خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

خوش آمدین .
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات دوست داشتنیم و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تاجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

خب از کجا شروع کنم؟؟؟

خخخ اول سلام:Dنمیدونم از کجا بگم 

خب اینکه یه مسافرت پیش رو دارم ^_^ چند روز پیش بالاخره والدین محترمه رو راضی کردم که بنده امتحان تیزهوشان ندم و بریم عروسی یا بهتره بگم مسافرت و این مسافرت به سمت محمود اباد هستش که دریای فوق والعاده ای داره^_^ و چند دفعه که رفتیم چه خاطره ها که نداریم:Dو عروسی پنج شنبه تا 12 و 12تا 4 قاطی پاتی میشن مثل اینکه ولی نمیدونم بمونیم یان فکر کنم بمونیم و ددی گرام بره خخخ به قول مامان حرف پیشکی مایه شیشکی:D

خیییییلی خوشحالم چون اردو رامسر رو در اصل به این خاطر لغو کرده بودندی ولی خب والدین قصد کشت منو داشتن و این شد که بالاخره راضی گردیدن و الان بنده خر کیف بیدندی ....

ینی این عروسی خوش میگذره ها همه افراد بگو بخند خخخ

فقط حیف دختر خالم نمیاد:(

درسام خوبن خداروشکر سلام دارن:)) و از شانس گندم هوا سرد شده و من یکم دارم سرما میخورم و این فاجعست:|

راسی دکوراسیون اتاق تغییر دادندی کلا یه فرم جدید و راضی گشتم که تشریف فرما بنمایم به اتاقم^_^ البته دو روز بعد پست روزها نوشت قبلی:)) 

نکته ی حساس اینکه فیلم دور دست ها خیلی حساس شده و نمیتونم دیگه همزمان باهاش درس بخونم و این خویلی بد است:|

تازگی که امتحان میگیرن هعی به این پی بردم که هیچی بلد نیستم و واس امتحان باس عینهو چیییی بخونم:|

و اینکه احساس میکنم تا دوسال دیگه پایی واسه من نمونه و مخصوصا زانو:| از بس میخورم اینور اونور ینی انقدر درد میکنن تحمل وزن یه کیف مدرسه رو هم ندارن داغون شدن بنده خدا ها بعضی وقتا دلم به حالشون میسوزه:| 

وااااای باورم نمیشه تابستون^_^ و اینکه دیگه معتاد نت نیستندی^_^ و تابستون میخوام کلاس بارون کنم خودمو واز طرف دیگه بگم بگیرم بخوابم ولی خب کلاس میرم و نت تعطیل(الان تابستون نشده صب تا شب اینجا افتادماااا:|) حالا حرفه دیگه^_^دلخوشیم به همین قامپوز در کردنای هنگفتمون^_^

خیلی هنگم تازگیا ^_^ 

خیلی خوبه بعضی وقتا بری با پسرخاله ی 4سالت بازی کنی ...اونم فوتبال^_^ تو خونه ی مادربزرگ که پرده هاشو تازه عوض کرده و هعی بگه نزنید به اون پرده ها و هعی کرم بریزید دوتایی و وقتی از قهقه خندیدن پسر بچه خندت میگسره این یه تیکه واسه من اندازه ی یه دنیاس خیلی دوسش دارم البته این بچه تا یه سالگیش فک کنم بیشتر دست من بود تا مادرش:| بعدشم که کلا یا اونو میاوردیم خونمون یا ما میرفتیم پیشش اقای فر فری رو^_^ فنقول منه^_^

ولی خب بازی کنی و دیگه ولت نکنه این یه فاجعست:| و شب که میخوای بری بغض کنه بگه نرو اون بدتره:|

خیلی فنقول این بچه:|

خب دیگه چیزی یادم نمیاد و اهی در بساط نی^_^

فقط خداکنه هوا خوب بشه تا چهارشنبه + خودمم سرماخوردگیم شدید نشه

اصا نمیدونم چیه امکان نداره هیچ سالی من موقع امتحانای خرداد و ترم اول اصلی سرما نخورم:|

این ترم زبان بیرونو گند زدم فجییییح^_^

همچنین همچنان گویم که فیزیک خر است:|

xrf ...
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۴۳ ۱ نظر


نگاه من هیچیو یادت نمیاره دوسم داری اما غرورت نمیذاره
نمیدونی منم همون حسو دارم بدم بشی محاله تنهات بذارم
تورو دوست دارم مثه گذشته ها چقد عوض شدی یدفعه بی هوا
چقد عوض شدی غریبه ای باهام همه رو خسته کرد صدایه گریه هام
دنیا بدون عشق واسه دل عاشقم زندونه
حالمو اونی که تنها شده خیلی خوب میدونه
چشمات کجا زل زده که غم چشمامو نمیخونه
روزام داره میگذره فرصت عاشقی نمیمونه

دستات چجوری منو تنها میذاره اینجا یکی از ته دل دوست داره
هستیو نیستیو همین شده عذاب چشایه خیس گریه نکن دیگه بخواب
تورو دوست دارم مثه گذشته ها چقد عوض شدی یدفعه بی هوا
چقد عوض شدی غریبه ای باهام همه رو خسته کرد صدایه گریه هام
دنیا بدون عشق واسه دل عاشقم زندونه
حالمو اونی که تنها شده خیلی خوب میدونه
چشمات کجا زل زده که غم چشمامو نمیخونه
روزام داره میگذره فرصت عاشقی نمیمونه

xrf ...
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۱ ۱ نظر
بالاخره پست^_^
اتفاقات خوب بودن خداروشکر ... و اینکه فکر کنم بعد از 8 ماه پسر عمم رو به صورت کوتاه و دور از چشم تو یه فروشگاه دیدم:(
هر دو فروشگاه رو گذاشته بودیم سرمون از بس خخخ 8 ماه واسه دو تا ادم که هر روز باهم بودن اندازه سالهاست ... ینی دوس داشتم بغلش کنم ولی خب دیگر نامحرم است خیر سرش .... حالا سر حساب کردن جنس کلی دعوا کردیم که مغازه دار کارت کدوممون رو بگیره و من بنده خدا رو مثل همیشه چندی با پاهام زدم و در اخر اون حساب کرد ینی واقعاااااااا دلم براش تنگ شده بود .... دوتامون یهو دیدیم اصا شوک زده ....
کاش مثل قبل بشه و برگرده ...
و نمره کارنامم فوق والعاده بود این ماه  و اینکه فیزیک هیچی نمیره تو کلم انگار یه سرباز جلو مخم واستاده این فیزیکه که میاد با چوب و باتون و هرچی هست نمیزاره بره تو:|
واقعانا خیلی خر است
و اتفاق زیاد افتاده ولی خب حسش رو ندارم ثبت بنمایم ولی خبببب اینکه یه دیوونه رو دیدم اوچحال بیدم 
چند وقت پیش تو ایام والبیض دعای مجیر رو خوندم واقعا دعایی که ناخوداگاه ارامش خاصیو بهم تزریق میکنه و  یه مدت قبلنا قبل اینکه گناهام تا این حد رشد کنن شبا دعای مجیر رو گوش میکردم و بعد میخسبیدم ولی خب الان ....
سعیم رو کردم دور دنیای مجازی و خاطراتش خط بکشم و تنها جایی که موندم اینجاس و خداروشکر موفق بودم ...
و با دوستا دور هم بودیم دیروز زنگ اخر معلم نداشتیم.درمورد شخصیت و خصوصیات هر کدوم میگفتیم و نوبتی بود و یه منفی و یه مثبت به من که رسید دقیقا همه یه نظر  داشتن درمورد بد بودنم اینکه بعضی وقتا بی جنبه میشم .... خودمم میدونم اینو و تایید میکنم و سعی هم ندارم که درستش کنم چون اون بعضی وقتا لازمه و دوست ندارم کسی باهام از حد خودش بگذره و هرچی دلش خواست بگه .... خصوصیات دیگه همشون همینارو میگفتن که بچه پایه ای هستم . وفادار. مهربون . ولی سر چند تا چیز هم تاکید کردن که طرز فکر و درک و فهمم نسبت به هم سن و سالای خودم خیلی بالاتره و از سنم خیلی بیشتره وتو دارم و چیزی(مثل راز و خانواده و اینچیزا)به کسی نمیگم و اینکه قدرت بیانم برای مشاوره و حرف زدنم خیلی خوبه ....
اقا اینا میگفتن من دهنم وا بود اونی که روش تاکید داشتن رو تا بحال چندین نفر حتی تو دنیای مجازی هم چند نفر بم گفتن ...
نمیدونم من خودم از خودم نمیدونم 
تو اون موقعیت وقتی واسه یکی از دوستامو میگفتیم ینی هلاک کاراش بودم هر کی یه خوب میگفت میومد وسط یه قر میداد:))
و اینکه یه مدت هستش که بنده از اتاقم خسته شدم و حوصلشو ندارم و اثاث(از بچگی این کلمه رو درستشو یاد نگرفتم نمیدونم درسته یا نه:) کشی کردم اومدم تو حال پذیرایی قشنگ یه محوطه ای رو مثل بچه ها واس خودم درست کردم از پتو بالشت بگیر تا کتاب و وسایل گلدوزی و خودکارامو و شونه و گلسر وهرچی دلت بخواد هست و اونوخ هیچ کسی هم حق نداره نزدیکشون بشه مامانم بنده خدا بشخصه دیوانه شده:D
ینی بیچاره رو انقد اذیت میکنما اخه هعی میگه جمع کن بند و بساطت رو برو اتاقت بچین سر جاشون و چندین بار هم که من نبودم خودش اینکارو کرد ولی خب من دوباره برشون گردوندم سرجای جدیدشون^_^ میدونم خییییلی بیشعوریه  ولی خب چند روز دیگه برمیگردم تو لونه ی خودم:))
تنوعه دیگه:)) خداروشکر پایینمون هست واگرنه زنده نمیموندم چون دو سه باری دقیقا تو این چند روز مهمون اومد ولی رفتن پایین و بماند که چقد دوباره دعوا و اینا ولی خب مرغمان یه پا دارد:|
و اینکه چند روز پیش به پدرم میگم بابا بیا دو روز ماه رمضون رو بریم مشهد ... میگه ببینم چی میشه با کمی اسرار میگه خب بزار بیفته تو اردیبهشت اونموقع میریم میگم بابا اخه اونموقع که من اوج درخونیمه هم موقع امتحانا هم نزدیک کنکور من گفت پس باشه افتاد عید میریم منم یکم فکر کردم و حساب کردم تقریبا 6یا7سال اینا دیگه میشه و یهو گفتم بابا اونموقع که باید نوه هاتم ببری :|
سوتی دادم میدونم:| ولی خب از رو نرفتم و عین چی خندیدم و اونم خندید ولی من انسال هر جور شده راضیش میکنه ماه رمضونه رو بریم مشهد:|
اینکه امتحانه اندی دیگر است و من به هیچ وجه اماده نیستم 
حالا انگار قبلنا اماده بودم همچین میگم ...مثلا امتحان 3روز وقت داشت من شب اخر ساعت 12شب شروع میکردم تا 6 .7 میخوندم بعد اگه وقت داشتم یکم لالا اگه نه کتاب به دست میرفتم مدرسه و هیچ موقع یادم نمیره که چند تا از امتخانام دو تا فصلای اخرشون موند ولی نمره کامل گرفتم ...
کلا کارام مث ادمیزاد نی میدونم:|
چقده تایپیدم O_O
خدایا شکرت ... دوست دارم^_^
راسی یه چیزی درمورد چادر نمیدونم چیه ولی خب وقتی بیاد به سرت دیگه نمیخوای و نمیتونی بزاریش کنار ... میشه نیمی از وجودت ... خیلی دوسش دارم خیلی
xrf ...
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر