۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

حال هوای حسینی ...

محرم رو دوست دارم خیلی خیلی زیاد ... حالو هوای خاص داره ...

اصا نمیتونم حسم رو بگم ...  سخته گفتنش ...

مخصوصا اینکه روبه روی خونمون یه حسینیه ی کوچیک هستش که از اول محرم شروع میکنن و واقعا ادم حال میکنه ... خیلی دوست دارم ... حال و هوای حسینی بودن رو خیلی دوست دارم ...

یه بار رفتم کربلا ولی اونموقع فرق داشتم یه ادم دیگه ....

الان دیگه فکر نکنم اقا اجازه بده برم .... خیلی عجیبه اونجا ...

بیشتر جاهاش کامل یادم مونده و حتی در زیر زمینی که زیر صحن حضرت ابولفضل بود باز بود که توش آب هست و عاشورا بالا میاد انقدر که تا زیر صحن و حضرت هم اب میاد و خواستیم با داداشم بریم ببینیم که ترسیدیم ... چون امکان داشت بهمون گیر بدن و یا اگه یواشکی میرفتیم امکان داشت درشو ببندن و خلاصه نرفتیم ....

السلام و علیک یا ابا عیدالله الحسین ...

۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۶ ۵ نظر
xrf ...

یا حسین مظلوم ... سلام محرم ...

  یک دهه مستی  


شب اول همه خادم
شب کوفه شب مسلم
شب دوم دلها خونه
صدا زنگ کاروونه
شب سوم شب ناله
شب روضه ی سه ساله
شب چهارم مثل در
شب چهارم شب حر
شب پنجم  شده مرسوم
شب عبداله معصوم
شمشین شب،شب قاسم
نمونده یه تن سالم
شب هفتم شب آبه
شب اصغر ربابه
شب هشتم شده پر پر
اربا اربا علی اکبر
نهمین شب شب سقا
علم و مشک و یه دریا
دهمین شب دلا بی تاب
شب عاشورای ارباب
شب یازدهم اسارت
خیمه ها میره به غارت

بابی انت و امی یا اباعبدالله 
هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله ...
_____________________________

پِـیِ کدام نخود سیاه بفرستم دلم را ؟!

وقتی فقط بهانه
 
شش گوشه  حسین
را گرفته است ؟!

"حســــــــــــــیـن جــــــــان"
هوای دو نفره نه چتر می خواهد و نه باران ...!
فقط یک حرم می خواهد و زائری خسته ...!
    بطلـــــــب آقــــــــا ... 
دلـــــــــــــتــــــــنـــــــــگــــــــــم  ...!
_________________________

"حسین جان "

دوباره مثل همیشه خجالتم دادی...
برای عرض ارادت لیاقتم دادی...

تعجبم توکجا این حقیرساده کجا...
همیشه گفته ام آقا تو عزتم دادی...

همین که خط نکشیدی به نام من ممنون...
چه شدکه این همه شوق ارادتم دادی ... 

وفا ندیده ای ازمن قبول اما ...
خودت به رحمت شاهانه عادتم دادی...

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
_______________________

صاحب عزای واقعی حسین
بیا که صدای پای محرم به گوش می رسد
بیا و به روضه هامان صفا بده آقا
بیا و ببین
در عزای جد غریبت
چشم های ما بارانی و
قلب هایمان را غم گرفته
ادرکنی ادرکنی
یا مولای یا صاحب الزمان
_____________________

"حسین جان "

دوباره مثل همیشه خجالتم دادی...
برای عرض ارادت لیاقتم دادی...

تعجبم توکجا این حقیرساده کجا...
همیشه گفته ام آقا تو عزتم دادی...

همین که خط نکشیدی به نام من ممنون...
چه شدکه این همه شوق ارادتم دادی ... 

وفا ندیده ای ازمن قبول اما ...
خودت به رحمت شاهانه عادتم دادی...

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۸ ۱ نظر
xrf ...

