واقعا بده ک خونشون دقیقا رو ب روی خونه ی ماست و پنجره منم رو ب پنجره اون:| ... حرصم میگیره از کاراش ... مخصوصا نمیدونم اینکه چکار میکنه ک معمولا اینموقع شب میاد خونه ... اینکه الان رسید و انقد بدبخت هول هول شامشو میخوره پنجره اونا بازه پنجره منم باز شد برخورد قاشقش با بشقاب تا اینجا میاد ...سه قاشق بود لعنتی:)) 

اینکه میدونم چه ادمیه ولی بعد از برگشتنشون از تهران هر وقت چش تو چش میشیم رسما فرار میکنه با اینکه میدونم چجور ادمیه ولی تا منو میبینه سرش پایینه ... دوسش دارم هم بازیم بوده ... خب این ی چیز عادیه خب قبلا باهم راحت بودیم ولی خب ...

نمیدونم خجالته یا چی ولی بیشتر احتمال میدم خجالته چون منم یکم خجالت میکشم ولی من حتی حق دارم اونو بزنم و اون هیچی نگه چون هم بازی بوده:))

مثلا دارم درس میخونم خیر سرم اینموقع شب ... ای خدا نبود از دستشون راحت بودما .... خیلی فوضولیم گل کرده و کنجکاو شدم نسبت بهش حتما بعد کنکورم باید بفهمم این بشر داره چ غلطی میکنه دوست ندارم اصلا دوست ندارم مثل چند سال پیش گیر دوستای ناباب بیفته ...

امروز مجبوووور شد بالاخره باهام حرف بزنه بماند چقدر هول شده بود من کیف میکردم ک مجبوره و میخندیدم 

+چقدر بدجنس شدم:|