دیروز کتابای سال قبل رو داشتم همینطور ورق میزدم 
حاشیه ی کتابام پره از نوشته
تصمیم گرفتم بخونمشون
به یکی رسیدم
تاریخ و ساعتم داشت ...
یه سری خاطرات مرور شد
و یه آشنا برام فرستاده بود و
جملش این بود ...
(آبی باش مثل آسمان تا برای دیدنت همیشه سر به هوا باشم)
ساعت2:8 دقیقه بامداد
و یادمه اونموقع من فرداش امتحان اصلی خرداد اجتماعی داشتم
چشمام چهارتا شده بودO_O
باز به این فکر افتادم که چرا؟
اصلا درکش نمیکنم
حرفی که همیشه همه ب من میزنن میگن درک کردن کارات سخته 
نمیشه کارات رو درک کرد و به راحتی شناختت
و من خیلی راحت میتونم افراد رو بشناسم 
جز این مورد ...
نتونستم
هنوزم درگیر اینم واقعا چرا !؟
 

و جدا از این کلی جمله های قشنگ
حس خوبی بود