امسال دومین تولدشه که نیست ... تو یک ماه مشترک به دنیا اومدیم 

خیلیدلم براشتنگ شده ... این اهنگ(بزن باران) خیلیبا حال و هوایامروزم میاد .... 

یادمه روزی ک مراسم دفنش بود  هوا گرم بود ... موقع خاک کردنش هوا ابری شد ...  هوا ک تاریک شد دلم به هیچ وجه طاقت نیاورد و رفتم مزار سر خاکش تا 12 شب پیشش بودم بقیشم به زور اوردنم خونه ....

بارون نم نمک میومد و هوا سوز داشت ... جوری میلرزیدم ک دندونام محکم میخوردن بهم ...

چهلروز اول همش بارون بود اونم نم نم ...

خییییییییلی دوسش داشتم خیلی زیاد ... خیلی بی تابی میکردم ... خیلی کم پیش میومد باهم خوب باشیما ولی جونمون واسه هم در میرفت  .... البته بعد ازدواجشیعنی پنج سال پیش باهام خیلی بهتر شده بود  و ولی قبلش هر روز پیشش بودم هر روز ولی هرروز هم دعوامون در میومد ... شنیدید میگن اونایی بیشتر باهم لجن بیشتر هم همدیگه رو دوست دارن !!! خواهر بود برام یجورایی ... اختلاف سنیمون 10سال بود همش ... 

دوست دارم الان برم سره خاکش ... نمیتونم ...

ماه های اول بعد رفتنش همش خوابشو میدیدم همش محکم همو بغل میکردیم ... تو خانواده تنها کسی بودم ک همش خوابشو میدید ... چقدردوست داشتم واقعی هر چند انقدر طبیعی بودک کم از واقعیت نداشت ... وقتی بغلش میکردم بوش میکردم و گریه میکردم چون توی همه یخوابام میدونستم ک مرده ... اونم همش میگفت دلش برام تنگ شده ... ولی الان خیییییلی وقته خوابش رو ندیدم ... بعد یک سال و نیم هنوز باورم نمیشه و برای همین کم تر میرم سر خاکش ... 

سه ماه اخر ک مریض احوال بود و خونه یمادربزرگم بود باهام دردول میکرد ... همش نصیحتم میکرد ... همش میگفت فاطمه اگه من نبود فلان کن چنان کن فاطمه برایبعد هات فلان کارو بکن ... به این چیزا دقت کن فلان کارو بکن و فلان کارو نکن ... منم همش بوسش میکردم ... بغلش میکردم ... اخرین بار ک من دیدمش ک زنده بود وقتی بود ک شب بود دلش میخواست بره خونه خودش شوهرش ماشینشو گذاشته بود خونه مادرش برایهمین مجبور شدن تاکسی بگیرن ...بیرون منتظربودیم سرد بود هوا یهو محکم بغلش کردم گفتم سردت میشه و اذیتشمیکردم و اونم تقلا میکرد ک ول کن دلم خفه میشه ... قدم ازش بلندتربود و همیشه سره این باهم بحث داشتیم ... نقاش بود ... هنرمند واقعی...معنیواقعی اینکه ازهرانگشتشهنرمیبارید رو میشد توش دید ... یکسرینقاشی ها دست منه بعد مرگش... یه دلنوشته داخل اونا داره که نمیدونم درمورد کی نوشته خیلی دوست دارم بدونم درمورد کیه ... فقط خداکنه درمورد هرکی باشه درمورد شوهرش نباشه ... 

اخرین روزا خیلی با هم خوب بودیم ... فهمیده بود ک میخواد بره ... واگرن حالش خوب خوب شده بود ولی ... وای چکار کردی با دلم با رفتنت بی معرفت ....

از همه بیشتراونو دوست داشتم تو فامیلای مادرم ... 

بهم خیلی چیزا یاد ... ولی خب الان نیست ک ببینه .... چقدر دلم براش تنگ شده

از دیشب از دوازده به بعد دلم اروم و قرارنداشته ساعت سه و نیم خوابیدم .... نمیدونستم چکار کنم ... به گوشی خاموشش پیام میدادم !! داد میزدم تا صدامو بشنوه!!

میرفتم سره خاکش!!

محال بود .... کاش پسر بودم و اونموقع ممکن میشد ... 

خیلی دلم براش تنگ شده خیلی ...

کاش دوباره خوابش رو ببینم  تا بتونم بغلش کنم ...

همین.