خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

نشد که:|

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ق.ظ

نشد نشد نشد که بخونممممم اهههه

4صفحه خونده بودم که خبر رسید شبی کل فامیل طرف پدری میخوان بیان  دیدن مادر ...خب امپول طدن دیدن داره واقعا!! ملاقاتی میخواد!!!

 دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن و روحیمون عوض شد ولی مهمون که بیاد چون تقریبا کل کارا سر منه ...داداش هم کمک میکنه ولی خب ... ینی جونم دراومد کلی خسته شدم ...

نشد بخونم اهههه خیلی اعصابم خورد شد ولی ایراد نداره فدای یه تار مهربونیای مادر جان 

کم کم قراره با برادر نقشه هایی بکشیم و والدین گرام رو بفرستیم برن پایین زندگی کنن ما بالا:)) 

اخه میخوام بخونم یکم مشکله سر و صدا خوبه جمعیتمون کمه ...البته فوضولدنیستما گوشه دیگه:))

فردا صبی برم کارنامم رو بگیرم امسدوارم چیزی نیفتاده باشم:|

امروز یکی از دوستای صمیمیم که از هم جدا شدیم گفت قراره بیاد  رشته تجربی مدرسه ی ما خیلی خوب میشه از تنهایی در میام:)

برادر میگه غلط کردی درس نخونی و قضیه ی هنگ و اینا:| میگه ماه رمضون تموم شد میبرمت پیش مشاور برنامه ریز و نمیرونم چی مثل اینکه قراره بیچارم کنه:))

خب منم سعی میکنم تا اخر ماه رمضون دو تا درس تخصصی رو مرور کنم حداقل ...

دو روزی میشد که هی میگفتم دیگه مشهد هم نمیخوام بعد 3 سال که نطلبیده دیگه اونم نمیخوام ...فقط میخونم ...

ولی امروز دلم زیارتگاه یه جای مذهبی حتی یه امام زاده یه حسینیه هرجا یه جا باشه که خدا رو شفاف تر بشه پیدا کرده میدونم از رگ گردن بهم نزدیک تره ولی خب دوست دارم گاهی واضح تر ببینمش ... دلم واقعا لازمشه ...

خیلی وقته که نرفتم...ینی نمیشه ...

کاش یکم بزرگتر بودم که میزاشتن خودم تنها برم ...یا شهرمون اونجا بود که خودم تنها میرفتم..

کاش پدر قبول کرده بود 

یکم زیاااااد دوره ...دوره کنار ..اینکه نمیطلبه ... بدم دیگه بد ...قصد داره نبخشه اقای مهربونیا ..

وقتی که میرم پیش دوستای صمیمیم حالم خیلی بهتره ...

امروز برادر خرید داشت منو گذاشت پیش یکیشون رفت خریداشو کرد و دوباره اومد دنبالم و رفتیم خونه ...

اقوام چثدر تغییر کرده بودن ...با اینکه تقریبا دو هفتس که اصلا ندیده بودمشون همشون رو بعضی یاشون رو هم بیشتر ... 

یه هفته بود که اصلا به خاطر مادر بیرون هم نرفته بودم که امروز رفتم پیش دوست

خدایا شکرت:)

۹۶/۰۳/۳۰
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی