خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

دوشنبه ها خیلی سنگینه

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

امروز بسی بسیار خسته کننده بود ... دوشنبه هامون خیلی سنگینه ...

زنگ نگارش وقتی تموم کردم یهو همه دست زدن و گفتن عالی بود و فلان در حالی که قبلش استرس داشتم بچه ها آخرش نگن قشنگ نبود ...

ولی بر خلاف فکرم همه بعدش دست زدن و گفتن عالیه و معلم هم بهدعنوان بهترین انشا بین 4کلاسی که داره انتخاب کرد ...

زبان جان صدام کرد همه رو جواب دادم و از شانس بدم مکالمه رو یه جاییشو تلفظشو دقیقا مثل معلم نگفتم ازم نمره کم کرد احمق:| یه سوالایی هم میپرسه ادم ترجیح میده سره زنگش امتحان بده ولی برا پرسش نره:|

بعد رفتم برای کنفرانس قسمتی از درس اخر ... و موفق بودم😥

بعد فارسی ... بعد زیست که امتحان پیشرفت رو ورقه هاش رو داد ... گند بود😊 خب من فقط رسیدم یک فصل بخونم ولی خب میدونم تقصیر خودم بوده ... یه امسال اینطور شد ولی من شکر زیادی بخورم بزارم سال بعد هم اینطور باشه و امکان نداره بزارم 😐

صبحی ب پدر گفته بودم بیاد دنبالم ... جلوی در که دیدمش انگار دنیا رو بهم دادن انقدر خسته بودم به زور تا دم در اومده بودم:| 

هر کار کردم مهسا باهامون نیومد ...

بعد از ناهار خوابیدم  تقریبا 3 شده بود خوابیدم تا هفت😴😐

نباید بزارم از هفته ی بعد نمره ای کمتر از 18 داشته باشم😧 

معلم زیست خییییلی اذیتم میکنه اصلا تحملشو ندارن😔

دلم هر روز بیش تر داره براش بی تاب و دلتنگ تر میشه و هر هفته بدتر از هفته ی قبله اوضاع دلم و روز شماری میکنم برای پنجشنبه و با خودم میگفتم کاش تنها میتونستم و نمیترسیدم و میرفتم سر خاکش ...

چه بارونه قشنگی داره میاد ... خخخ ساعت هفت هم از صدای بارون که با باد مخلوط بود بیدار شدم ... البته بعد کمی باد افتاد و الان فقط بارونه ...

خبر بد امروز این بود که فهمیدم دکتر جان *دوست صمیم بابا) که مثل عمو هست برام مریض شده ... چه بده آدم خودش پزشک بشه و درگیر بیماری باشه ... خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوسشون دارم و امیدوارم که هر چه زودتر خداوند شفاشون بده ...

امشب پدر میخواد بره پیشش خیلی دوست دارم منم برم ...

برای خودم متاسفم که اوضاع درسام این شد ... ولی واقعا زندگیم جوری شد که میخواستمم نمیشد ... واگر ن من خوب پیش رفتم ولی به مدت چند هفته فقط ...

نشد ... مگه تو اون شرایط کذایی ادم میتونست درس بخونه ... مگه معنی داشت ...

دوست دارم  برم به یه مسافرت ...

ولیدخب بعید میدونم ...

یکی از علایق شدیدم اینه که تو جنوب زندگی کنم ... مثلا بندرعباس...کیش یا قشم ...

آب و هواش و خیلی دوست دارم با اینکه گرمه خیلی ولی خب حالدخوبی داره ...

 ولی خب یادمه وقتی رفتیم من پاهام یه کوچولو هم ب دریا نخورد اصا خوف خاصی داره دریاش:)) و البته از همه مهم تر اینه که مردم خیلی خونگرمی دارن

و جای دیگه مشهده 

و جای دیگه تبریزه

لرستان هم دوست دارم

البته این دوتای اخری رو تا ب حال نرفتم ولی خب زندگی توشونو دوست دارم ...

کاش میتونستم موقت زندگی کنم مثلا گاهی تو یه شهر گاهی تو یه شهر دیگه و من چه قدر دوست دارم این رو ...


۹۶/۰۲/۰۴
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی