گاهی لازمه آدم برای خودش بنویسه...
میخوام برای خودم بگم اینجا ...
شاید خیلی ها هم بخونن..شاید خیلی ها بگن خب یجا مخفی بنویس ...
ولی الان جایی جز اینجا نیست ...
گاهی لازم دارم که بنویسم
به قول خودم بدنم نوشتنش کمه که دلش میخواد ...
قید همه چی رو زدم و متمرکزم رو چند تا چیز ...
شاید درست نباشه رو یچیز متمرکز شدن ...
هرچقدر فکر میکنم اون چندتا چیز منتهی میشن به یچیز ...
منم به خاطرش قید همه چیز رو زدم ...
عوض شدم شدید ...
جوری که بعضی وقتا حتی خودم نمیتونم رفتار هایی که نشون میدم رو باور کنم ...
و این از نظرم 
عالیه
علاوه بر خودم اطرافیانمم نمیتونن باور کنن و همش با تعجب نگام میکنن 
اینو دوست دارم...
میخوام ادامش بدم
گاهی وقتا یچیز کوچیک میتونه کل زندگی ادم رو تغییر بده 
شایدم این شروعش باشه ...
از خدا هم خواستمش ...
به هر قیمتی شده و با التماس از خدا میخوام بدستش بیارم
میدونم اونم راضیه چون چیزی نیست ک نباشه ...
فقط یکم زیاد اذیت میشم ...
خیلی زیاد
...
شاید یکم آسیب ببینم ولی میپذیرم
این تغییرمو به شدت دوست دارم و از خدا ممنونم که بهم لطف کرد ...

نوشتم ... 
اما بازم اروم نیستم
میدونم... هیچ چیز نمیتونه ارومم کنه
مخصوصا از وقتی که فهمیدم برگشته ایران ...یکم استرس دارم چون میترسم
ازش میترسم چون شدید به خانوادم وابسته شدم
چون میترسم بخواد باز منو ببره پیش خودش
ولی اینم میدونم که اگه نخوام هیچکار نمیکنه و در عوض اگه مسمم باشه و بخواد هر کاری از دستش برمیاد
گاهی میخوام بهش فکر نکنم ولی سخته
حتی دوست ندارم ببینمش...هرگز
کاش همونجا میموند و رو سرمایه گذاری هاش تمکز میکرد ...
در هر حال نمیزارم کاری کنه و برای هدفم سخت میجنگم...
به امید روزی ک بیام یه بار دیگه بنویسم
بنویسم ازاینکه رسیدم به هدفم
اینکهچقدر خوشحالم با داشتنش...
واینکه تونسته باشم با یارو کنار اومده باشم 
یا مثل قبل خیییلی خوب
یا اینکه بره دنبال کاراش  مثل همین چند سال ...
که امیدوارم دومی بشه چون فکر نکنم بتونم ببخشمشو باهاشمثل قبل رفتار کنم ...
ما دیگه هیچوقت نمیتونیم مثل قبل باشیم
هرچقدر هم مثل الان به تلاشش ادامه بده ...فایده نداره
کینه ای نیستم
ولی این ی مورد فرق داره

خوبم
همین