خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

این نتم گرفتاریه واس من:|

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۲۲ ق.ظ

دیشب نتم تموم شد و با شارژ گوشی و هرجور شده اهنگ یه جور خاص رو موفق شدم که بگیرم^_^

مثل همیشه عالی ...

و اما دیشب ... تا 3ونیم بیدار بودم داشتم میمرررردم از خواب:|

ولی خب ... یه چیزایی تونست از زیر زبونم بکشه بیرون خخخ ولی خب یکم بهش چاخان کردم ...

بدم اومد ... هههه جالبه میاد کاراش رو هم توجیه میکنه ...

اگه همشو نمیدیدم انقدر بدبین نمیشدم ...

اونی که من میشناختم یه فرشته بود یعنی واقعا هم بود ولی یهویی انگار فراموش کرد که چه اعتقاد هایی داره و نصیحت هایی که واسه من میکرد خودش فراموش کرده ... دیگه ادم قبل نیست خیلی عوض شد .... قبلا هم بود همه ی اینارو داشت ولی نه به این شدت ... وقتی مقایسه میکنم یجوری میشم ... بعد به اسم منم تموم میکنه ... جالبه ... چرا اینطور شد ...اگه هم به قول خودش به خاطر من بوده کاش نبودم که اینطور نمیشد ... همیشه فکر میکردم چون از یه خانواده مذهبیه از لحاظ اینا هم خیلی بالاست و این برای من بزرگترین ارزش رو داشت...چون اینطور که معلوم بود از ما خیلی مذهبی تر بودن و اینش رو همش بهش حسرت میخوردم ...و میگفتم خوشبحالش .... ولی الان که اینطور میکنه شک کردم ... اصا یجوریه ... چرا اینطور شد ...نمیدونم ...

و دیشب کلاس زبان رفتم استادم یهو با تعجب گفت مگه شما زنگ نزدین که نمیاین  و منم با تعجب گفتم نه بابا گفت صداش خیلی شبیه شما بود ...بعد یهو گفت پس اون کی بود:)) بعد گفت من میخوام الان برم بیرون خب گفتم شما هم میدونید و نمیخواین بیایین و کلی معذرت خواهی که کنسله:| و بعدش رفتیم دور دور و بعد یکم باغ ...شبا باغ خیلی خوبه مخصوصا هوای خنکش عالیههههه این ه اهنگم زیاد میکنیم یوهاهاها خخخخ

و اینکه امروز صبح با حال زار و بدبختی از خوابم زدم ساعت هشت رفتیم اونجا همه بچه ها هیچکسی نبود زنگ زدیم معلم میگه کنسله و شبمی پنجشنبه هم کنسل :| انقدر دسته جمعی فحششون دادیم ایششش خب حداقل اطلاع بدن دو هفتس دارن کنسل میکنن :|

و قبل اینکه برم کلاس اومدم کارتمو بردارم که یک گیگ نت بگیرم از مخابرات چون کارتم رمز دوم نداره و فقط  کارت پدره که رمز دوم داره و اونم براش پیام میاد و سه میشد که نت تموم شده و قطعا میکشت منو:)) و خلاصه یادم افتاد کارتم توش کم پوله زدی رفتم پیش برادر میگم کارتت پول داره ؟؟ میگه اررره بعد یهو گفت ایوای دیروز کلشو خرید اینترنتی کردم ینی فحش بود که نثارششش کردما انجمن بی کارت شده بودیم:)) رفتم سراغ مادر گفتم مامان توروخدا یه کارت بده که اس نیاد بخدا نقدا باهات حساب میکنم و خداروشکر داشت و رفتم یک گیگ گرفتم که تابلو نشه و بعد امدم خونه:))

6روز مونده تا سرویس تمام بشه و بعد اون میدونم با هزار جور بدبختی باید راضی کنم تا دوباره بگیرن ...وای مهر:((

از تابستون هیچی نفهمیدم خداییش؛)) ولی تابستون خوبی بود در کل با اینکه کلا کلاس بودم ولی خوب بود دوسش داشتم ...

تشکر خدا جونم شکر:)  

۹۵/۰۶/۰۹
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی