خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

واقعا ندیده بود!؟

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۳۱ ب.ظ

 دیروز شب رفتم دکتر...بالاخره ...دیگه از بس حالم بد بود خودم گفتم ...قبلش خیلی بهم گفتن ولی قبول نکرده بودم ..

مادر رفت دارو گرفت و اومد و گفت بزار ببینم اگه امپول داری یدفعه همینجا بزنیم و بعد بریم 

نگاه کرد گفت نههه امپول نداده ... شک کردم ...گفتم باشه و رفتیم

رسیدیم خونه دارو هامو دراوردم که ساعت هاش رو تنظیم کنم که قبل دراوردن وقتی داد ب دستم اولین چیزی که دیدم امپول بود:| 

بصورت وحشتناکی پوکر فیس شدم و ب مادر نگاه کردم ... گفت چیه  گفتم واقعا امپول ب این گندگی رو ندیدی:)) اخه خدایی خیلی دارو بود ولی خب بازم ادم میبینه دیگه:))

هیچی دیگه دوباره سپردم به خودش😐 

از صبح پا شدم خیلی گرفته ام ... عصبی و اینکه اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو ندارم ... فقط دوست داشتم دو سه روز تعطیل میبود تا یکم کارای عقب افتادمو انجام بدم و متاسفم که این دو روز تعطیلی رو نتونستم استفاده کنم ب خاطر مریض بودنم 

فیزیک قبلی امتحان کم شدم ... معلم بهم فرجه داد تا با امتحان پیشرفت تحصیلی جبران کنم که فرداست ... ولی من تا الان هیچی نخوندم و سه فصلههههه ... اصلا حوصلش رو ندارم ... راضیم تا صبح ریاضی یا زیست بخونم ولی فیزیک نه😕 

نمیدونم چکار کنم ... زدم ب بی خیالی و قصد دارم نخونده برم امتحان بدم ...

اخه حرصم میگیره سری قبل فوق و العاده آسون بود ولی خییییلی بی دقتی کرده بودم ...واااای .اهههه...........کاش اون سیب خورده تو سر نیوتون درخت میفتاد سرش تا از دست فیزیک خ..ر خلاص بودیم اهههه...

چهارشنبه یه اتفاق باحال افتاد:))

داشتم ریاضیمو پاک نویس میکردم که برادر صدام کرد ...

گفت بیا پایین 5دقیقه کارت دارم(تو دلم یا خدا لابد میخواد دعوام کنه) اخه یه چیزایی رو خونده از من که نباید  ... و فکر کنم بعد امتحانام حسابمو برسه😨 

خلاصه رفتم دیدم داره گیتار میزنه ... رفت گیتار منو اورد ...گیتار بنده جریان داررررد ...ایشون برای بنده چند ماهی هست که خریده ولی بنده قبول نکردم ... چون فعلا حالا حالا ها وقتش نیست تا این کنکور کوفتیم تموم بشه :| خلاصه گفت ببین من یه اهنگی دارم میزنم که زمینش یه ریتمه میخوام ریتمشو بزنی ببینم جور در میاد یا نه ... از اونجایی که من هیچی از گیتار و خواندن نوت سرم نمیشد ...اقا بهم یه بار گفت ببین فقط این مدی بزن با شصت یکی پایین با انگشت اشاره یکی بالا و یکی پایین بعد یه ضربه با کف دست ... اقا 10 بار زدم از بس بد میزدم خودم میخندیدم:)) استعداد کوره اصا:)) ولی خب اخرین بار خوب میزدم و صداش درست شده بود ... اخر دید نمیتونم خودش زد با گوشی ضبط کردم و همزمان با اون میزد:)) خلاصه فهمیدم که من به هرچی فکر کنم بی مشکل ولی به هیچ وجه ب رشته ی موسیقی فکر نکنم:))

و همچنان گیتار جان بنفش کنار اتاق برادر است...حتی نمیزارم تو اتاق خودم:| 

گفت میخوای تابستون اصا نرو خودم بهت یاد بدم ...دیدم اوضاع خیته گفتم نههه من حوصله ی این چیزا دارم مگه:)) ولی خب اگه دلم بخواد میدونم میتونم بزنم ولی دلم اصلا نمیخواد :| 

همچنان بنده از سرماخوردگی رنج میبرم ... احساس میکنم خیلی بدن جان ضعیف شده قبلا اینقدر ها هم سوسول نبودم کمال  همنشین در من اثر کرده:))  کلا دو حالت داره یا من سوسول شده بدنم یا ویروس ها خیلی ابر قدرت شدن منگولستانی ها

دوست دارم یچیز بشه فردا نرم اخخخخخ حال میده...جهنم و ضرر هم اگه فیزیک کمه نمرم به درککککک اه

هر کی قبول شده فیزیکش خوب نبوده که:)) میترسم تراز فیزیکم منفی بشه😂

خب دیگه بسه  واسه امروز دیگه حوصله ندارم

۹۶/۰۲/۰۱
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی