خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟


نامت چه بود؟

آدم

فرزندِ ؟

من را نه مادری نه پدر..... بنویس اول یتیم عالم .

 

شهرِ محل تولد؟

بهشتِ پاک.

اینک محل سکونت ؟

زمینِ خاک.

 

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا ... اینک به اندازه بختم به روی خاک.

اعضای خانواده؟

حوّای خوب و پاک,

قابیلِ خشمناک,

هابیلِ زیرِ خاک.

 

روز تولدت؟

در روز جمعه ای...

... به گمانم که روز عشق.

 

رنگت؟

اینک فقط سیاه ز شرمِ چنان ﮔﻨﺎﻩ.

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان.

 

وزنت؟

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست,

نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین.

 

جنست؟

نیمی مرا ز خاک ...... نیمی دگر خدا.

 

شاکی تو؟

خدا.

نام وکیل؟

آنهم فقط خدا.

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه !

تنها همین؟!!!!!!!!!!!

همین.......

حکم ؟

تبعید در زمین!!!!!!!!!!

 

همدست در گناه؟

حوای آشنا.

 

ترسیده ای؟

کمی.

از چه؟

که شوم من اسیر خاک.

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

بلی.

چه کسی؟

گاهی فقط خدا.

 

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه .........ولی..

ولی چه؟

حکمی چنین آنهم به یک گناه......!!!

 

دلتنگ گشته ای؟

زیاد.

برای که ؟

تنها فقط خدا.

 

آورده ای سند؟

بلی.

چه؟

دو قطره اشک . . .

 

داری تو ضامنی ؟

بلی.

چه کسی؟

تنهــا کَسَ م حُسَـــــین . . .

 

.

.

.

یا اباعبدلله الحسین علیه السلام ♥•٠·˙

xrf ...
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۲ ۵ نظر


اگر شما با این صحنه رو به رو می شدید، به این انداره می ترسیدید ...؟

xrf ...
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۰ ۱ نظر


کجایید ای شهیدان خدایی . . .

xrf ...
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۸ ۳ نظر

(( زن که باشی فروغ فرخزاد ))

"زن که باشی"

ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت
و از خیابان های بدون عابر می ترسی !
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف
در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !
از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند،
و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی،
که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند...!

"زن که باشی"
ترس های کوچکی داری...

"زن که باشی"

مهربانی ات دست خودت نیست !
خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند ؛
دلرحم می شوی حتی در مقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند

"زن که باشی"

درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندی که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی!
درباره‌ی زیبایی‌ات... که دست خودت نبوده و نیست!!!
درباره‌ی تارهای مویت...
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند...
درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت،
عشقت، قضاوت میکنند !!!

"تقدیم به تمام بانوان ایران زمین"
xrf ...
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۶ ۰ نظر

میخوام بنویسم ....

دلم میخواد مثل همیشه از تو بنویسم ...

ولی نمیتونم ...

انگاری یه چیز جلوی منو میگیره تا از تو ننویسم ...

حال مسخره ایه 

داره دیوونم میکنه 


 بعضی وقت ها چیزی مینویسی که فقط باید یک نفر بخواند....  اما....  دلت میگیرد وقتی یادت میـوفتد که آن را همه میخوانند جز آن یک نفر....

xrf ...
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۰ ۱۵ نظر

xrf ...
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۸ ۳ نظر
هنوز یک ماه هم نشده که اینجا عضو شدم ولی اینجا فضاش عالیه ... واقعا دوسش دارم ... گرمه ... همه بچه هاش خوبن ... احساس خوبی دارم وقتی میام و وابسته اینجا شدم و وقتی میام میبینم که نظر گذاشتین همچین ذوق میکنم که ... خخخ ... همیشه با ذوق شوق مطلب هارو میبینم و بچه ها رو میتونم درک کنم یه سری و وقتی ناراحتیشون رو میبینم ناراحت میشم و وقتی شادیشون رو میبینم خداروشکر میکنم و شاد میشم ... دوستون دارم بچه ها ... واقعا خیلی خوبه اینجا و واقعا خوشحالم که اینجا عضو شدم ... 

اینجا بچه هاش خوبن بهم خیلی چیزا رو یاد دادن و احساس خوبی دارم پیششون ... 
امیدوارم همیشه خوب خوب باشن همشون:)
xrf ...
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۵ ۰ نظر
امروز از اون روز هایی بود که اگه من و صبح میزدن هم بیدار نمیشدم چون شب دیر خوابیده بودم فجیح خوابم میومد ولی خب مجبور بودم بیدار بشم و مامانم فک کنم 6 بار من و بیدار کرد منخوابیدم ولی بالاخره بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم آزمایشگاه تا خون بدم ... رفتم رو صندلی نشستم پاهام یکم سست بود کلی هم گشنم بود چون از غروب دیروز چیزی نخورده بودم تا آزمایش بهتر باشه نوبتم که شد آستینم و زدم بالا یهو خانومه گفت گوشت رو بیار  یه چند لحظه ای تو هنگ بودم که با حرف زدنش به خودم اومدم و گفت که شالت رو در بیار تا خونی نشه یعنی کلی دلم رفت و تو دلم همونطور صلوات میفرستادم خخخ آخه اولین بار بود میخواستم از گوش بدم بعد که گرفت دیدم هیچی نیست یه سوزش خیلی کوچولو داشت فقط  ... بعدشم که از دستم خون گرفت و وقتی تموم شدحالا مگه خونش بند میومد کلی نگه داشتم تا خوب شد هر سری اینطوریه الان کلی جاش درد میکنه:((
هجدهم مرداد تولدمه و احتمالا همون روز عمل کنم خخخ

xrf ...
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۳ ۱ نظر


همیشه پشت جمله ی : " عیبی نداره مهم نیس " یک دل شکسته خوابیده... شک نکن...

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۵ ۱۸ نظر


دیشب که جمعه بود

با فکر تو خوابیدم و هفته ام تمام شد

امروز که شنبه باشد

با هوای تو بیدار شدم

و هفته ام شروع شد

چه پینه بند زنی هستم من

بی کم و کاست

حتی یک روزم را

بدون تو سر نکرده ام

او هم مثل من احمقانه وفادار است؟؟؟

راستی دقت کرده ای

چه قدر ضعیف می نویسم؟؟؟

قلمم شکسته

همچون دلم

و فکرم هزار لخته شده...

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۴۶ ۲ نظر


دُنیــآیِ مَجــآزی...!
دُنیــآیـی غَمگیـن...
دُنیــآیـی پـُر اَز تَنهــآیـی...
پـُروفـآیـل هـآیِ مُختـَلِف...
آدَم هـآیِ جـور وآجـور...
دَستهــآیِ خَستـهـِ دَرحـآل تـآیـپ...
نـِگـآه هـآیـی پـُر اَز دَرد...
خَستهـِ وَ تـَنهـآ...
آه سـَردی بـَر تـَن...
مـوزیکـی سَرد وَ غَمگیـن...
اُتــآقـی خـآمـوش...
فـَریـآدهـآیِ بـی صـِدآ...
جـُمـلهـِ هـآیِ بـی دَوآ...
نـِوِشتـهـِ هـآیِ پـُر اَز دَرد...
گـِریهـِ کـَردَن واژهِ هـآ...
دُنیــآیِ مـآ!دُنیــآیِ مَجـآزی...!

#مــآ مـَجازی تـَر اَز اونیـم کـهـِ فـِکـرِشـو میکُنیـم...

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۵ ۲ نظر


لطیفه گفتن و باید از آقا یاد گرفت ...

دمشون گرم .... ܓ✾

نظر یادتون نره

•*´`*•.¸★★¸.•¨ لایک کنید `*•.¸★★¸.•¨

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۸ ۱ نظر

xrf ...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۵ ۰ نظر

امروز دلم هوای نوشتن کرده  ... چند روزه بد دلم گرفته ... چند روز نتونستم بیام اینجا و بنویسم و حالم گرفته بود و فقط دیدم که چند نفر بهم پیام دادن و اونا چه کسایی هستن ... انقدر داغون بودم که حتی حوصله نداشتم به کیبورد دست بزنم  و جواب بدم ... بعضیوقتا میگم کاش محدودیت نداشتم ... کاش میتونستم برم یه جایی که کسی نباشه و تا میتونم اشک بریزم و یه آهنگ غمگین و با صدای بلند و صدای هق هق من ... تو این هفته که گذشت کلا میرفتم تهران ... نه برای تفریح نه برای خوشی... برای دکتر ... از اونجایی هم که مادرم سخت گیره ... چند تا دکتر که بهترین بودن و یعنی من و به فنا داد ... اولین دکتر رو  شنبه رفتم  ... تقریبا مامانم و خودم کارشو پسندیدیم و  ولی باز قبول نکرد مامانم و گفت که  باید پیش اون یکی ها هم بریم و نظراتشون رو بدونیم ... چهارشنبه دوباره رفتیم و پیش 4تا دکتر دیگه رفتیم و کارم تموم شد مادربزرگمم همه جا باهامون بود ... خخخ مادربزرگم یه خانوم کاملا شوخ و پایه و پر انرژی که باهاش باشی کلا میخندی ... خلاصه کلی تو مطب دکتر مارو میخندوند و شوخی میکرد وقتی خواستیم برگردیم به خاطر ترافیک زیاد بابام نیومده بود و ما با اتوبوس میرفتیم و میومدیم ، جالبیش اینه هر سری هم بلیط قطار جور نمیشد:| مامان هم که دیگه کلا چشاشپر از بغض بود و وقتی میخواستیم بریم یه پسر جوون مارو سوارکرد واقعا دمش گــرم ... تو ماشین بعضی وقتا تو دلم کلی ازش تشکر میکردم ... آخه پنجره هارو کشیده بود پایین ... سرعت میرفت و آهنگ های غمگین گذاشته بود و زیاد کرده بود ولی خب مامان من همش گریه میکرد منم گریه میکردم ولینزاشتم مادرم بفهمه و کلا صورتم رو به بیرون بود و ... تو این چند روز هم مامانم انقدر گریه میکنه که خدا میدونه .... کلافه شدم ... از همه بدتر روز پنجشنبه بود که رفتیم سر خاک پدربزرگم... اولین بار بود میدیم پدرم انقدر کلافه راه میره ... انروز واقعا میخواستم بمیرم ... میخواستم نباشم... من موندم... یه عمل سادست ... برای چی این همه اینا سختش میکنن ... دوشنبه دوباره میخوام برم ... که وقت عمل رو مشخص کنم ... عملش یه جورایی زیبایی حساب میشه ... ولیخب زیبایی هم نی ... دوساعت یا دوساعت و نیم تو اتاق عملم... اولین باره میرم اتاق عمل ... میترسم ...  ولی خب ... از نگرانی های مامانم کلافم ... دوس ندارم اینطور باشه ... همه تو خونه گیج میزنیم ... هیچکس تو حال خودش نیست... کلا یه وضعیه ... 

برام دعا کنید ... 


xrf ...
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۶ ۰ نظر


ﻣﻴـــٰـﺪﻭﻧـﮯ ﭼﻴـﻪ؟
ﻳـِـﻪ ﻭﻗْــــﺘﺎﻳـﮯ ﭘُﺴﺖ ﮔُـــﺬﺍﺷــٰـﺘَﻦ ﺑـَـــــﻬﻮﻧـﻪ ﺍﺳــــﺖْ ..
ﺑَــــــﻬﻮﻧﻪ ﺍﻳﻨـــﻜِﻪ ﺑِﺒﻴﻨــــﮯ ﻛـــــﮯ ﻣﻴــــــٰﺎﺩ ﻭﺍﺳَــــﺖ ﻻﻳـﻚ ﻣﻴُﻜﻨِــــــﻪ؟؟
ﻛـــــﮯ ﻣﻴـــــٰـﺎﺩ ﺗﻮ 【PV】 ﺑـِﮕــﻪ ﭼِﺘـــــﻪ؟؟
ﻛـــــﮯ ﻣﻴــــــٰـﺎﺩ ﺑِﮕــــﻪ ﻣــــﻦ ﻫَـــٰـﻮﺍﺗﻮ ﺩﺍﺭَﻡ ﻏُﺼــــِـﻪ ﻧَﺨـــــﻮﺭ؟
ﻛـــــﮯ ﻣﻴـــــٰــﺎﺩ ﺩِﻟــﺪﺍﺭﻳــﺖْ ﺑِــــــﺪﻩ؟
ﻭﻟـــــﮯ ﻣــﮯ ﺑﯿﻨـﮯ .... ﻫـــﻪ
ﺑـــﺎﺯﻡ ﺧــــﻮﺩﺗﯿﻮ ﺧـــــﻮﺩﺕ,,,,
xrf ...
۰۴ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۹ ۶ نظر





xrf ...
۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۰۸ ۵ نظر

هیچوقت . . . 
یه مـــردادی رو بدون گفتن دلیل، رها نکنید …… 
چون اینجوری 
حتی نمیتونه راحت بمیره ……….­.!!! 
« گرچه که یه مــــردادی رها شدنی نیست و دیر و زود به دست و پاش میفتید که دوباره برگرده »

مـــردادی که باشی : 

بعضی اوقات مجبور میشی تو فضای بغضت بخندی …
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …
شاکی بشی ولی شکایت نکنی …
گریه بکنی اما نذاری اشکات پیدا بشن …
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …
خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری …
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی …

…..


xrf ...
۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۰ ۲ نظر


سالها بَــعد قرار ﻧﯿﺴـﺖ اِﺗﻔـﺎﻗـﯽ ﺑﯿﻮﻓﺘـﺪ...
نه در ْ آغـــوش دیگـــَری غلتْ میزنم…
وَ نـــَه سَرِ کَس دیگـــَری را روی شانــــِه هایَم نِگــَـهْ میدارمْ…
سالها بــَعد مـَــنْ ﺩَﺭ ﮔـﻮﺷـﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ دُنیـــــــــا ؛
ﺩَﺭ ﯾـک ﺧﯿـﺎﺑـﺎﻥ ؛ﺩَﺳْـﺖْ ﺩَﺭ ﺟﯿـﺐْ ﭘﯿـﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯿﮑﻨـﻢ… ﻭَ مـــُدام یــک آهَنـــْگ ﺭﺍ ﺯﯾـﺮِ ﻟـَب ْﺯِﻣـْﺰِﻣـﻪ…
ﺳﺎﻟﻬـﺎ بَــعد مـــَنْ همینم که میبینــــی… عَصَبـــــــ ی… غِیْـــرِقابل تَحَمُّـــل…
یــــَخْ…یــَــخْ تر از هرموقه…
ﺳﺎﻟﻬــﺎ بــَعد هنــــوز هَم منْ به یـادت میوفتم…
ﻭَ نِــــمیداْنم که تــــــو کُجایــی…
چـِــه میخـُوری… چــِـه میپوشـــی…
وَ باچــِــه کَسـی هَم عــِــشــْقْ شـــُده ای…
ﺳﺎﻟﻬﺎبَــعد ؛ مـَــنْ پَشیمـــانَمْ…
چـــُون دیگــــَـر هیچْکــــَــسْ را اندازه ی تــــــو دوســــت نَخواهـَـم داشت…
ﻭَ تــــــو هَمْ بی شَـک پَشیمــانی…
چـــُون باز هَمْ دیگـــــَر کســی تـــــو را اندازه ی مـَــنْ دوســــت نــَـخواهد داشتْ…
وَ ایـن میـشَــوَدْ بــی ســــَرْوُتــــَهْ تریـن نَمایش نامــِه دُنیـــــــــا…
xrf ...
۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۶ ۱ نظر

xrf ...
۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۱:۴۱ ۸ نظر



xrf ...
۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۹ ۱ نظر