خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیشب بعد فیلم نمیدونم چرا ولی حالم بد شد ... حالت مسمومیت گرفتم و از طرفی ناراحت و خسته و بالاخره شکستم ... بعد این همه مدت بالاخره ...

با صدای بلند گریه میکردم و مامانم که اولین بار بود جلوش اونطور گریه میکردم فهمید مسمومیت هست ولی بهونس واسه گریه کردن چون من در مقابل درد مقاومم و معمولا باهاش مبارزه میکنم ولی خب تنهام گذاشتن و رفتن که بنزین بزنن واسه امروز و مامانمم بغضش گرفته بود ولی خب رفت و وقتی اومدن نخواستم ناراحت بشن و خوابیدم و درسام گذاشتم صبی بیدار شم بخونم که صب بدتر شدم و با دیدن پیامی که اومده بود بد بودم بدتر شدم و باز گریه و این شد که حالمم بدتر شد و بدبختی حالمم بهم نمیخورد بهتر شم و مدرسه نرفتم و ینی خدایا قوربونت که اینطور دعام گرفت ولی داغون شدم و امروز الان دارن میرن تهران ولی من بدبخت کلاس فیزیک دارم و چون برام مهمه نمیرم ولی بدجوووور دلم جاده میخواد جاده اگه بیابون هم باشه بهم بدجور ارامش میده خیلی دوست دارم تو راه بودن رو و از اونجایی که علاقه خاصی به اتوبانی که میره سمت تهران و تمامش خاطرس خیلی دوست داشتم برم ولی خب ... داداشمم  میخواد بره پیش مشاورش... در نتیجه تنهام و مامی خیلی نگرانه و راضیش کردم که من بچه نیستم و فلان 

انقدر تنها موندم اینم روش ...

و اینکه راضی شد و بنده ساعت 4باس برم کلاس جبرانی به جا پنجشنبه:|

الان بهترم

امروز بخیر بگذره صلوات:|

xrf ...
۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۰ ۲ نظر

امروز خیلی خسته کننده بود و و زبان و بعدش هنو درسام نخوندم... فردا 3تا امتحان دارم:| اصلا و به هیچ وجه نمیتونم درس بخونم اخه این چه وضعشه یه حس کوفتیه خر:|

دارم فکر میکنم چطور فردا رو بپیچونم نرم:|

فردا میخوان برن تهران منو نمیبرن چون کلاس فیزیک چیز رو به جا پنجشنبه دارم:| از فیزیک متنفرررررررررررم و هیچی ازش نمیفهمم اصولا چیزیو خوشم نیاد علاقه ای ندارم برم سمتش ولی نمیدونم چرا میخوام خریت کنم برم رشته ریاضی و کنکور تجربی بدم:|

اگه خانواده مخالفت نکنن:|

ینی جور بشه فردا یا مدرسه رو بپیچونم یا تهران برم فردا رو جشن میگیرم:|

از ازمون های مهمی که در پیش رومه پر از ترسم چون سری پیش هیچی نخوندم اصا قصد قبولی نداشتم و خانوادم خبر زیادی نداشتن ولی خب قبول شدم:|

امسال میترسم قبول نشم و امسال مهمه اههههه:|

درس رسما خر است:|

الانم فیلم دور دست ها شروع شده و من باید اونو نگاه کنن و درس دوباره عقب میفته :|

من چه شاغل باشم چه نباشم در اینده باید یه چیز بشم که یکیه 

خلاصه بدجور خفن درگیرم با خودم ....درس...مدرسه رفتن و خیلی چیزهای دیگه

واینکه خاک تو مخ بدشانسم که دقیقا اردو این هفته بچه ها میرن رامسر و من به امید 23 و 24اردیبهشت اسمم رو خط زدم که مثلا با خانواده قرار بود بریم عروسی و یه مسافرت کوتاه دقیقااااااا یکی از ازمون ها اون روزه و مادر گرام مگه رضایت میدن بنده قطعا باید برم آزمون هرچند میدونم این یکیو قبول نمیشم:|

ینی بدشانسییییی تا اید حد و شما رفتن و عروسی هم فررررررت:|

میخوام خودم خودمو خفه کنم

امروز چرا اینجوره:|

اصا امروز خر است:|

xrf ...
۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۸ ۱ نظر

واو تیمم برد^_^ هرچند ینی گیج خواب بودم و قشنگ 4ساعت خواب بودم ولی شنیدم که 4 هم شده واس ما استقلالی های عزیز^_^

خییییلی بازی قشنگی بود ینی میگن که بود چون بنده خواب بودم تا اخرین لحظه بیدار بودم فقط گه گداری با داد های برادر ب ی ش ع و ر م بیدار میشدم چند تا خشکل نثارش میکردم ولی خب متوجه میشدم که تیممون گل زده و بعد دوباره لالا:))

حس درس نیس اقا من باید چکار کنم؟:| 

فردا کلی درس دارم کلاس زبانمم هست هیچیییییی:((

امروز نرفتم تهران و ولی یه بارش تگرگی تو شهرمون دیدم بوخودا اولین بارم بود میدیدیم همچین چیزی ادم میگفت اسمون سوراخ شده:| بدجور عجیب بودااااا:((

من که از رعدو و برق در ند چی میترسم حالا تگرگ وحشتناک هم اضافه شده بود از هولم در بهار خواب یا عبارتی دیگه بالکن بزرگمون رو قفل کردم و حالا داداشم نخند نخند کی بخند همچین واسم میخندیدا .... هیم میرف اون درو وا میکرد ....ولی خداییش عجیب بود@_@

 بهار خیلی باحاله 4ساعته خوابیدم از اونور کلی کار هنوز روزه اونوخ تا چند ماه پیش تا قر کمر کامل میشد شب بود چه برسه بخوابی حالا:))

و اینکه میثم جان ♡mylove♡یا ابراهیمی عزیز قراره اهنگش این هفته بیاد وووویییی خدا ^_^ دلششششش ...

خب دیگه میدونم باس خودمو جمع کنم😆 ... 

دیگه فکر کنم هیچی:D

خدا پشت و پناهتون دعا کنید واسه همه و واسه من:)

xrf ...
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۳ ۱ نظر

خداوندا حرف دارم 

آری حرف دلی دارم .... میخواهم بگویم که اشتباه کردم ... خداوندا بخدا یکدفعه شد ...

نمیدانم چرا و چگونه ... یکدفعه ولی سریع ...زمانی گذشت ... من اشتباه کردم ...

اهلش نبودم ...مالش نبودم ..پذیرفتم ولی ادامه اش را ... مدتیس به خودم امده ام و بی شک رحمتت را میبینم که چند برابر شده است ... لطفت را ... عشقت را ...

دروغ چرا ... بگویم نگویم جوری فراموشت کرده بودم که کاش ...

میگفتم تو فراموشم کردی ولی آن من بودم که فراموش کرده بودم ...

حال که به خود آمده ام حست میکنم ....میدانم هنوز بدم ... بدم بد .... ولی با این حال گناهکار به تمام معنا نیستم؛هستم؟؟؟ شاید هستم 

خدایا میدانم هنوز بار گناهان سنگینی که کردم بر دوشانم است ولی من آنهارا به فراموشی سپردم و به باد بهاری ....

آمده ام ... بپزیرم ...

میمانم ... اینبار بدون شک و با قاطعیت تمام میگویم که میمانم ...

برایم خودم و باتو ...

اینبار منِ من میگویم که من ثابت است ...

می ماند بپذیرم ... کمی مهلتم ده تا به تمامیت برسد و همه چیز نو شود

فرصتم ده ...

بپذیرم

من اینبار میمانم

...

دیگر بازیچه ی دستان تقدیر نخواهم بود

به هیچ وجه و هرگز...

xrf ...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۴۷ ۲ نظر

خب اینم سومین مطلب:))

چند وقت نبودم اینم به جبرانش خخخ و بهتون سر میزنم و اینکه زبان این ترم 10چکامل گرفتم^_^ درسم فک کنم تو این مدت بهمن تا حالا بهتر شدم خداروشکر:)

دیگه حس تایپ نیس^_^ خستم خستهههه:))

xrf ...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۹ ۰ نظر

خب بعد تو اون هفته کل درسا رو مدرسه خوتدم نمره هام خوب بود ولی زبانم امتحانووو گننننننند زدم:|

واینکه شیمی گفته بود بعد عید امتحان خفن میگیره و باید تو عید خوب بخونیم و (کلاس تست) و از اونجایی که من عید هییچ درس نخوندم و بعد عید هم تو هفته حتی درسای مدرسه رو هم نخوندم دقیقا زد شب چهارشنبه از اون شبایی بود که فکر کنم همه تجربه کردن و همه بدبختیای ادم اوار میشه رو ادم و حالش بد میشه و افسردگی هاد(حاد) میگیره و ولی خب به زور دو فصل رو خوندم اونم دوفصل اول و یکی نبود بگه اخه ادم درست ادم عاقل تو که اون دو فصلو بلد بودی میرفتی اون دوتا بعدی رو میخوندی دیگه دو تا فصل بعدی رو تو کلاس تا ورقه بده خوندم و من عادت دارم معلم مطلب میگه خودم چیزای مهم رو بنویسم و با اینکه تو جزوه کامل هست ولی خب بدردم خورد اون روز و امتحانو دادیم و خوب دادم به نظرم خودم و تا امروز سر کلاس بچه ها اوایل کلاس گفتن ورقه هارو بده نگران نمره ایم و من تازه یادم افتاد هفته پیش امتحان دادم:|

خلاصه گفت نه و اخر کلاس بچه ها اصرار کردن گفت ناراضی بودم و انتظارم بیشتر بود یکی 10شد و چند نفر 8و9 شدن بقیه هم کاملا ناراضی فقط این چند نفر خوب بودن و اخر کلاس همه حمله کردن سمت ورقه باز تازه یادم افتاد باید ورقه بگیرم و گفتم بیخیال نازی(جز رفیق فاب ها) واس منو هم میگیره دیگه و بعد چادرمم که سر کردم برگشتم دیدم که به نازی برق سه فاز وصل کردن و میگه بگی ورقتو و گفتم چند گفت 10 ینی من مثل بمب ترکیدم اونم پشت من انقدر خندیدیم که دیگه دل درد گرفتیم و بچه ها و اونایی که خیلی خونده بودن فهمیدن رسما فحش بارونم کردن روانیا:|

انقد سر این نمره ی من مسخره بازی دراوردیم که ....قطعا اینا شنبه منو سوژه میکنن:|

ولی خوشحالم ... از اینکه مفهومی تونستم متوجه بشم خوشحالم و خداروشکر:)


xrf ...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۵ ۱ نظر
وااااای اینجا وایییی من اینجا بلاگ من من بلاگ=))
خخخ بعد عمری اومدم خل شدم رفت:))
از چی بگم از هفته ی قبل که همه باغ عمه مهمون بودیم و فوتبالی که همه مذکر بودن جز من یه نفر یا از پایی که رسما داغون شد:| خخخ
اول که بگم خیلی چیز شانسم و هنوز بد که نطلبید و چند روز بعد ثبت نام مدیر لغو کرد مشهد رو و به جاش رامسر رو گذاشت و من چون روحیم اردو لازم نبود و از اونجایی که من واقعا هنگامی که با چند تا هم سن و سال خودم باشم واقعاااا غیر قابل کنترلم ینی واقعا .... نرفتم چون از شهربازی لب گرام ترسیدم^_^:| خب بعدش مهمونی عمه که از ناهار بود تا شب بعد ناهار یه مکانی بود کامل سبز عینهو زمین فوتبال یه سری از اقایون تصمیم گرفتن فوتبال بازی کنن و از اونجایی که من احمق همیشه خدا منتظر و پایه بازی و اینام منم رفتم و زیر بارون نم نم بازی کردم انقده کیییف داد ولی خب یکی از شوهر عمه های گرام زد پای بنده پاچید:| ینیا یه صدایی داد که دیگه همه هول کرده بودن اومده بودن سر من اونوخ من قش قش با صدای بلند میخندیدم و اونا هنگ:| 
خلاصهههه یکم کنا نشستم که پسر عمم هم عین من ولی خب خیلی شدتش کم تر از من بود افتاد و رفت اون ولی من نتونستم و یکم اروم شدم دوباره بازی کردم ولی عالی بود و بعدش با بچه ها وسطی و بازی های دیگه و بعدشم که تاریک شد دور اتیش اهنگ گذاشتیم و بازی های اسم و اینا و ولی کل کل های من و پسر عمم همچنان ادامه داشت تا دقیقا وقتی که خدافظی کردیم تازگی فهمیده قضیه میثمو و اینکه من عشق میثم ابراهیمیم و گیر داده هاااا ...
اون ما بین هم اش و چای رو اتیش و کلی چیزای دیگه که حالا خاطره شدن و اما چشتون روز بد نبینه از اونجایی که حدودا بعد یه سال ورزش و بدو بدو کردم اونم نزدیک 7ساعت پشت سر هم کل بدنم گرفته بود پامم باد کرده بووود فجیح ...فرداش رفتم مدرسه هیچ کار نمیتونستم بکنم نرفته زنگ زدم داداشم اومد منو برد خونه و پسر عمم رفته دکتر و الان پاش تو گچه اخیییی:)) منم از ترسم نرفتم ولی همچنان باد داره ولی بهتر شده دردش ...
xrf ...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱ نظر

برنامه ی دوازدهم بهم خورد خداروشکر^_^

و اما روز 13هم^_^ اول که رفتیم خونه ی مادربزرگم که عموهامم اونجا بودن و اول که یکم ناهار خوردیم و هوا منفی4درجه بود و دیروزش برف اومده بود و عجیب سوز داشت و بعد ناهار من و دختر عموم رفتیم حیاط والیبال و بعدش زن عموم و راضی کردیم رفتیم دور دور که تو راه گفتیم بریم خونه عمه(عمه بزرگم قرار بود 13مارو دعوت کنه و معمولا هرسال میریم باغ اونا) و امسال سرد بود نشده بود که بریم و خلاصه رفتیم جلو در اونا تازه داشتن ناهار میخوردن و  بعد یکم احوال پرسی رفتیم راسی من و دختر عمو و مامان و دوتا زن عموها بودن و بعدش کلی خوراکی و رفتیم سمت کوه ما خانوما و تو راه یه جا سر سبز و خلوت گیر اوردیم و عکس گرفتیم و خداییش چههههه عکسایی شد^_^

و بعد راه افتادیم خونه که تو راه هماهنگ کردیم که به اقایون چیزی نگیم که اومدیم کوه و تو راه با یه خانواده تا برسیم به شهر بوق بوق بازی کردیم:)) خخخ این زن عموی من از من و دختر عموم هم اتیش تره:|

و اقایونو با کلی چاخان کردن که عمه جان و شوهرش جا دیدن و قراره بریم اونجا تو کوه راضی کردیم و تو راه دروغمون دراومد ولی خب رفتیم که بدون شک بهتزین روز بود تو اون هوا با بچه(شامل من داداشم پسر عموم دختر عموم و پسر عمم) که البته زن عمو و یکی از عموها هم اومدن و کلا برف بازی:)) انقد برف بازی کردیم که دیگه دیگه:))

بعدش من و دختر عمو گیر دادیم که باید بریم بالای کوه و بعد همون اکیپ+شوهر عمه رفتیم بالای کوه(کوهشم بزرگ بود:|) و بالای کوه برف بود و اونجا هم کلی برف بازی خلاصهههه خییییلی فجیح خوش گذشت^_^

و بعدشم چایی و خوراکیو ...

هوای سرد اصلا معنی نداشت وقتی همه با گرمی کنار هم بودیم و خوش^_^

پاها تا ساق تو برف^_^

و بعدش یکم اومدیم استراحت و شام و بعد اومدیم خونه که بریم مدرسه:))

و اینکه تو عید هیییییچ درس نخوندم دریغ از باز کردن یک کتاب^_^:))

و اینکه روزا هم خوبه و تولد داداشم که14هم بود ولی باش قهر بودم و اونشب یکم باش خوب شدم ولی باز^_^

و اینکه درسا خوبه و دوتا معلم به وسیله ی بنده امتحان این هفته رو انداختن واس هفته دیگه ^_^

و اینکه امروز فوق و العاده خوشحالمممممم

چون امام رضا طلبید بالاخره  و قراره اردو  ببرن مشهد فقط میترسم پدرم بگه تابستون خودمون میریم باقی ماجرا حله^_*

دعا کنید بچه هاااااا^_^

وای خیلی اوچحالم^_^

xrf ...
۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۲ ۳ نظر

یکی از بچه های اینجا رفته و وبلاگش رو به حالتی گذاشته که فقط یه جمله رو صفحس و ازش خواهش میکنم که اگه این پست رو میبینه برگرده لدفا ....

xrf ...
۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۱ ۲ نظر

بازم رفتم بیرون برای گردش:|

کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم ... کاش ...

