خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

همونطور که تو پست قبلی گفتم الان رفتم و امپول گرامو زدم و داغون و اونجا دختر عموم دیدیم که مامان باباش اورده بودن 2سالشه مسموم شده بود بچم انقدر گریه کرد امپولش زدن😳

و یه گواهی دکتر داد فردا نمیرم مدرسه جووووون😆😆😆😆

ینی حال دادا^_^

ولی کلش باید درس بخونم ... چون یکشنبه درس زیاد دارم و زبان بیرون هم هست و اووووف 😤😣😭😭😭

از الان اعلام میدارم ای ام وری وری بدبخت:|✋

xrf ...
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۵ ۴ نظر

سرماخوردگیم بد و بدتر شده😭

امروز باورم نمیشد .... دیشب ساعت 2خوابیدم تا 9 بعد 9ونیم دوباره خوابیدم تا 4نیم عصر تازه باز خوابم میومد 😅😅(خسته نباشی دلاور✋)

خلاصه رفتم دکتر اندازه یه گونی بهم دارو داد:| دوتا پینیسیلین هم داد و یکی دیگه نمیدونم چی بود اقا خیلی درد داشت:(( 11شبم باید دومین پینیسیلین رو بزنم:((

از همه بدتر سرم شستشو هستش😢 اقا کلا له له شدم  خداییش خیلی بده😆😆😂😂

و بعد یه چیز خیلی خوب امروز  چادرم رو تحویل گرفتم ... چادر ساده که از عید به بعد قراره کاملا چادری بشم^_^

فردا امتحان دارم دعا کنید بتونم برم یه گواهی بگیرم😆 

دیگه حوصله ندارم بقیش رو بعدا میگم😂


xrf ...
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۰ ۰ نظر

دیروز حالم بعد مدرسه عجیب افتضاح بود سرماخوردم شدید مثلا خوابیدم خوب بشم خوب نشدم که هیچ بدتر هم شدم^_^ شانس منه دیگه قربونش برم

بعدشم رفتم کلاس زبان خلاصه خواب و بیداری تونستم سرکلاس بشینم و بعدش اومدم بدتر بدتر شدم و بعد که والدین گرامی شب از تهران اومدن و به جا اینکه مادرجان ناز کند بنده تا دلتون بخواد ناز کردم که ای مریضم وای بلم و خلاصه کلی سوسول بازی(البته واقعا حالم خوش نبودااا)

امروز صبی نرفتم مدرررررسه انقده کیف داد ولی خب دیشب چون میدونستم مامانم به زور میفرستتم مدرسه مثل بچه ی خوب تکالیف رو انجام داده بودم و ولی دیگه حالم خیلی بد شد ناقص ناقص بودم 😆 خیلی خوب بود 😅 ولی کار خودش رو کرده بود زنگ اخر ریاضی داشتم با مدیر گرام هماهنگ بودن و منو به وسیله ی برادر راننده ام شوت کردن مدرسه و اونجا یکم سرم رو میز و خودکار به دست و جزوه نویس تونستم بگذرونم و بعد اومدم و یکم استراحت و بعد با کلی اصرار باهاشون رفتم تهران امروز^_^ تو راه یه اتوبوس بود یه بچه بود که پشت شیشه منو دیده بود و خلاصه تا جایی که باهم بودیم براش شکلک دراوردم😅😃

حالا یه بار قبلنا تو ترافیک واس یه بپه با حالت افتضاحی زبون دراوردم دقیقا همون لحظه باباش منو دید یعنی آبروم رفدا😆

بعدشم که حوصله ندارم تعریف کنم و الان رسیدیم خونه همین😂

خوابم میاد بعد یکم نانای میرم هفت پادشاهه چی چیه نمیدونم همون که میگن رو پشت سر بگذارم از اول اینو درست حسابی یاد نگرفتمیه😛

نصف شبی اهنگ لایک داری سعید اسایش میزاره ادم بخوابه اخه:|

شب بخیر ... فردا دوتا امتحان دارم هیچکدووووم نخوندم قراره مدرسه بخونم ^_^دعا کنید😊

xrf ...
۲۷ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۲ ۰ نظر

بچه هاااااا میثم ابراهیمی کنسرت داره تبریز عکساشو میزاره منم میخوامممم:((

فردا اهنگشم میاد:(( ای خدا:((

انقده خوشمل شده بچمممم😍😘

xrf ...
۲۵ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر

وبلاگمو نو کردم^_^از این پس سعی میکنم غم ننویسم ... اونروزم واقعا واقعا واقفا افتضاح بود حالم که نوشتم ... خلاصهههه با وبلاگ جدید روبه رو هستیدا😃

از این پس باید عادت کنم که روزگار هرچه بد باشد ...

هرچه بر وفق مراد نگذرد ...

هرچه با غم بگذرد ...

هرچه تلخ ...

هرچه شاد و زیبا ...

فرقی نکند ...

من باید آن را به بهترین رو تبدیل کنم ...

من باید خوب بودن را یاد بگیرم ...

من باید در جبهه ای که خودم هستم و در مقابلش سرنوشت پیروز باشم ...

من  باید در مقابل غم و روزگار که با او یارند بجنگم ...

هر چند سخت؛ اما سودمند ...

من میتوانم 

(اوهوک چه حرفای قلمبه سلمبه ای زدما😎)

من یه دختر بسیار شاد😂😅

کلا داغونم ببینیم مدل جدید وبلاگ چه از اب بیرون می آید😂😛

قبلی بسیار گند بود خودمان میدانیم😆

البته اینم بگم یه کوچولو غم دار میزا م ولی فقط یه کوچولو👌


خب دیگه بسه

از این به بعد غم دار ها فقط رمز داره که درشو میبندیم میزاریم کنا😊

سعی میکنیم با شاد ها جداشون کنیم تا همه شاد باشیم😈

الان عین هو چی بم نخندید سخته والو بوخودا 

قیافه و ظاهرش اسون است ولی درونششش بسوزه😅

من میتونم(به همین خیال باش)😄

شده روی این انرژی منفی درون را کم کنم موفق میشم^_^



xrf ...
۲۴ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۰ ۰ نظر

نمیدونم چرا داره اینطور میشه ... هر روز سخت تر از دیروز ... مامانم دوشنبه دوباره عمل داره ... حالم خیلی بده ... دارم میمیرم ... بخدا خسته شدم ... 

میترسم ... میترسم از دستش بدم ...

دلم میخواد برم حرم ... چند روز بس بشینم جلوی حرمش ... روبه روی گنبدش ... قسمش بدم ... خواهش کنم ... تمنا کنم ... بگم نجاتش بده ... ولی تنهام ... نمیزارن ... نمیزارن تنها بیام ... دارم میترکم ... میخوام بیام امام رضا بطلبم ... بطلب بیام بس بشینم زیارت عاشورا بخونم ... تحملم کم شده ... تا هرکس تو خونه درمورد بیماریش حرف میزنه میشم ابر بهار و  همینطور گریه میکنم ... 

خدایا تورو خدا ... بزار برم پیش امام رضا ... تنها جاییه که ارومم میکنه ... فاصلمون زیاده ولی خودمو میرسمون اگه فراهم کنی ...  خدایا عاجزانه ازت میخوام جواب این آزمایشا چیزی نباشه ... 

خدا  چجور بگم ... میدونم بدم ... ولی مادرم که خوبه ... خودت میدونی... تاحالا بد کرده؟ .. نکرده ... میخوام نماز بخونم ولی میترسم هعی اشکم بیاد و باطل بشه ... من دارم تموم میشم خدا جون ... 

یاحسین ...

xrf ...
۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۰۷ ۱ نظر


نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من.....

اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه میکنم،میبینم چون خدا را یافته ام ،هر چه که باختم مهم نیست.....

آموختم که تمام ماجراهای زندگی ،فقط قانون عشق بازی خدا با ماست......

xrf ...
۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۱ ۰ نظر

دیشب بالاخره تصمیمم رو گرفتم...

حرفی رو که اون روز با اطمینان بهت زدم و گفتی اول برو اون پیام بخون عجولانه تصمیم نگیر ... تصمیمم رو گرفتم ... گفتم بهت میبندم گفتی منم از این کارا زیاد کردم ... گفتم من فقط به خاطر تو میومدم ... گفتی زیاد صادقانه حرف میزنی ... گفتم من مثل تو نیستم که ... بیخیال ... دیشب منتظر موندم بیای ولی نیومدی ... میخواستم ان بشی و بت بگم که تصمیمم رو گرفتم .. میخواستم بپرسم که تو چکار کردی ... نشد ... تا یک و ربع شب منتظر موندم و میدونستم دیر تر از اون دیگه نمیای و بستم ... هرجا که بودم و بودی و بستم ... خیلی ساده دل کندم ازشون با اینکه تو هرجا که بودم از تو و دوستام کلی خاطره بود ... خیلی سخته .... درمورد این چیز که سخته باید رمز دار بزارم چون قول دادم ... قول دادم به کسی نگم ... بیای ببینی رفتم نمیدونم خوشحال میشی یا... باقیشو نمیشه گفت ...

و درمورد کارای روزانه اتاقمو مثل همیشه که پنجشنبه ها کلی حسابی تمیز میکنم و تمیز کردم و برنامه ریزی هفته ای روزانه ... دوست دارم برم راهپیمایی ولی نمیدونم چی میشه ... اگه رفتم که هیچ اگه نه بعد یه دوش که حالم اومد سر جاش میرم سراغ درسا 😂 یعنی اسم درس میادا ادم جونش در میره&😰😂😂😂 

و یه خبر یاسی خانم بالاخره افتخار دادن و اینجا عضو شدن😉 


xrf ...
۲۲ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۴۸ ۱ نظر

میثم ابراهیمی هم همین الان یه پست فرستاد که هفته ی بعد یه اهنگ جدید میده و متنی که فرستاده بود این بود : دقیقا همونو کپی میکنم:

سلام دوستای عزیزم آماده اید واسه یه آهنگ فوق العاده احساس؟ من عادت ندارم از کارهام تعریف کنم اما این کار اینقدر پر از احساس شده که نمیدونم چی بگم😊اسم این کار "خواهش" ...

پس منتظر یه اتفاق و یه آهنگ عاشقانه و پر از احساس باشید هفته آینده میرسونم به دستتون ....دوستون دارم ❤️

وای خدااااااا ^_^ این بشر فوق والعادسسسسسی^______^

xrf ...
۲۱ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۱ ۱ نظر

حس تایپ ندارم ... حرف واسه نوشتن زیاده فاطمه خانم ولی دست به نوشتن نمیره ...

حرف زیاده ... غم ... شادی ... حسادت ... سختی ... دلتنگی ... مادر مادر مادر ... پدرت ... غم خودت که معلوم نی با خودت داری چه میکنی هعییییی ... 

فقط خسته شدم ... بدون ترس از فردی تو این دنیا میگم ... خسته شدم ...

از خدا میترسم ... میترسم چون گناهکارم ... میترسم چون ناسپاسی میکنم ... میترسم از اینکه دیگه دوستم نداره مثل قبلا ...

از خودم میترسم 

میترسم 

چون خراااااااب شدم 


xrf ...
۲۱ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۶ ۱ نظر

سلام این دو روز نشد پست بزارم متاسفانه 😶خوب بود ولی خیلی سخت میتونم بگم افتضاح بود😔درسا خوبه خداروشکر سلام دارن خدمتتون^_^ تونستم از ترم اول پیشرفت بهتری داشته باشم و تاحالا همه20😆 بعدش چه شود خدا داند😅😅

دوتا غم تو این دو  سه روزه رسمااااا بنده رو پیر کرده هعی روزگاااااارررر ....

خیلی سخت بود اینکه میگم خیلی یعنی خیلی شیک هرشب تا حداقل 2 شب و بیشتر بیدارم عین هو چی میگریم😐 

خب از چی بگم؟؟؟

نمیدونم اگه چیزی اومد ذهنم دوباره پست میزارم فعلا حضور ذهن ندارم😅

xrf ...
۱۹ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۴۵ ۰ نظر

و امروز...

بعد مدرسه خوابیدم و بعد یکم اینور و اونور رفتیم بهشت زهرا ... خیلی وقت بود نرفته بودم و بدجوری دلم واسه پدربزرگم تنگ شده بود ... خیلی دوسش داشتم ... خیییلی ... خیلی زود رفت ... بالاسر سنگش بودم اول یه بغض کردم ... معمولا دوست ندارم جایی که ادم زیاد هست گریه کنم ... و خیلی مبارزه کردم ولی یهو بغضم ترکید و با صدای بلند هق هق گریه کردم اولین بار بود تو این چند سال اینطور گریه کردم بالاسر سنگش ... مامانم اول تعجب کرد و بعد دستمال داد و ارومم کرد و رفتیم دنبال یه سری خرید ... و بعدشم خونه و فیلم و اصلا حس درس نیست^_^ 

ولی دوس داشتم امروزو خوب بود ولی سخت بود 

1700

xrf ...
۱۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۱ ۱ نظر



دلتنگت که می شوم

تکه ای از من

شعر می شود 

به روی دفترم.


خاطرات مچاله شده ی دیروزهایمان

دست وپا می زنند

و قلمم بی اراده از تو می نویسد.


دلتنگت که می شوم

حس پرواز در وجودم

بال بال می زند

و فقط تو را می خواهم.


دلتنگت که می شوم

چشمانم به وسعت ابر بهار

می گریند.


دلتنگت که می شوم...

و من همیشه دلتنگ توأم.

xrf ...
۱۴ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۰۲ ۲ نظر

مدرسه دیگه واقعا جایی شده اعصاب خورد کن:| دوستا اذیت میکنن:( بیخیال این نیز بگذرد^__^

امروز بعد مدرسه خوابیدم با خیال راحت چون صبی به زور بیدار شدم:)) نه کلاسی و نه چیزی اصا کییییف داد^_^ و کار خاصیی انجام نگردید و اینکه هیچ...

هیچ چیز خاصی نبوده خب سوژه ندارم بنویسم و با دیدن کنگل زهتاب دارم این پست رو میزارم:))

xrf ...
۱۴ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۰ ۴ نظر

خیلی وقته ننوشتم و الانم نمیدونم از کجا و چه جور شروع کنم البته زیاد مهم هم نیست:D

امروز بازارچه داشتیم تو مدرسه خوب بود... و بعدش اومدم عینهو چی زبان خوندم تا ۵ و بعد رفتم کلاس و بعدم اینجا حس درس ندارم البته درسی هم نداریم انچنان و اینکه این چند وقت یکم تلخ بوده و یکم اذیت شدم راستشو بخواین خخخ ولی خب به روم نمیارم دوستم ندارم که بیارم... (احساس میکنم بی احساس و تلخ مینویسم و در نتیجه بد) کلا تو زندگیم همیشه این طور بودم که هیچ وقت یادم نمیره ولی بیخیال نشون میدم خودمو نسبت به همه چیز ولی هیچوقت بی تفاوت نبودم و الانم همینه^_^بچه ها اگه کسی این پست رو خوند برای مامانم دعا کنه دیگه طاقت ندارم و این ماه احتمالا .... ای خدا ... خیلی بهش بیش از حد وابستم و این یعنی یه فاجعه ... این کیمیا هم که همچنان ادامه دارد^__^ تو این چند وقته بدچووووور عاشق میثم ابراهیمی شدم...یعی حال میکنم باهاشا...صب تا شب مثل بز میرم اینستا و عکساشو لایک میکنم:| میدونم اسکول عمتونه*_* بچه امیدم کاملا کور شد واسه خواهر دار شدن^_^ و دیگر هیچ و بعد ۴ماه که نت نداشتم و مثلا ترک میکردم نت دارم شدم:)) من فاطمه ۴ ماه و چند روز که پاکمツ

۱۷۰۲

xrf ...
۱۳ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۰ ۱ نظر

فکر کنم از این به بعد بتونم روزی یه پست بزارم@_@

xrf ...
۱۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۵۵ ۱ نظر