خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

چرت و پرت نویس ...

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

تولدش بود امروز 

بامداد بود ... باهم حرف زدیم

تبریک گفتم قبول کرد و خواست گله کنه از نبودنم

راهش رو بستم

دیگه دیر بود ... دیگه نمیتونستم مثل قبلا به خاطرش و حرفاش تا صبح چشم رو هم نزارم

اونموقع ها تموم شده ...

گفتم خوابم میاد خدافظ 

گفت که بدش میاد و اینا ...

باز راه حرف دوباره رو بستم

گفت

خداحافظ ...

گفتم خداحافظ 

و یه پیام دیگه با این متن که ...

برای همیشه

از طریق دوستم میدونستم حالش بده

ولی اصلا برام مهم نبود اصلا 

دیگه جواب نداد

ولی دوست مشترکمون دربارش گفت

قبلا چندبار به خاطرم گریه کرده بود ...

دیشب هم گریه کرد ...

دیوونه شده بود انگار

هرچی بهش یادگاری داده بودم هرچی عکس هرچی ویدیو تقدیمی ...

همشونو نگه داشته بود

حتی مانی که براش نوشته بودمو ...

احمق

برای دوستمون میفرستاد و گریه میکرده

دوستم واسم فرستاد پیاماشو و من فقط از خنده دل درد گرفتم

اخه من هیچکدومو یادم نمیومد

هیچکدوم

اونهمه تقدیمی اونمهمه ....

فقط یکیشو یادم بود متنی که رو دستمال کاغذی بود و واسه چند تا از دوستای صمینی داده بودم

اما حتی نمیدونستم کجاست ...

فقط عاشق اون دکلمه ام ...

حتی اونم نگه داشته بود 

تک تک خاطرات یادش بود

ولی من چی!!!!

هیچ چیز یادم نبود

هیچی

یه لحظه فکر کردم آلزایمر گرفتم

ولی ذوق کردم

چون بی فایده نبود سعیم که بتونم همه چیزو فراموش کنم

وقتی گفتم خدافظ برای همیشه

خیالم راحت شد اینم رفت ...

هنوزم با کارش خندم میگیره

من تنها چیزی که ازش یادم مونده 

صداشه

چون قشنگ میخوند بعضی اهنگاشو 

مثل اینکه تا صبح گریه کرده و من اما ...

یعنی سنگدل شدم؟

نه من فقط فراموش کردم 

همه چیزو

برام یه شخص معمولی بود که دیگه اونم نیست

معلوم نیست تا سال دیگه باشم یا نه با این دردای شدید ...

خیلی بده

امونمو بریده

هیچی بلد نباشم ...فراموش کردنو خوب بلدم 

همین شده که نمیتونم با کسی دوست باشم

یادم میره

یادم میره

یادم میره

دارم دیوونه میشم از خودم

احساس میکنم باید برم یه جای غریب ....

تنهای تنها 

___________________________

:

ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ. ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ حتا ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻤﯿﺰﺕ ﺭﺍ ﻧﭙﻮﺷﯽ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺁﻥ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽ، ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭَﺩَﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ.


ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﺕ. ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺑﻪ ﻗﺒﻞ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ. ﻭ ﯾﺎ حتا ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ. ﻓﻘﻂ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ. ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺩﻟﯿﻠﯽ... ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ...


ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ :

ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﻢ، ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻭﻟﯽ لطفن، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﯾﺪ.

ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ. 

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺍﯾﻨﮑﻪ :

ﺁﻣﺪﻡ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ..


#مرتضی_برزگر



یک نفر باید باشد،

که دلتنگی هایت را از چشم هایت بخواند...

یک نفر باید باشد،

که قطره اول نیامده در آغوشت بگیرد...

یک نفر باید باشد،

که سه نقطه پایان جمله هایت را بداند...

یک نفر باید باشد،

که بلدت باشد حتی بیشتر از خودت...

یک نفر باید باشد که با بودنش،

تمام نبودن ها را جبران کند...


#فاطمه_جوادی 




🔝

میدانی؟

هیچ کس،

هیچ چیز را 

واقعا فراموش نمی کند...

فقط آدم ها

یک وقت هایی

از به یادآوردن خسته می شوند 


#الهه_بهشتی







۹۵/۱۱/۲۹
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی