اتفاقایی که داره میفته رو اصلا نمیت نمیتونم درک کنم 

کم طاقتم خیلی زیاااد

خوب شده بودم  ولی دوباره جدیدا استرسم بالا گرفته انقدر استرس میگیرم که نفسم سخت میاد بالا و اذیت میشم ... این شدت استرس نمیدونم از کجا اومد ...

درک اوضاع احوالم یکم زیاد سخت شده 

گاهی دوست دارم به همه چی پایان بدم 

اینکه راضی شد بره و بدون من این خودش یکی از چیزاییه ک جای شکر باقی داره ...

‌یه خواسته ی ساده داشتم که هیچوقت بهش نرسیدم تا الان ...مهم نیست ...همینجور ادامه میدم ...

اینکه بعضی از آدما چقدر میتونن وقیح باشن ... یکی میاد فریاد میزنه از دروغ متنفره و تو چشات نگاه میکنه و دروغی  رو بهت تحویل میده ک تو راستشو میدونی ...

یکی تو ظاهر کلی قربون صدقه میره ...


وای وای وای دارم دیوونه میشم...فکر و خیالات بشدت داره اذیتم میکنه... نمیزاره لخوابم... چند شبه بیدارم و دارم دیوونه میشم

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره

کاش تمومش کنم... نمیدونم میخواد چی بشه ... هیچی نمیدونم

از همه بدتر بعد دو سال نتونستم یه دوست ثابت برا خودم پیدا کنم بدون شک میگم عیب از خودم نیست ... مشکل از اوناست 

حتی اگه مدتی باهاش صمیمی بشم کوچکترین خط قرمزی ازش ببینم کلا میزارمش کنار ...

نمیدونم شاید نمیتونم یکی مثل خودم پیدا کنم 

واقعا آدما خیلی غیر قابل تحمل ان ...خودمم یکی از اونا

 فردا ...هیچی نمیدونم