خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

خب خب امروز دوباره حس تایپه الان اومد^_^

خب اول از همه از خوابم بگم که داره خداروشکر تنظیمش خوب پیش میره ツ دیشب۲تونستم بخوابم بالاخره و ۸ونیم بیدار شمツ

 و دیروز خالم اومد خونمون (همون که خبر داره) و برام چیز میز آورده بود

و بعدشم رفتم خونه ی عزیزم اینا (مادربزرگم) یه خانوم پایه ثابت فقط کافیه یه بار باهاش بری بیرون تا عاشقش بشی و بعدشم شبے یکم رفتم تلگرام و با خاندان پدرۍ گپی زدم و رفتم پیش به سوی تمرین برای زود خوابیدن ^_^ 

وای دیروز براے غروب آفتاب تو تیوی نشون میداد نقاره زدن حرم رو کلی اشک ریختم خیلی خوبه حس عجیبے داره :((

و اینکه دیروز گوشے رو فرمت کردیم کلا برنامه های خشگل پاک شد 

و امروز بیدار که شدم یکم مثل همیشه گیج تا بفهمم چی بر چیه و باید چکار کنم و این حالت تقریبا نیم ساعت طول کشید 


بعدشم درمورد حرکت جدید بنده که مینویسم ...  

و بعد اون ناهار و اینا و بعدشم تصمیم گرفتم که کیبورد جدید که از آقا فرشاد گرفته بودم لینکش رو نصب کنم و درستش کردم و الان خیلے براش ذوق دارم خیلی باحالہ ^_^ و الانم اینجا در حال تایپ خخخ 

و درمورد لبم که دیروز چشم زدم:| از دست چسب خلاص بودم یہ دو روزا زنگ زدیم دکتر که گفت باید بزنے و دوباره اسیر این چسب شدمممممم 

و درمورد حرکت جدیدمツ

البته جدید نیست چون از مہر ماه قبـل بوده و ۳ ماهے میشد که ترکش کرده بودم و دوباره حس شیطنت در ما فوران کرده و این حرکت برگشته و حرکتم اینہ که تا یه کار میکنم که شیطنت درونش است نیشمان شل و دندان ها معلوم و اَبرو ها به صورت سرعت بالا و پایین می آیند من دیگه حرفی ندارم:| 

خخخ نتم احتمالا تموم بشہ و بعید بدونم بتونم گیر بیارممممم  شاید پدر گرام دلش رحم آمد و ڲذاشت که بگیرم ツ چون بنده نت را میخورم به گمانم خ خ خ

بیخیال خلاصه که میام 


xrf ...
۰۵ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۹ ۲ نظر

خخخ من و مامانم تو این چند سال اخیر که بزرگتر شدم خییییلی باهم صمیمی شدیم و یه روز باهاش قهر بودم و بهش میگفتم که چرا من ینم کم تر بود برام یه خواهر نیوردی تا باهاش برم عشق و حال و الان تنهام و گفت خب من خواهرت چی میشه میخوای منم خیلی شیک گفتم نه ^_^ ولی خب راس گفتم آخه نمیشه که آدم با مامانش بشه خواهر یه چیز بهش بگم بیچاره بشم خ خ خ ولی خب با این حال خیلی چیزا رو بهش میگم ولی با سانسور و خیییلی باهاش راحتم و در عین حال ما دوتا هووی همدیگه هستیم😂😂😂

 وای خدا نمیشه اینجا کارامون رو بگم ولی خب کافیه تو خونه من یکم به خودم برسم ایشونم خیلی زود میره به خودش میرسه هم خندم میگیره هم ذوق میکنم😂😂😂

مثلا نصف رو نبینمش چون هم قد هستیم دستام میندازم دور شونش و لپش رو گاز میگیرم و به قول مامانم از اونجایی که بی حیا هستم جلو جمع هم باشه مهم نیست فقط بغلش کنم😉😊

خیلی دوسش دارم  ولی خب بابام رو خیلیییی بهش وابستم و قبلا که برای ماموریت به شهرای دیگه زیاد میرفت من تو اون چند روز افسردگی حاد یا هاد نمیدونم😆 میگرفتم ...

و خوشحالم از اینکه رابطم باهاشون انقدر خوبه😊 و تو خونه هم که کلا با این مامانم فیلم داریم😅😂😂

و درمورد عمل دست دکتر واقعا درد نکنه کارش عااالی الان که یکم بادش خوابیده و بهتر شده و یکم میتونم کاری و تغییری که ایجاد کنه رو درک کنم😉 خوشمان آمده است😍 

خدایا شکرت☺

xrf ...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۴۲ ۰ نظر

امروز حدودا چند ساعت پیش اومدم بتایپم ولی هر کار کردم حسش نبود که نبود :😆 😂

و اما دیشب از اونجایی که خواب بنده کلا بهم خورده ساعاتش و روز و شب و ظهر کلا قاطی پاتی شده تصمیم بر این دارم که درستش کنم😉

دیشب به جا اینکه گوشی به دست تا ساعت 5 صبح بیدار باشم گوشی رو خیلی شیک گذاشتم تو شارژ اونم تو دور ترین ناحیه از اتاقم 😊 بعدش اومدم تو اتاقم تا مث بچه آدم بخوابم ^_^ و طبق عادت همیشگیم دیودی پلیرم رو روشن کردم و هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم تا خوابم ببره که مامان یادش افتاد پمادمو نزده😭😭😭 اومد بزنه منم از اونجایی که کلا با مامانم باشم نیشم بسته نمیشه هعی میخندیدم و مامانمم عصبانی میشدو تحدیدم میکرد اونم چییییی!!! که اگه بخندی چسب میزنم برات😵😵😭😭 منم سعی کردم خوب باشم من اثا نمیدونم چرا واقعا 12 شب که بگذره بستن نیش بنده کلا دیگه مشکل میشه البته یه چیزیش خوبه این خنده های معروف بنده که وقتی ناراحتم باشم همش لبخنده و کمکم میکنه تا تبدیل به خنده بشه☺😁 

خلاصه با کلی کلنجار و حرف زدن با خودم مثل( عزیزم بگیر بخواب دیگه ) و چند تا هم بعضی وقتا چیز میز چاشنیش میکردم😓 موفق شدم و 3 خوابیدم و صبح 9 بیدار شدم هوراااا 😃😃😃 

 ظرف شستن وظیفه ی آقایون است ^_^ دخترا خخخ هوامو داشته باشین آقایون اینو خوندن منو نکشن😅 

بعدشم آقا فرشاد اومد و ازش پرسیدم که چه جوری اینجور مدل دار مینویسه و گفت که کیبورد برای گوشی 😮 بعدش گفتم از کجا دانلودش کردن که منم برم دان کنم😛 بعد گفت نمیدونه اون لینک کجاست و خودش آپولود کرد و بهم داد از شانس خوشکل بنده حافظه گوشی پررررره😣😣😭 یعنی با این شانس برم دریا خشک میشه😑😕 دان کردم که بعد گوشی رو پاک سازی کنم یکم و نصبش کنم 😊 خیلی خوشحال بیدم من اخه خیلی خشکل است 😄😉

بعدشم که نت رو ازش دل کندم و اومدم پیش خانواده گرام و هعی چرخیدم و مامانم یکم زورم کرد صبحونه بخورم اخه بیدار شده بودم تا12 که خبری از ناهار نبود فعلا  هیچی نخورده بودم میلم نمیبورد و برای اینکه غر نزنه سرم یه لیوان آبمیوه خوردم😈

بعدشم کلی خونه رو متر کردم و غر زدم به مامانم که من دارم کپک میزنم تو خونه که جوابی دندان شکن داد 😅 گفت هر جا که میخوام ببرمت خودت میگی نه تا خوب نشم جایی نمیام مسافرتم که فعلا نه دیدم حرف حق جواب نداره خیلی شیک اومدم اتاقم تا خوابم رو کامل کنم و دوباره نانای و لالا خواب و بیدار بودم ولی خب چسبید اصا😆😆😆

بعدم پاشدم و ناهار و اینجا و تایپ😎

تازگی تو تلگرام پیش گروه خاندان پدریم زیاد میرم😐 و این زن عمو کرمو بنده هعی کرم میریزد😑 خب ما به کسی نگفتیم که عمل کردم تا نیان ملاقات و بعدش بگیم فقط مادربزرگام میدونن و یکی از عمه هام که مطمئن به وسیله ی اون عمه کل خاندان پدری خبر دارند و یکی از خاله هام چون خیلی باهاش صمیمی هستم😊 و این زن عمو ی بنده اظهار میکند که نمیداند و البته بقیه هم اظهار میکنند که نمیدونن ولی خب این زن عموی جان هعی میگه مشتاق دیدار فاطمه خانم خیلی وقته ندیدیمت میخواستم بگم دلت واسه چش و ابروم تنگ شده یا داری میترکی از اینکه منو نمیتونی ببینی و خبر دار شی گفتم بده و خودم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم و این هر دفعه چند بار تکرار میکنه این حرف رو به نظر شما بزنم تو سرش اخه اه اه😠😠😠 منم گفتم بمون تو خمارررری^_^ البته تو دلم ^_^

 خلاصه خیلی در تلاش است که مرا ببیند هاهاها ...

خانم آقا داماد هم اومد تو گرووووه ^_^ با اینکه سرو ته من و این داماد و میزنن هر چی باهم سعی میکردیم خوش باشیم آخرش دعوا بود ولی حس خوبی به عروسش دارم احساس میکنم دختر خوبی باشه😇😇😊 

عمم انگشتر نشونش رو فقط به من نشون داد خیییلی خوشکل بود ^_^

 تازگیا خاندان پدری گیر دادن که فاطمه خیلی بزرگ شدی خیلی خانومانه حرف میزنی و ادبی و علمی و از این چرت و پرتا 😂😂😂 

آخه اونجا که مثل اینجا نیستم سعی میکنم بچه خوبی باشم😈😈😈 

 خب دیگه تو این چند روز خبر چندانی نبود و غیر از این که خیلی گریه کردیم واسه امام رضا و دلمان واقعا میخواهد 😭😭😭 دعا کنید برم😳

خب اینکه بچه های اینجا رو خیلی دوس دارم😊

همشون پرفکت هستن👌


xrf ...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۶ ۱ نظر
حس تایپ نیست چرا عایا:|
xrf ...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۳۱ ۲ نظر


خوشا به سعادت اونایی که امشب پیشتن ...

ای آستان قدس تو تنها پناه من
ای چلچراغ چشم تو، خورشید راه من
ای مظهر عنایت حق هشتمین امام
ای خاک پاک مرقد تو بوسه گاه من
میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد


از این همه انزوا مردد شده ام،دیوانه رنگ زرد گنبد شده ام،

امروز دلم حال کبوتر دارد،انگار که بی قرار مشهد شده ام.


نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو
آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند
ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت،
آقا امام رضا (علیه السلام) مبارکباد.



xrf ...
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۷ ۲ نظر


دلم مشهد میخواد خیلی ...

حدودا 15 روز دیگه بخیه هامو میکشم اقا ما همیشه شهوریور مهمونت بودیم اقا ...

امسال نشده بیاییم هنوز ...

قرارمون هم 2 شهریور بوده معمولا خلاصه تا 5 شهریور پیشت بودیم ...

اما امسال یه بار من و طلبیدی و واقعا خوب بود واقعا یعنی سفری بود که تونست حالم رو خوب کنه و از اون حال و هوا بعد اعتراف تلخ و سخت در بیام ...

حرمت ... آب سقا خونه برام مثل یه واکسن میمونه و میام تا چند وقت حالم بد میشه و دوباره هوایی میشم ...

یا رضا ...

الان دارم با بغض این پستم رو مینویسم ...

بطلب بیام ...

واقعا حرمت رو احتیاج دارم ...

دلم خیلی میخوام بیام و باهات درو دل کنم اقا ...

مثل همیشه یه گوشه از حیاط بشینم تنها و به گنبد طلاییت نگاه کنم و همونجور که تو دلم باهات حرف میزنم آروم آروم اشک بریزم ...

دلم میخواد بیام پا بوست اقا ...

تورو به خدا جور کن بیام...

باید باهات حرف بزنم و بگم برات از خیلی چیزا ...

دلم هوایی شده به خدا ...

دلم حرم میخواد ...

بزار بیام ...

یا  امام رضا

xrf ...
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۳ ۱ نظر


امروز این عکس رو تو اینیستا دیدم دلم یه دنیا گرفت ...

دلم برای غریب بودن آقا سوخت ...

دلم سوخت که اینهمه داره تحمل میکنه ...

دیروز که شنیدم فلانی میخواد کاندید بشه برای شورای تهران ...

حالم بد شد اصا از این دنیایی که داریم میسازیم ...

خیلی بد شده به جای اینکه به فکر جامعه و درست رفتن مردم باشن فقط

به فکر این هستن که سر یه سری چیزا رقابت کنن بگن آره دیدی من از تو بهترم

مردم چون فقط اونو میشناسن بهش رای میدن ولی ...

چند لحظه به این چیزا فکر کردم ...

به اینکه مردمای مسلمون و بی گناه همینطور دارن میمیرن ...

به خاطر آمریکا و اسرائیل ...

بعد اونوقت یه سری میان میگن چرا میگیم مرگ بر آمریکا ...چا میگیم مرگ بر اسرائیل...

مگه ما چه پدر کشدگی با اونا داریم ...

یه سری میان میگن چرا داریم به مردم غزه و یمن کمک میکنیم و پولای کشورمون میدیم به اونا به جای اینکه خرج مردم خودمون کنیم ....

یعنی واقعا درک اینکه امام هاشون و خداشون گفته که باید حق مسلمون رو بگیریم 

باید برادری کنیم براشون ...

کمکشون کنیم...

بعد همون طرف میاد به ولای علی قسم میخوره درصورتی که خود امام علی گفته باید حق مسلمون و مظلوم رو بگیریم ...

بعد یه سری آقایون میان لبخند میزنن و کشور رو دارن نابود میکنن و سر مردم رو شیره میمالن و میگن آره توافق کردیم ...

چه توافقی چه کشکی همه چی رو برامون بستن و فقط چند تا چیز که به نفعشونه ...

اونوخ رئیس جمهور یه سری کشور ها میان و نمایش بازی میکنن

مردم ساده ی کشور ایران هم فکر میکنن کشورشون شرکتاشون با ما آره شدن ...

در صورتی که چند روز بعد نخست وزیر همونا میگه فقط نمایش بود ...

هعی خدا...

ولی مردم ایران اقتدار پذیرن و این چیزا رو باید بفهمن ... یه سری میفهمن ولی یه سری ساده و جوون بدون اینکه بدونن تو اون توافق هسته ای چی بود اومدن بیرون زدن و رقصیدن یه سری ها نمیدونستن اصا هسته ای چی هست بابا تو که نمیدونی چیه اومدی بیرون شادی میکنی که چی ...

شادی میکنن یه سری برای توافق با آمریکا ... آمریکایی که خواست عاشورامون رو خراب کنه ولی نتونست و داره از راه دیگه وارد میشه ...

فقط5میلیارد دولار خرج کرده که یه سری نوحه خون های ما بدون اینکه خودشون متوجه بشه نوحه هاشون حالت آهنگ های پاپ بگیره ...

هعی خدا خدا خدا کجااااست....

امام زمانمون کجاست...

اقا خامنه ای خیلی دل گرفتست ...

این عکس رو دیدم بدون کنترل همونطور اشکام سرازیر شد ...

خدایا اقامون صبوره خیلی هم صبور ولی بازم بهش صبر بده ...

اقا خامنه ای دانا و باهوشه و تصمیم هاش خیلی به موقع هست که با یک جملش خیلی از اقایون به تته و پته میفتن که چی جواب بدن وقتی میفهمن اقا خرابکاری هاشون رو میدونه ...

خیلی سخته ...

خدایا بهشون عمری پر عزت و صبوری و خوبی بده ...

بار های زیادی رو دوشش هست این عکس رو میبینم خیلی داغون میشم...

خیلی ...

خیلی حرفا هست و میدونم خیلیا چون طولانیه نمیخونن...

ولی خب خواستم بزارم خالی بشم...

نمیتونم دیگه بگم ...

حرف واسه گفتن زیاده ...

افراد بد ... سوءاستفاده گر ... قدرت طلب ... پول پرست ...

زیادن و اقا همه ی کارشون رو میبینه و ما فقط جزئی از اونا رو میدونیم...

دیگر حرفی نمیگویم ...

جانم فدای رهبر

xrf ...
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۴۷ ۱ نظر

ماندن هم مانند بر خی لوازم تاریخ دارد ...
گاهی تاریخ انقضای آن میرسد ...
گاهی باید رفت ...
آن هم با پاهای خودت ...
گاهی ماندن رنج میدهد دیگری را گاهی رفتن ...
وقتی رفتن رنج میدهد دیگری را باید ایستاد محکم همانند کوه استوار ...
اما ...
وقتی ماندن رنج میهدی دیگری را باید رفت آن هم با پاهای خودت ...
آرام ...
بی صدا ...
فقط رفتن را به او هدیه بدهی ...
اما گاهی نیز باید صبر کرد ...
وقت داد ...
بعد آن ... 
وقتی برای ماندن مطمئن شدی بمان و کوهی استوار باش ...
اما ...
اگر مطمئن برای رفتن شدی ...
فقط برو ...
بی صدا و آرام و شاد ...
حتی اگر به تظاهر ...
رفتن را هدیه بده به او ...
و 
با شاد شدنش ... شاد باش

xrf ...
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۴ ۱ نظر

امروز اصلا حوصله ی تایپ ندارم ... نمیدونم ... حوصله ی هیچی ندارم ... خیلی کسل و حوصله سر رفته ... و یه فکر بسیار مشغول بابت یه مسئله و داره دیوونم میکنه ... دوست دارم بنویسم ولی زیاد حوصله ندارم ... وقتایی که همچین میشم معمولا حرصم رو روی یکی خالی میکنم متاسفانه یا کلا افسرده میشم و تو اتاقم کلا اهنگ گوش میدم و با کسی کار ندارم ... امروزم تو اتاقمم ... دوست دارم برم بیرون ولی حسش نیست و نمیتونم پیاده برم ... اصا کلا امروز خر است ... حالم در کل گرفتست و دارم کم کم خودمو آماده ی یه اتفاق میکنم ... و همون باعث شده ذهنم مشغول بشه و حالم اینطور ... یه چیزایی دیدم که کاش نمیدیدم و شایدم بهتر شد که دیدم ... نمیدونم ... هیچی نمیدونم ... فقط میخوام اینبار ریسک بزرگ کنم ... میخوام اندفعه واسه این اتفاق خودم رو قربانی کنم یه جورایی ... میخوام هیچ کاری نکنم جز انتظار ... حتی پیشگیری هم نمیکنم ... دوست دارم صبوری کنم در این باره ... دوست زمان بیشتر بهم بفهمونه ... اگه هم اون چیزی که تو ذهنمه برام اتفاق بیفته ... فقط صبوری میکنم و آروم رفتار ... و بعدش بیخیال دنیا و میچسبم به درسم فقط و فقط درس ... کل دنیا رو بیخیال میشم ... نمیتونم بگم تو دنیای مجازی و بقیه بخونن و بهم بخندن یا غم بزارن و اینا ... از این به بعد هم فقط روزنوشت هامو مینویسم و بیخیال لایک و اینا ... یه سری مطلب دارم که رمز داره و تو صفحه ام نیست و یکی از اونا هم قراره امروز بنویسم ... بنویسم از اون چیز که میترسم ... که باعث شده دو به شک بشم ... نگران بشم ... نمیدونم ... ههه یه عادت باحال دارم هر وقت حالم زیاد خوش نباشه زیاد میگم نمیدونم چون واقعا نمیدونم ... و در اینجور مواقع فقط دلم میخواد داد بزنم ... ولی نمیتونم ... مهم نیست اینا ... مهم اون قضیه هستش ... کلا این روزا همه چی قرو قاطی شده ... از همه بدتر کلاسمون رو پخش کردن و ما تو مدرسه خیلی بین کلاسا رقابت بود و از همدیگه زیاد خوشمون نمیومد و حالا باید با هم همکلاس بشیم اه ... اگه خدا بخواد داره جور میشه از شهرمون بریم و فقط منتظریم که داداشم کنکورش رو بده تا تکلیف ما هم بهتر مشخص بشه ... دلم خیلی یه تنوع و هیجان میخواد که هیچ اتفاق نمیفته حتی دلم میخواد گریه کنم و نمیتونم ... دلم میخواد با خدا حرف بزنم و نماز بخونم ولی نمیتونم بخاطر لبم چون همش باید پماد روش باشه ... دلم خیلی گرفته ... هر چی خودم رو شاد نشون دادم بازم نمیتونم... یکم ... یه جورایی ... خسته شدم ... دلم یکم آزادی میخواد ... یه فضای آزاد ... یه نسیم خنک ... و بدون هیچ فکری ... فقط یکم آرامش ... حوصله نوشتن نداشتم ولی دست به تایپ که بشم دیگه نمیتونم ول کنم ... اینا رو فقط دارم مینویسم برای اینکه شاید خالی بشم و برام مهم نیست کی میخونه و کی نمیخونه .... نمیدونم ... دلم یکم آزادی و تنهایی میخواد ... تا بتونم بهتر فکر کنم ... یکم خیلی همه چی قاطی پاتی شده و اعصابم و داغون کرده ... شاید امروز بتونم راضی کنم بقیه رو تا بتونم تنها برم بیرون البته با این اوضایی که دارم مادر گرام تا دم راهرو هم که میرم همراهیم میکنه:| دلم یکم نزدیک شدن میخواد ... اونم به خدا ... خدایی که ازش دور شدم ... خیلی دووور ... بد شدم ... خیلی بد ... فقط منتظرم هر چی زودتر خوب شم و سجاده سبزم رو پهن کنم و چادر سفیدم رو سر کنم و برم با خدام حرف بزنم ... خیلی وقته دلم میخواد بهش نزدیک بشم ... واقعا خسته شدم از وضعیتی که دارم ... اصا نمیدونم :(( ... کاش ... نه اصا اون چیز که باعث شده نگران بشم رو نمینویسم فقط صبر میکنم و انموقعست که اگه اتفاق افتا. جریان رو کامل مینویسم ... وقتی تو زندگیت یه نفر یهو صدو هشتاد درجه تغییر کنه هم سخته ... نتونی کاراش رو درک کنی سخته ... خدایا دلم یکم ارامش یواشکی میخواد ... فقط یکم ...

xrf ...
۰۲ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۳۱ ۲ نظر

راستی یادم رفته بود بگم اقا فرشاد ( یکی از دوستان مجازی ) قرار بود یه سایت درست کنه و مطلب بزاره توش و از منم خواسته بود که براش مطلب بزارم تو اونجا و نویسنده باشم ^_^ و تا به امروز همش باهم بحث و گفت و گو نظر و پیشنهاد و انتقاد و اینا داشتیم که فلان چیز سایت چطور باشه فلان چیز چطور نباشه و خلاصه دیشب بهم نشونش داد سایت رو و خیلی قشنگ شده و بود گفتن که امروز قراره یه سری کارای دیگشو بکنه و امروز دوباره بهش چند تا چیز پیشنهاد دادم حالا هم نمیدونم چکار کردن و قرار بود عضویت هم بزارن^_^ فکر کنم باحال بشه ^_^ خخخ ولی خدایی سر این سایته خیلی اذیت شدن منم که گاهی نظرات عجیب غریب میدادم بنده خدا چند روز سر هر کدوم کار میکردن ولی در کل فعلا که خیلی قشنگه از نظرم ...

xrf ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۸ ۳ نظر
دیشب بعد اینکه اینجا پست هامو گذاشتم تا ساعت 3 بود که رفتم تو تلگرام و و تویه گروهی که فامیلا طرف بابام اونجان ... یکی از عمه هام و زن عمو بیدار بودن و آقا داماد ^_^ خخخ پسر عمم داماد شده تازگی و امشب خواستگاریشه ^_^ وای این بشر خیلی شوخ است ^_^ طرف فامیلای پدریم پسرا سر و سنگین هستن و از اونجایی که از بچگیم همشون با من خوب بودن هنوزم همونطوری هستن و من و میبینن اصا این شوخی هاشون و تیکه انداختناشون شروع میشه:| منم که کم نمیارم کلا کل کل میفتیم هعیییی این اقا داماد هم من و ایشون کلا مکافات داریم باهم ^_^ سفر فامیلی میشه من اول اونو خبر میکنم اونم مارو^_^ ولی حتما باید یه دعوایی کنیم باهم دیگه اصا نمیشه نمونش تو ماه رمضون بود که بدجور تو گروه دعوا افتادیم و تا چند وقت زورکی سلام میدادیم^_^ بقیشونم بچه های خوبین فقط با این یکی من خیلی مکافات دارم:| دلم براشون خیلی تنگ شده:( آخه چند هفتست مامانم من رو ممنوع ملاقات کرده با اونا چون میفتیم پیش هم انقدر میگیم میخندیم امکان بسته شدن نیش وجود ندارد:| منم که خنده برام برابر است با سم ...هعیییی و خلاصه ساعت 3 و نیم بود خوابیدم و صبح 10 اینا بیدار شدم:D بعدشم یکم تو خونه چرخیدم و دیدم فایده ای نداره و تو تختم نشستم و اهنگ گوش کردم و بعدش ناهار رو خوردم و اومدم اتاق اهنگ و لالا و بعدشم که بیدارم کردن که پمادم رو بزنن بعدشم یکم رفتیم بیرون بعدشم اومدم و شام و الانم فیلم تنهایی لیلا رو دیدم و فیلم تعبیر وارونه ی یک رویا یکم برام حوصله سر بره و اومدم اتاقم و اهنگ و اینجا ^_^ هعی خدا حوصلمان سر رفته است:(( 
xrf ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۱ ۲ نظر

و امروز وقتی رفتیم دکتر مثل دفعه های قبل با دکتر با هم رسیدیم خخخ ^_^

 تو مطبش چند تا اتفاق جالب افتاد یعنی هر دفعه میرم اتفاق جالب میوفته ماشالله انقدر پایه هستش

بعد یکم حرف زدن به مامانم گفت که بره یه پمادی رو برام بخره و با چسب و به خودمم گفت که برم یکم رو چسبا اب بزنم تا نرم بشن  بعدش مامانم اومد رفتیم تو که باز کرد و مامانم که انقدر استرس داشت وااای خخخ بعدش مثل اینکه مامانم خوشش اومد و دکتر هم گفت که عالیه و بعد اینکه با کلی شوخی برام چسبا رو باز کرد گفت دوباره برم بشورم تا جای بتادین و چسب بره منم بعد تمیز کردنش رفتم تو اتاقش دوباره نشسته بودم روبه روش و اونم مشغول باز کردن پماد بود  بعد یه لحظه مامانم باهاش حرف زد اونم بیخیال باز کردن شد و حرف مامان رو گوش داد مامانم بهش گفت که میگه لبم اینطور شده یه جوریه با کارتون پمار همچین زد توسرم خخخ گفت اونموقه اونطور بود هیچی نبود الان لبت بده خخخ بد منم خندم گرفت یهو دوتا لپم رو گرفت گفت باشه باشه نخند ببخشید اندفعه دیگه نمیخندونمت بعد بهش گفتم که تو این مدت 8 کیلو کم کردم یهو گفت ایول بابا بعد دستشو اورد بالا گفت بزن قدش منم ناچارا زدم بعدشم که اومد یه پماد دیگه بنویسه که خودکارش تموم شده بود بهم گفت روز تولدم رو بهت میگم پا میشی میای برام خودکار میگیری هدیه گفتم باشه و اینا بعد روز پزشک رو تبریکش گفتم و اومدیم بیرون و برگشت اوتوبان و آهنگ پاپ با صدای بلند و پنجره ی پایین که من عاشق این فضام بهترین چیزه ^_^ اما امروز خیلی خسته شده بودم و یکم تو راه خوابیدم تا برسیم خونه ...

^_^

اهان راستی الان فقط دو تا چسب دارم ^_^ اونم دکتر نمیخواست بزنه ولی گفت چون سابقت خرابه و میدونم زیاد میخندی این دوتا رو میزنم که خدای نکرده باز نشه بخیه ها خیلی بهتره تا اینکه نصف صورتم چسب بود 

xrf ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۳ ۰ نظر
یاسمین دیگه نمیاد اینجا ... یعنی نمیتونه
بچه ها یاس داره ازدواج میکنه
 هم ناراحتم هم خوشحال ... ناراحت واسه اینکه کم تر میتونیم باهم باشیم احتمالا ... خوشحال واسه اینکه میدونم طرف خوبه و خوشبخت میشه 
ولی یه چیزیش خوبه که یاسی اگه باهاش ازدواج کنه به شهرمون نزدیک میشه و احتمالا دیدن همدیگه خیلی بیشتر میشه ^_^
 البته شاید اینم مثل بقیه رد کرده باشه
آخه ازش هیچ خبری ندارم چند روزه ... آخرین بار که باهاش حرف زدم حالش خوب نبود چون عمش میخواست دوباره بره اونور آب و یاسمین هم عمش رو خیلی دوست داره و خیلی ناراحت بود ...
ان شاءلله که خوب باشه و هر چی صلاحشه همون اتفاق بیوفته براش ...
xrf ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۵۴ ۰ نظر

امشب به نازنین گفتم که بد شده و اینا اونم کلی بدش اومد و ناراحت شد ... 

واقعا نمیدونم چرا اینطور شده ... وقتی مامانش و خواهرش میگفتن هر روز تو خونه اخلاقش داره بد میشه میگفتم نه اینطور نیست نازنین خوبه و امروز دیدم نه واقعا خیلی بد شده ... از اولش ک ... بیخیال هووووف ... تا مهر 1 ماه مونده ... تو این یک ماه منم دیگه سراغش نمیرم ماشالله که انقدر معرفت داره هیچ وقت پیام نمیداد همیشه من بهش میدادم تا بلکه یادش بیفته ... هر چند میدونم اگه بهش پیام ندم عین خیالشم نیست بس که درگیر ... نمیخوام دیگه بگم فقط امیدوارم خوب بشه ...

ان شاءلله هر چی که صلاحشه همونطور باشه ...

:)

:(

xrf ...
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۴ ۰ نظر

امروز خیر سرم اومد بعد مدت ها با نازنین حرف بزنم دوستمه ...

ولی خیلی بد شده خیلی ...

واقعا نمیدونم چرا طرز حرف زدن و حالاتش اونطور شده ...

گاهی وقتا میزنه سرم که باهاش دوست نباشم ولی خب یه مدت خیلی صمیمی بودیم ...

روز به روز اخلاقش داره بد میشه و این یعنی فاجعه ...

آخرشه ... وای اصلا دوست ندارم اینطوری بودنش رو ... وای نه :(

xrf ...
۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۱ ۰ نظر

بچه ها من امروز خیییلی خوشحالم^_^ از اون خوشحال بودن هایی که یه خراب کاری کردی و منتظر نتیجه ای که اگه بیاد به طور فجیحی بدبختی

اگه مفقود والاثر شدم یادم را گرامی بدارید دوستاااان 

میدونی رفیق پستام همیشه درمورد تو غمگین بود ولی از این پس پست هامو میزارم هرچقدرم ناراحت باشم پستمو مینویسم همونی که هست ولی شاد

 الانم یاسی میخواد بیاد اینجا یه سری چیزا میفهمه استرس دارم من و خفه کنه فک کنم


مااااماااان


xrf ...
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۰۴ ۲ نظر

وااااای خدایا عشقولکم میخواد بیاد اینجا^_^

 وای من یاسی رو خیلی خیلی دوست

البته اینجوری نبینین اینجا براش پپسی باز میکنم باهاش بعضی وقتا خیلی کم پیش میاد مهربون باشم بیشتر اوقات دهواش میکنم آخه خیلی آرومه بر عکس من و خیلی حرصم رو درمیاره

ولی یه دنیا دوسش دارم اندازه ی خواهر نداشتم دوسش دارم

من به اون میگم مادلی( همون مامان ) اونم به من میگه دخملی( دخترم )

خلاصه دنیای خیلی باحالی داریم

دوست دارم یاس منگولا جونم

xrf ...
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۶ ۱ نظر

این از کادو تولد برادرم ^_^

 البته بچم اینو حدودا دو ماه پیش برام خرید و تا دو هفته پیش اجازه دست زدن بهش رو صدور نکرده بود

امسال میخواستم یه تولد کوچیک بگیرم دوستام رو دعوت کنیم و دخترای فامیل و خلاصه خرابکاری های خودمون و خوش گذرونی و اینا ...

ولی خب به خاطر عمل نشد و داداشمم که کنکور داره و کادوش رو قبل اینکه بره دنبال کنکورش برام گرفت

 شادی خودم و خانوادم خوب بود ولی ...

تو دنیای مجازی 3 تا دوست دارم خییییلی بهم نزدیک هستیم و رفیق خیییلی

یاسی که همیشه ی خدا غیب میشه کادوم رو چند روز زود تر داد یه ویدیو که عاشق خواننده و آهنگش بودم ^_^ و یاس منگولا خانم مجازی نیست برام خواهرمه خیلی زیاد دوسش دارم خیلی بهش میگم مادلی

و ایکس نیز چون نتش تموم میشد و یکم باید میرفت برای مدتی زود تر گذاشت آهنگی که خودش زده بود^_^

ولی گیگیلی مثل حدسم هیچی نزاشت

آخه دریغ از یک تبریک خشک و خالییییی

اون پایین عکس هم مخصوص این غم گیگیلی هستش

xrf ...
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۳۰ ۲ نظر

═══ ♥ೋღ☃ღೋ♥ تـــــولــدت مـبــــارک فــــاطـــمــــه جـــان ♥ೋღ☃ღೋ♥ ═══

ببخشید دیر شد خانمی نبودم الانم حالم اصلا خوش نیست که دارم این پست رو میزارم شرمنده

اگر نیوتن قبل از مرگش چشمای یه مردادی رو میدید معنی واقعی جاذبه رو میفهمید …

22 مرداد تولدت بود ولی شرمنده دیگه خانمی تازه عمل کردم حالم خوش نیست

ٺولدٺ مبارڪ

امیدوارݥ سَلامٺ و شاد و موفق باشے همیشہ 

امیدوارم عمری پر برکت و با عزت داشته باشی و به تمام آرزوهات برسی


http://www.sheklakveblag.blogfa.com پریسا دنیای شکلک ها


xrf ...
۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۴ ۵ نظر


نامت چه بود؟

آدم

فرزندِ ؟

من را نه مادری نه پدر..... بنویس اول یتیم عالم .

 

شهرِ محل تولد؟

بهشتِ پاک.

اینک محل سکونت ؟

زمینِ خاک.

 

قدت؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا ... اینک به اندازه بختم به روی خاک.

اعضای خانواده؟

حوّای خوب و پاک,

قابیلِ خشمناک,

هابیلِ زیرِ خاک.

 

روز تولدت؟

در روز جمعه ای...

... به گمانم که روز عشق.

 

رنگت؟

اینک فقط سیاه ز شرمِ چنان ﮔﻨﺎﻩ.

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان.

 

وزنت؟

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست,

نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین.

 

جنست؟

نیمی مرا ز خاک ...... نیمی دگر خدا.

 

شاکی تو؟

خدا.

نام وکیل؟

آنهم فقط خدا.

جرمت؟

یک سیب از درخت وسوسه !

تنها همین؟!!!!!!!!!!!

همین.......

حکم ؟

تبعید در زمین!!!!!!!!!!

 

همدست در گناه؟

حوای آشنا.

 

ترسیده ای؟

کمی.

از چه؟

که شوم من اسیر خاک.

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

بلی.

چه کسی؟

گاهی فقط خدا.

 

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه .........ولی..

ولی چه؟

حکمی چنین آنهم به یک گناه......!!!

 

دلتنگ گشته ای؟

زیاد.

برای که ؟

تنها فقط خدا.

 

آورده ای سند؟

بلی.

چه؟

دو قطره اشک . . .

 

داری تو ضامنی ؟

بلی.

چه کسی؟

تنهــا کَسَ م حُسَـــــین . . .

 

.

.

.

یا اباعبدلله الحسین علیه السلام ♥•٠·˙

xrf ...
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۲ ۵ نظر