دلم برا نوشتن تو اینجا تنگ شده بود ...

هر وقت حرفایی هست ک نمیتونم به کسی بزنم میام اینجا و ب همه میگم خیلی باحاله 

یکم خسته ام ولی خب خستگی ام بد نیست این چند وقتیو ک ب خاطر یکسری مسائلی ک پیش اومد و نتونستم بخونم رو دارم جبران میکنم ... سه هفته اس ک دارم حسابی میخونم بعد مدرسه شش و نیم و ۷ ساعت میشه گاهی ...

ولی خب اگه قرار باشه نتیجه بده با جون و دل میخرمش ... تنها نگرانیم از اینه ک نکنه خدایی نکرده جواب نده ... نکنه ...

دلم یکم تنهایی میخواد الان اصلا تنهایی برام معنا نداره تمامش یا خانوادس یا کتابام ... هر چقدر میخونم انگار نمیرسم احساس میکنم همش عقبم و این خیلی بده ...

پدرم  گفت ک اگه خدا بخواد قراره دوماه دیگه یا یک ماه دیگه احتمالا سفری ب مشهد داشته باشیم ... 

واقعا ب آرامش اونجا نیاز دارم ... سفر برای من حکم سم رو داره ولی این سفر فرق داره ... قول دادم کتابامو باخودم ببرم و مث بچه ادم بخونم^_^

خسته نیستم شایدم پر انرژی تر از همیشه ام ... ی خصلت جالبی ک دارم هر چقدر ک خسته تر میشم پر انرژی تر میشم مگر اینکه دیگ ب نهایت برسه معمولا خواب میرم:)) ولی خب این خستگی ب خاطر اینه ک همه از من انتظار قبولی پزشکی رو دارن همههههه کم مونده سوپر کوچمون هم بیاد بهم بگه تو میتونیا من ازت انتظار دارم ک پزشکی قبول شی پدربزرگم درست حسابی نمیدونه نوه هاش چندم ان اینهمشون کنکور دادن قبول شدن عین خیالشم نبود من هر سری میرم میگه به سلامممم خانم دکتر🤦‍♀️🤦‍♀️

خاک تو سرم اصا ایشالا سوسک بشم برم زیر پا له بشم ...

والا بخدا داغونم همش میگم نکنه انتظارشون ... وای خدا 

نمیدونم چی بگم ایشالا ک بشه ... این هفته از بس ک سرم شلوغ بود اتاقم ب گند کشیده شده یعنی حتی کتابارو نمیبردم جابجا کنم همونجا مینداختم کنار میزم رو زمین فقط دوست دارم عکس بگیرم یعنی وحشت میکنه ادم ... امروز رو ب خودم استراحت دادم ولی خب یک ساعت دیگ شرو میکنم دوباره ب خوندن ... خیلی میترسم خیلی ‌... واقعا نمیدونم قراره چی بشه

خدایا خودت کمک کن ... به همه کمک کن ب منم کمک کن