خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

خرت و پرت نویس:|

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۰۵ ق.ظ

دلم خیلی میخواست بنویسم و تصمیم گرفتم همینکار رو هم بکنم ....

بعضی وقت ها اونقدر حرف تو ذهنم زیاد میشه که اگه ننویسم اروم نمیشم .... حتی ممکنه مریض بشم ...

امروز نهم شد و امشب رو که تا الان بیدار بودم رو ترجیح دادم اختصاص بدم به خوندن یه رمان ... شبایی که بیدارم رو دوست دارم بخونم حالا کتاب درسی یا رمان یا اینکه بنویسم و ...

نه روز گذشته و درسا همینطور مونده ... زیست احمق هم دو فصل سخت رو میخواد امتحان بگیره و هر فصل 4 گفتاره:|

زیست جان که بگی نگی فقط دارم تحملش میکنم و اشتیاق زیادم برای درسشه که وقتی سر کلاسشم تحملش میکنم ... اهههه با مادرمم دوست هستن:| و از اونجایی که بنده معده ام کمی داغونه از استرس زیاد یا عصبی شدن دردش امونمو میبره و شب قبل زیست که امتحان دارم معمولا میگیره و فکر کنم تاحالا سر زنگش5باری غیبت داشتم و چند بار هم رفتم تهران  جالبیش اینه که دوشنبه زنگ اخر  باهاش دارم و ما هم نمیدونم چرا ولی معمولا دوشنبه ها میرفتیم و این شده که ایشون بشدت به خون بنده تشنه است و معمولا هم بعضی جلسات به دلیل اینکه با بنده دعوا میکند کل زنگ رو قهر میکنم و در کلاس به هیچ وجه حرف نمیزنم و در کتاب زیست خود مشغول ب نقاشی کشیدن میکنم و حتی یکبار نیز به صورتش نگاه نمیاندازم هاهاها انقد حال میده مث بچه بازی:)) و از اونجایی بنده سر کلاس در حالت معمولی برای هر مطلبی که تو کتابه و درس میده چیزی غیر کتاب و فراتر دارم که توضیح بدم و ولی اون روز ها حرف نمیزنم فکر میکنه که درس نفهمیدم و با صدای بلند میگه مثل اینکه بعضیا نفهمیدن و یه بار دیگه توضیح میدم و همچنان محلش نمیدم و تا اینکه میگه فاطمه پاشو توضیح بده و تمام و کمال توضیح میدم و کمی فراتر و یه پشت چشمی برام نازک میکنه و میگه مبحث بعد:| کلا بشدت درگیرم باهاش ....ولی کاری که سر ورقه ی ترم اول کرد و هیچوقت فراموش نمیکنم خیلی شیک یک نمره بهم نداده بود 4 سوال بیخود بیست و پنج صدم کم کرده بود و رفتم با افرادی ک اونارو کامل نوشته بودن مقایسه کردم دقیقا عین همونا بود ... داده بود ورقه هامونو نگاه کنیم و تحویل دادیم اولین سوال رو که قبول نکرد درست کنه گذاشتم رو میز و گفتم مرسی خانم ... گفت نگا نمیکنی ! گفتم نه دیگه مرسی خدافظ و زدم بیرون :| 

خیلی بیشوووره... یه جلسه هم سه نفر غایب بودن اونارو هیچی بهشون نگفت برگشته به من گیر میده:| چنان ازش بدم میاد که .... اههههه لعنتی

کاش میشد درس رو واسه خودمون بخونیم نه مدرسه ... ادمیم که اصلا دوست ندارم ب اجبار بخونم ولی خب ... این ترم رو مجبورم بخونم دتا نمرم بره بالا و از دست این مدرسه ی کذایی راحت شم ... کارای وبلاگ مدرسه دست منه ... داشتم انجام میدادم ناظم اومده میگه وای فاطمه جان خیلی ممنون واقعا ایشالا این سه سال پای تو باشه و این کارا رو ... گفتم باشه ولی خب تو دلم گفتم حاضر کردم ... من لحظه شماری میکنم از این جا برم اونوقت ... بدبختی اینجاس که چند وقت پیش کادر دفتری همشون من رو شناختن و این بدترین بووود و به خاطر این که فهمیدن نوه خانم فلانی و دختر اقای فلانی هستم به هیچ وجه نمیتونم کوچک ترین خطایی کنم ....

تازه دارم بعد این همه مدت کم کم با معلما انس میگیرم ....واقعن تحمل اون محیط برام سخته ...یعنی زنگای تفریح همش چشمم ب در مدرسس و دوست دارم فرار کنم یعنی تا این حد بدم میاد:|

یه ساعت پیش هوا خیلی خوب بود دوست داشتم برم بدوئم ولی خب تنها این اجازه رو ندارم ... یه جورایی هم میترسم ... 

هوا خیلی خوبه مخصوصا اینکه شبا تا صبح پنجرمو باز میذارم و دم صبح یه سوزی داره هوا که ادمو سر حال میکنه ...

به بابا گفتم نمیشه تو این ماه بریم مشهد ؟ میگه الان سرده و شبا خیلی سوز داره بزا تابستون باشه که خوب استفاده کنیم :|

کسی که چه میدونه من عاشق هواییم که سوز داشته باشه ... کفیه یکم اون سرما بخوره بهم ینی  خیلی داغونم میکنه چون هم بشدت میلرزم طوری که دندونام میخوره بهم و از چشام اشک میاد ولی خب خیییییییلی دوسش دارم ...

چند روزه که بنده مسول نگه داری از دختر داییم هستم و ایشون5سالشه:| و ولی خب از منم بیشتر میدونه:| پدر بزرگش فوت کرده و واسه اینکه روحیش اسیب نبینه تو اون فضا ایشون میاد اینجا و البته تنها جاییه که میتونه بیاد ...بچه خوبیه ولی یکم پرروئه:| خودش مشغول میشه ولی بعضی وقتا یکارایی میکنه که اصا حوصلشو ندارم :| به داییم گفتم که دایی چند دست لباسشو بده من میبرمش بیرون اینا لباس داشته باشه و حمومش هم باید ببرم فکر کنم نصف لباس بچه رو خالی کرده اورده خونه ما:| امشب رفت خونشون که پیش باباش بخوابه و فکر کنم یه ساعت دیگه اینا بیاد:| اصلا نمیتونم بچه هارو تحمل کنم نهایت نیم ساعت:| البته بچه های فامیلای ما به بچه نمیخورن بیشتر به جونور های آمازونی میخورن به خصوص پسرخاله حانم یعنی بشدت شیطونن و غیر قابل تحمل:| بچه ی نوزاد هم که بوش بهم بخوره حالت تهوع میگیرم و بعدش ...

دلم خیلی میخواد برم یه جای خلوت و بی هیاهو ... و خسته شدم یکم ... از مهر به اینور فشار روحی زیادی رو تحمل کردم و واقعا وحشتناک بود ... امیدوارم تا تابستون لبم خوب بشعگه و نیاز به عمل دوم نداشته باشه البته اگه دکترم برگرده چون احتمالن اینبار دیگه بر نگرده ایران ....نمیدونم ...

ذهنم مشغول درس خوندن امسالمه که نشد بخونم واز لحاظ عیبت که ترکوندم ماشالا ...حالا بماند که چقد هم زنگای اول نرفتم:|  

اگه شرایط اونطور نمیشد شاید الان ....

قرار بود عید جبران کنم ... نشد ...اوضام جوری شده که روز رو نمیتونم تحمل کنم ...

نمیدونم خوبه یا بد ولی زود فراموش میکنم ... دوست دارم شده برای یک ماه منو بزارن تو حال خودم برم جایی که تنها باشم و یه جای اروم ... مثلا یک روستا ...

هرچی تقلا زدم حداقل عید رو منو از این شهر و استان کوفتی دور کنن نتیجه ای نداد ... مرغشون یه پا داره ...

هه دوباره ب پدر جان پیشنهاد کار فلان رو دادن ک اگه قبول کنه دیگه از این شهر نمیریم و این اوج بدبختیه منه ...

تنها راهش اینه بخونم خودم یه شهر دیگه قبول بشم و برم و ترجیحا به شعاع چند صد کیلومتر اطراف استان رو انتخاب نمیکنم ...

ادمی شدم که درک کردنم برای هر فردی بشدت سخته ... بشدت ...

کارام خیلی غیر منطقی شده خیلی ... گاهی به خودمم ضربه میخوره ...

من واقعا به یک تحول بزرگ تو زندگیم نیاز دارم یه چیز مثل رفتن از این جا ...

شهرمووون خیلی خوبه مردماش خییییلی خوبن 

ولی من باید بررررم بحث سر اینا نیست

دلم برای خاله ای که هر روز پیش هم بودیم بشدت تنگ شده ...

کاش میشد بپرسم اونجا جات ارومه ؟؟ بگم  ... نه نمیتونم یگم...من اگه بمیرم به برزخ ننیکشه خیلی شیک یه راست میفرستنم جهنم باید یکم اعمالم رو درست کنم که داغونه ...کاش زودی بشه و بعدش ... ولی خب از مرگ میترسم و خوشم نمیاد ...

بعضی وقتا تو ذهنم میاد که چرا دنیا همه چیزش شده پول !!!.

تا چند وقت پیش میگفتم یه سری چیزا رو نمیشه با پول جور کرد ولی الان میگم همه چیز این دنیا شده پولی ولی خب ...اخه چرا؟! یکی داره میتونه ولی خب برای بعضیا واقعا بی رحمیه ...

من توی دوستام کسی نمیدونست شغل بابام چیه ... به بعضیا گفته بودم بودم معلم و به بعضیا هم گفته بودم که  مغازه داریم که کفش مردونه است:)) فقط اکیپ دوست صمیمی هام میدونستن که با3تاشون الان ده ساله باهمیم و با 3 تا دیگه چهارساله و بعضیا هم پدراشون میشناختن و اینا میدونستن ... یه بار به یکی از دوستای مجازی که خیلی صمیمی بودیم لا ب لا حرفامون از دهنم پریده بوده و گفته بودم و یه بار تلفنی ک حرف میزدیم میون حرفش گفت راستی بابات چکارست گفتم معلم ... گفت معلمه و اون سری بولوف میزدی ... پدرم خب دروغ نگفتم معلم هم بوده قبلا ولی خب مگه چشه؟ انقدری ناراحت شدم ولی مثل همیشه اصلا ب روم نیاوردم و با شوخ جواب دادم و واقعا از دست خودمم ناراحت شدم ... معلمی بهترین شغله و من خیییبلی دوست دارم معلمی رو ... تازه اون شخص هم فکر کنم تو خانوادشون فرهنگی زیاد بود ولی نمیدونم اون حرف چرا ... ولی درکل خیلی ناراحت شدم ...

دلم میخواد کم کم برم بخوابم دیگه^_^ 

در عین حال که دلم خیلی یه دور همی با فامیل های طرف پدری میخواد اصلا حوصله شلوغی رو هم ندارم و خیلی بده دلم خیلی براشون تنگ شده یکی از پسر عمه هامو سه ماهه ندیدم:| قبلا هم  من درسام سبک تر بود هم اون دانشگا نمیرفت و اکثر اوقات همو میدیدیم ولی خب الان داره4ماه میشه و روز پدر نزدیکههههههه😍 همه اونجا جمعیم اخجوووون  ... امیدوارم خوش بگذره و بنده اوقاتم تلخ نباشه :| چون اگه باشه رسما با همشون مث ... رفتار میکنم:| 

واقعا دلم خیلی میخواد برم مسافرت :| مسافرت خونم کمه:))

من از آینده ی خودم خیلی میترسم ... چون ادم تنوع طلبی هستم اونم بسیااار و این بده ...

دیگه بسته بخوام فکرایی که تو سرمه رو بنویسم تا صد سال هم بیشتر طول میکشه:|

اخه مگه میشه اینارو به کی بگم که :| ...

معلم گفته خودتون رو بزارید جای خروس وسط هفت سین و انشا طنز بنویسید :| تو روحت اخه ...

اولا که ما امسال عید نداشتیم و راستی چقد خوب بود ...

و بعدشم اخه من الان طنزم میاد  براش انشا خروسی بنویسم:|

دوست دارم همشونو خفه کنممممممم:|

ولی خب درکل دیگه از دنیا و رسمش خیلی بدم میاد ... متنفرم ...خیلی دنیای بدیه ...کاش پرنده بودم ...ولی خب باز انسان ها زهرشونو ب پرنده های تو اسمان ابی هم میرسونن چرا که دارن سیاهش میکنم خیلی عصبانیم که افراد اصلا ب طبیعت اهمیت نمیدن و خیلی ها هستن که فرهنگ خیلی پایینی دارن و این چیزها خیلی اذیتم میکنه ...کاش میشد برم مریخ از دست همشون راحت باشم:|

پنجره ی اتاقمو خییییلی دوست دارم^_^😍 بچه خ بیه😅😂

خوابم میاد دگه ...

۹۶/۰۱/۰۹
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی