خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیروز کتابای سال قبل رو داشتم همینطور ورق میزدم 
حاشیه ی کتابام پره از نوشته
تصمیم گرفتم بخونمشون
به یکی رسیدم
تاریخ و ساعتم داشت ...
یه سری خاطرات مرور شد
و یه آشنا برام فرستاده بود و
جملش این بود ...
(آبی باش مثل آسمان تا برای دیدنت همیشه سر به هوا باشم)
ساعت2:8 دقیقه بامداد
و یادمه اونموقع من فرداش امتحان اصلی خرداد اجتماعی داشتم
چشمام چهارتا شده بودO_O
باز به این فکر افتادم که چرا؟
اصلا درکش نمیکنم
حرفی که همیشه همه ب من میزنن میگن درک کردن کارات سخته 
نمیشه کارات رو درک کرد و به راحتی شناختت
و من خیلی راحت میتونم افراد رو بشناسم 
جز این مورد ...
نتونستم
هنوزم درگیر اینم واقعا چرا !؟
 

و جدا از این کلی جمله های قشنگ
حس خوبی بود

xrf ...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۶ ۰ نظر

امروز عالی بود@_@

آجووون آخرین روووز بود هاهاهاها

xrf ...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر
یه پست در مدرسه ....
بعد تقریبا فکر کنم یکسال قران از حفظ خوندم برای مسابقه اونم به اجبار پرورشی ...
داور هم کسی بود که سری قبل باعث شد الان 2ساله مسابقه نرفتم ...
کسی رو اول کرد که برای خوندنش اونجا بودم ...
دوم شدم ... جایزمو هم نگرفتم
چون اول بودم مطمئن بودم ...
بعد اونم دیگه مسابقه نرفتم و بعد مدتی ترک کردمش ...
امروز یه جوری بود انگار آشنای غریبه بود برام ...
سخت خوب بد نمیدونم ...
فقط میدونم حس خوبی که با صوت و با صدای بلند میخونم تو هیچ حس دنیا نیست ...
انگار که خاصه 
ولی امروز ... نمیدونم
چندروزیه احساس میکنم تونستم بالاخره با خودم کنار بیام ...
حس میکنم دارم برمیگردم به فاطمه ی قبلی که تو هر چیزی اول بود 
میخوام ثابت کنم این فاطمه ی گوشه گیر قبلا این نبوده ...
و قطعا از این مدرسه ی کوفتی میرم ...شایدم نشه ...
خودمو ثابت میکنم مثل قبل میخوام بشم بهترین ...
میخوام بهترین حس ها تو من باشه ...
خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که تونستم ...
بالاخره تونستم با خودم کنار بیام ...
خدایا شکرت ...
بارالهی سپاس
نمیدونم چی بگم ... ولی به امید خدا درست میشه
تازه به این جمله پی بردم
قبلا هرکی بهم میرسید میگفت :
قران حفظ کردن سعادت میخواد و اینا
من میگفتم هرکی اراده کنه میتونه بخونه 
با کارایی که کردم خدا بدجور روشو برگردوند ... این سعادت رو از من گرفت ...
بهترین بودم تو هر چی ...درس...قران ... تست ... و خیلی  چیزای دیگه ...
ولی مدتی سر کلاف رو گم کردم و خودم رو هم نمیدونستم در چ حالم ... حال بدیه 
خداروشکر که چند روزیه که دارم دوباره برمیگردم ...
و به امید خدا دوباره بهترین میشم ... اگه خدا بخواد ...
خدای من میخوام پس تو هم بخواه ...
شکرت جانا ...


+هی معلما میان اینجا (تو دفتر)مزاحم نوشتنم میشن:| زنگ کلاس خورده  و عربیه ... دوسش دارم ... پس میرم کلاس
xrf ...
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۵ ۰ نظر
امروز مادربزرگ در ماشین حرفی زد که برای چند لحظه چشمانم باز ماند
گفت میخواهد برای روزهای آینده که قبل عید باشد بلیطی هوایی به مشهد جور کند و برود
با این حرف گویی پتکی بر سرم خورد:|
من در حال نقشه کشیدن بودم که اگر والدین راضی نبودند عید او مرا به مشهد ببرد
زیارت لازمم ...زیاااااد
بعد چند لحظه گفت دوتا بلیط میگیرد که برادرمم را با خودش ببرد که با گفتن این حرف دلم هوس کرد جیغی بکشم که:
پس من چیییییییییییییییییی؟؟؟؟
خود را نگه داشتم ولی مادر را راضی میکنم که همزمان با آنها بلیطی نیز برای بنده ی خ ا ک ب  ر س ر جور کند
اگر بطلبد برویم و قول میدهم که درس هایم را نیز برسانم:|
ولی خدا خدا میکنم که جور شود
یعنی میشود؟؟
امسال قرار بود هنگام سال تحویل انجا باشیم بعد شد سری دوم تعطیلات عید و بعد پدر جان پشیمان شدند کماکان:|
البته احتمال میدهم ...
ولی تمام تلاش خود را میکنم و میدانم که با مادربزرگ بسی خوب است
از هر جوانی سفر با او بهتر است ...
دوسش دارم فراوان
امیدوارم که بشود


+فکر کنم باید تو این چند وقت درس هامو خوب بخونم تا راضی باشن:|
xrf ...
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۲ ۰ نظر

جانان من همگی دلتنگیم ...

فصلیست که قرار بود خوب خوب شوی ...

قرار بود نذرت کنیم در این فصل ...

نذر خانم فاطمه ی زهرا ...

چه شد؟؟

اینهمه عجله داشتی برای رفتن !

تو که خود به من وفا آموختی ...

این بی وفایی و بی معرفتیت را بگذارم به پای چه؟؟

چند روز دیگر میشود چهل روز ...

جانان من چهل روز است که ندیدمت

حتی جان ندارم بیایم بر سر خاکت

به نزدیکی آن مکان میرسم دست پایم به شدت میلرزد و تنم را لرزه ی شدیدی فرا میگیرد

چقدر دلتنگتم ...

یادت است؟؟روزای آخر گله میکردم که خواهری ندارم!

یادت است گفتی من خواهرت!

یکبار نگفتمت خواهر ولی وقتی که بر روی دوش مردم بودی

با تمام وجود فریاد میزدم 

آبجی... آبجی جونم 

میدانی؟ هنوز باور نکرده ام

میگویم بازمیگردی ...

ندیدنت به هفته و خیلی به ندرت کشیده بود 

ولی چهل روز؟؟

کجا دردم را بگویم ؟؟؟

کجا فریاد بزنم که تو نرفتی ...

بردنت ...

وجودم میدانی چیست

خوشحالم از اینکه روز های آخر لحظه به لحظه باهم بودیم  ...

ولی چه میشد مگر نمیرفتی!!

همه ی کارهایت همیشه حساب شده و نظم دار بود ...

شاید این هم نظمی درونش بوده ...

اما خوب است که هرکس از تو یاد میکند از خوبی ها و لبخند هایت است

جانان من تو زمینی نبودی...

خاص بودی ...

تحمل زمین و زمینی ها برایت سخت بود ...

میگویند خدا گلچین میکند آدم هارو

خدایا سلام مرا به گلمان ... دوردونه یمان ... زیبایمان ... بهترینمان ... برسان

خدایا سلام مرا به خواهرم برسان ...

چطور باور کنم ؟؟؟

به همه میگویم مرگ حق است و همه ی ما روزی میرویم و کلی امید ...

اما خودم ...

هنوووز باورم نشده است

جانانم رفته ای و بد کمرمان را شکاندی

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...

آخر مگر میشود چند بار دیگر باید بر سر آنهمه خاکی که بر سرت ریخته اند فریاد بزنم که باورم ندارم ...

چندبار فریاد بزنم مگر میشود ...

حست میکنم

حس میکنم که کنار ما هستی ...

بهترینم سلام

میدانم که خوبی ...

تو خوبی جانانم؟!

پس منم خوبم ...

xrf ...
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ۰ نظر