سفر خیلی خوب بود مخصوصا اینکه از شانس ما نه بلیط قطار اون روز بود نه هواپیما ... مجبور شدیم تا اونجا با اتوبوس بریم:)) سفر با اتوبوس خیلی حال داد:))

چون همایش داشت نمیتونستیم جایی بریم ولی بهم گفت مگه میشه تا اینجا اوردمت نبرم که جایی رو ببینی ...برای همین فقط تونست دو جا ببره ... اما خب همونشم خیلی بود با اون وقتی که ما داشتیم 

اولش پل خواجو یا همون سی و سه پل وقتی که دیدم  عین کویر خشک شده یه لحظه بغضم گرفت واقعا نمیدونم مردم خود اصفهان چقدر ناراحتن برای این ... خیلی غم داشت 

کلی عکس گرفتیم باهم و مسخره بازی دراوردیم  اونجا:)) بعد رفتیم برای همایش چون یکم باید زودتر میرسیدیم 

بچه ها نیومده بودن ...رفتیم بستنی زدیم و یکم خنک شدیم یکم قدم زدیم راهی ک میرفتیم پر از درخت توت بود ...بنده دلم خواست و دو سه تایی زدیم بر بدن:D بعدیه کارگاه دیدیم ک ظرف های مسی و برنج رو روشون طرح میزدن و  رفتیم یه نگاهی انداختیم و بعد یه امام زاده بود رفتیم تا دم درش و قرار شد بعد همایشش بیاییم اونجا نزدیک بود ... رفتیم  و بچه ها تقریبا اکثرشون اومده بودن  خیلی خوب بود بهش از ته دل افتخار کردم ... تا برنامه هاشونو بده با شاگرداش کلی خندیدم جوری ک لپ هام درد گرفته بود:)) قبلش نمیدونستن من نسبتی دارم باهاش فکر کردن منم شاگردشم و  به  خاطر اینکه زیاد باهاش راحت بودم همه بد نگام میکردن:)) ولی خب بعدش ک فهمیدن کلی گفتیم و خندیدیم خیلی بچه های خوب و بانمکی بودن ایشالا که همشون موفق بشت:)بعد ک تموم ششد بلیط رزرو کردیم ۴ونیم وقت داشتیم  ولی گفت مگه میشه ادم تا اینجا بیاد و مسجد جامع رو نره و هیچی تا اونجا حدودا یک ساعت طول کشید  و اونجا یک ساعتی چرخیدیم و همه جاش رو دیدیم و البته بارون هم میومد و چقد حال داد اون قدم زدنا کیف کردم واقعا عکسامون خیلی خوب شد اونجا... و بعد دیگه دوتایی کلی خسته بودیم ... رفتیم و  و برگشت  این فقط کلیات سفرمون بود کوتاه بود اما عالی بود ...  جزئیاتش خیلی قشنگ بود  ولی خب اگه بخوام بنویسم خیلی میشه اینگه برگشتمون چقدر باحال بود ... حرفای بچه ها ... و مسخره بازیامون ... کلی میشه و اینا رو میبرم گوشه ای از ذهنم و برای همیشه ثبتش میکنم ...


امروز هم قرار بود یا والدین برم  شهر های شمالی و یا دوباره باهاش برم تهران ... اما خب هیچکدومو نرفتم یعنی خیییییییییلی دوست داشتم برم ولی خب درس داشتم:/

تنهام ... بارون شدی میومد رفتم تو حیاط زیرش وایستادم ... کاملا خیس شده بودم ولی خیلی خوب بود ... خیلی قشنگ بود اولین بار بود که انقد از بارون کیف کردم حالا سرما هم خورده ام شدید بعد رفتم زیر بارون:/

یه سریالی دان کرده بودم کره ای ... عاقا خییییییییییییییییلی بد تموم شد ... من کلا ادمی ام ک برای فیلم و اینا گریه نمیکنم  یعنی فیلمایی بودن که همه داشتن گریه میکردن و من پوکر بودم براش ... ولی دیشب جوری بود قسمتای اخرش ک من های های گریه میکردم:)) بعد یهو وسط گریه ام میخندیدم و به خودم میگفتم برا چی گریه میکنی اخه فیلمه ...باورم نمیشد ک برا فیلم دارم گریه کینم:/

اخرش اصا معلومم نشد چیشد تا ۵ونیم صب بیدار بودم ک ببینم به خوشی میشه بعد ک اینطور شد یعنی دلم میخواست برم تک تک دست اندر کاران اون فیلمو بکشم با این فیلم ساختنشون یعنی چی اخه مسخره ها هااااا خیلی بد بود اخرش خیییییلی بعد مشخص هم نشد چیشد خیلی گنگ بود انقدر حرصی بودم نزدیک بود پاشم پیاده تا کره برم:)) هنوزم هنگم:/ هیییییییییییی خیلی گریه کردم براش:(

همیشه فکر میکردم تنهایی خوبه ... ولی فهمیدم که ازش میترسم ... مخصوصا اینکه رعد و برق میزنه ... رعد و برق بزنه همه خونه باشن من گریه میکنم الان که جای خود دارد:/

البته اینم بگم تنهایی هم خوبه هم بد ... به موقعش خوبه و به موقعی هم بد ... درست مثل شلوغی ...

امروز زیر بارون از زیبایی نعمتش کلی تشکر کردم واقعا ک زیبا بود ... و البته کلی هم دعا کردم و اروم شدم

خدایا شکرت