۱۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

تـــــولـدت مبارڪ خـــــواهـــــرے ^_^





❤تــــــــــولدت مبــــــارڪ بـہتــــــریـنــــــــــم❤

یاسمین عزیزم خیلی خیلی خیلی برام عزیزی نمیتونم چطور بهت تبریک بگم

فقط اینکه از خدا سپاسگزارم که هستی

 و

با همیم

عاشقـــــتـمツ

صبحی که بیدار بودم ۵ صبح بود و منم چون میدونستم معمولا اونموقع بیداری واسه نماز 

بیدارت کردم و تبریک گفتم و الانم باور کن هر چی میگردم نمیتونم توصیف کنه احساسمو...

بهترینارو برات آرزو میکنم خواهرم

خواهر ندارم ولی تو خواهرمی

دوری ازم

ولی هیچ وقت نشده که یادت نباشم و دلم پیشته همیشه

چی بگم اخه

دوست دارم فراوووون

ღ✔تـــــولـــــدٺ مـــــبـارڪ✔ღ

ایشالا که عمر طولانی و باعزتی داشته باشی

همیشه لبت خندون

دل و روحت پر از شادی و سلامتی

ایشالا به ارزوهات برسی 

و 

یه روزی همو ببینیم فیس تو فیس:D

شوهر خوب:D

بچه های و نوه نتیجه های خوب:D

مثل خودت گل گلاب

خانم دکتر موفق:)

و اینکه چه بگویم دگر؟؟؟

هیچی دیگه با ارزوی بهترین ها واسه خواهریم:-*


۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۲ ۴ نظر
xrf ...

مردم ...


مـردم!


همچون ماهی که تنگــش را گذاشتند کنار دریا


اگر بیرون بپرم خدا میداند به دریـا میرسم یا روی شنـها می میرم


اگر ساکن بمانم خدا میداند تا ابد اسیـرم یا در حسـرت دریا می میرم


خدایــا تو که میدانی بگـو چه کنم؟.....



۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۵۱ ۰ نظر
xrf ...

من به علاف بیکار معتاد نت:))

دیروز بامدا خوابم نبرد تا 4بیدار بودم و بعد 6 رفتیم و بعد مراسم ناهار و بعد ناهار تو باغش بودیم که به خاطر چند تا از فامیلا خندیدیم و چقدر اذیت کردن بعد مدت ها همدیگه رو میدیدیم و بعدش که پدرم سرش خورد به به میله و اونجا پسر دایی مامانم که حدودا هم سن و سال پسرخالم هستن کلی اذیت کردن بابا و مامان که نگران بود شدید کلی اذیت کردنا منم اینور با اونا میخندیدم ... دختر خالمو فک کنم 6ماهه ندیدم:| کنکور داره ....ایشالا که خوب بده و بعدش مث قدیم بیفتیم پیش هم^_^ و ولی برادرش و تو این مدت دیدمش کلا حداقل ماهی یه بار خ خ خ و اونم امروز اومده بود و چقدر واسش سوژه پیدا کردیم خخخ این بشر که دست به کار نمیشه حداقل ما یه کاری کنیم(از من بزرگ تر نیس:|) هر کیو نشون میدادیم و بیوگرافی (البته با شوخی) چون حالا حالا ها فک نکنم این زن بگیره و بعدش که بابام یخ گذاشت چند دقیقه دقیقا اتفاقی افتاد که اخمام به طور کل رفت تو هم و کم کم بغض و که توراه تبدیل به اشک شد ...

بار ها به مامانم گفتم که به مادربزرگم حرف بزنه درمورد اون موضوع حرف نزنه ...که الان متاسفانه شده نقطه ضعف بنده ...

ولی خب هرجا باید بگه انگار و دنیا رو پر کنه:|

مادربزرگمم با ما برگشت و خداروشکر سمت من افتاب بود و شالمو به بهونه افتاب کامل کشیدم سرمو و اروم اشک ریختم و از اینکه نمیتونن یه موضوع به این کوچیک شاید بزرگی رو ازرافیان به خصوصصصصص مادربزرگ درک کنه ... 

اشک ریختم که خدا اونطور خواست و الان این منم که باید ...

هیچ وقت دوست ندارم بگم چرا ولی خب حداقل ....

خلاصه امروزم پیش پسر پسرخاله ی مامانم گفت و همچین به اون بدبخت بد نگا کردم که ناراحت شد احساس کردم با اینکه میدونستم تقصیر اون نیست ولی باز اونو تقصیر کار دونستم ... چون اون باید مراقب میبود و نمیزاشت زخمشو کسی ببینه و تا مادربزرگ منم  بحث رو بکشه وسط و مادرمو بکشه کنار و با اون 3تایی یه گوشه بحرفن و نگاه غمگین مامانم که فهمیده تازگی بدجور این قضیه نقطه ضعفم شده نمیدونم تو اون نگاه چند لحظه ای مامان چی بود ولی راحت تونستم نگرانی و غم و شرمندگی از کار مادرش رو ببینم .... راحت ... خیلی راحت همشون معلوم شد .... کسی تو اون جمع نفهمید ...جز منو مامان ... پسر خالم و پسر دایی مامانمم یه چیزایی دیدن که به اونا نگاه میکنم و بدجور اخم کردن ولی هیچ چیز نمیدونستن ....

نمیدونم چرا برام انقدر برام مهم شده تازگی ... منی که حتی یه درصد هم برام مهم نبود این قضبه ... الان دقیقا همون شده نقطه ضعفم تا هر جا باشم بغض کنم و ....

و به همین دلیل راه برام برای اولین بار بد بود خیلی بد....احساس میکردم دارن زجر میدن چون خودمو زده بودم به خواب و طبق عادت اگه زورکی بخواب بدجور بدنم کوفته میشه و همینطور شد و ....

خونه یکم استراحت کردم و  بعد از اونجا که دو روزه دنبال ایمیلمم ... یورزشو یادم رفته بود و دنبالش گشتم نتونستم و بعدش داداشم شام درست کرد  و یه غذایی که ای خدا ...ولی خوشمزه بود ذوق داره دیگه چکار کنیم:))

ولی از دسته غذای تند بود و من نتونستم زیاد بخورم و حدودا یک سوم خوردم و بعدش دوباره نت گشتمو گشتم ولی نبود و بعد مجبور شدم ازش بپرسم ولی اونم نمیدونست و اجباری یکی از شبکه هامو باز کردم و مردم تا پیدا کنم و تا اینکه حدودا بک ساعت پیش پیدا شد ...

و از 11شب تاحالا دارم میگردم:|

و الان پیدا شد^_^

شاید دلیلم این بوده که نمیخواستم شبکه ی اجتماعیم باز بمونه^_^

اره همینه^_^

اوچحالم ولی یکی نی بگه اخه لامصب فردا رو ازت گرفته بودن که تا الان نشستی:| 8 و نیم کلاس شیمی هم دارم:|  یه یک ساعت بخوابم پاشم تستارو بزنم که نکشدم و اگه هم نشد رفیق و گذاشتن واس چی سر کلاس میدم دو دقه برام از رو خودش کپی کنه تا من خواب از سرم بپره:))(همچین بچه کم رویی هستم من)

وای ساعت خوابم بهم خورده باز:| 

همش تقصیر نت و گوشیه هااا:|

اوه اوه فردا یا همین امروز 4 و نیم ظهری فاینال هم دارم که:|

رسما خ ا ک ت و س ر م 

خراب نکنم صلوات:|

۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۴۱ ۰ نظر
xrf ...

غلط کرده ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۳:۱۲ ۰ نظر
xrf ...

ممنون میشم کمکم کنید

چندتا فایل صوتی هست خیلی قشنگه میخوام بزارم ممنون میشم راهنماییم کنید چون بلد نیستم ...


۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۶ ۰ نظر
xrf ...