امروز یکم تغییر و تحول تو وبلاگم ایجاد کردم  پس از مدت ها:))

داشتم (درباره ی من رو مینوشتم) درمورد بدنیا اومدنم نوشتم دلم خواست بنویسم که چیجور بوده ...

من که شش ماه از به وجود اومدنم بود ک میگذشت همه ی دکتر ها به اتفاق این نظر رو به مادر پدرم میدن که این بچه باید باید بمیره

نمیدونم چرا...چی دیدن و چیشده ک این حرفا رو زدن 

یکسری گفته بودن ممکنه عقب مونده باشه ... حتی مادرم رو به زور بستری میکنن که باید بچه رو بندازی واگرن خودتم میمیری

مادرم ک بستری میشه پدر میره برای مادرلباس بیاره وقتی میاد میبینه ک مادر غرق در اشکه... و کلی پدر رو تحدید میکنه و اینا که هر جور شده منو باید ببری و نزاری این اتفاق بیفته ...

والدین گرامی از همونجا من رو نذر امام حسین (ع) میکنن و پدر با هزار جور دلشوره مادر رو میبره خونه

و مثل اینکه مادرم روی من ویارش خیلی زیاد بوده و نه ماه رو کلا خوابیده و شنیده شده گاهی از شدت خون هم بالا میاورده ... و خدای منو ببخش ک بخاطرم انقدر سختی کشیده:(

خلاصه وقت بدنیا امدن بنده میشه ... مادر میگه دکتر اول قبول نمیکرد ک بیاد ... مثل اینکه دکتر همش استرس داشته و اینا ...

مادر ک بیهوش میشه بعد از هوش اومدن پرستار ها میان و براش میگن که:

دکتر با کلی تاخیر با اینکه اونجا بوده میاد سر عمل  (همون دکتری ک اصرار داشت بنده را قتل عام کنن) 

پرستارا گفتن ک  دکتر دال (که خیلی سابقه کاری زیادی داشته و سنش زیاد بوده) تا به حال این صحنه اتفاق نیوفتاده تو عملش و اولین بار بوده اینکارو انجام میده 

حالا اون کار این بوده که وقتی منو از شکم مادر در میاره و بعد از ورود من ب این دنیا اولین آغوشی ک من رو در بر گرفته خوده دکتره بوده ... گفتن بچه رو(من) بغل میکنه و گریه میکنه و زیر لب یچیزایی بهش میکفته و متاسفانه کسی نشنیده و چندین بار هم من رو بوس کرده:))

خیلی دلم میخواست که کاش ما اونموقع خاطراتمون رو یادمون میموند و میدونستم بهم چی گفته و چرا گریه کرده و بوسم کرده ...

بنده بدنیا اومدم سالم و حتی با ضریب هوشی بالا منتها تنها ایرادم این بوده ک لب شکری بودم:)

تازه کلی هم تپل بودم:))

لب شکری هم دلیلش استرس دوران بارداری بوده ... مادرم خودش رو مقصر میدونه و میبینم هر وقت ک درمورد لبم حرف میزنم چطور بغض میکنه و ناراحت میشه... باهاش حرف میزنم میگم اخه چه ربطی به تو داشته ... ولی خب مرغش یه پا داره ...

همون زمان مادرم نمیزاره لب ها رو خودشون بدوزن و چون مثل اینکه لب ها قلوه ای بوده دکترا اکثر قبول نمیکردن و گفتن ک سخت میشه ماهیچه هاش رو تنظیم کرد و اون موقع خب دکتر زیبایی خیلی خیلی کمتر از الان بوده  اما مادر مقدار زیادی مثل اینکه خیلی زیاد بوده هزینه میکنه پیش بهترین دکتری تو تهران عمل زیبایی انجام میده ... تا همین سه سال پیش دوباره عمل دیگه ای انجام شد و هنوز کمی باد داره ... فکر کنم بار دیگر هم نیاز داشته باشه ولی انقدری سخته ک حد نداره:)

البته خداروشکر که فقط یک طرفه ... البته الان اصلا مشخص نیست یعنی کسی ندونه متوجهش نمیشه ولی خب کمی یک طرف لبم انگار باد داره 

بعد از دوسال و نیم که بنده یه بچه ی خیلی زبون دار و پر حرفی بودم و همچنین در حال حفظ جز سی ام قران بودم مادر من رو میبره پیش دکتر دال و میگه اینم همون بچه ایه ک میگفتی (...)(همونایی ک گفته بود) الان این بچه کوچک ترین حافظه و مثل اینکه دکتره بازم چشماش پر میشه کلی منو بغل میکنه و اینا ... هنوز ک هنوزه نمیدونم چرا!!!!

دوست دارم یه بار هم شده قبل مرگش ببینمش و بپرسم ک جریان از چه قراری بوده!!

و این میشه که والدین بنده از همون سال تا به الان شب اربعین در خانه مراسم دارن و نذری میدن ...

و من دنیا اومدنم رو سالم بودنم رو مدیون امام حسینم ... و البته خدا

هرچند ک همین بچه ک تو سن ۶ سالگی نماز خوند و از هفت هشت سالگی به زور روزه هاش رو گرفت و هرچی والدینش اصرار کردن ک بعد از سن تکلیف بگیره قبول نکرد ... انقدر آسمونی بود این بچه ک دیدن داشت ... همینطور ادامه داد ... در 10 سالگی در گیر اتفاقاتی شد ک به سیاست ربط داشت ... در11 سالگی مادرش سخت مریض شد و اون عهده ی اینکه کارای مادرش رو بکنه رو باز به زور قبول کرده بود و هر بار پدر کارگری میگرفت با مخالفت های شدید دختر اون رو دیگه نمیاوردن ... تو 12 سالگی مادر بهتر بود و دختر تو اوج درس هایش ... بهترین بود ... از هر لحاظ..هر لحاظی ک فکرش رو بکنی ... همه دوسش داشتن خیلی زیاد ... دائما در مسابقات و المپیاد ها به سر میبرد :)) تا 13سالگی ... پدر و مادر باید به سفری طولانی میرفتن ... سفر حج ک 35 روز بود ... دختری ک تا حالا از خانوادش دور نشده بود حالا مجبور بود انقدر مدت زیاد تنها باشه البته برادرش هم بود و قرار بود مادر بزرگ در این مدت پیششون باشه ... اما سخت بود خیلی زیااااد... تو این چند وقت ضربه ی زیادی خورد ... همون روزا پاش به فضای مجازی خاک بر سر باز و تو سایت احمقی به نام اپارات عضو شد ک ای کاش میمرد و نمیشد ... بد شد ... بده بد ... و ب بد شدن ادامه داد تا همین سال 96 که حدودا چهار پنج سال شد... این چهار پنج سال بد ک شد هیچ بدترین روز های زندگی اش براش رقم خورد ... مادر بد بود حالش ...اما خداروشکر در 15 سالگیش مادر خوب شد ... یه خاله داشت که 16سال عمرش همیشه پیشش بود ...تو سن 16 سالگی اونو برای همیشه از دست داد و این ... چی بگم ... هر چی از اتفاقای بد این چند سال بگم کم گفتم ... یکی از دیگری بدتر ...

الان که 17سالمه و تا چند وقت دیگه میشم18 دارم دوباره شروع میکنم ... میخوام که خوب باشم ... میخوام اون فاطمه ای که تو بچگی بودم رو دوباره بدستش بیارم ... از خدا خواستم و میدونم دست رد ب سینم نمیزنه ... تو زندگیم خیلی تحول ها ایجاد کردم و حتی تو وبلاگم^ـ- 

امیدوارم ک از این به بعد عمرم رو حتی اگر کوتاه باشه یا بلند فرقی نمیکنه حتی اگه خیلی کوتاه ... میخوام خوب باشم ...

خدایا شکرت:)