انقدر که مارو برای این چیزا فرستاده بودن من اصلا نمیدونستم این آزمونه چی هست میخوایم بریم دیگه فقط یادم بود معلم همش تاکید میکرد فاطمه بخونیااا مهمه منم درس مثلث ضعیف بودم ساعت 10 شب بود گریه کردم یهو چون بخش مهم کتاب بود و بعد زنگ زدم به یکی از اون 4 نفر  و اومد خونمون و تا 1 شب پیش هم بودیم البته بگم که خونه عمش چسبیده به خونه ی ما و خیلی صمیمی بودیم و خلاصه فرداش رفتم سر آزمون خخخ حتی نرفتم کارنامه بگیرم و مدیرم سر امتحان اخرم اومد گفت که فاطمه قبول شدی هر 4تاییمون قبول شده بودیم و با هم رفتیم تو یه مدرسه و سه سال هم باهم یکی از اون 3 تا دوستم میخواد امسال بره شهر دیگه آستارا ... دلم براش تنگ میشه ... خخخ جالبیش اینجا بود که یه اکیپ 4تایی هم از یه مدرسه دیگه اومدن و شدیم یه اکیپ و دو تا از اونا از ما کلا جدا شدن و شدیم یه اکیپ 6 نفره و انقدری صمیمی که تو کل مدارس اسممون هست خخخ...الان دوباره شدیم 3تا گروه دو نفره به خاطر رشته ... کاش امسال هم نمیدونستم چه آزمونیه :)

امروز بنده کلاس زبان دارم و تکالیفمم انجام ندادم و بیخیال نت میگردم ...

ولی خداییش کلافگی بدترین حس دنیاس مخصوصا اینکه خوابت بیاد و خوابت نبره:|

خدایا کمکم کن ...

شکر

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴ ۰ نظر
xrf ...

داستان کوتاه و زیبای دریای دزد و قاتل!



ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ

ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...

ﺁنطﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ...

ﺟﻮﺍنی ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎی ﻗﺎﺗﻞ ...

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩی ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪی ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎی ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ.

ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.

ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ! ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ

بر آنچه گذشت ، آنچه شکست ، آنچه نشد ...

حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد
۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر
xrf ...

دلم میخواست ...




دلم میخواست تا آخر تنها باشم و نشد 
دلم میخواست تنها تا آخر راه را طی کنم اما نشد 

تو را دیدم و دوست دارت شدم کم کم 
تو را دیدم و دیدن تو شد آرزویم هرروز

دوست شدیم و من عاشق
دوست دار شدی و من عاشق

چه بد که فکر کردم حست شبیه من است
چه بد که نتوانستم فرق بین دوست داشتن و عاشق بودن را بفهمم

اظهار کردیم که دوست داریم نشد 
اظهار کردیم که عاشقیم نشد 

ما فقط میتوانستیم دو دوست باشیم برای هم 
ما فقط در این رابطه دوست بودیم نه عاشق

شاید عاشق شدیم ولی نخواستیم
شاید دوست داشتیم ولی نخواستیم

من دلگیرم از خودمان و تو دلگیر از من فقط
من دلگیرم از چرخش دنیا و تو حرفت قسمت است فقط

حالا که موفق شده ایم به دوری بگذار بماند
حالا که موفق شده ایم به دوری هم عادت کنیم بزار بماند

نزدیک نشو دیگر بگزار بماند
نزدیک نمیشوم تا این دوری بماند

خسته ام من از خودم چون که اراده ندارم
خسته ام چون که شدم ادم بد

من دلم میخواست اگه باشیم ،تا آخرش
من دلم میخواست بمونیم اما نشد

اما نشد چون نخواستی
اما نشد چون بودم و نبودی
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۹ ۰ نظر
xrf ...