۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

مسموم شدم...

دیشب بعد فیلم نمیدونم چرا ولی حالم بد شد ... حالت مسمومیت گرفتم و از طرفی ناراحت و خسته و بالاخره شکستم ... بعد این همه مدت بالاخره ...

با صدای بلند گریه میکردم و مامانم که اولین بار بود جلوش اونطور گریه میکردم فهمید مسمومیت هست ولی بهونس واسه گریه کردن چون من در مقابل درد مقاومم و معمولا باهاش مبارزه میکنم ولی خب تنهام گذاشتن و رفتن که بنزین بزنن واسه امروز و مامانمم بغضش گرفته بود ولی خب رفت و وقتی اومدن نخواستم ناراحت بشن و خوابیدم و درسام گذاشتم صبی بیدار شم بخونم که صب بدتر شدم و با دیدن پیامی که اومده بود بد بودم بدتر شدم و باز گریه و این شد که حالمم بدتر شد و بدبختی حالمم بهم نمیخورد بهتر شم و مدرسه نرفتم و ینی خدایا قوربونت که اینطور دعام گرفت ولی داغون شدم و امروز الان دارن میرن تهران ولی من بدبخت کلاس فیزیک دارم و چون برام مهمه نمیرم ولی بدجوووور دلم جاده میخواد جاده اگه بیابون هم باشه بهم بدجور ارامش میده خیلی دوست دارم تو راه بودن رو و از اونجایی که علاقه خاصی به اتوبانی که میره سمت تهران و تمامش خاطرس خیلی دوست داشتم برم ولی خب ... داداشمم  میخواد بره پیش مشاورش... در نتیجه تنهام و مامی خیلی نگرانه و راضیش کردم که من بچه نیستم و فلان 

انقدر تنها موندم اینم روش ...

و اینکه راضی شد و بنده ساعت 4باس برم کلاس جبرانی به جا پنجشنبه:|

الان بهترم

امروز بخیر بگذره صلوات:|

۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۰ ۲ نظر
xrf ...

امروز خر است

امروز خیلی خسته کننده بود و و زبان و بعدش هنو درسام نخوندم... فردا 3تا امتحان دارم:| اصلا و به هیچ وجه نمیتونم درس بخونم اخه این چه وضعشه یه حس کوفتیه خر:|

دارم فکر میکنم چطور فردا رو بپیچونم نرم:|

فردا میخوان برن تهران منو نمیبرن چون کلاس فیزیک چیز رو به جا پنجشنبه دارم:| از فیزیک متنفرررررررررررم و هیچی ازش نمیفهمم اصولا چیزیو خوشم نیاد علاقه ای ندارم برم سمتش ولی نمیدونم چرا میخوام خریت کنم برم رشته ریاضی و کنکور تجربی بدم:|

اگه خانواده مخالفت نکنن:|

ینی جور بشه فردا یا مدرسه رو بپیچونم یا تهران برم فردا رو جشن میگیرم:|

از ازمون های مهمی که در پیش رومه پر از ترسم چون سری پیش هیچی نخوندم اصا قصد قبولی نداشتم و خانوادم خبر زیادی نداشتن ولی خب قبول شدم:|

امسال میترسم قبول نشم و امسال مهمه اههههه:|

درس رسما خر است:|

الانم فیلم دور دست ها شروع شده و من باید اونو نگاه کنن و درس دوباره عقب میفته :|

من چه شاغل باشم چه نباشم در اینده باید یه چیز بشم که یکیه 

خلاصه بدجور خفن درگیرم با خودم ....درس...مدرسه رفتن و خیلی چیزهای دیگه

واینکه خاک تو مخ بدشانسم که دقیقا اردو این هفته بچه ها میرن رامسر و من به امید 23 و 24اردیبهشت اسمم رو خط زدم که مثلا با خانواده قرار بود بریم عروسی و یه مسافرت کوتاه دقیقااااااا یکی از ازمون ها اون روزه و مادر گرام مگه رضایت میدن بنده قطعا باید برم آزمون هرچند میدونم این یکیو قبول نمیشم:|

ینی بدشانسییییی تا اید حد و شما رفتن و عروسی هم فررررررت:|

میخوام خودم خودمو خفه کنم

امروز چرا اینجوره:|

اصا امروز خر است:|

۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۸ ۱ نظر
xrf ...

6تاییا و با تگرگ@_@

واو تیمم برد^_^ هرچند ینی گیج خواب بودم و قشنگ 4ساعت خواب بودم ولی شنیدم که 4 هم شده واس ما استقلالی های عزیز^_^

خییییلی بازی قشنگی بود ینی میگن که بود چون بنده خواب بودم تا اخرین لحظه بیدار بودم فقط گه گداری با داد های برادر ب ی ش ع و ر م بیدار میشدم چند تا خشکل نثارش میکردم ولی خب متوجه میشدم که تیممون گل زده و بعد دوباره لالا:))

حس درس نیس اقا من باید چکار کنم؟:| 

فردا کلی درس دارم کلاس زبانمم هست هیچیییییی:((

امروز نرفتم تهران و ولی یه بارش تگرگی تو شهرمون دیدم بوخودا اولین بارم بود میدیدیم همچین چیزی ادم میگفت اسمون سوراخ شده:| بدجور عجیب بودااااا:((

من که از رعدو و برق در ند چی میترسم حالا تگرگ وحشتناک هم اضافه شده بود از هولم در بهار خواب یا عبارتی دیگه بالکن بزرگمون رو قفل کردم و حالا داداشم نخند نخند کی بخند همچین واسم میخندیدا .... هیم میرف اون درو وا میکرد ....ولی خداییش عجیب بود@_@

 بهار خیلی باحاله 4ساعته خوابیدم از اونور کلی کار هنوز روزه اونوخ تا چند ماه پیش تا قر کمر کامل میشد شب بود چه برسه بخوابی حالا:))

و اینکه میثم جان ♡mylove♡یا ابراهیمی عزیز قراره اهنگش این هفته بیاد وووویییی خدا ^_^ دلششششش ...

خب دیگه میدونم باس خودمو جمع کنم😆 ... 

دیگه فکر کنم هیچی:D

خدا پشت و پناهتون دعا کنید واسه همه و واسه من:)

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۳ ۱ نظر
xrf ...

حرفی دارم(دیگر بازیچه ی دستای تقدیر نخواهم بود)

خداوندا حرف دارم 

آری حرف دلی دارم .... میخواهم بگویم که اشتباه کردم ... خداوندا بخدا یکدفعه شد ...

نمیدانم چرا و چگونه ... یکدفعه ولی سریع ...زمانی گذشت ... من اشتباه کردم ...

اهلش نبودم ...مالش نبودم ..پذیرفتم ولی ادامه اش را ... مدتیس به خودم امده ام و بی شک رحمتت را میبینم که چند برابر شده است ... لطفت را ... عشقت را ...

دروغ چرا ... بگویم نگویم جوری فراموشت کرده بودم که کاش ...

میگفتم تو فراموشم کردی ولی آن من بودم که فراموش کرده بودم ...

حال که به خود آمده ام حست میکنم ....میدانم هنوز بدم ... بدم بد .... ولی با این حال گناهکار به تمام معنا نیستم؛هستم؟؟؟ شاید هستم 

خدایا میدانم هنوز بار گناهان سنگینی که کردم بر دوشانم است ولی من آنهارا به فراموشی سپردم و به باد بهاری ....

آمده ام ... بپزیرم ...

میمانم ... اینبار بدون شک و با قاطعیت تمام میگویم که میمانم ...

برایم خودم و باتو ...

اینبار منِ من میگویم که من ثابت است ...

می ماند بپذیرم ... کمی مهلتم ده تا به تمامیت برسد و همه چیز نو شود

فرصتم ده ...

بپذیرم

من اینبار میمانم

...

دیگر بازیچه ی دستان تقدیر نخواهم بود

به هیچ وجه و هرگز...

۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۴۷ ۲ نظر
xrf ...

سومین:|

خب اینم سومین مطلب:))

چند وقت نبودم اینم به جبرانش خخخ و بهتون سر میزنم و اینکه زبان این ترم 10چکامل گرفتم^_^ درسم فک کنم تو این مدت بهمن تا حالا بهتر شدم خداروشکر:)

دیگه حس تایپ نیس^_^ خستم خستهههه:))

۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۹ ۰ نظر
xrf ...