جانان من همگی دلتنگیم ...

فصلیست که قرار بود خوب خوب شوی ...

قرار بود نذرت کنیم در این فصل ...

نذر خانم فاطمه ی زهرا ...

چه شد؟؟

اینهمه عجله داشتی برای رفتن !

تو که خود به من وفا آموختی ...

این بی وفایی و بی معرفتیت را بگذارم به پای چه؟؟

چند روز دیگر میشود چهل روز ...

جانان من چهل روز است که ندیدمت

حتی جان ندارم بیایم بر سر خاکت

به نزدیکی آن مکان میرسم دست پایم به شدت میلرزد و تنم را لرزه ی شدیدی فرا میگیرد

چقدر دلتنگتم ...

یادت است؟؟روزای آخر گله میکردم که خواهری ندارم!

یادت است گفتی من خواهرت!

یکبار نگفتمت خواهر ولی وقتی که بر روی دوش مردم بودی

با تمام وجود فریاد میزدم 

آبجی... آبجی جونم 

میدانی؟ هنوز باور نکرده ام

میگویم بازمیگردی ...

ندیدنت به هفته و خیلی به ندرت کشیده بود 

ولی چهل روز؟؟

کجا دردم را بگویم ؟؟؟

کجا فریاد بزنم که تو نرفتی ...

بردنت ...

وجودم میدانی چیست

خوشحالم از اینکه روز های آخر لحظه به لحظه باهم بودیم  ...

ولی چه میشد مگر نمیرفتی!!

همه ی کارهایت همیشه حساب شده و نظم دار بود ...

شاید این هم نظمی درونش بوده ...

اما خوب است که هرکس از تو یاد میکند از خوبی ها و لبخند هایت است

جانان من تو زمینی نبودی...

خاص بودی ...

تحمل زمین و زمینی ها برایت سخت بود ...

میگویند خدا گلچین میکند آدم هارو

خدایا سلام مرا به گلمان ... دوردونه یمان ... زیبایمان ... بهترینمان ... برسان

خدایا سلام مرا به خواهرم برسان ...

چطور باور کنم ؟؟؟

به همه میگویم مرگ حق است و همه ی ما روزی میرویم و کلی امید ...

اما خودم ...

هنوووز باورم نشده است

جانانم رفته ای و بد کمرمان را شکاندی

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ...

آخر مگر میشود چند بار دیگر باید بر سر آنهمه خاکی که بر سرت ریخته اند فریاد بزنم که باورم ندارم ...

چندبار فریاد بزنم مگر میشود ...

حست میکنم

حس میکنم که کنار ما هستی ...

بهترینم سلام

میدانم که خوبی ...

تو خوبی جانانم؟!

پس منم خوبم ...