خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

۱۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است





❤تــــــــــولدت مبــــــارڪ بـہتــــــریـنــــــــــم❤

یاسمین عزیزم خیلی خیلی خیلی برام عزیزی نمیتونم چطور بهت تبریک بگم

فقط اینکه از خدا سپاسگزارم که هستی

 و

با همیم

عاشقـــــتـمツ

صبحی که بیدار بودم ۵ صبح بود و منم چون میدونستم معمولا اونموقع بیداری واسه نماز 

بیدارت کردم و تبریک گفتم و الانم باور کن هر چی میگردم نمیتونم توصیف کنه احساسمو...

بهترینارو برات آرزو میکنم خواهرم

خواهر ندارم ولی تو خواهرمی

دوری ازم

ولی هیچ وقت نشده که یادت نباشم و دلم پیشته همیشه

چی بگم اخه

دوست دارم فراوووون

ღ✔تـــــولـــــدٺ مـــــبـارڪ✔ღ

ایشالا که عمر طولانی و باعزتی داشته باشی

همیشه لبت خندون

دل و روحت پر از شادی و سلامتی

ایشالا به ارزوهات برسی 

و 

یه روزی همو ببینیم فیس تو فیس:D

شوهر خوب:D

بچه های و نوه نتیجه های خوب:D

مثل خودت گل گلاب

خانم دکتر موفق:)

و اینکه چه بگویم دگر؟؟؟

هیچی دیگه با ارزوی بهترین ها واسه خواهریم:-*


xrf ...
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۲ ۴ نظر


مـردم!


همچون ماهی که تنگــش را گذاشتند کنار دریا


اگر بیرون بپرم خدا میداند به دریـا میرسم یا روی شنـها می میرم


اگر ساکن بمانم خدا میداند تا ابد اسیـرم یا در حسـرت دریا می میرم


خدایــا تو که میدانی بگـو چه کنم؟.....



xrf ...
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۵۱ ۰ نظر

دیروز بامدا خوابم نبرد تا 4بیدار بودم و بعد 6 رفتیم و بعد مراسم ناهار و بعد ناهار تو باغش بودیم که به خاطر چند تا از فامیلا خندیدیم و چقدر اذیت کردن بعد مدت ها همدیگه رو میدیدیم و بعدش که پدرم سرش خورد به به میله و اونجا پسر دایی مامانم که حدودا هم سن و سال پسرخالم هستن کلی اذیت کردن بابا و مامان که نگران بود شدید کلی اذیت کردنا منم اینور با اونا میخندیدم ... دختر خالمو فک کنم 6ماهه ندیدم:| کنکور داره ....ایشالا که خوب بده و بعدش مث قدیم بیفتیم پیش هم^_^ و ولی برادرش و تو این مدت دیدمش کلا حداقل ماهی یه بار خ خ خ و اونم امروز اومده بود و چقدر واسش سوژه پیدا کردیم خخخ این بشر که دست به کار نمیشه حداقل ما یه کاری کنیم(از من بزرگ تر نیس:|) هر کیو نشون میدادیم و بیوگرافی (البته با شوخی) چون حالا حالا ها فک نکنم این زن بگیره و بعدش که بابام یخ گذاشت چند دقیقه دقیقا اتفاقی افتاد که اخمام به طور کل رفت تو هم و کم کم بغض و که توراه تبدیل به اشک شد ...

بار ها به مامانم گفتم که به مادربزرگم حرف بزنه درمورد اون موضوع حرف نزنه ...که الان متاسفانه شده نقطه ضعف بنده ...

ولی خب هرجا باید بگه انگار و دنیا رو پر کنه:|

مادربزرگمم با ما برگشت و خداروشکر سمت من افتاب بود و شالمو به بهونه افتاب کامل کشیدم سرمو و اروم اشک ریختم و از اینکه نمیتونن یه موضوع به این کوچیک شاید بزرگی رو ازرافیان به خصوصصصصص مادربزرگ درک کنه ... 

اشک ریختم که خدا اونطور خواست و الان این منم که باید ...

هیچ وقت دوست ندارم بگم چرا ولی خب حداقل ....

خلاصه امروزم پیش پسر پسرخاله ی مامانم گفت و همچین به اون بدبخت بد نگا کردم که ناراحت شد احساس کردم با اینکه میدونستم تقصیر اون نیست ولی باز اونو تقصیر کار دونستم ... چون اون باید مراقب میبود و نمیزاشت زخمشو کسی ببینه و تا مادربزرگ منم  بحث رو بکشه وسط و مادرمو بکشه کنار و با اون 3تایی یه گوشه بحرفن و نگاه غمگین مامانم که فهمیده تازگی بدجور این قضیه نقطه ضعفم شده نمیدونم تو اون نگاه چند لحظه ای مامان چی بود ولی راحت تونستم نگرانی و غم و شرمندگی از کار مادرش رو ببینم .... راحت ... خیلی راحت همشون معلوم شد .... کسی تو اون جمع نفهمید ...جز منو مامان ... پسر خالم و پسر دایی مامانمم یه چیزایی دیدن که به اونا نگاه میکنم و بدجور اخم کردن ولی هیچ چیز نمیدونستن ....

نمیدونم چرا برام انقدر برام مهم شده تازگی ... منی که حتی یه درصد هم برام مهم نبود این قضبه ... الان دقیقا همون شده نقطه ضعفم تا هر جا باشم بغض کنم و ....

و به همین دلیل راه برام برای اولین بار بد بود خیلی بد....احساس میکردم دارن زجر میدن چون خودمو زده بودم به خواب و طبق عادت اگه زورکی بخواب بدجور بدنم کوفته میشه و همینطور شد و ....

خونه یکم استراحت کردم و  بعد از اونجا که دو روزه دنبال ایمیلمم ... یورزشو یادم رفته بود و دنبالش گشتم نتونستم و بعدش داداشم شام درست کرد  و یه غذایی که ای خدا ...ولی خوشمزه بود ذوق داره دیگه چکار کنیم:))

ولی از دسته غذای تند بود و من نتونستم زیاد بخورم و حدودا یک سوم خوردم و بعدش دوباره نت گشتمو گشتم ولی نبود و بعد مجبور شدم ازش بپرسم ولی اونم نمیدونست و اجباری یکی از شبکه هامو باز کردم و مردم تا پیدا کنم و تا اینکه حدودا بک ساعت پیش پیدا شد ...

و از 11شب تاحالا دارم میگردم:|

و الان پیدا شد^_^

شاید دلیلم این بوده که نمیخواستم شبکه ی اجتماعیم باز بمونه^_^

اره همینه^_^

اوچحالم ولی یکی نی بگه اخه لامصب فردا رو ازت گرفته بودن که تا الان نشستی:| 8 و نیم کلاس شیمی هم دارم:|  یه یک ساعت بخوابم پاشم تستارو بزنم که نکشدم و اگه هم نشد رفیق و گذاشتن واس چی سر کلاس میدم دو دقه برام از رو خودش کپی کنه تا من خواب از سرم بپره:))(همچین بچه کم رویی هستم من)

وای ساعت خوابم بهم خورده باز:| 

همش تقصیر نت و گوشیه هااا:|

اوه اوه فردا یا همین امروز 4 و نیم ظهری فاینال هم دارم که:|

رسما خ ا ک ت و س ر م 

خراب نکنم صلوات:|

xrf ...
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۴۱ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
xrf ...
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۳:۱۲

چندتا فایل صوتی هست خیلی قشنگه میخوام بزارم ممنون میشم راهنماییم کنید چون بلد نیستم ...


xrf ...
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۶ ۰ نظر

امروز مثلا خواستم 7پاشم زبان بخونم:|

ولی خببببب از اونجایی که با بچه ها هماهنگ کرده بودیم و نرفتیم مدرسه^_^ وای فقط 2نفر رفته بودن^_^:))و بنده گفتم یکم بخوابم دیگه تا صبحانه و اینا 10 شد و خلاصه بگی نگی خواندم تا5 و بعد حاضر شدم و رفتم 6کلاس بود و نمره کامل و دو شنبه هم دیگه امتحانه رو بدم خلاصصصصصص^_^ وای که دوشنبه هم بگذره من چه کیفی بکنم ای بخوابم ....(خوبه کلا خوابم)^_^و بعدش برادر اس داد(راستی بهتر شدیم ولی خب هنو نمیتونم باهاش خوب باشم و همونطور اوشون) اس داد که بروم دم مطب عمو ایکس(یکی از دوستای ددی که صمیمی استیم و دکتر تشریف دارن) و رفتم انجا و بعد رو به روش خانم ایکس معلم بنده (معلم قران) که قبلا گفتم دیوانه وار دوسش دارم و مادر دوم بنده است و از بچگی باش بودم و از اونجایی که این ترم زبان عر عرو افتاد با کلاس قران جانم و گرفتاری و کلاسای دیگه و مدرسه و درس و این تهران رفتن اومدنا و اینا خیلی وقته نرفتم و خانم ایکس بازارچه مهربانی زده قربونش برم که سودش میرسد به خانواده هایی که محتاج هستن و رفتم اونجا وای که اونچا چقدم اشنا بود منم بیخیال و با اکن چادر رو سر مثل بچه ها از دور وقتی دیدمش تند تند دست تکون دادم و بیخیال برادر دویدم سمتش(خیلی خوش شانسم که چادر زیر پام نرفت و نیافتادم) و بغلش کردم و رو بوسی وای که چه حالی داد حدودا یک ربعی بغلش بودم و جالبیش اینجاس دلم براش تنگ میشه فقط دوست دارم تو بغلش گریه کنم و همینم شد انگار محتاج این گریه و آغوش گرمش بودم و از اونجایی که با داداشمم صمیمی هستن(داداشمم شاگردش بوده و صمیمین تغریبا اندازه من شایدم بیشتر ولی الان کم تر از من)سلام علیکی کردن و کلی حرف زدم و من گریه میکردما یهو دیدم یکی مث جن زده ها از پشت زدم تو کمرم به زهرا خانم(یکی از دوستا و همکلاسی ها) و از اونور یه زهرای دیگه که اونم رفیق و همکلاسیه و از اونور خانم ایکس همکلاسی قران که از خودم بزرگ تره و همه دورم کرده بودن و و من فقط غرق خانم ایکس بودم و بالاخره دل کندم و رفتم سراغ بچه ها که میگفت بیخیال فاطمه الان میگن این دختره کیه مهمه چیزیه لابد گریه که میکنه مدیر اینجا و کلی بچه ها دورش کردم اخه چند تا دیگه هم اومدن و کلی خندیدیم و برگشتم بهههه اقای چیز هم بودن پسر یکی از دوستای بابام که یکی از منفور ترین ادمای تو زندگیمه(چندتایی هستن که این یکی از اوناس) و یکم اونور تر خواهرشم بود و اون پسره هم هعی عکس مینداخت اه اه ... و بعدشم که چقد ادم اونجا دیدم همه هم اشنا و بعدش داشتم میرفتم که نازی خانم امد و و مثل اینکه قرار بود امروز همه منو ببینن:| و چشامو دید فهمید قضیه رو خودش و یکم باش حرفیدیم و با مادرش حال و احوال کردیم و خلاصه دل کندم و رفتم البته اگه دست خودم بود قطعا وای میستادم خانم ایکس سرشار از انرژیه وقتی میبینمش عالیه عالیم .... این زن فوق والعادس ... حدودا چند وقت دیگه وسطای سال  حافظ کل(از نوع تسبیت) میشه و نالا از همه نظر تفسیر و ایه و صفحه و همه چیز .... وای خدا خودمم دو جز رو اونطور حفظ بودم ولی دور شدم  .... دور ...

اومدم و رفتم پیش خیاط و خداییش سفارشام خوب بود و فکر کنم فردا تحویل بده (البته بدقولی خیاط معروفه)^_^ و بعد رفتیم پیش خالم و نظری مادرم که نمک بود و پخش کردیم و هماهنگ کردیم که کی بریم تهران و به خاطر فوت مادربزرگشون و منم میخوام برم البته بیشتر واسه اینکه شاید برم سر مزار شهدا(مزار شهدا تهران خیلی خاصه دوست دارمش) و احتمالا و شاید خرید و اینکه یه فاتحه واسه مادر ....

و بعد خونه مادربزرگم که گفتم اونجا چادری شدم و چقدر اذیتم نکردن البته یکی از عمه هام که دختراش تغریبا با منن و بیشتر از روی حسادت و منم محلشون ندادم ...

دوست دارم خفشون کنما:Dالبته دختر ملایمی هستم بنده(کاملا مشخصه)

 و برادرم دو سه هفته ای میشه که گیره بره مدافع حرم:|

کاراشو داره انجام میده بابامو راضی کرده و مامانم میگه نه و داره رو مخ ایشون کار میکنه 

البته بابام میگه یه ماه این دوره هارو بره برمیگرده این بشر نمیتونه:D

ینیاااا....

منم که حس خاصی ندارم...بره برگرده که خدا توفیقش بده و شهیدم بشه که افتخار میکنم فقط ...

(کاملا مشخصه مفت میگم چون قهریم^_^ خودمم فهمیدم)اخه یکی نیس بگه تو که اینهمه وابستشی  واسه چی مفت میپرونی^_^

و فردا شش صبح میخوایم بریم و بنده الان دارم پست میزارم:|

چقد طولانی شدا😕


xrf ...
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۵ ۰ نظر

خداحافظ اے زخم بر دل نشستہ 

خداحافظ اے یار پهلو شڪستہ

خداحافظ اے رونق آشیانم       

خداحافظ اے قوت زانوانم

خداحافظ اے جسم بے جان زهرا      

خداحافظ اے ماندہ در ڪوچہ تنها

خداحافظ اے گریہ هاے شبانہ       

خداحافظ اے بانوے بے نشانہ

خداحافظ اے داغ در دل نهفتہ       

خداحافظ اے موے آتش گرفتہ

خداحافظ اے خاطرات غم یار       

خداحافظ اے خون ماندہ بہ دیوار

خداحافظ اے یار در خون تپیدہ      

خداحافظ اے یاور قد خمیدہ

خداحافظ اے یاور مهربانم        

خداحافظ اے مادر ڪودکانم

xrf ...
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۳ ۰ نظر

xrf ...
۲۲ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۸ ۳ نظر

نخوندم ... عوضش اون شب حالم خیلی بد بود که نمیخوام ازش حرفی بزنم 

و رفتم کلاس و خداروشکر فقط دوتا رو اونم از رو بی دقتی اشتباه زدم:|

و بعد کار ویت رای انجام دادم و تا 8 و بعد خبر اومد مادربزرگ مادرم فوت کردن ... خیلی خانوم خوب مومنه ای بود و قیافه ای نورانی به شخصه واقعا دوسش داشتم و چند روز پیش که تهران بودیم کلی اصرار کردم که بریم اونو ببینیم ولی خب گفتن که دیره و اینا و وقتی خبر اومد بی هوا گریه کردم ...و امروز تشیع جنازه بود ولی خب ما به خاطر مامانم نتونستیم بریم ولی خب  یکشنبه واسه سومش میریم حتما😔

و امروز آزمون:| خخخ همچین ازمون رو دادیم که با دوستم اومده بودیم تو راه فقط با جوابامون بهم میخندیدیم ینی ریاضیو کلا تالی گذاشتیم و دلیلش جالبه که حوصله نداشتیم حل کنیم ولی خب اونایی که زدم و همه رو خوب زدم...

و بعدش اومدم ویت رای رو ادامه دادم...زیاد خوب نشد ولی خب برای دومین کار خوبه(همینطور باید به خودم امیدواری بدم دیگه والله)^_^ 

خودم نگم خوبه کی بگه:)) حالا شاید عکسا رو بزارم و بخندید بم خودتون میدونیدا ولی خب اگه دیدید حتما نظر بزاریدا خب

امروز چند تا پست میزارم تا شب ... اگه شد...

یه دونه هم قبل اینه و اگه شد شبم میزارم

و تا 3 ویت رای بود و بعد خوابیدم تا 5 و نیم و بعد یهو اس اومد و پاشده بودم هول کرده بودم که وای ساعت چنده مدرسه دیر شد😂😂  و اصلا بدجور نگران بودم و حالم نگران بود و هوا جوری بود که انگار 7ونیم 8 صبه(مثل اینکه بنده خواب بودم بارون اومده) و خلاصه انقدر خنگ بازی دراوردم ساعتو نیگا نمیکردم و مث جن زده ها رو تخت نشسته بودم😊 بعد مخم یهو به کار افتاد و ساعتو دیدم بعلههههه ساعت 5 و نیمه 😅 یهو زدم زیر خنده اصا یه وضعی بودا😃😃

و بعدشم کههههه اومدیم سر گاز به به قورمه سبزی ....من موندم این قورمه سبزی چه حکمتی داره اصا میمونه بعد با برنج قاطیش میکنی و داغ میکنی عجیب خوشمزه میشه😜

دلتون اب این غذای خوشمزه رو خوردم و گرمم بود و رفتم تو بهار خواب بزرگمون و هوای بهاری و نم بارونی و هوای عالی که با رایحه ی گلا و شکوفه های تو حیاطمون و حیاط همسایه ها فضا رو پر کرده بود و صدای هواپیما(که عجیب بهم آرامش میده) و شهرمون جز خط هاییه که هواپیما همیشه ازش رد میشه و نمیدونم بش چی چی میگن...

و یهو یاد یه خاطره ها و سفری شدم که عالی بود عااااالی و یه حس غم بزرگ اومد تو دلم و ولی بازم دلنشین بود ...

و بعدش که اومدم یکم لاکامو تغییر دادم:D

با خودم همیشه درگیرم که چرا وقتی غمگینم پناه نمیبرم به خدا به نماز به قران و میرم سمت لاک ... باز با خودم میگم راه دشمنه و یه جورایی جنگ نرم ... که موفق هم بوده ... باز خودم میگم پس چرا وقتی میدونی بازم ادامه میدی و سکوت ....... 

فقط سکوت ...

و بعد موابی اروم از ته دلم هست که میگه 

فعلا نه ...

حداقل فعلا نه ...

من هنوز نتونستم...

پس هنوز نه ...

و فردا کلاس زبانه که اخرین جلسس و منم هیچی بلد نیسم اگه خدا بخواد میخوام امشب بخونم

دقت کردین چند هفتس هرشب میخوام بخونم ولی نمیخونم

خودمم دقت کردم😂😂

خیله خب هیچی دگر

اگر دسترسی داشتم پستارو میزارم

دوستان میثم جان رو یادتان نرود رای بدید 

و بچم امروز تچکر کرده بود از خواننده هایی که ازش همایت کرده بودن و اون افراد معروف بودن و خیلی افراد دیگه هم خودم دیدم ازش حمایت کردن😍

عقشقههههه بچم😍😍😍

اهان راستی الانم بارون میاد و هوا اینجا بدجور خفن است و بهاری^_^

xrf ...
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۰۹ ۰ نظر



کاش آدم ها یکم جرات داشتن …
گوشی رو برمیداشتن و زنگ میزدن و میگفتن :
ببین ؛ دلم واست تنگ شده ،
واسه هیچ چیز دیگه ای هم زنگ نزدم … !



xrf ...
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۸ ۲ نظر



من... بازیچه ی دستای تقدیرم

من... از این تناقص ها دیگه سیرم

من... دارم هر لحظه می میرم

لحظه ای شاد و ساعتی غمگین

قلبم از غم پر صورتم رنگین

این یه چالش نیست بغض یک درده


xrf ...
۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۰ ۳ نظر

ای بابا نمیدونم چمه ...

دارم دیوونه میشم ...

هرکار میکنم نمیتونم درس بخونم ...

فکر کنم مجبورم فردا رو هم یه جور بپیچونم ...

ای خدا 

دلم بدجور ...

نمیخوام بگم ...

هرگز

دلم میخواد مثل قبل پست بزارم ...

من هرجا بودم امکان نداشت غمگین نزارم

از وقتی تصمیم گرفتم غم نزارم

نمیشه

سخته

امشب میخوام بزارم

حال و هوای امشبم مثل یه ادم در به دره

یه ادم در به در فراری ...

که تمرکز واسه خوندن چندتا مطلب که بلده ولی حتی نمیتونه از روشون بخونه

یه ادم فراری که گوشیشو میبینه و دلش میریزه ...

از گوشیش فرار میکنه که یه وقت خطا نکنه ...

یه ادم که شده مثل چند وقت پیشش ...دست و پاهاش گیری نداره

حتی واسه راه رفتن

فقط میخواد بنویسه 

یا

درگیره

با دنیایی که داره

با سرنوشت

با خودش 

امشب رفتم تو جلد واقعیم

امشب نقابم برداشته شده

امشب حال و هوام دست خودم نیست

نمیتونم انکار کنم

فقط فراریم

امشب دوباره نفس کشیدن برام سخته و از ظهره که سمت چپ بدن دوباره تیر میکشه

همونجا که اون

نمیخوام ادامه بدم

دوست دارم به خواب پناه ببرم

دوست دارم فریاد بزنم

راس راسکی شدم مث اونموقع نفسه بالا نمیاد...

سرفه هایی که از درد سینس و هر بار که میرم تو این حال شروع میشه

چشمایی که ...

حال و هوایی که حتی با لاک زدن هم نمیشه گولش زد

وای خدا

شد یک سال

یک ساله که گناهکارم

خدایا نزار امشب ببارم

کمکم کن 

من دقیقه یک سال قبل تو همین شبا بود که علاوه بر گناهای دیگم یه گناه بزرگ رو شروع کردم

که باعث 

حس

عشق

دوست داشتن

اعتماد

بی اعتمادی

خیانت

خیانت به همجنس

گناه

و گناه

شد

خدایا کمکم کن یادم بره که اونشبا چه حالی داشتم

یادم نمیره

ولی به خاطر اونم شده باید بره

به خاطر همجنسمم شده باید بره

راست یا دروغ رو نمیدونم

ولی به اون ایمان دارم

پس اعتماد

باید باز نقابم رو بزارم که ندونم هر روز بدتر میشم و نه بهتر

تا خالا هم نمیدونم جطور انکار کردم

ولی داشت باورم میشد

ولی کاش زمانش بهتر بود

چون الان زمان بدیه و نمیزاره

وقتی ناتوان میشم متنفرم

از همه چیز

حتی خودم

الانم ناتوانی بیش نیستم

خیلی وقته دنبال ارامشم

خیلی وقته دارم مینویسم حرم

دارم مینویسم ارامش

یه جای اروم

ولی نشد

ولی نشدددد 

همه پستامو از صفحه اول برداشتم 

هه که چی؟!

که شاد بنویسم مثلااااا

من خودمو به درس مشغول کردم ...

ولی به چه قیمتی

نابودی خودم

ارامش خودم و با انکار تو درس نشون دادم و موفق شدم

ولی الان دیگه نقابه رو برداشتم

چون وقتش بود

چون دیگه درس نیست

حداقل تو این چند روز یکم خودم مال خودم باشم

(من بازیچه ی دستای تقدیرم)


xrf ...
۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۹ ۰ نظر

خب چند روز رو باس بنویسم ...

انروز اومدم بخونم 2صفحه ای خوندم که دیگه حوصلم نیومد و رفتم تو صفحه پیکو و عکسارو دیدم:)) اقا انقدر خندیدم جاتون خالی ولی بعدش کلا یاد پسرعمم بودم ... دلم براش خیلی تنگ شده ...چندتا عکس دیدم از اخرین سفرمون که چند روز قبل از ماه رمضون بود و روز قبلش رفته بودم با مادربزرگمو داداشم تهران ددر که افتاب واقعا وحشتناک گرم بود و منم زغال و بعدش شب حموم و صبی رفتیم همدان با فامیلا طرف پدریم که باز افتاب شدید و تو گنجنامه که بودیم اونجا هم کلا اب بود و منم که انقدر اب بازی کلا یه تیکه زغال شده بودما😆 بعد پسر عممو اذیت کردم گوشیش نو بود گرون و نشسته بود اون وسط اس بازی با قطعا دوس دخدر گرام و منم نامردی نکردم و اب ریختم روش اول گفت بیخیال که بیشتر اب ریختم و دختر عموم هم اومد کمک که من ریختم رو گوشیش که افتاد دنبالم و خلاصه تو اون لحظه از من چند تا عکس گرفته بودن و اون لحظه با دختر عموم سریع رفتیم پیش عمه ها که ژس گرفده بودن واس عکس که قیافه بنده واقعا دیدنی بود با اون پوست زیبا و وحشت زده و در عین حال نیش باز:))و کلی عکسای دیگه و دلتنگی من واس اون پسره ی خر ...

خخخ نه به اون که امکان نداشت یه روز نبینمیم همو نه به الان که 6ماهه ندیدمش ...نامرد بب معرفت احمق ...ولی برمیگرده ...تنها کسی که اشکارا میگه دلتنگشه و هنوز خیلی مثل قبل دوسش داره تو فامیل منم ...یه جورایی بقیه ازش زده شدن ...ولی من اونکاراش رو گذاشتم پای دلسوز بودن زیاد و ساده لوحیش ...برمیگرده مطمئنم

و بعدش مدرسه که زنگ اول رو من و یکی از دوستام جور کردیم و معلم و راضی کردیم فیلم گذاشتیم و بقیه ی فیلیمی که دیروزش دیده بودیم و کمیش مونده بود رو دیدیم و زنگ بعد هچکی حوصله درس رو نداشت و دوباره همون فیلمو گذاشتیم و هلاک عکس و العمل بچه ها بودم که با شوق طوری که معلم نفهمه میگفتن بازیگراش کیان ؟چرا شهاب حسینی صداش گرفته؟ این چرا اینجوریه؟اون پرا اینجوریه؟ و وسطاش دیگه بیخیال فیلم بازی کردن شدن و همه مشغول ریاضی خوندن بودن که بدون شک میگم فقط معلم بود که داشت فیلم میدید و زنگ بعدشم جور کردیم همون فیلم رو ببینیم ینی دیگه چیز فیلمو دراورده بودیم از بس ...بدبختی هیچکدوم فیلم دیگه نداشتیم و ریاضی رو هم کلی غرغر کردیم که نخوندیمو نزدیک عیده و اینا اونم پیچوندیم و اول چند تا تمرین گفت و بعد راضی کردیم بریم حیاط و رفتیم و اومدم خونه باید زمین میخوندم که اونو مدرسه خوندیم و اونم نمره کامل ....اون روزم فیلم نهنگ عنبر رو دیدیم:)) البته کامل نشد:( تا اونجایی که مهناز افشار طلاق نیگیره میاد ایران دیدیم:| و بعد اومدم خونه 30ساعت لالا و بعدش رفتیم تهران که موقع برگشت تو حصارک و اون طرفا گیر کردیم به خاطر ساخت پل دقیقا ما 9و پنج دقیقه رسیدیم تو ترافیک اصلیه و 12و سی و پنج دقیقه اومدیم بیرون ینی پیاده میومدیم اون راهو سنگین تر بود از بس مورچه وار حرکت میکردن ماشینا:| حالا وحشتناکش اونجا بود که میلی متری فاصله بود و این ماشین سنگینا واییییییی😨😨

2رسیدیم خانه:| بنده رفدم مدرسه صبی که جشن بود و بدون کتاب و دفتر رفدیم و دوستم قرار بود گیتار بزنه و اورده بود و اخرین زنگ رفتیم زیر سایه درختای حیاط اون میزد من خودش و یکی دیگه از دوستام میخوندیم فوق و العاده بوووود^_^

بچه ها امروز واسه میثم ابراهیمی اشکم دراومد ...واقعا حقش4 شدن نیست خیلی از یغمایی بهتره خداییش:( امروز یهو اهنگ ایران سالار عقیلی گذاشتن من یاد مسابقه افتادم نمیدونم چی شد و چرا ولی یهو گریه کردم چرا که حقش نیست:| اون باید سوم بشه:| لدفا به عزیز دل مو رای بدید😍فدای جوجه خودم بشممممممم😍پیش احسان علیخانی خیلی کوتاه بود بچمممممم😙😍😍😍

خب حالا دیگه ... امروز پیاده اومدیم با بچه ها^_^

بعد ناهار بعد کلاس ریاضی:((

و الانم اتاخمو یکم رسیدم بش و بعد این پست برم شیمی بخونم که فردا بعد آزمون یه وخ نمره درخشان نگیریم و عذرمون رو بخوان:|

جمعه هم ازمون:| اه اه

راستی مامانم دکتر از عملش خیلی راضی بود خداروشکر^_^ 

دلم جمله میخواد ....

یاسییییییییی دلم تنگیده واسه جمله ...

اگه امشب خوندم میام یه جمله میزارم بیا زیر همون جمله بنویسیم و اگه نشد که فرد😙😛

پستارو هم هروقت اومدم جواب میدم چون الان باس تندی برم درس بخونم متاسفانهههههههههههههه:|😭😭😭

xrf ...
۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۵۵ ۳ نظر

خب دیروز نتونستم پست بزارم و الان دارم میزارم:| ساعت رو نمایان شید😆چی گفتم:))

خب دیروزبه زور بیدار شدم و  رفدم مدرسه و اونجا مث بچه ادم زیست خوندم^_^ و فکر کنم نمره کامل بشم^_^طر زنگ دوم معلم یکی از ناظمامونه که فک کنم قبلا گفتم که کسی اصا اونو معلم حساب نمیکنه و اسمش+جون صدا میکنن:| صمیمین کلا ولی من تا به حال اسمش رو صدا نزدم هر وقت صداش کردم با اسم بزرگش یا همون فامیلیش صدا کردم بگذریم سر زنگ اون فیلم گذاشتیم اخرین حلسه بود و فیلم 5ستاره باحال بود تا وسزا دیدیم بعد دیگه زنگ خورد و نشد:| دیروز خیلی خسته بودم و خوابم میومد ولی خب نمیشد بخوابم کلاس زبان بود و کلی تکلیف پکلیف باس میخواندو همینطور نیز گردید:| (این چه طرز حرف زدن مزخرفیه من موندم خیلی وقته افتاده روم ولی نمیتونم ترکش کنم اصا فاز تو فاز میکنه ادم یاطی میکنه میره تو نول:|) خلاصه کسی نبود منو ببره و باید لطف میکردم و پیاده میرفتم و تصمیم گرفتم با چادر برم ... و خلاصه نگم بهتره خب تازه کارم دیگه^_^ خلاصه من میدونم یه بار میافتم تو خیابون با چادر ساده:| ولی خب دارم تمام سعیمو میکنم خیلی به ظاهر خوبما ولی خب خودم تا جمع و جور کنم اخه این چادر مدل دارا اصا چین نداشتن انقد:| ولی خب خیلی خیلی دوسش دارم ...برام خاصه و یه جایگاهی داره ....

و اینکه بعد کلاس چشتون روز بد نبینه حالم بد شد...برادر گرام که همچنان در قهر به سر میبریم و بنده قصد کردم تا نیاید بگوید شکر زیادی خورده و اون رفتارارو باهام داشته باهاش حتی یه کلام نیز گپ نزنم:| اه از خیلی پسرا واس این اخلاقای گندشون بدم میادا....یا دارن زور میگن:| یا دختر بازی....لدفا به کسی برنخوره گفتم بعضیاشون و برادر بنده هم از اون گند اخلاقیا دراورده و بنده نیز که هاپو بشوم هیچیزی جلودارم نیست دیگر ان را ندوست:|پسرک هاپو:| این نیز بزگریم ...

خب فقط یه سلام اونم چون اول اون داد منم مجبور شدم خیلی خشک سرد جوابشو بدم و بعدش کلی پشیمون شدم:| بعد اومدیم خونه دقیقا من مرده متحرک بودم بعد شام خوردم رفتم بخوابم که بعد پاشم خیر سرم درس بخونم(بدبختی درسمم خیییییلی زیاد بود)ولی ای دل قافل کاش میرفتم تو کما ولی ...

خوابم نبرد عوضش یه سردرد خفیف همراه خستگیم و خواب اومدن ولی نرفتن و اینکه هرچی خاطره و بدبختی و زجری که از اون موقع ها(منظورم قبلناس)بود هجوم اوردن و خراب شدن سرم ...اصا حالات نفس تنگی گرفته بودم ... دلم گریه میخواست ... از طرفی تمام جونی که داشتم گرفته شد ... گریه میکردم و همون حال جواب اس یاسیو دادم و کمی اروم شدم که باش حرفیدم ... bffخودمه دیگه^_

ولی دیشب واقعا محتاج یه آغوش بودم یه آغوش که بی منت باشه ...واسه خاطر خودم باشه ...گرم باشه و خالی از درک کردن ... واقعا میخواستم تا گریه کنم ... حالم خفن بد بود ...

یاد خدا میافتادم هروقت میگفتم آغوش بی منت ولی خب خدا دیگه منو دوست نداره ... 

میدونید چند وقت پیش فردی بودم که بدون شک میگم خدا دوسم داشت ... بدون ذره ای گناه بودم ... بدون خرابکاری ... بدون ... خراب کردم ... رابطه ی خودمو و خدا رو تراب کردم ... زندگیو جلو چشای خودم ...خودم با دستای خودم سیاه کردم ...

هرچی سعی میکنم درست بشه نمیشه ....چیزی که شده بر نمیگرده(هه خود کرده را تدبیری نیست)

الان دیگه نمیتونم به خدا پناه ببرم چون ازم متنفره ...چون الان من به جا اون دختر یه گناهکارم ... بحثم سر یه چیز نیست اینکه با پسر حرف زدم ولی خب خیلی کارا هم تو این مدت ها انجام دادم که قبلا حتی بش فکرم نمیکردم ...

واسه همینه میگم پرم از گناه ...تبدیل شدم به یه گناهکار که خدا دیگه اونو ندوست ...

به مامانم میگفتم من حالم خوش نی فردا نمیرم مدرسه:| شیک جواب داد من که میدونم درس نخوندی واس اونه مگه دست خودته امسال خیلی غایب بودی باید بری :| منم بیخیال دنیا و اونهمه درس با حال زار کمی گریستم و گپه م ر گ م را گذاشتم بلکه فرجی شود و بلا ملایی سرم بیاد تا فردا نرم مدرسه و خوابم برد و میزان راس ساعت3ناخودآگاه بیدار شدم ...و الان دارم درس میخونم مثلا ...گفتم یه ثوابی کنیم پستمان راهم بزگاریم و گزاردیدیم و خلاصه احساس میکنم خدا منو بیدار کرد چونکه درسام خیلی زیاده و دوتا امتحان دارم و اگه الکی میرفتم زنگ تفریا نمیشد بخونم زیاد بودن:| و کی میشه چهارشنبه برسه یه دل سیرررر بخوابم(به قول مامانم خوبه حالا سرو تهمو بزنن خوابم)الانم کمی خوابم میاد ولی خب مجبورم اهنگ غمگین بزارم که ریتم شادی و متن شاد نداشته باشه(ایام فاطمیه) تا تو فکر غرق گردم و خیر سرم بتوانم درس بخوانم(ملت درس میخونن منم درس میخونم) البته کلا عادتمه با اهنگ همیشه درس میخونم...

من دیگه برم بخونم زیادی حرف زدم

خوابم نبره صلوات 😂😂

خداسعدی^_*

(موضوع نوشتم دوباره ولی تقریبا هر روز به یادش میفتم ولی خب ... دعا کنید ... دعا کنید بتونم که خوب بشم ... حداقل بهتر بشم ... حداقل دیگه گناهکار خالص نباشم ...دارم یعیمو میکنم ...دعام کنید ...)

xrf ...
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۳۹ ۲ نظر

خب دیروز تونستم تقریبا  خوندمشون^_^ وسایل کار ویت رای رو هم گرفتم ...

باهاش کار کردم به نظرم برای اولین کار بد نبود^_^ ولی خیلی کلا کار قشنگ و جالبیه بهتون پیشنهاد میکنم انجام بدید

شاید بعد بزارمش تو وبلاگ ... فقط وسایلش خیلی گرونه ،من دیروز گرفتم و امروز یه کوچولو واسه یاد گیری انجام دادم و خلاصه امروز خداروشکر خوب بود ولی دیشب مامانم از درد داد میزد هم اون گریه هم من گریه دیگه انقدر مسکن های قوی دادیم تا خوابش برد و یه خواب آور شدید ....

چادرم رو این روزا معمولا بیرون میرم سر میکنم تا بعدا باهاش راحت بتونم برم و سرش کنم ولی واقعا نسبت به چادرای مدل دار سخته😅

ولی خب دوسش دارم ...خیلی ...

الانم باید زیست بخونم ولی اصلا حوصله ندارم و اصلا دوسش ندارم^_^

امتحانه بابا تو رو حش هر جلسه این معلما امتحان:|

اه اه

آخجون از چهارشنبه دیگه نمیریم^_^ انیده خووووبه^_^

امروز یه خبر بد اومد که خیلیم بد بود اینکه یه اقا و خانومی که از دوستای خانوادگیمون بودن بعد از کلی دوا و درمون بچه دار شدن و پسرشون 19سالش بود و دانشگاه قبول شده بود و با داداشم دوست بودن و دیشب متاسفانه تو حموم گاز گرفددش مثل اینکه و فوت کرده و همون یدونه بچه هم بود ینی همه واسه این بچه ناراحت بودن:(خانواده ی خودم کلی براش گریه کردن ...

خیلیم بچه خوبی بود ...هعی ...

خیلی سخته ...

خدا بهشون صبر بده ...واسه شادی روحش صلوات بفرستین 

من عاشق سوپ شیرم ...مادربزرگم درست کرده برامون فرستاده^_^ خیلی خوشمزس^_^

و دیگر هیچ تا شب خیر باشد ان شاءلله:)

xrf ...
۱۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر

ای بابا من موندم چرا هر دفعه واسه درس برنامه میریزم خونمون مهمون بارون میشه:| حالا حالت عادی حوصلم پوکیده باشه هم هچکی نیستا:|

دیروز اومدم بعد کلاس یکم به خونه و ناهار اینا رسیدم بعدش مادربزرگم اومد و نشد و دوباره رفتم یکم سوپ درست کردم واسه مادر و بعدش امدم برم بیرون یه کوچولو تاریک شد و از اونجایی که با داداشم قهرم و رابطه زیاد خوبی ندارم باهاش نرفتم و خیلی همه اصرار کردن با اون برو ولی خب نمیشد و هر چند از خدام بود چون کلی از کارام جلو میفتاد:|

خلاصه مادربزرگ رفت یکم امدم استراحت کنم ک بعد برم خیر سرم درس بخونم که عموی گرام با خانواده تشریف فرما شدن😑

دوتا بچه داره ماشالا یکی از اون یکی آتیش تر:|

دیگه بعد اونا انقد خسته شدم ساعت گذاشتم 7که درسامو بخونم و حتی اونموقع نتونستم چشامو باز کنم😓 خوابیدم تا10بعدم یکم صبحانه خوردم و الانم که بعد پست اگه خدا بخواد برم درس بخونم😑

+مامانم خیلی درد داره دعا کنید زود تر خوب بشه ...

+و یه دعا دیگه هرکی این پست رو خوند :| دعا کنید بنده بتوانم حداقل درس های شنبه رو بخونم و تموم کنم:|


xrf ...
۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۱۳ ۱ نظر

امروز بعد مدرسه که خیلی خسته بودم بیهوش شدم تغیریبا اما فقط به مدت 40دقیقه و این درداور ترین درد است:(( خواب برام اولویت اوله تو زندگی عاقا ینی چی اخه هیچ وخ نمیتونم درس حسابی بخسبم خب:(😢 هیچکی رحم نمیکنه به من خسته ی خسته😢

منو ول کنن بیدار نمیشم باور کنید😪

خب بعد دو نیم کلاس ریاضی و بعدش ساعت 4 و نیم رفتم جزوه های شیمی بگیرم😭 کلی گشتم تا اون مکان رو پیدا کردم و اومدم خونه یکم مادرمو اذیت کردم و خندیدیم(کار همیشگی و ثابتیه) و بعد خواستم برم یه دوش بگیرم بلکه این حس خوابالویی و سردرد خر بره ولی همین که رفتم خاله گرام با پسر بچه ی زلزلش که عشقولی خودمان است امدند و خلاصه کردیم و امدیم و دیگه دو دقیقه هم ننشستم و اول که پذیرایی و بعد هم شام جاتون خالی کلش رو خودم درست کردم اولین بار بود برای بیش تر از 4 نفر درست میکردم چون واسه شام مادربزرگمم اومد و نزاشتم کسی دست بزنه و کلا خودم درست کردم ولی خیلی خوب شد😎 بعدش هم دوباره جم و جور کردن و خلاصه کلا پوکیدم و نتونستم به درسی چیزی برسم😑😕

فردا هم 8کلاس شیمی دارم😣😩

پسر خالم چند روز دیگه میشه 5ساله بیشتر صداش میکنم فنقولی الان که رفتن یه استان دیگه کلا ولی خب بچگیش این نصف عمرش بغلم من بود فنقول خان انقدر هم که میدونه خدا بدونه یه حرفایی میزنه باور کنید من از اون یاد میگسرم و اولین بار از دهن این فنقولی میشنوم😂 امروز درمورد سربازی با داداشم حرف میزد منم بلند داد زدم از اشپزخونه که منم میخوام برم سربازی خیلی شیک جواب داد تو که دختری من باید برم سربازی ولی تو چون دختری باید بمونی شوهر کنی ینیا من که رفتم هنگ😨

کلا خیلی این بچه عجیبه و خیلیم باهوشه و متاسفانه بسیااااررررر شیطونه ... ولی دوسش دارم ... خیلی

xrf ...
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۳ ۲ نظر

خداروشکر مادرم عملش خوب بود و تموم شد درسته الان یکم درد داره ولی خب خداروصدهزار مرتبه شکر به امید خدا درست شد و درد بعد عمل هم خب قطعا طبیعیه:)

درسامم خوبه ...نمرات ماهیانم نسبت به قبل خداروشکر خیلی پیشرفت کرده و بسیار خوشحالم ولی زبان بیرون را رو سفید کرده ام ناجوووور^_^ خب صدالبته کسی که نخونه بره سر کلاس قطعا نمرات از 20 میاد 18:|

قهوه ای کرده ام خیلی شیییییک(البته ببخشیدا😊)

اونروز که گفتم کار نمیکنم دقیقا همون روز مادر گفدش که  یکشنبه کارام باید تموم بشه و خونه تکونی کامل که بعد عمل خیالم راحت باشه منم موندم تو آمپاس یکم کمک کردم ولی تعریف نکنم چجوری سنگین تره😂😂 ولی کلا جدا از شوخی هرکاری بهم سپرده بشه خیلی خوب و به نحو انسن انجام میدم(ما اینیم دیه😆)و ولی دلقک بازی خیلی دراوردم:|

و تموم شد بالاخره و بعدشم که هیچ ولی دوشنبه نرفتم مدرسه انقد کیف داد ولی اینکه تنها منتظر بودیم با بابا خیلی سخت بود ...

هیچکس خبر نداشت و این بدتر بود ...

و اجازع نمیدادن مادرمو ببینم و ینی کلا هیچکس و تو اون بلوک از بیمارستان راه نمیدادن و بعد اینکه مرخص شد دیدمش یهو بغلش کردم زدم زیر گریه و اون نجا یه پرستار بود خیلی مهربون بود کلی باهام خوش و بش کرد و بعد آمدیم دیگر و الانم که هیچ خبر خاصی نیست😁

xrf ...
۱۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۵ ۲ نظر

چند روزه میاما ولی حس و حال تایپ نیس واس همین نه کامنت گذاشتم و نه پست😆

خب تو این چند روز خوب بود بدک نبود ...

یه خبر خوش که مامانم ازمایشاش چیزی نبوده خداروشکر^_^ولی خب دهم یه عمل سخت داره ... ای خدا ... ان شاءلله اینم به خوبی میگذره:)^_^

و اینکه کلاس تست میرم و معلما تعریف میکنن ادم کلی خر کیف میشه...فعلا ریاضی و شیمی و بعد چند وقت دیگه فیزیک شروع میشه زیست و زمین هم که باید بخونی و از کتابای تست استفاده کنی ...

درسا هم خداروشکر خوبه دو هفته کلااااا دارم زنگ تفریحا درس میخونم و چقد کیف میده که نمره کامل میگیری 😄 اونوخ دوستت نیم نمره کم تر میگیره و چون کتابو رسنا جوییده به رگبار فحش میبندتت:| 

کلا این رفقای ما ادم نیستن و ایکپمون ادم بشو نیست:|

و کارای عید نمیدونم چرا کمک نمیکنم دستم خودم نی اصا حس کار نیست ... 

دیگه مثل قبل حوصله ندارم قبلا یهو مثلا یه رمانو تو یه روز میخوندم همت میکردم همه کارای مامانمو تنهایی انجام میدادم ولی الان اصلا و ابدا حوصله ندارم و نمیتونم 😑

بذگریم و بعد دهم رسما باید کل کارا مامانمو بنده انجام بدم از الان لطف کنید برام فاتحه بخونید با این حال و احوال تنبلی که من دارم😂😂😂

 و لباسا خب مانتو رو که مثل بیشتر اوقات میدم به خیاط که از هر لباس بیرون تمیز تر و ماهرانه تره کار این خیاط و چون مانتو ها یکم تکراری بود و اکثرا مانتو فروشی ها مدل ها و پارچه هاشون شبیه بود قبول نکردم حاضری بگیرم که مبادا واسه یکی از فامیل مثه واس من باشه:D حسود مسود نیستما ولی تو انتخاب لباس و تیپ زدن خیلی سرسختم و هرسال عید بنده خدا اشک مادرمو درمیارم و بازم پدرمه که همراهی میکنه تا یه چیز بگیرم😅

بعد اینکه چادرمم امادس^_^ و امسال از عید به بعد چادری شدنم رو رسما اعلام میدارم و واسه عید همه رو سوپرایز میکنم و چادر سر میکنم البته بعضی جاهای خاص چادر سر میکردم ولی بیشتر جاها نه ... و چادرم از این مدل دارا بود و طبق عهدی که با خودم بستم عیده 95 چادری بشم و چادر ساده که واقعا بهم میاد و حسابی دوسش دارم^_^

و اینکه تازگی خیلی سرد شدم وقتی تو خیابون راه میرم هیچ چیزو نمیبینم ... منظورم اینه نسبت به ادم ها بی تفاوت شدم ... کلا نمیرم بیرون پون برم و وقتی از میون مردم رد میشم واقعا اذیت میشم و وقتی مادرایی با اون سر و وضع و دخترا و پسرا رو با اون سر و وضع میبینم حرص میخورم ... ولی الان میرم بی وفاوت شدم نسبت به دنیا چون من تنهایی نمیتونم درست کنم واسه همون هیچکدومشونو نمیبینم و البته سعی میکنم اینطور بمونه😆

دیگه چی؟؟؟

دیشب دلتنگ بودم حالم چند روزه کلا خوش نیست از لحاظ روحی که نمیدونم چمه و گوشی دستم بود و داشتم وسوسه میشدم که به جاش به پدرم که دیر وقت بود و به خاطر مشغله ای که داره خونه نبود بهش اس ام دادم و که مراقب خودش باشه و زیاد اعصابش رو بهم نریزه و در اخر دوستت دارم و شب بخیر اولین بار بود تو عمرم اینطور اس ام اسی به بابام میدادم در کل ادم بی احساسیم در ظاهر و اینو همه و اللخصوص دوستام خیلی میگن ولی وقتی براش فرستادم خس خوبی تو دلم نشست با این فکر که شاید یه لحظه هم شده خالی از هر فکری میشه و لبخند میرنه:)

خخخخ یه چیز باحال تو این هفته که عجیب سرما خورده بودم دست به سیا سفید نزدماااا یعنی یه حالی داد عوضش طبقه پایینو که داشتن تمیز میکرون کلا داداشم تمیز کرد و با مامان😂😂😂😄😄😄

بالارو هم که فعلا به هیچی بنده دست نزدم به قول مامان یه وقت زحمتم میشه یه استکان بزارم اونور:| ولی حالا خداییش درسا خیلی سنگین شده نمیتونم تازگی بیشتر و خیلی خیلی بیشتر از قبل خودمو درگیر درسا کردم و کلاسایی هم که میرم دیگه هیچ😆

موفق باشید ...


xrf ...
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۹ ۰ نظر