کره الاغ کدخداツ✔

و چیز نوشت امروز :|

هعی من موندم این چه شعریه افتاده رو دهنمون ملت(بیشتر دوستام) لیتو و چمیدونم از این خواننده ها گوش میدن اونوخ بنده این شعر دائم رو زبونمونه وای خدا ....

شاعر میگه:

کره الاغ کدخدا یورتمه میرفت تو کوچه ها ... الاغه چرا یورتمه میری دارم میرم ... کاری دارم عجله دارم دیرم شده ... الاغ خوب و نازنین دم بر هوا سم بر زمین یالت بلند و پر مو دمت مثال جادو یه ذره به من سواری میدی .... نکه نمیدم نکه نمیدم ... چرا نمیدی واسه اینکه من تمیزم پیش همه عزیزم اما تو چی .... و باقی ماجرا و دقیقا همیشه از کره الاغ کدخدا شروع میشه .... یا اهنگ اونی که من دوسش دارم دوسم نداره بری بری ... نازنین ناز نکن ... و اینا شعر های مفیدیست که تا بنده ی گرام بیکار میشم مشغول به سرودن انها میگردم:))=)) خیلی اوضام خیته میدونم:)))

و کتابا که بخوره تو سر انتشارات هنوووووز نیومده و فقط یکیش اومده بود و اونو گرفتم ولی خیلی سخته:)) ترجیحا نخونم سنگین تره(الکی میگم) هاها ....

الانم درسامو خوندما ولی نمیدونم چرا ایستیریس دایم:))

از بس خوب میخونم ... خلاصه هیچی خخخ خب از چی بگم o_O

نَمیدانییَم ....

لواشکای نامرد هنگام درس همچین چشمک میزننا دوس دارم پرتشون کنم بیرون از پنجره ولی خب تحریمم که هنگام درس ترشکای بدمزه(امیدوار میکنم خودمو مثلا) رو نخورم^_^

همه چیز خوب ... کودک درون نیز بیدار شده مثل اینکه انگار و ولی مشکلات نیز پا برجا همانند کوهی استوار بر جای خود جا خشک کرده اند اه اه ....

ولشون کن بابا خلاصه جور میشن ... 

فهلا همین هاها:))

1821

۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۵ ۴ نظر
xrf ...

نتیجه واسه حی پست قبل ...

شاید کلافگیم به خاطر اینه که وقتی میبینم همه ی بچه ها یه خواهر یا یه برادر دارن و اونا کمکشون میکنن و من بیچاره والدین گرامم که انقده کار دارن و من از سوم ابتدایی یه جورایی از لحاظ درسی مسقل بودم و کاملا به پای خودم بوده ... و داداشمم که خودش درگیره:( 

فقط من تنها باید به کارام برسم حتی یکی نیست بگه اینکارو کنی بهتره ... 

خودمم عادت کردم و تنهایی تصمیم میگیرم بیشتر وقتا ...

شاید دلیلش همینه ...

هعی تو این چند روز درگیرم با خودم میگم بیخیال غم باز میام یکم اسکل بازی در میاریمو و فارغ از هر چه غم در دنیا یه دفعه یاد کاهای عقب افتاده و نکردم میفتم که دست خودم نیست و وظیفه ی دیگرانه ولی به من ربط داره و دوباره همون حسای مضخرف ....

اوضاع قاراش میش و حال بهم زنیه ...

مگر غروب برم و بگیرم کتابارو و بلکه کم بشه:((

یعنی واقعا دلم به حال خودم میسوزه:((

همه میگن کودک درونت خیلی زندس .... عه تو چقدر شادی بابا ... ایول انرژی ...

حرفای دوستامه ...

و فکر کنم کودک درونم رفته مرخصی و لالا کرده ....

خنگول بیدار نمیشه که:(( منم موندم تو این اوضاع ...

۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۰ ۲ نظر
xrf ...

حس کلافگی خر است ...

خب دوباره شروع ... شروعی از نوشتن ... گاه دل نوشته ... گاه خاطره ...گاه خوش ... گاه غمگین ... خداوندا راضیم به رضای تو ...

قرار بر این بود که چند روزی پست نزارم و همون شد ...

و باز روز نوشت اما کمی متفاوت تر ... شاید نا متفاوت ... اصا حالا هر چی نمیدونم ... من یکم هنگم چند روزیه و خیلی گنگ حالت ... تا اخر مهر طول نکشه این اوضاع و احوال صلوات:| یعنی نمیدونم چقدر طول میکشه ولی امیدوارم که زودتر حل بشه و باعثش این گنگ بودن بنده از این قراره ... که هر روز زنگ میزنم یا خودم تا کتابخونه میرم میگم اقای (ر) کتاب تست فلان و فلان و فلان رو اوردین و مثل همیشه جواب میده که فردا شاید بیاد:| مثلا همین دیروز دوباره رفتم کتابخونه ولی گفت فردا و امروز غروب میرم اگه نداشت فکر کنم دیگه همونجا گریم در بیاد:(( کلافم کردن اه ... از یه طرف پر مشغلگی ننه بابام ....

اه اه .... امروز دیگه با هزار جور تهدید ... که دارم دیوونه میشم از کلافگی و گنگی خسته شدم و با اجازه یکم پیاز داغشو زیاد کردم و قراره این مامان خانوم ما بره دنبال یه سری کارا که باید انجام بده و هر دفعه امروز فردا میکنه و اخر سر هم تقصییرش میفته گردن من بنده خدا :(( مظلوم گیر اوردن(چقدم که مظلومی):(( در کل خیلی هنگم ... هههه درسم را نیز به این دلیل به صورت شیک وارانه نمیخوانیم^_^چقــــــــــده خوبه^_^ اخ اخ اخ یه کیفی میده درس نخونی^_^ ولی مجبوری که بخونی×__× دیروز که تو راه برگشت از کتابخونه بودم چشتون روز بد نبینه و چشمم خورد به مغازه ی لوازم ارایشی که چیز میزای خشکل داشت(منظورم لاکه ها واگرنه با چیزای دیگش کار ندارم) خلاصه رفتندی به مغازه و دوباره دوتا لاک خریدندی و چندین عدد لوازم فرنچ ناخن که مدت ها بود به دنبالشان میگشتندی ... خلاصه شصت تومن پولمو خرج کردم و من موندم و جیب خالی و کتاب تست هایی که میخوام بخرم .... یکم پول کنار دارم باید اونارو بردارم ... اخه ... وای خدا خیلی عذاب وجدان دارم:(( مامان جون منو ببخش:(( اخه به مامانم نگفدم هنوز:( میدونستم بگم خفم میکنه ...اخه چند روز  پیشش چند تا دوباره گرفته بودم ... خودم میدونم مرض دارم ... اخه جالبش اینجاست که هیچ وقت بیرون لاک نمیزنم و چه جور بشه یا رو دستم باشه و یهو والدین تصمیم بر بیرون رفتن بگیرن ... همشه خونه میزنم و جشن ها ... اگه برم بیرون پاکشون میکنم ... و الانم که مدرسست دعا کنید مرض کودک درونم خاموش شه^_^ 

رابطم با نازی مثل قبل شده تقریبا ... و باز مدرسه شروع شد و سوتی های خفن و پیا پی بنده که از اولین روز شروع شده:)) یه بار یه سوتی دادم اونم به یه معلم که خداروشکر معلم ما نیست و چقدر اونروز با دوستام خندیدیم:))

و اون دو تا دوستم که از گروه افتاده بودن یه کلاس دیگه اومدن پیشمون و دوباره جور شدیم و هر معلم میومد هنگ میکرد که چرا مارو دوباره انداختن کنار هم:))

دعا کنید امروز کتابارو اورده باشن:((

شاید گرفتمشون و فرجی شد و بنده درس خواندم:|

هنگ واسه درس...کلافگی چه کوفتیه من موندم والو ... خیلی حس خفنیه در کل ... بنده را اسفالت کرده حسابی و بدترین حس برای بنده کلافگیه:(

هیچی دیگه زیاد حرف زدم^_^



۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۵:۳۰ ۰ نظر
xrf ...