دیدن آدما و حرکات فضایی و ...

متنفرم از کارا و رفتاراشون ....

برام بی معنین ...

خیلی ها متین حتی بد حجاب ولی خب وقار خودشون رو حفظ میکنن 

ولی امان از اون ادمایی که تازه به دوران رسیده ان و نمیدونن چکار کنن

و از اونجایی که من احمق با دخار عموم رفته بودم و ایشون به هییییچ وجه نمیتونن جلو این زبونشونو بگیرن آبروی منو برد یعنیا ...

یعنی توبه کردم باش برم بیرون ... یه دختری که نمیتونم واقعا چجور تصورش کنم یه چیز گفت دیگه کم مونده بود...

بیخیال 

در هر حال هر دفعه که میرم میگم بار آخره ... ولی باز ....

خیلی چندش آوره... 

دیشب فقط سه ساعت خوابیدم به لطف دخترعمو :| خونه ی مادربزرگ و چه خرابکاری هایی که نکردیم و الان دارم میمیرم از بی خوابی شب میام و مینویسم:D

چه خوبه مراقب رفتارامون باشیم ...

حتی خود من هم گاهی مراقب رفتارم نیستم ... خیلی بده ... آدم بعدش خیلی پشیمونه و حتی از خودش بدش میاد ...

سخت ترین چیز اینه که وقتی چادر سر میکنی خیلیا به یه چشم دیگه ای نگاه میکنن

حتی ممکنه تو دلشون هر تهمتی رو بزنن و شایدم گاهی تو روی خودت میگن

ولی دوس ندارم جواب بدم و گوشای دلم رو گرفتم امروز ولی جلو دهن دختر عموم رو نه که واقعا حرصی شده بود و میگفت اون به چه جرعتی تیکه میندازه و با اینکه خودش به صورت ناجوره و حالا چندتا فحش گفت که نمیتونم بگم:| و هعی خدا دختر دیوانه ایه کلا ...

آبمون تو یه جوب نمیره و باهم نمیتونیم سر کنیم ولی خیلی همو دوست داریم و صمیمی ایم و متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر اوقات خونه مادربزرگم ور دل همدیگه ایم ....

دیشب خوش گذشت فقط یه چیزش که اونم با اصرار اون بود و منم برای اینکه دیوانه بازی درنیاره ...


xrf ...
۱۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۰ ۰ نظر

سلام عیدتون مبارک ...

ان شاءلله به خوشی ها همیشه براتون ...

و ببخشید سر نمیزنم سرم شلوغه ... امروز بعد مدتی اومدم ...

چند تا مطلب گذاشتم .... خواستید بخونید قشنگن خودم خیلی دوسشون دارم:)

در پناه حق

از خدا میخوام همیشه موفق باشید .... شاد و سلامت و اینکه بی اشتباه ... بی اوار ...

میام پیشتون فقط این مدت نمیتونم ببخشید ...

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۲۰ ۲ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۱۴


 وقتی من رسیدم قطار رفته بود،تو مه و دود جا موندم

هر چی تو دلم بود نشد که بگم،من پشت غم جا موندم

هر جایی که می رم یادت با منه،بارون می زنه،اینجایی

می ترسم اسمم یه روز از یادت بره،با فاصله، تنهایی

رفتی از ذهنِ این خیابون،تو گریه های بارون، من می مردم

چیزی نگفتم از این سکوت،به اون که خونه نبود، دل سپردم

تو نمی دونی که دلتنگی چیه،سهم کیه این دوری

چشماتو رو خاطره می بندی و،می خندی و مجبوری

وقتی می سوزم من تو آتیش و درد،حالمو شب می فهمه

هنوزم می ترسم از صدای قطار،این روزگار بی رحمه

 

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۴۶ ۰ نظر


یه نفر تو زندگیم بود یه روز،که قدم زدن رو خیلی دوست داشت

عاشق فصل بهار بود ولی،یه زمستون من رو خیلی دوست داشت

با یه لبخند بزرگم می کرد،با یه آغوش به بادم می داد

اون که می کشت منو یک عمری،زندگی کردنو یادم می داد

رنگ های سردو خیلی دوست داشت،تو اتاقش همه چی آبی بود

عطرهای گرم می زد به تنش،عشق،دیوونه ی جذابی بود

یه نفر تو زندگیم بود که رفت،رفت و از رابطه مون کم می کرد

درد عشقش درد بی رحمی بود،که نمی کشت،بزرگم می کرد

یادمه بد شد برای هردومون،طعنه هاشو وقتی می خندید زد

مهربون بود ولی خنجرشو،با همون دستی که می بخشید زد

شهرِ من دفتر خاطراتمه،رد نمی شم از یه جاهایی هنوز

توی این شهر یه خیابونه که توش،یه نفر با من قدم می زد یه روز

یه نفر تو زندگیم بود یه روز...

 

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۶ ۰ نظر


تو لحن خنده هات،احساس غم نبود

من عاشقت شدم،دست خودم نبود

این خونه روشنه،اما چراغی نیست

دنیام عوض شده،این اتفاقی نیست

احساس من به تو،مابین حرفام نیست

هر چی بهت می گم،اونی که می خوام نیست

ما مثل هم هستیم،من عاشق و دیوونم

منم شبیه تو،پابند این خونم

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۰ ۰ نظر


یا عشق با من خوب نیست، یا سهم من تنهاییه

اول ارتباطیم، که آخرش جداییه

تو تلخ میخندی به من،من خنده رو حس میکنم

این آخرای رابطه ست، آینده رو حس میکنم

تا تو سکوت میکنی، دیوار میشه پنجره

به سمت در میری منو، دلشوره از دست می بره

از بغض پر میشم ولی، چشمامو میبندم بری

با اینکه خیلی سختمه تو گریه میخندم بری

بعد از تو طرح خونه رو، آوار میکشم برو

نابود میشم تو خودم،کنار میکشم برو

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۰ ۰ نظر


ما هیچ وقت با هم نبودیم،اتاقمون از هم سَوا بود

اما کسی اینو نفهمید،این رازِ بین ما دوتا بود

این خونه آرامش نداره،با این که چیزی کم نداریم

یک عمر با من بودی اما،ما بچه ای از هم نداریم

من زخم می زدم قبوله،اما تو هم مرهم نبودی

هر بار رفتی خواب بودم،هر بار برگشتم نبودی

گاهی دلم فریاد می خواد،گاهی دلم می خواد بد شَم

گاهی دلم می خواد یک بار،از عرضِ این احساس رد شَم

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۸ ۰ نظر


من از زندگی تو هوات خستم

 ازت خستم و باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

 خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن

 بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری

 خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری  زندگیم سرد شه

یه روز این پسر بچه هم مرد شه

ولی هر شب از خواب من رد شدی

 به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت میبرم

 تحمل ندارم شکست میخورم

نمیشه تو این خونه پنهون بشم

 بهم سخت میگیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت

فراموش کن بین ما چی گذشت

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۸ ۱ نظر


از لحظه های بی هوا خستم، من آدمم از آدما خستم

باید بلرزه قلبم از چشمات، درگیرِ یک احساسِ آنی شَم

از جنگ های مُرده برگردم، تسلیمِ یک عشق جهانی شَم

از خاطرم رفته چشایی که، یک عمر دنیامو بهِش دادم

حتی نمی دونم چرا اینجام، چی شد که یاد عشق افتادم

عشق من از خاطرِ من رفته، حالا تو هِی یادم بِده کی بود

سخته تو رو به روی من باشی، یادم نیاد حسم بهِت چی بود

اینجا یه روزی خونَمون بوده، اینجا که دَرهاشو به روم بستی

این کوچه ها اسمِ منو دارن، تو با دَرای بسته همدستی

 

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۶ ۰ نظر


دنیای من همین جاست این شهر یعنی خونه

اینجا که هر آدمی با عشق مهربونه

اینجا که دلخوشی ها بی منتو خواهشه

برگرد وقتی خوبی سهم تو آرامشه

دنیا به این خنده هاست که باورت میکنه

بخند این خنده ها زیباترت میکنه

برگرد اما نترس غرورتو نیاری

بذار خستگیتو یه جایی جا بذاری

هر لحظه که تو دوری تکرار میشه در دم

لحظه ی برگشتتو صد بار دوره کردم

این انتظار هر شب هم صحبت من شده

خورشید من از سایه ات این شهر روشن شده

xrf ...
۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۳۸ ۰ نظر