دیشب اونقدر حالم بد شد که وقتی تنها شدم با صدای بلند گریه میکردم ... 

مدرسه خوب بود 

فیزیک هم در کمال بیخیالی نوشتم😪

چیز خاصی نیست😐

سرماخوردگیم بهتره😊

دیشب فقط دلم میخواست زنگ بزنم به یکی با همون گریه بگم من نمیتونمممممم

و قطع کنم😐 

رمان جدید شروع کردم😑

بشدت دلم میخواد وقتی نمایشگاه کتاب تهران باز شد برم😌

امروز بدون اینکه بهمون از قبل اعلام کنن وسط زنگ میگن بیایید آزمونه مسابقات علمیه😬 

ما هم پاشدیم رفتیم چند نفری تقریبا نصف کلاس بعد ریاضی داشتیم منم فقط فارسی و دینی و عربی و زیست رو زدم خیلی زود که فقط بدوام ب ریاضی برسم که عقب نمونم و خداروشکر هم خیلی کم گفته بود😥

خراکممم تو آزمونا زیسته اصا باهاش خیلی حال میکنم😍خیلی خوووبهههه😍

الانم بشینم مثل ادم شیمی و دینی بخونم😥

جلسه ی قبل معلم دینی خیلی اذیتمون کرد و بچه های بدجنس کلاس ما هم تصمیم گرفتن اذیت کنن جوری اذیت کردن خدایی تو راه خونه عذاب وجدان داشتم😂😂😂

الانم هممون منتظریم فردا چنان حال بگیره که تا عمر داریم از این غلدا نکنیم😅

ولی خب بچه ها قراره همه حسابی بخونن حالشو بگیرن😐 مریضن اصلن😐

خب کار زیاد دارم تازه شب هم باید رمان بخونم و باید زودی درسامو تموم کنم تا بهش برسم😇😍😍


+ مهسا جدیدا باهاش نسبتا صمیمی شدم و دختر خیلی خوبیه و دوسش دارم👭