خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

خب دوباره شروع ... شروعی از نوشتن ... گاه دل نوشته ... گاه خاطره ...گاه خوش ... گاه غمگین ... خداوندا راضیم به رضای تو ...

قرار بر این بود که چند روزی پست نزارم و همون شد ...

و باز روز نوشت اما کمی متفاوت تر ... شاید نا متفاوت ... اصا حالا هر چی نمیدونم ... من یکم هنگم چند روزیه و خیلی گنگ حالت ... تا اخر مهر طول نکشه این اوضاع و احوال صلوات:| یعنی نمیدونم چقدر طول میکشه ولی امیدوارم که زودتر حل بشه و باعثش این گنگ بودن بنده از این قراره ... که هر روز زنگ میزنم یا خودم تا کتابخونه میرم میگم اقای (ر) کتاب تست فلان و فلان و فلان رو اوردین و مثل همیشه جواب میده که فردا شاید بیاد:| مثلا همین دیروز دوباره رفتم کتابخونه ولی گفت فردا و امروز غروب میرم اگه نداشت فکر کنم دیگه همونجا گریم در بیاد:(( کلافم کردن اه ... از یه طرف پر مشغلگی ننه بابام ....

اه اه .... امروز دیگه با هزار جور تهدید ... که دارم دیوونه میشم از کلافگی و گنگی خسته شدم و با اجازه یکم پیاز داغشو زیاد کردم و قراره این مامان خانوم ما بره دنبال یه سری کارا که باید انجام بده و هر دفعه امروز فردا میکنه و اخر سر هم تقصییرش میفته گردن من بنده خدا :(( مظلوم گیر اوردن(چقدم که مظلومی):(( در کل خیلی هنگم ... هههه درسم را نیز به این دلیل به صورت شیک وارانه نمیخوانیم^_^چقــــــــــده خوبه^_^ اخ اخ اخ یه کیفی میده درس نخونی^_^ ولی مجبوری که بخونی×__× دیروز که تو راه برگشت از کتابخونه بودم چشتون روز بد نبینه و چشمم خورد به مغازه ی لوازم ارایشی که چیز میزای خشکل داشت(منظورم لاکه ها واگرنه با چیزای دیگش کار ندارم) خلاصه رفتندی به مغازه و دوباره دوتا لاک خریدندی و چندین عدد لوازم فرنچ ناخن که مدت ها بود به دنبالشان میگشتندی ... خلاصه شصت تومن پولمو خرج کردم و من موندم و جیب خالی و کتاب تست هایی که میخوام بخرم .... یکم پول کنار دارم باید اونارو بردارم ... اخه ... وای خدا خیلی عذاب وجدان دارم:(( مامان جون منو ببخش:(( اخه به مامانم نگفدم هنوز:( میدونستم بگم خفم میکنه ...اخه چند روز  پیشش چند تا دوباره گرفته بودم ... خودم میدونم مرض دارم ... اخه جالبش اینجاست که هیچ وقت بیرون لاک نمیزنم و چه جور بشه یا رو دستم باشه و یهو والدین تصمیم بر بیرون رفتن بگیرن ... همشه خونه میزنم و جشن ها ... اگه برم بیرون پاکشون میکنم ... و الانم که مدرسست دعا کنید مرض کودک درونم خاموش شه^_^ 

رابطم با نازی مثل قبل شده تقریبا ... و باز مدرسه شروع شد و سوتی های خفن و پیا پی بنده که از اولین روز شروع شده:)) یه بار یه سوتی دادم اونم به یه معلم که خداروشکر معلم ما نیست و چقدر اونروز با دوستام خندیدیم:))

و اون دو تا دوستم که از گروه افتاده بودن یه کلاس دیگه اومدن پیشمون و دوباره جور شدیم و هر معلم میومد هنگ میکرد که چرا مارو دوباره انداختن کنار هم:))

دعا کنید امروز کتابارو اورده باشن:((

شاید گرفتمشون و فرجی شد و بنده درس خواندم:|

هنگ واسه درس...کلافگی چه کوفتیه من موندم والو ... خیلی حس خفنیه در کل ... بنده را اسفالت کرده حسابی و بدترین حس برای بنده کلافگیه:(

هیچی دیگه زیاد حرف زدم^_^



xrf ...
۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۵:۳۰ ۰ نظر


( من کنت مولا فهذا علی مولا )
حلول عید ولایت و امامت را که به شکرانه ی تکمیل دین و تتمیم نعمت همگان
با عرشیان و فرشیان است ، محضر شما و همه ی شیعیان
تبریک و تهنیت عرض می نمایم



xrf ...
۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۱:۳۸ ۱ نظر


      چقدر دوستت داشتم....

      اما نمی خواستم عاشق باشم!!!

       و افسوس که عاشق شدم.....!!!!

      و به جرم یک عشق ممنوع....

       شکستم.

      شکستم,عهدی را که می خواستم,,,,,

          تا ابد حفظ کنم.....

xrf ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۴۲ ۱ نظر


همه جــــا هستی


 


در نوشـــــــــــــــته هایم


 


در خیــــــــــــــــــــــــــــــــالم


 


در دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایم


 


تنها جایی  که  باید باشی  و ندارمت ، کـــــــنارم است

xrf ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۶ ۰ نظر


باز در کوچه کسی عاشق باران شده است

این دروغ است ولی نامِ تو عنوان شده است 


پرده ی صافِ اتاقت به کناری رفته ...

و همین باعثِ یک شکِ دو چندان شده است


فصل چشمان تو آن قدر هوایش سرد است

که شبیه نفس باد زمستان شده است


چه قَدَر فکر کنم سوء تفاهم باشد

که کسی پشتِ نفس های تو پنهان شده است


بس کن ای یار ، برو شال و کلاهت بردار

مدتی هست دلت مثل خیابان شده است


آسمان ابری و بغضی به گلویش انگار 

موعدِ ریزش یکباره ی باران شده است

xrf ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۵ ۱ نظر


عاشقی هستم که منت میکشم بر وصل یار

منت دلبر کشیدن عاشقان را عار نیست


در گلستان گرد گل بسیار گردیدم ، ولی

از هزاران گل یکی حتی مثال یار نیست


گفتم آخر من گلی گم کرده ام در این دیار

گفت پیدا کردنش آسان بود ، دشوار نیست


از گلستان دل بریدم راهی صحرا شدم

دیدم آنجا جلوه ای از پرتو دلدار نیست

xrf ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۵ ۰ نظر


بی تو من تندیسی از یک آدم وا رفته ام

پادشاه سرزمین های به یغما رفته ام


مرگ را بی شک جوابی نیست اما بعد تو

بارها تا مرز حل این معما رفته ام .


اوج در راه تو بی معناست،من با این حساب

گویی از کوهی بدون قله بالا رفته ام


من شبیه تشنه ای هستم که دنبال سراب

بارها گفتم نخواهم رفت اما رفته ام


از ازل خود را به جای سایه ام جا زد ،مدام

بخت بد همراه من بوده است هر جا رفته ام


نیستی و عایدم دستی ست خالی،این منم

رود بی آبی که با ذلت به دریا رفته ام

xrf ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۷ ۰ نظر


من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت

من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت


من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی

یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ...


من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،

شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت


وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود

من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ...


اینکه چیزی نیس ت ،گاهی دل حسادت کرده به

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت


هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت

من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت 


کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه

پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت...

xrf ...
۰۲ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۸ ۱ نظر

واقعا خسته نباشم دیروز ۷ تا پست گذاشتمo_O

امروز بر خلاف تصورم عالی بود در حد فوق و العاده و بهترین کلاس افتادم و گروه دوستیم همه با هم افتادیم که در اصل به خاطر ما کلاسارو جدا کرده بودن ولی باز پیش هم افتادیم و فقط دو نفرمون یه کلاس دیگن که اونارو هم قرار جاشونو با دو نفر که دوست دارن برن کلاس اونا عوض کنن و این یعنی عالی عالی^_^

و بچه هایی که از کلاسای دیگه هستن خداروشکر همه درس خون و مثل خودمون شاد شنگول ^_^

و یه ناظم جدید داریم که خیلی پایست و از روز اول با این دوستام هماهنگ کردیم و سر به سرش گذاشتیم و باهامون هعی کل کل میکرد و میخندیدیم و معلمامونم همه خوبا هستن^_^

با دوست صمیمیم هم دیگه رو دیدیم و کلا حرف زدیم و کلی هم سر کلاس بنده چیز میز گفتم و دوستام گفتن و خلاصه خیلی روز خوبی بود و مریرمون کلاس ما رو امسال نشون کرده که بهمون برسه مثل اینکه ^_^

وای عالی بود امروز ...

خدایا شکرت 

xrf ...
۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۴:۲۲ ۴ نظر


من موندم چرا مثلا خواستن مدل بدن و شلوارمونو دمپا کردن😅😅😅😂😂😂😂

من که همینجوریش ساده بود از خونه میرفتم ترگل و ورگل و از مدرسه برمیگشتم انگار از میدون جنگ اومدم^_^

الانم پوشیدمشون ببینم چه شکلی میشن:|

این شکلی شدن:|

خدا به دادم برسه امثال کل روز باید بشینم شلوارمو تمیز کنم😅😂😂😂

xrf ...
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۸ ۳ نظر


شبام بی تو غم انگیزه

فقط خوبه که پائیزه

دلم گرمه به نقاشی

فقط کاشکی تو هم باشی

کجایی عشق رویاهام

کجایی واقعا تنهام

*******

شبام بی تو غم انگیزه

فقط خوبه که پائیزه

دلم گرمه به نقاشی

فقط کاشکی تو هم باشی

کجایی که شدم مجنون

بدون محض بی قانون

کجایی که شدم فرهاد

زدم به هرچه باداباد

کجایی عشق رویاهام

کجایی واقعا تنهام

********

کجایی شونه هام خم شد

شب و روزم جهنم شد

ببین بی تو چه قد تنهام

بگو اصلا چرا اینجام

من اینجامو و تو اونجایی

چه روزایی چه دنیایی

با این دوریت شرمندم

که تا این ثانیه زنده ام

********

ببین بی تو چه قد تنهام

بگو اصلا چرا اینجام

من اینجامو و تو اونجایی

چه روزایی چه دنیایی

منو دریاب من خسته ام

بیا باور کنم هستم

تا بعد اون همه سختی

ببینم رنگ خوشبختی

ببین خیلی بده حالم

بیا ای کاش دنبالم

نمیدم به کسی جاتو

فقط میگم یا تو یا تو

کجایی عشق رویاهام

کجایی واقعا تنهام

*************


 آهنگ بنیامین باران و مریم حیدرزاده به نام واقعا تنهام

xrf ...
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۲ ۱ نظر

نمیدانم چرا ...

ولی هر لحظه دلتنگ توام

قبل ها این درد بود ...

ولی حالا این درد هر لحظه و ثانیه بامن است ...

و چه درد دارد این درد دلتنگی ...

(خودم)





xrf ...
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۲۳ ۴ نظر

توی کوچمون چند تا بچه هستن اونم دختر×__× 

یعنی اینا داغونن من موندم مادرای اینا ...یه صدا نمیکنن بچه بیا خونه مردی از بس موندی تو کوچه:|

اه اه یه چند تا دختر جیغ جیغوی معذرت میخوام بسیار بیشور ...

یعنی کلا صداشون میاد نمیدونم کر تشریف دارن صدای همو نمیشنون که انقد بلند حرف میزنن یا واقعا کرمی به اسم مرض درونشون نهفته است:|

یعنی دارم دعا میکنم یه معلم پیر و بد اخلاق کتک بزن و مشق زیاد ده و عصبی گیرشون بیاد تا بلکه برن تو خونه هاشون یه بار داداشم بهشون گفت برو اونور یکیشون برگشت گفت مگه کوچه رو خریدی:| داداشمم که بیچاره کف کرد گفت اندفعه جیغ بزنی خودت میدونی:|

حالا همه ی اینا کنارررررر چشتون روز بد نبینه این خوش صدا های هنجره طلا های گرامی که بعضی وقتا جدا سر درد میگیرم از دستشون آهنگ میخونن با صدای بلند:|

نمونش امروز عکس یادگاری مازیار فلاحی رو میخوندن ...

به شخصه از اون اهنگ متنفر شدم:|

یعنی اگه فرصت گیر بیاد این جغله هارو یه دست کتک مفصل میزنم انقدرم هم بی ادب و بی فرهنگ و پروئن که خدا میدونه اه اه ...

بدبخت شوهرای اینا :|

xrf ...
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۴۷ ۱ نظر

چند روزه که پست نزاشتم ... اصلا حال پست گذاشتن نداشتم واقعا ...

فردا باید برم ... از اول تابستون منتظر این روز بودم ولی زیاد خوشحال نیستم الان چون کلاسا جدا شده و افتضاح ... امروز نمیدونم چرا کلا حالم خوش نیست ...

اول از کارای عقب افتادم میگم که تو پستای قبلی ازشون غر غر میکردم  یونیفرم مدرسم رو ۲۶ گرفتم و انقدر برام بزرگ بود ... دادم تنگ کرد یکم ولی بازم خیلی گشاده برام خخخ 

بیخیالش شدم چون واسه مدرسست^_^ و لوازمم رو گرفتم و کتابامم که تو دو سه روز اول جلد کردم و کفشامم که رفتم دوباره از همون جای همیشگی که همیشه از اونجا کتونی هامو میگیرم گرفتم ... و امسال مانتو شلوارمون خیلی باحاله و شلوارش مدل دمپا و مانتومون هم تا زانو ... و بنده از اونجایی که معتاد این کار هستم و هر سال انجام میدم تا بلکه بتونم یکم از اون طریق حتی شده بازیگوشانه درس بخونم و تمام کتاب هام رو عطر مورد علاقم رو میزنم که حتی اسمشم نمیدونم و فقط کدش رو حفظ کردم و هر دفعه میرم عطر فروشی (فقط از اونجا عطر  میگیرم) کد رو میگم جالبه که همه ی عطرام اسماشون رو میپرسم ولی نمیدونم واقعا چرا اسم اینو نمیپرسم ولی ایندفعه حتما میپرسم^_^

اتاقمم که دکوراسیون قبلیش رو بهم زدم و کلا تغییرش دادم ... و مراسم پسر عمم هم گذشت و کلی خوش گذشت و یعنی واقعا خوب بود و اقا داماد از اونجایی که ما حداقل دو روز در میون هم دیگه رو میدیدیم و الان نزدیک دو ماه بود همدیگه رو ندیده بودیم و وقتی منو دید همچین ذوق کرد بچم ... چقدر دلم واسه قبلنا و دور همیای فامیل طرف بابام تنگ شده و ما نوه ها جمع میشیم و یعنی میترکونیم منم که خوش خندشون بودم و با دخترا کلی جیغ و همه باهم کلی بازی از این اقا دوماد بگی تا نوه کوچیکه هعے  الان نمیتونم بخندم مثل قبل ... اقا داماد خیلی خوب شده بود خانومیش هم خشکل بود ولی به پای داماد نمیرسید داماد از اون بهتر بود:| و چقدر من ذوق میکنم برای این بشر واسه این جشن چقدر هم ول خرجی کرده بود خنگول:| 

واقایی ... نمیدونم چی بگم ... سر یه موضوع و کرم ریختن بنده ایشون قهر کردن^_^ و بعدشم قرار شد که فکر کنه و گفت که اشتباه از اون بود ...

و من خیلی سخت بود برام ولی خب بهش گفتم که هر تصمیمی میگیره بگه و کلی اصرار  کردم تا گفت و اون روز چقدر میخندیدم ولی دلم ....

نمیخوام بنویسم ... مینویسم ولی یه پست دیگه و رمز دار تا فاطمه خانم وقتی بعدا خوندی بدونی چی بهت گذشته ...

فقط اینکه الان خیلی خوبیم و دوتایی مثلا رو اون تصمیم واستادیم ولی نمیتونیم تحمل کنیم ...

من اول فکر کردم فقط منم که نمیتونم تحمل کنم ولی دیشب فهمیدم خودشم نمیتونه ...

خخخ

بابت دیر جواب دادن بهتون معذرت میخوام دوستانی که سر میزنید و نظر میزارید:)

و درمورد اسم پست من در اصل ۱۲ روزه پست نزاشتم و اون پست که ۲۶ام گذاشتم یه متن بود برای پاییز که متفرقه بود و چون وبلاگ بیشتر برای خاطره و دل نوشتست ...

xrf ...
۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۰ ۲ نظر


√√دلنوشته پاییزی√√


حالا که از راه رسیدی ..با من راه بیا..

پاییز جانم خوش آمدی..مثل تو پاییز ها آمدند و رفتندمهرها آمدند ورفتند ولی مهری نداشتند...

برگهایی افتادندولی دردی را دوا نکردند. ....

اینجا پاییز زودتر از راه رسید شاید به خاطر سردی بیش اندازه مردمانش..

اینجا باران زودتر بارید شاید به خاطر شستن اندوه دل یک مسافر...

اینجا برگ ها زودتر زرد شدند شاید به خاطر خاطرات سبزی که زودتر تمام شد..

پاییزم با مهرت کنار می آیم ..با آبانت زندگی میکنم و آذرت را به یاد میسپارم..

قول میدهم با باران هایت سرذوق بیایم..

ودست به دامن بادهایت  شوم تا غبار دلم را بشورد...

وخش خش برگ هایت خوش نواترین ترانه ام باشد.

غروب هایت را دوست خواهم داشت و

در هر طلوع صبح گاهی نظاره ات خواهم کرد ..

باشد که قول دهی پاییز خوبی برایم باشی..

xrf ...
۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۰۶ ۷ نظر

اصطلاحات مشهدی :

شنا : غُطٌه

متکا : بالشت

آب دهان : اخ تف

زردآلوی کال : اخ کوک

استخر : استرخ

گنجشک : چُغُک

تیر و کمان : پلخمون

لاستیک : ارده

قفل : قلف

چنگال : چینگال

ژاپن : جاپن

کلید : کیلی

یا کریم : موسی کو تقی

ژیان : جیان

بابابزرگ : بابا کولون

کوچیک : خوردو

اصغر : اصخر

کوچه : میلان

گمشو : گمرو

حاج آقا : حاژقا

نقشه : نخشه

یقه : یخن

مهدی : میتی

مجتبی : مشتبی

دستمال : لتّه

آب بینی : خِل

زباله : آشخال

گردو : جوز

خواجه ربیع : خاژ ربه

مستراح : مستراب

همسایه : همسده

کمربند : تسمه

کثیف : پِلشت

اسپرت : چغچغی

قابل نداره : بِشه

گردن بند : خفتی

پدر زن : خُسُّر

مداد تراش : سرکن

خانه : خِنه

نوک : چینگ

چنگ زدن : ناخن جلّه

گردوخاک : دولّخ

سبد : سِلّه

آویزان : دلنگون

تکان خوردن : جُل جُل

آقا : اوی ٬ یره ٬ یرِگه

تلمبه : ناسوس

تند و سریع : شَخله

کش رفتن چیزی : قوروت

کِشو : خیزه

آب ریختن : پیشینگ ٬ پِشُفته

هل نده : توله نده

سقف : چُخ

جونور ٬ کرم : کُخ

لامپ : لام

مارمولک : کلپسّه

تالار : باشگاه

گوجه : گورجه

تیله : توشله

ضرر : ضِلَر

xrf ...
۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۷ ۲ نظر

و امروز خواستم برم باغ که کل فامیل از جمله مادر تاکید کردن که بیای فلان میشی چنان میشی نیا واسه لبت خوب نیست منم مجبوری نرفتم هعے نتونستم کرم بریزم کہ  حالا اگه خدا بخواد شاید غروب جیم شدم رفتم

امررررروز آشپزی کردم توپ برعکس دیروز امروز حواسم بود و خداروشکر خوب شد

دیروز نتم تموم شد ولی با هزار جور فرقه و با مامان حرف زدن بابا رو راضی کردم و نت گرفتم این بابایی ما خیلی باحال است اخه همیشه میگه نه بعد دلش برام میسوزه میگیره اگه دو گیگ دیگه هم بگیرم تو این دوماه من 20 گیگ نت مصرف کردم ... هیچی هم دان نمیکنم بوخودا من موندم این کجا میره 

و امروز نازی بهم پیام داد ...

و اصا حسش نیست برم ظرفای ناهار رو ترو تمیز کنم  ولی الان که پست رو گذاشتم بعدش مثل یه دختر خوب و خانوم میرم درستشون میکنم و ترگل و ورگل و شاید یک ربع هم نکشه ولی حسش نبوده دیگه 


خب دیگه هیچی تاشب شاید خبری شد 

xrf ...
۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۱ ۵ نظر

این روز ها عجیب سردرگمم ...

خدایم ایستاده و منتظر من ...

ولی من در سیاهی گم شده ام ...

خدایم راه نشانم داد ...

ولی کج رفته ام و حال پشیمانم ...

به دنبال دست خدا میگردم او دستش را نگه داشته است تا من بگیرم ولی من اتقدر در این سیاهی و تاریکی مانده ام که رویی ندارم دستش را بگیرم ...

خدای من آن بالا ... مدت هاست منتظر من است ...

ولی من فقط به فکر خودم بوده ام ... درگیر فریب های دنیوی شدم ...

خدایم راه نشانم داد ...

من حالا فقط یک گناهکار شرمنده هستم ...

میخواهم دستش را پیدا کنم ...

دستش را که بگیرم ... میدانم لذت بخش ترین و شیرین ترین لحظه هایم از حال رنگین تر و زیباتر و شاد تر خواهد شد ....

خدایا چشم هایت را بر این بنده ی حقیرت نبند ...

خدایا بی نهایت دوستت دارم

خداوندا کمکم کن 

در این عاشقی همیشه به یادت باشم و راه درست را انتخاب کنم ...

xrf ...
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۵۲ ۱ نظر

خدایا شکرت ... شکرت به خاطر همه چیز ... به خاطر اینهمه چیزایی که بهم دادی ...

وقتی واقعیت رو درمورد لبم فهمیدم ناراحت نشدم اصلا ... و فقط شکرت خدا شکرت که الان خوبه ... خدایا شکرت که بعد اونهمه که مامان جونم اونقدر سختی کشید الان وضعیتش خداروشکر بهتره و دوسال پیش وقتی اونطوری معجزه کردی و برای مکه رفتنش خوبش کردی واقعا ... نمیدونم چی بگم ولی خدایا خیلی بزرگی اصا نمیدونم چی بگم برات فقط شکرت ... خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی دو روز پیش فهمیدم که مامان بهتر شده ...

و شکرت به خاطر اینکه ولم نکردی به حال خودم ... گناهکارم ... بدم خیلی بدم ...

میدونم ... میتونستی رهام کنی به حال خودم ولی نکردی ....

حفظ قرآنم رو ول کردم و واقعا ناراحتم و دارم میمیرم خدایا یه همت بده بهم از مهر شروع کنم معلم قرآنم که از بچگی بهم درس داده تاحالا باهام قهر کرده خداجون ... جواب تلفنم رو ننیده شاید عمدا نبوده ولی احساسم همینو میگه چون چندین بار زنگ زدم بهش برای ادامه ولی ... یاد اینو میکنم بغضم میگیره و چون من خیلی چیزام از قرانه و من قدرش رو ندونستم دلم تنگ شده برای وقتایی که میخوندم و همه چیز صفحه رو حفظ میکردم و اعداد ایه وقتی معلمم یه کلمه میگفت و و صفحه و من باید ایه رو میخوندم ... خدایا نمیدونم چرا انقدر ازت دور شدم خدا ... میشه دستمو بگیری ...

خدایا دارم گناه میکنم ... میدونم اخرش چیه ... ولی دارم ادامه میدم ... میترسم ..

خیلی خیلی میترسم خدا ...

از جواب دادن بهت میترسم ... از اینکه اسم دختر پیامبر رومه و اینقدر گناه میکنم و از اینکه بخوام بهش جواب بدم میترسم ... کمکم کن خدا ... مهر ماه میخوام یه شروع جدید داشته باشم از زندگی ... خیلی بد شدم ...

عاشق شدم ...

عاشق شدم و تو رو یادم رفت ...

بلخش من و خدا جون ...

سجاده ی سبز و معطر گوشه ی اتاقم جمع شده ...

قلم نوری کنارش و چادر سفید که مامان برام دوخته جمع شده ... مقنه ای که خودم تو نزدیکی حرم امام حسین گرفتم جمع کردمشون بعد ماه رمضون و عمل کردم و هنوزم نمیتونم بخونم به خاطر پماد ولی از مهر یکم که لبم سفت تر شد قول میدم پمادم رو پاک کنم و وضو بگیرم و بخونم نمازمو و باهات حرف بزنم ....

خدا جون دلم تنگ شده واسه وقتایی که سر نماز باهات حرف میزدم و روم نمیشد و سجده میکردم و اشک میریختم و باهات حرف میزدم و از همه جا و همه چیز که اذیتم میکرد حرف میزدم و اشک میریختم ... خدا جون قبلا روزم رو برای تو میگفتم و الان اینجا ...

دلم تنگ شده برای خوندم دعای مجیر که دنیا دنیا بهم ارامش میده ...

بعضی شبا اونو میزاشتم و با هندزفری گوش میکردم و میخوابیدم و الان اهنگ ...

خدای خسته شدم از خودم ...

خدا جون از اینکه انقدر بد شدم ....

خدا جون ...

میخوام مثل قبل شم ....

عذاب وجدان هرشبم داره منو میکشه ... اینکه هر شب یکی از تو دلم داد میزنه فاطمه به قول خودت کی میره این همه راهو ... کجا رفتی فاطمه ... گم شدی ... خداتو یادت رفته ... دیگه بهش نمیگی صبح بخیر شب بخیر ... یادت رفته .... یادت میره ...

داد میزنه هرشب میگه تو که میدونی اخرش چیه کارات ...

پس اینهمه گناه واسه چی ؟!

 واسه دل کی ؟؟؟

 دل خودت ؟ 

پس خدات چی؟؟؟

خدایی که اگه یه روز باهاش حرف نمیزدی روزت شب نمیشد ...

خدایی که شبا انقدر باهاش حرف میزدی تا خوابت ببره ...

الان اس میدی ...

هه

کجا رفتی فاطمه ...

خدا دلم یه فضا ازاد میخواد تا سر خودم داد بزنم که اینهمه اشتباه ...

خدایا دستمو بگیر گم شدم اینروزا ....

کمکم کن ...

دستم رو بگیر خدا ....

xrf ...
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۴ ۲ نظر

چند روز نیومده بودم و پست نزاشته بودم ... و سلام خخخ

اون شب که گفتم عروسیه و من نمیرم برعکس عمه خانم اومد خیلی شیک و به زور من و برد و لبم هم با لوازم آرایشی برام درست کرد ولی خب بخیه هاش یه کوچولو معلوم بود عروسی خوبی بود ولی عمه کوچیکم که از همه ی عمه هام بیشتر دوسش دارم وقتی فهمید گریه کرد و هر دفعه منو میدید فقط بغض میکرد میگفت چقدر مظلوم شدی:))

اخه از اونجایی که بنده سر دسته دخترا بودم و شیطنتام ... هیچی دیگه اونروز یه گوشه و برای اینکه نخندم دور از دخترا و کنار مامانا نشسته بودم و فقط تماشا چی بودم ولی خوش گذشت ^_^

و درس رو هم بیخیال شدم و گفتم من توی طول سال به زور درس میخونم و هر جور فکر میکنم نمیتونم خودمو راضی کنم و بشینم مثل بچه ادم درس هامو دوره کنم 

درس و مدرسه و امتحان خر است 

و شنبه اقای دکتر گرام عمل ساکشن داشتن و طول کشیده بود و مطب نیومدن و نرفتیم و دوشنبه رفتیم و بخیه بکشم و انقدر تو مطب استرس داشتم احساس میکردم هر لحظه امکانش هست قلبم بزنه بیرون و وقتی اومد بکشه و تیغ رو دراورد از استرس زیاد نیشم خود به خود تا بناگوش باز شد و دکتر میگفت تو مثل اینکه نخندی نمیشه و به زور نیشمو بستم تا دکتر به کارش برشه و فقط اونی که تو مماخم بود باعث شد اشکای خشکلم در بیاد و دکتر خودش گبرام پاکشون کرد و گفت خیلی ناز نازی هستی و اونموقع بود که دلم میخواست براش بخیه بزنم و درارم و اشکشو ببینم تا بفهمه نازنازی بودن یعنی چی:|

و بدبختی اینه که تا یک سال پمادم رو باید بزنم و از اونور چســـــب  دوباره باید بزنمش اونم تا ۶مـــــاه تنها خوبیه مدرسه اینه که موقعی که میرم مدرسه نمیزنم 

و مانتو شلوار مدرسه هم که ۲۵ ام و خرید لوازم تحریر هم که نکردم هنوز و کفشمم که همیشه خدا برای مدرسه کتونیه و اونم فقط از محمدرضا میگیرم یعنی این بشر انقدر پسرخالس که ادم هنگ میکنه که فامیلی چیزیش باشه البته من قدیم خیلی موقع ها خونشون بودم شاید واسه اونه  (یعنی بیخیالی تا این حد هیچیم اماده نیست)

یه انرژی خشکل به خودم که وقت زیاده

امروز خونه با داداشم تنها بودیم و مامان و بابا نبودن و از اونجایی که من دیشب 5 صبح خوابیدم امروز 11 بیدار شدم مامان برام نوشته گذاشته بود که برنج رو اماده کرده و من فقط درستش کنم و کباب تابه ای گذاشته و بود و قرار شده بود من فقط بپزوننش که خیلی زیادی مزوندم و یکم رنگی شد زیاد نبودا ولی خب یه کوچولو سوخت و همش تقصییر مادر بزرگمه که زنگ زد و حواسمو پرت کرد و تازه داداشم عکس گرفت ازش و میدونم تا چند وقت سوژه داره واسه مسخره کردنم:| 

امسال هر جور شده سر آشپزیم کار میکنم^_^:))

و اینکه امروز همه باغ مادربزگم هستن جام خالی  امروز که نزاشتن فردا هرجور شده باید برم حتی شده به خاطر یکم اذیت کردن پسرخالم یعنی ما هر سال تو این چند روز فقط همدیگه رو اذیت میکنیم و روزای عادی هم که کلا  دنبال همیم و افتضاح ترینش پارسال بود که یه بسته کچ بود و خونه مادربزرگم بودیم و با داداشم داشتن کمک میکردن ببرنش تو انباری مادربزرگم و من یه تیکه گچ زدم به شلوارش که مشکی بود

این فرد بیشعور نیز با اون قد و هیکلش دوید دنبالم و مجبور شدم از داخل حیاط برم بیرون و تو خیابون و کل خیابون اومد دنبالم و منو گچی کرد و رفت اوسکل روانی:|

آخی تصادف کرده و خدا خیلی بهش رحم کرده و من فقط میخوام برم بهش بگم زنده ای؟! حیف شد:))

حرصی میشه کیف میکنم ^_^

یعنی من کلا با این پسرای فامیل ابم تو یه جوب نمیره ولی خب طرف بابام اونا من و کلا مثل خواهرشون میدونن و از بقیه دخترا بیشتر دوست دارن چون من کلا بیشتر با اونا بزرگ شدم تا دخترا ولی خب دعوا هامونم سر جاشه 

چقده نوشتمـــــا

بچه ها به سایت سر بزنیدا یادتون نره منم اونجا مطلب گذاشتم:) 

و خداروشکر برای همه چیز ...

xrf ...
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۵۹ ۳ نظر