دیروز خوابش رو دیدم ... از وقت رفتنش سومین خواب بود ...

رفتیم پیشش دلم نمیاد بگم سر خاکش ...اونجا اول رفتم پیش زندایی ...بغلش کردم و اونم همونطور که بغلم بود گریه میکرد منم همراهیش میکردم ... بعدش رفتم سر خاک خواهر جان ... چقدر دلم میخواست فریاد بزنم ای بی معرفتتتتت .... در دل کلی با او حرف زدم و اشک ریختم کلی سوره خواندم تا اینکه فامیل طرف شوهریش هم امدند و از انجا که اصلا از آنها خوشم نمی آید تا قبل انکه کاملا برسند رفتم سر خاک مدر بزرگ که قبر بالایی ان است و انجا نشستم و خوشبختانه مادربزرگ گفت که بروم و شیرینی را پخش کنم و اولین بار بود اینکار را انجام میدادم و رفتم و رفتم ...لحظه ای فکر کردم گم شدم ... و بالاخره برگشتم و خداروشکر رفته بودند ...وقتی میروم پیشش انگار دلم ارام میگیرد ولی خب انگار کسی قلبم را گرفته و میفشارد ... نبودنش بسی درد است ... بالاخره دل کندیم و امدیم و خونه مادربزرگ شام خوردیم و بعد خانه  ... .

در خانه ساعت یک بود مادر و برادر گرام هوس میوه کرده بودند و میخوردند و من که دوباره چند روزی است بشدت معده درد عجیبی گرفته ام نمیخوردم که مادرم ناگهان گفت دهانت را باز کن و به خیال آنکه پرتقال یا سیب میخواهد در دهانم بگذارد و از دل غافل کیوی گذاشت و تا نصفه بود که چنان خودم را کشیدم کنار و حالت چندشی گرفته بودم خودم خندم گرفت ...نگاهش کردم ..گفتم اخه چرا مامان بعد میگوید خب میخوردی دیگه دیوونه :| این که خیلی خوشمزسسس من نمیدووووونم با چه زبونی باید بگم که من کیوی نمیخوووورم:| اههه ... شده سوژه ی اذیت براشون.

هوا خیلی خوبهههه

خیلی عصبانیم چون مسافرت نرفتیم:|

امتحان زیست دارم و هیچ نخواندم:| دوست دارم فرار کنم جداااااااااا:|

حال و روزم عجیب است:|

خیر سرم میخواستم عید بترکونم از بس که بخونم:|

کاش بشه یه چیز یا یکی باشه بهم انگیزه بده برا درس ... واقعا فکر کنم برم پیش مشاور خوب باشه:| چون اینطوری احساس میکنم نظارتم کنه بهتره:((

اقا ینی جی اههه

درس خونون سخته ولی استارت اولش حالا من اون استارته رو بزنم دیگه هیچکس نمیتونه منو از درس جدا کنه:|