خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

و اینک تابستان

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ب.ظ
و اینک پایان مدرسه😎
دیروز صب رفتیم تا شب ...تهران بودیم ...از بس رفته بودم اینور اونور پاهام داشت می ترکیییید ولی خب چون به خاطر مادر بود رویی نداشتم بگم ... اومدیم خونه فقط مث جنازه ها خوابیدم ... صبح 6 بیدار شدم رفتم سراغ انشا که داستان های ضرب و المثل هارو از نت در بیارم و بعدشم  رفتم مدرسه ... پیام های دوستام رو جواب ندادم ...چون حوصله نداشتم و همشون ازم اون سه تا انشا رو میخواستن ک تو کل کلاس معلم برای منو تایید کرده بود ... تو حیاط تا یه جایی پیدا کردم و دور و بر خلوت کیفو پرت کردم زمین همین نشستم همشون مث وحشی زده ها دفترمو گرفتن:| خخخ نتونستن پیدا کنن بعد اخر مجبور شدم خلاصه وار براشون توضیح بدم😬
امتحان عالی ... 
دو روز پیش بعد امتحان جغرافیا نازی مثل همیشه اومد مدرسمون و من با یک زنگ ب مادر رفتم خونشون کلییییی خوووب بود ...از هر در از همه حرف زدیم:)) تا 4 اونجا بودم بعد برادر اومد دنبالم ...خیلی خواب داشتم چون تا صب داشتم جغرافی میخوندم 6خوابیدم تا 1و نیم شب:| 
بیدار شدم میگم مامان من افطار کردم؟!!!!!
یهو همه زدن زیر خنده:| 
ینی هنگ بودم ساعت و زمان و هیچی باهم جور نبود انگاری:)) مادر گفت به زور شاید 10 بار بیشتر بیدارت کردم باز خوابیدی و این در حالی بود ک من چیزی یادم نبود:| رفته بودن خونه مادربزرگ اومده بودن من نفهمیده  بودم:| گز بستنی یعنی من عشقه این بستنیممم خورده بودن :| واسه من هنوز تو فریزره
دیشب شب قدر بود نشده بود تو عمرم یه بار این شب رو بخوابم ... ولی دیشب شد ..خیلی ناراحتم ولی خب نمیشد
برای سحر مادر هر چقدر صدا زد گفتم نمیخورم میگفت اخه فردا گشنت میشه...احساس کردم بغض کرده گفت همش به خاطر منه انقدر خسته شدی نه درست رو خوندی نه میای سحر بخوری ... منم یه لحظه نشستم با داد و بیداد میگم راه نیااااا راه نیااا داشت میومد اتاقم ...به خاطر امپول هایی ک زدیم ب زانوش یه هفته استراحت مطلق داره ... بعد نشست میگم کی بدونه سحری مرده ک من بمیرم چندین بار بدون سحر  گرفتم ... گریم گرفته بود ب خاطر اینکه تقصیر خودش مینداخت کج خلقی و لجبازی و بی اعصابی من رو ...
نقشه کشیدم برای بستنی های تو فریزر😶😶
خدا چقدر ازم ناراحته فقط خودش میدونه ...فکر نکنم بدتر از من بنده ای داشته باشه 
هی هر روز بدتر از دیروز ...
دیگه حوصله تایپ ندارم.همین..
۹۶/۰۳/۲۴
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی