یه پست در مدرسه ....
بعد تقریبا فکر کنم یکسال قران از حفظ خوندم برای مسابقه اونم به اجبار پرورشی ...
داور هم کسی بود که سری قبل باعث شد الان 2ساله مسابقه نرفتم ...
کسی رو اول کرد که برای خوندنش اونجا بودم ...
دوم شدم ... جایزمو هم نگرفتم
چون اول بودم مطمئن بودم ...
بعد اونم دیگه مسابقه نرفتم و بعد مدتی ترک کردمش ...
امروز یه جوری بود انگار آشنای غریبه بود برام ...
سخت خوب بد نمیدونم ...
فقط میدونم حس خوبی که با صوت و با صدای بلند میخونم تو هیچ حس دنیا نیست ...
انگار که خاصه 
ولی امروز ... نمیدونم
چندروزیه احساس میکنم تونستم بالاخره با خودم کنار بیام ...
حس میکنم دارم برمیگردم به فاطمه ی قبلی که تو هر چیزی اول بود 
میخوام ثابت کنم این فاطمه ی گوشه گیر قبلا این نبوده ...
و قطعا از این مدرسه ی کوفتی میرم ...شایدم نشه ...
خودمو ثابت میکنم مثل قبل میخوام بشم بهترین ...
میخوام بهترین حس ها تو من باشه ...
خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که تونستم ...
بالاخره تونستم با خودم کنار بیام ...
خدایا شکرت ...
بارالهی سپاس
نمیدونم چی بگم ... ولی به امید خدا درست میشه
تازه به این جمله پی بردم
قبلا هرکی بهم میرسید میگفت :
قران حفظ کردن سعادت میخواد و اینا
من میگفتم هرکی اراده کنه میتونه بخونه 
با کارایی که کردم خدا بدجور روشو برگردوند ... این سعادت رو از من گرفت ...
بهترین بودم تو هر چی ...درس...قران ... تست ... و خیلی  چیزای دیگه ...
ولی مدتی سر کلاف رو گم کردم و خودم رو هم نمیدونستم در چ حالم ... حال بدیه 
خداروشکر که چند روزیه که دارم دوباره برمیگردم ...
و به امید خدا دوباره بهترین میشم ... اگه خدا بخواد ...
خدای من میخوام پس تو هم بخواه ...
شکرت جانا ...


+هی معلما میان اینجا (تو دفتر)مزاحم نوشتنم میشن:| زنگ کلاس خورده  و عربیه ... دوسش دارم ... پس میرم کلاس