بعد از امتحانات این ترم ک اخرینش ۲۴ میباشه ...

یه دیدار دلچسب هست

و بعد ۲۶ ام همین ماه برام یکم سرنوشت سازه و پر از ترسه و ترسه و ترس 

پر از دلهره و دلشوره ...

شب ک برسم خونه شاید بعد از اون شروع آخرین پست هام باشه و شاید هم یه پست با عنوان سپاس خدا ... نمیدونم 

از لحاظ اندرونی خب احساس میکنم حالم بهتره ولی گاهی از هر بدی بدتره ...

همه ی اینا ب حرفای دکتر ربط داره 

دکتری ک شاید و اگر خدا بخواد سال بعد استادم باشه تو دانشگاه^_^

شایدم زدم همه نوشته هارو پاک کردم شایدم نه ...

نمیدونم بستگی ب حال اکنشبم داره

الهی ک خوب باشم ...

زندگیم کلا شده ترس ... انگار درون دریایی از ترس دارم غرق میشم ...

جناب شین بهم میگفت انقد نگو بدتر میشه ... نگام کرد گفت تو چرا انقدر استرس داره گفتم نمیدونم ... گفت اینجور پیش بری روانی میشیییی هرچند الانم هستی ... گفت بزار برات اهنگ آرام بخش بزارم یکم آروم شی تا کارت ب تیمارستان نکشیده با این همه حجم استرست فقط خندیدم و اون یک آهنگ بی کلام آرام گذاشت و هردو سکوت کردیم و مشغول کارش شد ... کارش ک تموم شد خواستم برم نگام کرد گفت آروم شدی؟! لبخند زدم و سرمو تکون دادم گفتم بهترم چشاماشو بست و باز کرد و دوباره نگاهم کرد و اون نگاه برام دریای ارامش شد ... و در آخر گفت برو مراقب خودت باش .