دلم خیلی براش تنگ شده بود خیلی ... رفتم دیدم یه اهنگ گذاشته تو صفحه ی مجازیش (تو فقط باش مازیار فلاحی) یه لحظه حال کردم ... چدلم بیشتر براش تنگ شد ...

این خیلی خوبه ک هر وقت فکر میکنم ک اون چقدر داره سخت کار میکنه و اینکه بعضی وقتا میفهمم ک شاید کلا تو طول شبانه روزش فقط سه یا چهار ساعت خوابیده و این باعث میشه منم تلاشمو بیشتر کنم ...

از یک طرف این سخت کوشیشو دوست دارم ولی از یک طرف میگم دلم براش میسوزه:|

خیلی دوسش دارم اولین کسیه ک تو زندگیمه ک سلیقش کاملا باهام جوره ینی تو زندگیم نشده با کسی کاملا تو سلیقه یکسان باشم ... البته با مامانم بیشتر از بقیه بوده ولی خب ن کاملا ...

گاهی احساس میکنم این شخص سخت عاشقه ...

ولی خب در کل خیلی دوسش دارم خیلی ...

گاهی حتی دوست دارم محدود نبودم و بغلش میکردم ...

 دلم میخواد کلی درموردش بنویسم ...  از شلخته بودنش  و در عین حال خوشتیپی... یا از خستگی زیادش ک اگه ب چشاش نگاه میکردی تا حدی مشخصه ولی شاید هر کسی متوجه اش نمیشه  ولی با این حال کلی پر انرژی...

نگاه های با نمکش وقتی جواب غیر منطقی بهش میدی  ویا از اینکه هر بار میبینمش از دفعه قبلی چاق تر شده و ب قول برادرم ما دوتا امسال مسابقه گذاشتیم ... کاش میتونستم حرف برادر رو بهش بگم ... ویا ...

اگر بخوام بگم تا فردا هم بگم بازم میمونه ... یا قول هایی ک همیشه ازم میگیره ... نگاهی ک همیشه میخواد باهاشون ب آدم آرامش بده ... نمیدونم نمیدونم از کدوم بگم ...

امیدوارم ته داستان کنکورم خوب باشه ... 

(روی زخمای دلم کاشکی تو مرهم باشی/ آرزوم اینه تو همیشه کنارم باشی/تو فقط باش فقط باش ... فقط با من باش ...)

و اینکه ی دوست داشته باشی ک پا ب پات بیدار باشه و با هم بخونید شبای امتحان از هفتم تا الان ک سال کنکوره ... یعنی دوازدهم .

و هر ده دقیقه بت پیام بده ک خوابت نبره ...

خیلی میترسم خیلی ... هر روز ک میگذره ترس و دلشوره ی منم بیشتر میشه ...

خدایا خودت کمک کن