خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

دو هفته اخیر

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ب.ظ

خب از این دو هفته ای ک گذشت ... اول اینکه رفتم پیش مدیر سال پیش ای جاااان دلم چقدر واسش تنگ بود یهو منو دید اومد بغلم کرد وااای خیییلی خوب کلی باهم حرف زدیم و همو بغل کردیم ... خیلی دوسش دارم خییییییییلی دله😍

بعدش که انتخابات بود و اینا حرفی ندارم براش انتخاباتی که 4 ملیون توش تخلف میشه دیگه حرفی نداره برای گفتن ... فقط دعا میکنم برای سلامتی رهبر عزیزم🙏

و اتفاق مهم دیگه امتحان ریاضی اولین امتحان خوب بود😅

و امتحان دینی که امروز بود و طرز خوندن بنده😂 

من دوشنبه از امتحان اومدم نخوندم ... سع شنبه هم تا غروب نخوندم بعد اومدم بخونم یه بنده خدایی اعصابمو خورد کرد دوباره نخوندم...ساعت 12 شب شده بود و من فقط2 صفحه خونده بودم:| 

تا دو هم اس بازی کردم هم خوندم اونم 5 درس که دوتاشو تاحالا نخونده بودم ینی اولین بار بود😅

تا شارژ جان پوکید  منم دیگه خوابم میومد خب ولی 7 درس مونده بود:|

گذاشتم 5 بیدارشم ینی من از 5 تا 9 صبح هی نیم ساعت نیم ساعت میکشیدم جلو اخرم مادر جان ب زور بیدارم کرد:| بعد دو درسو تا 9 و نیم خوندم و بعد ب پدر گفتم بیاد دنبالم و تو راه خونه تا مدرسه هم دو درس ترم اول که تسبتا سخت تر بود رو خوندم و بقیشم فی امان الله ول کردم و رفتم سر امتحان و نوزده و هفتاد و پنج صدم میشم:|

اونم ب خاطر یه صحیح غلط که اصا هیج جای کتاب ندیده بودمش😑

واگر ن بیست بودما😅😂😂😂

شنبه فیزیکه😧😢

ینی منم که مخ فیزیک😑 خدایی بخونم بلدما ولی دوسش ندارم


+همیشه فکر میکردم مشکل مردم اقتصاد و کار و ... نه کنسرت و حجاب ... حجابی که ربطی به رئیس و اینا نیست ربطه به فرهنگ ...

+چقدر فرق میتونه باشه بین ادم ها مدیر صابق و مدیر امسال ... امسالیه رو شاید کلا سه چهار بار دیدمش و رفتم به دفتر اونم ب زور ...

+ بعد امتحانا میخوام شروع کنم کنکوری خوندن:|

+ دلم یه تفریح میخواد ولی الان نه بعد امتحانا و بعد ماه رمضون یه تفریح حسابی لازمم

+ عروسی دختر عمم نزدیکه

قرار بود خاله جان رو هم دعوت کنن و دوست داشتم با هم خوش بگذرونیم ...

اما نمیدونستم 31شهریور 95 میشه اخرین رقصی که باهاش داشتم ... برای عروسی ب اجبار مادر لباس نو میخرم  ولی اصلا دلم نمیخواد که برم و خوشگذرونی بکنم ...

چقدر جاش خالیه واقعا چند روز پیش از بغل مغازه ای رد شدیم داشتن سیسمونی بچه رو بار میزردن چنان بغض کردم ..تو دلم گفتم اگه بود ما هم الان داشتیم واسه جوجه کوچولوش چیز میز میخردیم وای که چقد عزیز و زیبا میشد و اون بچه ... ولی خب نشد ... هههه همسرش هی میگفت ما بعد عید میخواییم بچه دار بشیم ...بچم خجالت میکشید ... دلم دنیا دنیا برات تنگ شده جانم ولی خب راحت شدی ... 

معده دردم دوباره گرفته ...میرم دکتر میگه لسترس نگیر😕 اخه یکی نیست بگه من مشکلم اینه واسه امتحان استرس نمیگیرم فقط درد معده دیوونم میکن😑

ولی خب ناراحتم میشم همین درد ... احمقه اه

دلم میخواد بعد امتحان برم جایی که بشه تا میشه جیغ کشید ...

۹۶/۰۳/۰۳
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی