خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

امروز داغووون شدما خخخ

اول که دیشب تا 5 صبح با عمه جان حرف زدیم و من حس روانشناسانم گل کرده بودو کلی گپ و اینا که اون پسرت(پسر خرت والا) رفته انقد غصه نخور:|

ایشونم کلی باهام حرفید و بعدش با مادر جان زن داداش بازیش گل کرده و الا و بلا گفت باید گوشی بزاری کنار بخوابی و مودم هم خاموش(صرفا جهت اینکه دزدکی نرم دوباره) و بعدشم خوابم نبرررررد و کلا 2 ساعت خوابیدم که مامان بیدارم کرد که بریم مدرسه برای گرفتن هدایت تحصیلی که خداروشکر آماده نبود:)) و بعد رفتیم خونه مادربزرگم یه سر دیدم بهههههه دو تا خاله ها هر کدوم یه طرف خونه یه کتاب جلوشونو دارن مث یه بچه ی خوب درس میخونن و تا رفتم جزوه بود که گذاشتن جلو من اقا از 11 تا 3 بدون مکس با یکی از خاله ها داشتیم جزوه اون یکی خالم رو مینوشتیم که جواب تمارینش بودو و دو نمره داشت و خالم هعی میگفت ولش کن فاطمه بیخیال بشیم بزار یه نمره بگیره ما اندازه ده نمره نوشتیم هنوز تموم نشده و خلاصه کلی غر غر میکرد و اون یکی رفت امتحانش رو داد و اومد و اندازه دو خط هم خودش نوشت(اصا شرمنده میکنه این بشر) و آخر سر هم چند صفحه موند که خالم برد خونش براش بنویسه که فردا دوستش بیاد دم خونه اونا بگیره و دقیقا همون خالم که امتحان داشت و جزوش رو مینوشتیم با گل پسرش با قطار راشون انداختیم رفتن و بعد اون من رفتم کلاس زبان و بعد خونه مادربزرگم افطار موندیم و بعد از کلاس اومدم گفتم بابا فردا بریم میخوام برم چند تا کتا بخرم! چه کتابی؟؟ رمان دوتا واسه خودم دو تا هم واسه عمه فلان و بعد با شیطنت یه چشمک زد گفت دیشب با عمت چه حرفایی زدین بعد یهو اینشکی شدمO_O و رو به مامان ... مامان باز تو فوضولی کردی عزیزم؟؟ گفت نه بخدا من چیزی نگفتم از اون ور داداشم داد زد فاطمه تازه مامان به هزیز(مادربزرگم) هم گفت دیگه  واقعا حرصم دراومد و به بابام گفتم از کجا فهمیدی گفت خونه مادربزرگت یه سر زدم عمه هم اونجا بوده و کلی تعریف کرده ازم و گویا کل فامیل با خبر هستن الان:|  خخخ موقع خداحافظی عمم این پیامارو داد دقیقا اینا گپی اوناس:

قربون حرفای قشنگت برم هزارماشالله بااینکه جای مادرتم حرفات برام خیلی اموزنده بود

دلم خالی شد

بروبخواب دخترم.خوب بخوابی ایشالله که موفق باشی وعاقبت بخیر.ایشاللع موفق وخوشبخت بشی عزیزم خیلی دلم اروم گرفت مرسی

خیلی خوشحال شدم که تونست خودشو خالی کنه خخخ پسرش هم با تنها کسی که اومد حرف زد من بودم و چه حیف که رفت ... دوست ندارم با پسرای فامیل پی وی بحرفم و اصلا نه من و نه اونا اهلش نیستن که بخوایم بیاییم پی وی و اینا ولی خب تنها کسی بود که حرف زدیم و اونم همینطور با من ... البته جا جدم سن داره ها خرس گنده دلم واسش یه ذره شده ...

بعد افطار داییم اینا هم اومدن یه دختر داره جان خودم تو هررررر مورد که بگی از من بیشتر میدونه با اینکه 5 سالشه:| ینی واقعا باس برم آموزش پیشش یه جونوریه هااا:))😂

امروز شبی بدجور خوابم میومد رفتم اتاق خواب مادربزرگم که بخوابم رو تخت داشت خوابم میبرد که مث چی پرید تو خواب که فاطمه میخوام پیش تو باشم:| این اومد گوشی به دست و بازی میکرد ینی دیوونم کردا نزدیک دو ساعت مشغول کرده بود منو(در واقع اسگل کرده بود:|) و بازیشو میکرد جالبیش اینجاس به من میگفت تو بخواب و بعد یه جاییش رو که نمیتونست با یه حالتی که مثلا میخواد گریه کنه زود میزد بهم: فاطمه تورو خدا پاشو اینحاشو برو و دقیقا بغل گوش من بود جغجغه که هست حالا صدا بازیشم تا آخر زیاد کرده بود  و منم مجبور میشدم براش اونجارو رد کنم اصا داستانی داشتم با این بچه ها ...خخخ ولی دوست دارمش یه دونه دختر دایی بیشتر ندارم که ولی پسرخالم اقای فرفری رو که یه ماه از اون کوچیک تره رو خیییییلی بیشتر دوس دارم ... کلا امشب با من بود اخر دیدم نمیشه رفتم تو حال و اونجا هم چسبیده بود به من:| تازه مادرپدرش رفتن به زور گفت من میخوام پیش اینا بمونم و ما بردیم تحویل دادیمش موقع برگشت خخخ ...

دوشنبه امتحان فاینال😱

آزمون هم بد نبود ولی نمیدونم قبول میشم یا نه آمار تجربی افتضاح بالائه ...

الان خوابم میاد و خوابم نمیبره و بابامم همین حسو داره و ایشون با کامپیوتر و من باگوشی ..البته این بابام خوابشو کرده ها منه بدبخت سه روزه و با امروز 4 روز که کلا 6ساعت خوابیدم:|

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

نت هم هیچکس نیس حوصلم بدجور پوکیده است ...

راستی امروز سیزدهمه و ایام و البیض شروع میشه

دعای مجیر یادتون نره ...

  ایام البیض رمضان 


♦روزهای ۱۳و۱۴و۱۵ ماه مبارک رمضان راایام البیض گویند

یکی ازدعاهای وارده که توصیه شده دراین ایام خوانده شود دعامجیر است

درروایت آمده :

دراین ایام اگرکسی این دعارابخواند، حتی اگر گناهانش به اندازه ریگ های بیابان یا برگ درختان باشدخدای متعال اورامیبخشد

ومن الله التوفیق

xrf ...
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۴ ۰ نظر
سلام خوبین؟
فردا امتحانه و دارم از دلشوره میمیرم
قلبم انقدر تند میزنه مامانم میگه خوبه کنکور نیست:| دست خودم نیست سر آزمون و چیزای حساس این فرمی میشم:|
ینی از استرس زیاد حس درس که نمیاد منم اومدم نت:D
دعا کنید قبول بشم:(
وااااااااااااای 
پیش بسوی یه مطلبی چیز بزرگی بخونیم:D
تو اینجور مواقع فقط دوست دارم یکی باهام حرف بزنه یکی که بهش اطمینان داشته باشم و دوستم باشه و یاسی امشب تولد داداششه(عشق منه این پسر) اون معافع دیگه هم کسی نیست:|
و منم که دیگه هیچ دیگه .... یکم چیز میز بخونم شاید خوب بشم ...
خخخخخخخ
خل شدم رفته نصفه شبی:))
پدرم گفت حالا میخوای روزه نگیر فردا(با اکراه فراوان) منم اخه چی گفتم تو جواب:))
اگه چیزی دادن منم مخم هنگ بود و گشنه میخورم اگه نه  که روزمو میگیرم یه نگا کرد ولی خب بعید بدونم اینکارو انجام بدم ...
ای خدا خودت کمک کن خیلی دوست دارم که قبول بشم 
شکرت خدا ...
xrf ...
۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۳ ۰ نظر

امروز نهمین روز از ماه رمضانه ... روزای اول خیلی خوب پیش رفتم  و ولی الان نمیدونم چرا اینطور شده حتی تو خوندن نمازم هم تنبلی میکنم و چشمام سنگینه برای خواب ولی خوابم نمیبره و حوصله ی هیچ کاری رو هم ندارم دقیقا تو این دو سه روز اتاقمم شده جنگل های آمازون و اینو به خوبی احساس میکنم .

خیلی کلافگی بده ... خخخ  هرچی به جمعه نزدیک تر میشه اوضاع من بدتر ... قبولی تو این آزمون برام شده یه حس کلافگی چون هرکار میکنم نمیتونم درس بخونم و از طرف دیگه اگه قبول نشم بدبختم یعنی آینده ی خوب پررررر :|

روزای اول تا 5 جزء قران رو تموم کردم ولی الان حدودا 4 جز مونده رو هم@_@ چطور تمومش کنم ... این آزمونه رو بدم جوابش بیاد میترسم قبول نشم(با این خوندنت صد در صد نمیشی) بعدش افسردگی هاد بگیرم اونوقت:| 

نمیدونم چرا دیگه نمیتونه صبحا بیدار بشم و با خودم با شادی بگم حتما امروز روز خوبی خواهد بود و روزم رو خوب شروع کنم و تمام ...

واقعا اگه قبول نشم واقعا دوست دارم بمیرم ... اخه یکی هم نیست بگه دوستات کتاباشونو شخم زدن تو هم بشین مثل بچه ی ادم حداقل فورمولارو بخون:|

یعنی خودمم باورم نمیشه ریخت کتابامو میبینم دوست دارم فقط از اتاق فرار کنم ... تا این حد...

چی میشد هر فرد که یه دوره ای از مدرسه رو که تموم میکرد میتونست یک سال درس نخونه بعد دوباره دوره ی جدید رو شروع کنه ... واقعا خوب میشد به خصوص واسه من ...

من مشکلم با تابستون دقیقا همینه:|

هرچقدر کلاس بنویسم و مشغول بشم میگم چرا نوشتم و تابستون واسه استراحته و فلانه و بهمانه و بعد ننویسم و بیکار باشم کلافه میشم عجیب فقط آرزو میکنم مهر ماه زود تر برسه تا از این کلافگی راحت بشم ...دوران مدرسه رو ترجیح میدم آخراش میگم که تموم بشه و استراحت ولی بلف میزنم استراحتش دو هفته باشه عالیه ...

الان هم این آزمونه هم هست... خخخ ابتدایی خیلی خوب بود جز شاگردای زرنگ مدرسه بودم و این مدیر و معلممون هعی مارو میفرستادن انواع اقسام مسابقه و ازمون درسی و خداروشکر ما 4 نفر هم واسه هیچکدوم نمیخوندیم:)) ولی خب موقع درس خوب گوش میدادیم ... بعد انقدر که مارو برای این چیزا فرستاده بودن من اصلا نمیدونستم این آزمونه چی هست میخوایم بریم دیگه فقط یادم بود معلم همش تاکید میکرد فاطمه بخونیااا مهمه منم درس مثلث ضعیف بودم ساعت 10 شب بود گریه کردم یهو چون بخش مهم کتاب بود و بعد زنگ زدم به یکی از اون 4 نفر  و اومد خونمون و تا 1 شب پیش هم بودیم البته بگم که خونه عمش چسبیده به خونه ی ما و خیلی صمیمی بودیم و خلاصه فرداش رفتم سر آزمون خخخ حتی نرفتم کارنامه بگیرم و مدیرم سر امتحان اخرم اومد گفت که فاطمه قبول شدی هر 4تاییمون قبول شده بودیم و با هم رفتیم تو یه مدرسه و سه سال هم باهم یکی از اون 3 تا دوستم میخواد امسال بره شهر دیگه آستارا ... دلم براش تنگ میشه ... خخخ جالبیش اینجا بود که یه اکیپ 4تایی هم از یه مدرسه دیگه اومدن و شدیم یه اکیپ و دو تا از اونا از ما کلا جدا شدن و شدیم یه اکیپ 6 نفره و انقدری صمیمی که تو کل مدارس اسممون هست خخخ...الان دوباره شدیم 3تا گروه دو نفره به خاطر رشته ... کاش امسال هم نمیدونستم چه آزمونیه :)

امروز بنده کلاس زبان دارم و تکالیفمم انجام ندادم و بیخیال نت میگردم ...

ولی خداییش کلافگی بدترین حس دنیاس مخصوصا اینکه خوابت بیاد و خوابت نبره:|

خدایا کمکم کن ...

شکر

xrf ...
۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴ ۰ نظر



ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ

ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...

ﺁنطﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ...

ﺟﻮﺍنی ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎی ﻗﺎﺗﻞ ...

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩی ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪی ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎی ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ.

ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.

ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ! ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ

بر آنچه گذشت ، آنچه شکست ، آنچه نشد ...

حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد
xrf ...
۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر



دلم میخواست تا آخر تنها باشم و نشد 
دلم میخواست تنها تا آخر راه را طی کنم اما نشد 

تو را دیدم و دوست دارت شدم کم کم 
تو را دیدم و دیدن تو شد آرزویم هرروز

دوست شدیم و من عاشق
دوست دار شدی و من عاشق

چه بد که فکر کردم حست شبیه من است
چه بد که نتوانستم فرق بین دوست داشتن و عاشق بودن را بفهمم

اظهار کردیم که دوست داریم نشد 
اظهار کردیم که عاشقیم نشد 

ما فقط میتوانستیم دو دوست باشیم برای هم 
ما فقط در این رابطه دوست بودیم نه عاشق

شاید عاشق شدیم ولی نخواستیم
شاید دوست داشتیم ولی نخواستیم

من دلگیرم از خودمان و تو دلگیر از من فقط
من دلگیرم از چرخش دنیا و تو حرفت قسمت است فقط

حالا که موفق شده ایم به دوری بگذار بماند
حالا که موفق شده ایم به دوری هم عادت کنیم بزار بماند

نزدیک نشو دیگر بگزار بماند
نزدیک نمیشوم تا این دوری بماند

خسته ام من از خودم چون که اراده ندارم
خسته ام چون که شدم ادم بد

من دلم میخواست اگه باشیم ،تا آخرش
من دلم میخواست بمونیم اما نشد

اما نشد چون نخواستی
اما نشد چون بودم و نبودی
xrf ...
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۹ ۰ نظر
احساس میکنم یکم زیادی وبلاگم چرت شده .... احساس میکنم چند وقتیه ...
همش حس میکنم کسی میخواد بخونه پست هامو ... همش .... میخوام مثل اولش کنم به نظرم اون خوبه ... این وبلاگ دلنوشتس هرکی بخونه مهم نیس
از این به بعد دوباره مینویسم ... خودم مینویسم ... احساس میکنم چند وقتیه انگار یه جور شده وبلاگه عه ....
شاید یکم تغییر تو ظواهرش بدم شایدم نه ... ولی فکر نکنم ... فقط دنبال یه اسم خوبم برای نویسنده ... این لقب تو دنیای واقعیم زیاده نمیخوام کسی حتی اگه دید یهو یادش بیوفته و بگه این وبلاگ مال منه ....
 تقریبا همین 
xrf ...
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۳ ۰ نظر

یکم تغییر واسه وبلاگ بنظرم خوبه

xrf ...
۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۶ ۰ نظر

xrf ...
۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۲ ۰ نظر

وااایییی کارنامه گرفتم:D

خب شدم19/93😆😍

خوب شدم چون قبلا حساب کرده بودم میدونستم تو این مایه ها میشم:D

ولی خب خداییششش امسال پیشرفت خیلی خوبی داشتم علاوه بر اینکه نسبت به سالهای دیگه بهتر شدم نسبت به اوایل سال هم نمراتم پیشرفت کرده بود و از اول تصمیم گرفته بودم که امسال بخونم:Dولی خداییش امسال سخت بودا...

هدیه هم گرفتم:D

داداشم گفت خرخونیاتو دیده بودم میدونستم خوب میشی پیش پیش گرفتم ولی امسال کلا سلیقه خودش بود ... اصلا انتظار نداشتم چون قهر بودیم... یکم بهتر شده بودیم ولی نه اونقدرا...اندفعه من قهر نکرده بودم اون قهر کرده بود:|

ولی خب خیلی قشنگ بودن:D خخخ البته ساعته و نیم ست نقره و یه دسبند...

اگه شد میزارم عکسشو

xrf ...
۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۹ ۱ نظر

و بالاخره امروز نت دار شدم ...

و فردا کارنامه ی اعمال یک ساله ی مدرسه میاید:(( ایشالا که خوبه من میدونم:D

چیز خاصی نیس فقط دارم دعا دعا میکنم جور بشه بریم:))

وای جور شد صد در صد مینویسمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بیست و هشتم نزدیکه و من همچنان حس درسم نمیاد حقمه قبول نشم تا بفهمم چی بر چیه:| وای نههه ولی قبول نشم بدبختم

چیز خاصی ندارم:D

آآآخخخخخ پسر عمم برگشته البته اگه باز نره احمق:| خیلی خوبه ک برگشته ولی یه حسی بهم میگه یکم زیادی گند بالا اورده:|

ولی خب همین برگشتشم خوبه:)

و همچنانن دارم سعی میکنم که 10روز تو ماه رمضان بریم مشهد ولی خب راضی نمیشن چکار کنم اقا اه:|

دیشب بنده مردم ینی معده درده گرفته بود ینی داغوووون شدماااااا:))

دیگه هیچی:D

xrf ...
۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۳ ۰ نظر

از یه عشقه کهنه خاطره دارم سرد و ماتو بی روح خیره به دیوارم
میشینم کنار کسی که دوسش ندارم
رفتو زنده بودن مثله عذابه رفتو باورم شد زندگی یه خوابه
حس میکنم امشب تمومه شهر زیر آبه
آخرین باره اینجوری عاشق میشم دل به هر کی میدم نمیمونه پیشم
مثه شمع روز به روز از عشقش آب میشم
تویه آینه خودم رو نمیبینمو بعد اون دیگه به همه بدبینمو
دوست دارم بشکنم بغضه سنگینمو
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
تکست آهنگ با من نموند شهاب رمضان
نقطه ضعفه من بود یه دله ساده فکر میکردم عشقه بینمون زیاده
کاشکی میدونستم یه عمره تکیه ام به باده
گریه کردم امشب که دلم واشه غیر ممکنه تو دلش کسی جاشه
بعد من محاله کسی رو دوست داشته باشه
هر کاری کرد از رویه لجبازیه رفت با اونایی که واسشون بازیه
اگه بی من خوشه دله من راضیه
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب
با من نموند با من نموند تموم شد اون روزایه خوب

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۲۷ ۰ نظر

خوابم نمیبره وقتی نت باشه اهههه:|

چقده پست:))در عوض این چند وقت که نزاشتم ...دوشنبه باس برم کارنامه بگیرم:| وای ننه

انقد اهنگ دان کردم  خسه شدم :|بقیه اهنگاهم فردا :Dممث نت ندیده ها همینطور دارم دان میکنم خوبه حالا بسته با گوشیه:| فردا دیگه نت اصلیه میاد که نیاد ایشالا:) چون رسما روزگار خودمو داغون میکنم و اعتراف میکنم که به هیچ وجه ادم جنبه داری نیستم و تو مصرف نت واقعا بی جنبه هستم و جدا از اون هعی وسوسه میشم صفحه هام رو باز کنم ....نباشه بهتره پس...

همه هم خوابیدن هچکس نیسسس بحرفیم ایشش...

از طرفی فردا کلاس زبان دارم باس چند تا چیز میز بخونم واااای خدا:))

اقا تابستونا من سرم بیشتر شلوغ میشه تا مدرسه این خواب تابستونو که ازم میگیرنا انگار فحشم میدن:|

یه تابستون از اول اعلام کردم که هیچ کلاسی نمیرم و از اول تا اخر خوابیدم ینی کیف داد اون تابستونا :))

ای خدا حیف کلاسا لازمه واگرنه امسال هم همینکارو میکردم دقیقا:))

ینی هلاک این خواننده های جدیدم اخه چه وضعشه هرکیو ول میکنی اهنگ میده بیرون:|

به قول داداشم هرکی یه بار شکست عشقی میخوره میاد اهنگ میده بیرون:|

خخخخ اصا یه وضعیه ها:)) 

