خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

دوباره همه چیز رو فراموش میکنم

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ب.ظ

دیروز از7صب شروع کردم خوندن...تا11...پدر منو برد از شانس گند ماشین نمیدونم  این جوش و موشش بهم خورده بود😑 نزدیک یک ساعت معطل شدیم تا مکانیک و اینا ..

بعدش اومدم خونه یه چیز خوردم :( 

حالم جدا خیلی بده.....انقدر کل بدنم باد کرده حالم داره بهم میخوره...به خاطر شب بیداری ها و نشستن زیاد سر صندلی بدنم ورم میکنه

یکم خوندم ...چشام باز نمیشد ار دقیقه بدتر میشدم یکم خوابیدم بدتر شدم ...پا درد شدید ک بازم بر میگرده به نشستن رو صندلی :| ... تا7شب معطل شدم و اصا خیلی بد بودم نمیدونم چم بود چشام باز نمیموند ... خوندم ولی چه خوندنی 3فصل موند از 7 فصل:( 

تا صب بیدار بودم ... سر امتحان  دقیقا سوالای دو فصل رو کامل مطمئنم درست نوشتم ولی خب گند زدم ب طرز وحشتناک ... شیمی هم معلم گفت کل بچه ها بد نوشتن یکی نیست بگه با اون سوالای گندش ...

دیروز مادر گفت تا چ حد رسوندی بی مهابا زدم زیر گریه و ..

امروز اومدم میگه چطور دادی میگم ممکنه بیفتم:| خندید گفت شوخی میکنی

اره خودمم باورم نمیشه برای من که محاله ... محاله محال:(( یهو گفتم شوخی دارم مگه خسته شدم اصا نمیخوام درس بخونم الان 700هزار تا شرکت کننده زمان ما به ی میلیونم میرسه حالا بیای 1در یک میلیون پزشکی قبول بشی شاااید شغل دار بشی بخونم که چی بشه اینهمه .... زده بودم سیم اخر ...گفتم کاش حداقل میرفتم هنر یه چی یاد میگرفتم وقتی انجام میدادم عشق میکردم ن اینکه عذاب اینجوری ... حالم بهم میخوره از همه چیز ...اینهمه بخون که چی بشه ...اصا خوش به حال خاله که رفت ..زود رفت و خلاص شد ...بعد خیلی اروم ..چرا من نمیرم پس ..:(

واقعا دارم خودمو فحش میدم من که طبق ازمون هایی ک ازمون گرفتن اول تجربی دراومد...علاقه ی شدیدم به پزشکی ... لذت درس برام...خوب بودن درسم....چی شد همه با هم پریده

یه دوست عزیزی برام پیام گذاشته که اهنگ شاد و خرید و ... اخه میشه دوست جان؟؟؟ تو این شرایط!!! اگر خوندی دوست جان من اهنگ شاد تو گوشی و رمم که اهنگام توشن ندارم ...شایدم یکی دوتا ولی هیچ وقت گوششون نمیدم ....من انرژی منی نمیدم به خودم دوست جان ...من ادم پر انرژی و شادی ام ولی خب شرایط زندگیم هر روز داره بدتر میشه ... هر چقدرم خواستم به رو خودم نیارم و بگم خوبه همه چی درست میشه...داره بدتر میشن احمقا خب :(

تقصییر هیچ کسی جز خودمم نیست... ولی خب با این حرف اومدم درست کنم ولی دیدم همشونم با من نیست....

کاش انقدر جرئت داشتم ک میرفتم ...

دوتا دیگه امتحان مونده  .........................

دارم اهنگ خودت بگو میثم ابراهیمی گوش میدم ...ذره ای ارامشه ...

امروز حتی سر نماز صبح از خدا خواستم ولی نشد ...

کاش بریم ... امروز یه دوست قدیمی رو جلو مدرسه دیدم که ازش متنفرم ...یعنی  منفورترینه اهههه واسه چی اومد بهم سلام داد ک مجبور شم جواب بدم ... چه روزه نحسی بود ....

کاش حداقل میرفتم یه قدمی میزدم ولی کجا؟؟؟

کاش میتونستم رها کنم هرچی که هست رو ... 

از اینکه چند روزه تو این فکرم که چرا اومدم تجربی متنفرمممم... درسته و قبول دارم خیلی تنوع طلبم ولی این یکیو نه ... عاشقش بودم ولی خب خسته شدم

خواستن و جور نبودن شرایط خییییلی بده ....تا سر حده مررگ

نوشتن هم ارومم نمیکنه ...

اقای مهربانی ها هم که قهره باهام ...میدونم...سه سال شده که نرفتم پیشش...

دلم گریه میخواد بلکه اروم شم ولی گریمم نمیاد:| 

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره:|

دوست دارم با یکی حرف بزنم رفتم پیش رفیق صمیمی ولی حرفم نیومد...

تازگی جدید اضاف کردم به اخلاقای گندم وسطای حرف با دوستام خاموش میکنم:| 

خیلی شدید بی حوصله شدم... خودمم از خودم خسته شدم

دلم سفر میخواد شاید واسه روحیه خوب باشه ولی بعد میگم سفر برم ک چی ... حتی دوست ندارم سفر هم برم ...

 خیلی بده واقعا حال یکی رو بپرسی تو جواب بگه چیکار داری... نمیدونم چی بگم واقعا 

بهترین سفر برای من اینه یه چیزی داشتم باهاش میرفتم مریخ :| چند روزی میشستم بدون اینکه به چیزی فکر کنم و یکم ارامش بعد بری رو ماه زمین رو نگاه کنی و از وقتی که یادته تا الانت رو مرور کنی فکر کنی ببینی کجا مشکل بود ... برگردی ...اروم باشی ..اروم ...

دارم افسرده میشم:(

چه پست مزخرفی شد...باید انداختش تو آشغالا ...لعنتی .

امیدوارم بخوابم و یادم بره ...دوباره...مثل همیشه 

بازم فراموش کنم

ببینم با این فراموش کردنای بی موردم میخوام به کجا برسم

فاطمه خانم گند زدی گند ...

واقعا چیزی هم مونده واسه درست کردنش؟!

ای خدا هرچی گفتم کنار خداییش بیا و جور کن بریم...

خدا دیگه نمیتونم واقعا ...تحمل برام واقعا سخته

کاش 5سال پیش میخواست منو با خودش بره باهاش میرفتم ...کاش بعد 5 سال برنمیگشت و حاضر نشم حتی ببینمش...چون فراموشش کردم ... لابد دوباره از ایران میره...خب بره:|

بازم فراموش میکنم...

میخوابممم و بیدار میشم و دیگه چیزی یادم نیست

و 

دوباره همه چیز رو فراموش میکنم 

و دوباره

بیخود

بی جهت

بی هدف

با هدف های الکی

ادامه میدم ...

دوباره فراموش میکنم و ادامه میدم ...

چه سخت است باورکردن مزه ی تلخ شکلاتی که با نام شیرین ان را خریده ای 

چی نوشتم:| خب راست میگم دیگه ...سخنی از بزرگان:|

+ افسردگی که گرفتم ...خود درگیری مزمن هم پیدا کردم:| بقیش هم خدا رحم کنه:))

مراقب خودتون و خوبیاتون باشید 

داشته هاتون رو دوست داشته باشید

قدر لحظه هاتون رو بدونید  ... رفتن خبر نمیکنه ...مثل خواهری من ک یهو بی خداحافظی رفت

مراقب مهربونیاتون باشید ...مراقب یک سری قضاوت های خودتون و دیگران باشید

گاهی فراموش کنید ...ببخشید...بگذرید ...گریه کنید...

ولی زیاد بخندین

زیاد دوست داشته باشین

خدارو زیاد شکر کنید برای هر داده اش ... راضی باشید به رضاش برای هر حکمی که داد

کنار بیایید ... 

گاهی اگه از فکر زیاد سر درد گرفتید چشماتونو محکم فشار بدید و بگید عیب نداره و یواش یواش و اوروم همشون رو کنار بزنید و اروم بگید خدایا شکر 

و در اخر مثل نباشید هیچوقت البته دوراز جونتون

یه احمق به تمام معنا هستم✋ یه ادمی که خیلی احنقم همین

پند و اندز هم میکنم:|

واقعا امتحانا فجیح بهم فشار اورده:))

دیگه خسته شدم فعلا همین:|:))


۹۶/۰۳/۲۰
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی