تا ب حال تو عمرم انقدر کوچیک نشده بودم 

یعنی خودم خودمو کوچیک نکرده بودم ...

از ساعت ۱۰ شب هر دقیقه جاهای مختلف التماسشو کردم ...

نمیدونم واقعا چکار کنم 

شیطونه میگه پاشم برم تهران پیشش

دیشب ک هرچی حرص داشت رو من خالی کرد همه خستگی ها و عصبانیتش رو پشت گوشی جوری فریاد میکشید انگار ... هیچی نگفتم اخر سر هم من بودم ک باز معذرت خواستم ....

بعدش تا ساعت ۳ کلا گریه کردم 

الانم ک ... تا همین الان هر دقیقه بهش پیام دادم ولی .... 

واقعا نمیدونم چکار کنم دارم میترکم ...

تازه داشت اوضاع خوب میشد

نمیدونم چرا هر وقت میاد همه چی خوب بشه یهو همه چی بد میشه ...

نمیدونم واقعا نمیدونم 

واقعا خسته شدم از بس خواهش کردمو و التماس ‌...

تو عمرم هیچوقت همچین کاری رو نکرده بودم هیچوقت ...