حالا یه یارویی اسمشو نمیارم این تو اپارات بود اقا این هعی گیتار میزد اهنگ میزاشت منم میرفتم ای اذیت میکردم آی اذیت میکردم انقدم باهم لج بودیم تا میرسیدیم کلی بحثمون میشدا بعد چند روز پیش دیدم نههههههه اقا یارو اهنگشو داده بود بیرون انقد ادم شده:)) مثلا خواننده شده دیگه صداشم بقدری افتضاحه ینی اصلاااااا بدرد خوانندگی نمیخوره ها اصلااااا  چقد هنگ بودم عکسشو تو نکس وان دیدم:|

خخخخ تو اپارات بنده چه دورانی داشتما:| خیلی باحال بود ینیا....خخخخ

خدا کنه راضی بشم اخرین پست بشه و خیر سرم بخسبم:|

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۴۸ ۲ نظر

من وقتی با تو باشم ، چی میخوام از دنیا

با غیرِ تو غریبه ــَست این آدم تنها

میخـــوام بمونی پیشم وقتی دلم میگیره

تا غم میاد سراغم میبینه هستی میره

به فکرمی حتی وقتی من حواسم نیست

جز تو هیچی اون چیزی که من میخواستم نیست

تو بهتر از هر کی میدونی وابستم به تو

به تو به تو به تو دوس دارم حرفاتو

از هر مسیری برم آخرش میرسم به تو به تو به تو

من اونجوری که باید ، نبودم تو ببخش

من اونجوری که باید ، ندونستم قدرتو

تو کاری کردی که لحظه لحظه هام دوباره پُر شه از عطر تو

تا با تو آشنا شم ، تا عاشقِ تو باشم

به فکرمی حتی وقتی من حواسم نیست

جز تو هیچی اون چیزی که من میخواستم نیست

تو بهتر از هر کی میدونی وابستم به تو

به تو به تو به تو دوس دارم حرفاتو

از هر مسیری برم آخرش میرسم به تو به تو به تو

♫♫♫♫♫♫

تو کاری کردی که لحظه لحظه هام دوباره پُر شه از عطر تو

تا با تو آشنا شم ، تا عاشقِ تو باشم

به فکرمی حتی وقتی من حواسم نیست

جز تو هیچی اون چیزی که من میخواستم نیست

تو بهتر از هر کی میدونی وابستم به تو

به تو به تو به تو دوس دارم حرفاتو

از هر مسیری برم آخرش میرسم به تو به تو به تو

به تو به تو به تو دوس دارم حرفاتو

از هر مسیری برم آخرش میرسم به تو به تو به تو

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۵۱ ۰ نظر

بدون تو چیا کشیدم من خوشی ولی خوشی ندیدم من

تو اول مسیر خوشبختی ، ته دنیا رسیدم من

بدون من سرت چقدر گرمه که حال این روزامو می فهمی

قبول دارم گناه نکردی تو کار دنیای بی رحمه کار دنیای بی رحمه

زمونه عمر ما رو می گیره برادر از برادرش سیره تو دیر رسیدی خیلی دیره

بخاطر تو هرکاری کردم تو رفتی من چجوری برگردم خودت بیا دورت بگردم

صدام کن صدای تو لالایی بچگیمه صدام کن دیگه خسته م از عشقای نصفه نیمه

نگام کن به جوون چشات دیگه جوون ندارم که بگم

نمیشه مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه

مگه ریشه از زردی ساقه هاش خسته میشه

به جوون چشات دیگه جوون ندارم که بگم

♫♫♫

زمونه عمر ما رو می گیره برادر از برادرش سیره تو دیر رسیدی خیلی دیره

بخاطر تو هرکاری کردم تو رفتی من چجوری برگردم خودت بیا دورت بگردم

صدام کن صدای تو لالایی بچگیمه صدام کن دیگه خسته م از عشقای نصفه نیمه

نگام کن به جوون چشات دیگه جوون ندارم که بگم

نمیشه مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه

مگه ریشه از زردی ساقه هاش خسته میشه

به جوون چشات دیگه جوون ندارم که بگم

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۴۳ ۰ نظر

حس خوبیه وقتی با دوستت شب امتحان تا صب بشینی و باهم درس بخونی شاید پیش هم نباشید ولی خب جوری رفتار میکنید که انگار پیش همید و تا صب و وقت امتحان بیدار و وقتی خوابت میاد و ادم بیخیالی هستی بگی میخوام بخوام خیلی شیک بگه : خفه شو ها بشین بخون  نخونی خودم میکشمت ... و تا صبح هعی هر درس که تموم میشه اس میدی فلان درس تموم و دقیقا منو دوستم همین حالو داشتیم^_^ حس خوبیه^_*

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۳۶ ۱ نظر



اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو
دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی
کمتر از آهو که نیستم میشه ضامنم بشی
اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم
روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم
خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم
بگم آفتابیو و عاشقم درست مثل جنوب
با همون لهجه دریایی که میدونی تو خوب
مِ از سید مظفر به تو دخیل اَ بندُم
نظرُم هَ بیارُم یِتا کیسه گندم
شاید که کفترانِت لایقُم بِدونِن
حاجتی که اوم هَ به گوشت برسانِن
تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم
تو کعبه امیدی به هر دم نه صداتم
اسم نازنینت تا روی زبونِن
اون گدن مدائک لحظه اذانِن
روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم
میون گریه بگم غریبو در به در منم
تو رو شاهد بگیرم که با خدا حرف بزنی
میدونم که دست رد باز به سینم نمیزنی
میدونم شفاعت بی منتت زبون زده
به همین امید دلم به مشهد تو اومده
تو که اسمت با غم نقاره ها روی لباست
همه صحن طلات ردپای فرشته هاست
دست خالی هیچکسی از در خونت نمیره
یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره
یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۱ ۰ نظر

به نام خدا

روزا میگذرد گاه خوش و گاه ناخوش ...

امتحانا عالی به جز یکی که میشه گفت خراب کردم ... و همه چی داشت خوب پیش میرفت ... وقتی حرف زدیم برگشتم به عقب ... خوبه خوب نبود ولی حداقل بهش عادت کرده بودم ... شاید در ظاهر خشن...شاید بی احساس ... شاید حتی بیشعور... ولی بخدا تو ظاهره ... از تو داغونم ولی باید اشکار کنم تا بفهمی اخه عایا؟؟؟ خب منم همون روزایی که تو داشتیو و داشتم ... ولی خب... اون متنه رو خوندم احساس کردم کل هیکلمو رسما قهوه ای کردی:| کاش میتونستم باهات حرف بزنم تا فحشت بدم یا پیشت باشم تا میخوری کتک بزنمت اخه ادم حسابی تو منو نمیشناسی:| به قولی اینده رو هردومون میدونستیم ... و وقتی میگفتی قسمت و اینا باید میرفتی تو افق محو میشدی:|

اههههههههههه اصا خاک تو سر من که خر بازی میکنم پا میشم میام نت:|

کی به سرم بزنه دیوونه بشم این وبلاگم حذف کنم دیگه بهونه ای نداشته باشم که بیام و به صفحه های اونم سر بزنم ....

ولی جدا از هرچی از خودم خسته شدم ... از طبیعی نبودن کارام ... از اخلاق رفتار گرفته تاااااا اووووف هرچی که باشه ....

همه چی تقصییر خودمه ...

اره هنوزم همون ادمم....همون ادم پارسال که  میزون 10روز دیگه بشه میشه یه سال ... اره من ادم همون روزم ... ولی تو از همون اول .... رو راست نبودی ... قبول کن ... تو این دنیا از چیزی که متنفرم اینه که با کسی که همه وجودمو براش میزارم باهاش رو راست میشم ... میشه یکی از ادمای خاص زندگیم بیاد و رو راست نباشه ... بخواد بهم دروغ بگه و اونوقته که حتی اگه خاص زندگیم باشه با کوچیک ترین دروغ... کناره گیری ازم ... یا ... هوووف...با تمام وابستگی و خیلی چیزای دیگه میزارمش کنار ... چون حقشه ...

تو هم برام رفتی تو لیست همچون ادما شدی و این پست هم دارم مینویسم تا اروم شم و از حرصم کم بشه و تا بلکه وقتی میخوابم و پا میشم فراموش شده باشه ... هرچی بوده و نبوده تا به امروز داشتم و نوشتم و خوندم و هرچی پاک کردم ... 

خداروشکر حداقل این خصلت هام بیشتر شبیه پسراس تو این موارد ...

هههه حداقل تنها خوبی که خواهر نداشتم این بوده شاید دخترای فامیل بودن ولی خب از اول با پسرا بزرگ شدم و همبازیای من همه پسر بودن و هنوز که هنوزه تو فامیل و جمعی که پسرا گرد باشن و ترجیح میدم به دخترا ... ولی الان دیگه زیاد نمیشه و نمیخوام یه جورایی ...

بعدش خیلی داری اظهار میکنی برات سخته ولی بعید میدونم ... دیدم که میگم دوستای شبیه من زیاااد داری ... شاید اگه اینو بهت بگم یه روز بگی که تو منو چی فرض کردی ... ولی خب یه چیزایی دیدم که دارم اینارو میگم...یه بار هم بهت گفتم ... خیلی چیزا دیدم و خوندم و پیدا کردم که شاید اگه ندیده بودم اینطور نمیکردم ... بعضی وقتا سست میشم ولی با یاد اوریش .......

تازگی خووووب شدم ... این خوب شدن رو دوست دارمممممم نمیخوام خرابش کنم به هیچ وجه ... دوست ندارم

دارم به خدا نزدیک و نزدیک تر میشم ...

ولی خب یه معده درده که نمیدونم چیه ولی سه هفتس بدجور اذیتم میکنه و دوست ندارم و تا حالا هم نگفتم به مامانم ... از نه سالگی تمام روزه هامو مرتب و کامل گرفتم و امروز هم خیلی خوب بود با اینکه اولین روز بود ولی خب بعد افطار داغون شدم رسما ... شیر و خرما خوردم یکم گذاشتم بگذره و بعد سوپ خوردم و بعدش همشونو اوردم بالا:| ولی خب خداروشکر کسی متوجه نشد ... و بعد اون سر نماز دوباره دردش گرفت طوری که به زور تا اخر خوندم و بعدش سریع خوابیدم ... امروز خیییییلی اذیتم کرد خنگول:)) 

بچمه لگد میزنه:D البته این یه تیکه بین من و مامانمه هر وقت دلمون درد بکنه میگیم بچه لگد میزنه:D

تمامممممم سعیمو دارم میکنم که بابام راضی بشه از بیست و نهم بریم مشهد که واسه شبای قدر اونجا باشم امروز که دوباره گفت نه اومدم اتاق کلی گریه ... امثال شب قدر نرم دیوونه میشم ... واقعا نیاز دارم ولی خب میگن نه ... کاش بزرگ بودم و یا انقدری ازاد بودم که میزاشتن تنها برم... اقا من میخوام خب:| تابستون رفتنمون قطعیه ولی شب قدر میخوام حرم باشم ...

ای خدا ... اقا جان بطلب بیام جان فاطمه ...

فکری تو سرمه ... خیلی ذهنمو به خودش مشغووول کرده عجیب باید درمیون بزارم با ... ولی خب قدرت بیان ندارم ... خب قدرت بیان که نه یه ترسی تو جونمه قدرت بیان که بزنمه به تخته همجوره پایم جوری که بابام تو حرف زدن و جدی بودنم همه جوره قبولم داره:D ولی خب میترسم خداییش ... میترسم بگن سنت کمه چمیدونم به حرفم اهمیت ندن ولی خب ... میترسم نتونم اجراش کنم .... ولی اگه اجرا بشه و به شهرای دیگه هم منتقل بشه چه شوووود .... فوق و العادست یه کار فرهنگی که اگه بگیره ... ای خدا ...ولی خب یه حسی بهم میگه میشه ...

به هفتس چند شبه خواب میبینم که تعبییر همشون موفقیت و اینده ای اروم و خوب +مرگ تو سن جوونی:| همه چیش خوبستا بالام جان این اخریه .... خخخ بیخیال 

و اینکه اصا حوصلم نمیاد جزوه هامو نگاه کنم تا بلکه واسه ازمون یه چی بتونم بزنم:|

خلاصه اینکه دارم دیوانه میشوم....اخ جوون یه قایق سواری و تفریح خفن افتادیم^_^ عموم مهمونی بده حله بریم اونجا ... خخخ قربونش برم انقدر پرروئه که خدا میدونه و قراره براش روز تولدش برم محله کارش و کادو ببرم یا منم مثه پسر عمم میپیچونه میگه جلسه خخخ البته منو جرئت نمیکنه:Dتازگی تا میفتیم پیش هم دخترش میگه باز شما دوتا افتادین پیش هم بعد بقیه هم خیلی اروم میان دور ما خخخ بیفتیم پیش هم انقدر میخندیم که ..  ینی بهم میایما کلی هم واس هم چاخان میکنیم جلسه و اینا خلاصه با این عمو داستانایی داریم ...اخ دلم براش تنگ شد ...جمله معروف مملکتو سپردیم دست چه کسایی

تازگی یه چیزایی فهمیدم از عمه هام بدم اومده ... شاید اگه بد بازی در نمیاوردن قدیما من الان این عمل سخت رو نداشتم و انقدر زجر نمیکشیدم سرش ....

کاش انقدر که داری تظاهر میکنی منو هم میفهمیدی ...

داری اذیت میکنی نامرد ... 

کلا از گذشته و خاطره بدم میاد ... از اینکه برگردم عقب حالم بهم میخوره ... امروز عکسای چند هفته پیشمونو میدیدم اصا داشت حالت تهوع دست میداد ینی تا این حد ... وقتی گذشته رو یادم اوردی بدووون چه حالی پیدا کردم نه برای خودمو و تو برای کل زندگیمم همینطورم ... اصا هر پی هم بگن و بگی مهم نیس...

فقط خیلی بد کردی خیلی ...

کاش یه روزی بفهمی که چرا گفتم تموم بشه کاش اصل ماجرا رو بفهمی و بیای توضیح بدی دوس دارم بدونم توضیحت تا چه حده ... میخوام بدونم چرا اینکارو کردی فقط همین ...

خیلی خوب میتونم از حرف زدنا و حرکات و  کلا ادم شناسیم خوبه ... ولی تو رو نتونستم درست بشناسم ... هیچوقت ...گاهی یه جوری و گاهی دیگه یه جور دیگه ...

الان ارزوم دو چیزه که ازمون رو قبول بشم و شب قدر حرم .... خدایا خواهش خواهش ....

باید خوب بمونم ...

xrf ...
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۷ ۰ نظر

واینک بالاخره پست خردادی^_^

اول از همه اینکه درس و امتحان خر است

خب حالا مابقی چیزا:)) اول اینکه واقعا ادم بیکارو علافی هستم که الان اومدم نت :|

طبق گفته های قبل بنده به جغدی واقعا جغد تبدیل شدم در فصل امتحانات و اینکه من در 3 شبانه روز تا الان فقط 4ساعت خوابیده ام:| میدونم خااااک:)))

مسافرت عالی بود^_^ مخصوصا اخرش که یه تفنگ اب بازی خریدم از اون گنده هاش واااای خیلی خوبه ولی از ترسم پنهانش کرده ام که ناتو نخورده و به لطف برادر خیس نگردم:|

و چند روز بعد به رسم سه سالی که با اکیپ دوستا بودیم مهمونی اخر ترم پای بنده بود و خیلییییی خوب بود و اینکه در اخر بازی حقیقت و جرئت و هرکس جرئت رو انجام نمیداد به لطف تفنگ جونم خیسش میکردیم چه جیغایی که اونروز نکشیدیم خودم به شخصه وقتی ساعت 8شد صدام درنمیومد:| و بعدش امتحانا و خلاصه همشون رو 20 تا اینکه امتحان امروز رو میشم 19/25ولی خب کلاسی بیست است فکر کنم 20بشود وای مادر خب این چند تا امتحان رو هم بدم یه نفس راحت و اینکه نت کامل در اختیار:|

حرف الکی پلکی زدما نمیدونم واس چی ذوق میکنم واس نت والو فقط اینجاس که اینجا خب میام دیگه این ذوق واس قبلانا بود که در طول روز بنده صابقه(سابقه) داشتم که 12ساعت پشن نت بودم خودم که بش فکر میکنم سرم سود میکشه خب هرکسی دوران جاهلیت دارد دیگر :D ولی خب پارسال خیلی بود 4 یا 5 خیلی بودا اونم چه جور بشه امسال یک ساعت البته بیشتر نت نداشتم و اینجوری رو بیشتر از تموم لحظه هایی که تجربه کردم دوست دارم اری این خوب است و اینکه کلاسارو بنویسم سرم شلوغ میشود و این هم خوب است و بعد امتحانا باید بشینم مطالب وبلاگ هایی رو که تو این چند وقت نخوندم رو بخونم اهنگ دان کنم وای که چقد فیلم سفارش دادم^_^ ماااادر^_^ ووووی^_^ خخخخ

کلا مشغول میشم الهی که خوب باشد ان شاءلله^_^

واینکه میثم خان امروز ینی نهم کنسرررررررت داره:(( منم میخوام اقا این چه وضعشه:((

خدا کنه قزوینم کنسرت بزاره^_^ البته احتمالا من نرم چون خانوادم با کنسرت رفتن بنده مخالف هستن و عموی گرام که به وسیله ی ایشون میتونم حتی به صورت رایگان جز ردیف های اول بشینم هم نمیشه چون ایشون با تمام اینکه پایه هستن به شدت با دو چیز سینما و کنسرت مخالف هستن مخصوصا بنده و دختر عموم کلا مکافات دارم با اینا:|

حالا شاید پدرم راضی بشور مادر که راضی است:D

خلاصه من باید برم کنسرت این بشر...یه جور راضی میشن دیگه اینجوریا هم نیست خلاصه یکاریش میکنیم:|

اهنگ جدیدشم خیلی خوشمنگلاسه^_^

خواهرزادشم خیلی ایشنگ بود^_^ 

امتحان بعدی چیزیه که زیاد بلد نیستم چون نخوندمش زیاد و دقیقا دوشنبس و من حسش نیست:(

وای برای تابستونم چه برنامه هایی که ندارم^_^ از کلاسای درسی و ورزشی و تفریحی گرفته تا خریدن یه سری کتاب تا بخونمشون(به کتاب خوندن علاقه ی خاصی دارم و وقت کنم حتما میخونم)و سریال و کارای فرهنگی که تو ذهنمه و بدجور ذهنم رو مشغول کرده

میخوام به خاطرشون برم پیش یکی از مسولین شهر بهش پیشنهادم رو بدم تا شاید بتونم عملیش کنم فقط بدیش اینه که سنم کمه ...:( و شاید به این دلیل ....البته تو فکر اکیپ بابام اینا هم این فکر من تقریبا هست ولی فکر من خییییلی گسترده تره وای خدا اگه بشه چی میشه عالی میشه ...الهی به امید تو 

خداکنه که بشه ...

و اینکه دکترمان فعلا در سوییس تشریف دارن بیاد فکر کنم باس برم واسه ادامه چه زود یه سال شد:)

عمرس که مرد بالام جان:)) 

و اینکه احساس میکنم تازگی شخصیت منم داره لو میره:)):)):))خخخخ تو دوستام که گره هفت تایی بودیم و الان شدیم شش تا همشون شناخته شده بودن فقط بنده مجهول بودن که فقط دو سه نفر شناختن خخخ بالاخره بعد دو سال:)) البته هنو همشون نشناختن فقط دو سه نفر...(این یه راز بود)

خیلی تغییر کردم ...شاید این مجهول بودن بیشتر شده ...برای خودم بیشتر و برای بقیه خیلی بیشتر از قبل ...

نوشتن گاهی خوبه... ولی گاهی هیچی ادمو اروم نمیکنه ... گاهی فقط خواب...گاهی یه دوش گرفتن ... گاهی پناه به خنده ...

ینی یه دفتر دارم هیچکسی اونو ندیده ینی یکی ببیندش بدبختم:| خاطره زیاد خوشم نمیاد اینجا خاطره ثبت میکنم ولی تا به امروز حتی یک بار هم به عقب برنگشتم که بخونمشون و کلا دوست ندارم و فقط گاهی از خاطرات خوش قبل (فقط گااااااااهی ) یاد میکنم و بعد خنده میشم لبخند و به کار دیگه ای مشغول میشم...شاید اون دفتر رو تا اخر این تابستون بسوزونمش ...خاطرات سه سالمه ...ولی خب دوسشون ندارم ...میریزمش دور...

امروز یه راز رو اینجا ثبت کردم^_^

xrf ...
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۱۴ ۱ نظر