خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

فردا بخیر بگذرههه

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ

جمعهه که یادم نیست .اهان یادمه فقط درس نخوندم هیچی:)) فقط فیزیک ی نگاه و ریاضی تمرین هارو حل کردم عربی 2 درس  امتحان بود نخونده امتحان دادم ...

ولی شنبه درس زیاد خوندم... اماده بودم

دیروز  تا غروب یسری کار داشتم انجام دادم پنج مهاسا رو از خواب بیدار کردم و 5 و چهل و پنج دقیقه جلو درشون بودم و باباش مارو تا مقصد رسوند و بعد از کافی نت و در اوردن تحقیق اومدیم بیرون ... قرار بود تحقیق ورزش ک ب صورت پاورپوینت باید باشه و کنفرانس بدیم گروهی و از بخت بد سر گروهم پیشنهاد دادم ک ما ب جای اینکه پاورپوینت درست کنیم و فیلم  جدا باشه ... میکس درست کنیم که همه با هم باشه و کار میکس افتاد گردن بنده و از بخت بد کامپیوتر دیروز یدفعه خراب شد:| 

بعد کافی نت رفتیم گل فروشی😂 وای خدا خندم میگیره  دو تا گل رز گرفتیم و تزئین کردن و من هم یدونه گرفتم برای پدر جان برای روز جانباز😍 و اون یکی برای معلم زبان بود و هیچ قصدی هم جز پاچه خواری و خودشیرینی صرفا جهت گرفتن نمره نداشتیم😊 

از اونجا ک ما دوتا ی نمره امتحان رو کم گرفتیم قرار شد بهش پیشاپیش بدیم یکم نرم بشه چهارشنبه بخونیم و شاید ازمون بپرسه😂😂😂

تو راه برگشت مهسا روزه بود بچم هرچی هم میدید ویار میکرد😆

گفت که گل رو تو ببر و فردا بیار ... اومدم خونه و ساعت 7 و نیم اینا بود خیلییی خسته بودم ساعت 8ونیم خوابیدم ک 10 بیدار بشم بخونم ولی خب خواب موندم و انگار عمو جان هم اومده بوده خونمون با خانواده منتها بنده خواب بودم 😪

ساعت12اینا بود بیدار شدم ...دورهمی دیدم بعدش رفتم 1و نیم بود شروع کردم تا سه نیم زیست خوندم:| بعد انشا نوشتم دیگه خوابم میومد فارسی رو رها کردم ب امون خدا😅 

حالا بردن گل ب مدرسه از قصد دیر رفتم کافی بود یکی میدید بچه ها فحششش بارونمون میکردن و رسما میشدیم سوژه 8 و ده دقیقه بود و رفتم پیش مستخدم مدرسه و خداروشکر باهام خیلی خوبه و ازش اجازه گرفتم گلی که با کیسه ی نایلونی پوشونده و استتار کرده بودمو تو یخچالش گذاشتم و زنگ تفریح معلم رو بدیم آبدار خونه و چقدم خوشحال شد ... به قول خودش سوپرایز شد😅 اههه خیلی خوبه ها ولی خیلی بده😆 

خلاصههه عملیات ب صورت نامحسوس انجام گردید و کسی از همکلاسی ها نفهمید 

امروز انقد خوابم میومد دو زنگ اخر کلا خواب بودم:|

ب پدر گفتم بیاد دنبالم و کمی منتظر شدم ولی خب کم بود چون زیست نگهمون داشته بود

بعد ناهار ساعت 3 اینا بود خوابیدم مثل خرس تا7 و نیم:| تا الانم الکی دور خودم چرخیدم و به کل فامیل پیام دادم و منایبت های مختلف رو تبریک گفتم و حسش نیست برم درس بخونم سه درس هم امتحانه:|

بچه ها کیک و اینا سفارش کردن برا فردا 😅

خدا بخیر کنه😂

تو این چند روز ماشالا چهههه بارونی میاد  ... یعنی دیروز  قشنگ دو روز پشت سر هم آمد

-------------------------

# تو که معلمی روزت مبارک ...

۹۶/۰۲/۱۱
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی