امروز همایش داشت ... دانش آموزای زیادی برای دیدنش میخواستن بیان و چه بسا حرفاش...

تو اینکه تو راهی که رفته قدر شده شکی نیست و تحسین برانگیزه ... بهش افتخار میکنم 

اما داره در حقم نامردی میکنه ... تنها خواسته ام اینه که ایکس که از دانش آموزاش هست رو کنسل کنه ... چون همکلاسیمه و اتفاقا خیلی هم ازش بدم میاد ...

هیچ کسی نمیدونه که اون نزدیک ترین نسبت رو با من داره چون ازم قول گرفته

الانم که رفته تهران برای همایش انگیزشی اولین بار دانش اموزاش میخوان ببیننش ... امروز امتحان زیست داشتم ولی به خاطر جشن مدرسه قرار بود هر زنگ تنها40دقیقه باشه ... منم مطمئن بودم دبیر امتحانشو نمیگیره ... اصرار کردم به مادرم که منم همراهش برم ...ولی گفت نه درست ... گفتم فلانه گفت درست گفتم بهمانه گفت درست ...

الان تنها چیزی که ازش متنفرم دانش آموز بودنمه .... واقعا غیر قابل تحمله برام 

پنجشنه  تعطیله ... قراره بره اصفهان ... اینو شاید برم ...

منم امروز لج کردم هرکار کرد پا نشدم برم مدرسه و تا ۱۱ خوابیدم ... خسته شدم از اینکه گیر یکسری معلم عقده ای افتادم ... مثلا معلم فیزیکمون دیروز برای اولین بار بود لبخند زد ... ما همه مبهوت بودیم که چجوریه این داره لبخند میزنه ... خب مثلا ک چی!!!

زیستمون میاد سوالایی درمیاره که طراح کنکور رو میزاره تو جیبش...

شیمی میاد از سوالای کنکور سالای قبل میده که خداروشکر این یکیو همه جوره از پسش بر میام 

نمیدونم واقعا ... زور داره برام اینکه تست که میزنم تو درسای تخصصی درصدم از 55پایین تر نیومده یعنی کم ترینش55بوده ... بعد اونوقت سره امتحاناتم حول میشم ...استرس میگیرم ... از معلماش متنفرم که باعثش شدن ... پس چرا معلم شیمی اخلاقش خوبه سره امتحاناتش اینطور نیستم !!!

خب تقصییر معلما بوده ک اینطور شدم واگر ن من قبلا اصلا استرسی نبودم ...

دارم تمرین میکنم خوابمو به حداقل برسونم ... خیلی میخوابم ...

یه خانمی بود مشاور خیلی خوبیه... تصمیم گرفتم برم پیش اون ... خیلی راضیم ازش... اما فهمید که دارم با یکی از بهترین مشاور ها زندگی میکنم ولی شاگردش نمیشم ... گیر داده شاگردش بشم و دیگه پیش (اون خانم)نرم ... بهم میگه جنابH (اقای مشاور) خیلی خوب تر و بروز تره و از فرصت استفاده کن ... منم بهش گفتم که برای اینکه یکی از دانش اموزاشو نمیزاره کنار و اون هم کلاسیه منه ک ازش بدم میاد و منم باهاش لج کردم و ازش برنامه نگرفتم ... بهم توصیه کرده که برم پیش H نمیدونم

شاید پنجشنبه که رفتم باهاش اصفهان تو راه مخش رو بزنم و شرط بازرم که اولین آزمون برای تابستون اگه ترازم ب7000اومد اون دختر دروغگو رو رد کنه و دیگه بهش برنامه نده ... مطمئنم قبول میکنه ...

مادر گفته بعد امتحانات و ماه رمضان قراره یک مسافرت یک هفته ای بریم که شامل شهر های شمالی و مشهد هست ... بعدشم من بشینم بخونم برا کنکور ...

بنظر خوب میاد

خیلی حرصم میگیره دختره نمیدونه که H همیشه خدا کنار منه تو چشام نگاه میکنه میگه من نمیخونم دیگه با فلانی کار نمیکنم و فلان .... ای خدا ...روزی ک بفهمه چشاش دیدنیه :))

ولی فعلا قول دادم سکوت اختیار کنم 

بدبختی اینه ک بهترین مشاور پیشت باشه و دنبال مشاور باشی... و به قول مامان چراغ به پای خودش سو نمیده:))

ولی من کاری میکنم که سو بده:)

دوسش دارم ولی داره اذیتم میکنه این بشررررررررررررررررر امیدوارم تو اصفهان بتونم مخشو بزنم:))

خدایا همه ی مارو به راه راست هدایت کن :D

بارالهی شکرت