دیروز بنده  خوابالو خانم شده بودم قرار بود 7 بیدار بشم که 9 بیدار شدم و ظهری خوابم میومد دوباره ساعت یک و نیم بود قرار 2 و نیم بیدار بشم 5 و چهل و 5 دقیقه بیدار شدم:| نسشتم زبانم و خوندم بکوب...نگارش داشتم دیروز و خلاصه تا ساعت 8 و ربع کلی خوب خوندم و برادر جان تشریف اوردن بالا که دلشون گرفته حوصله نداره بخونه و کلاس نریم ینی تو دلم هر چی فحش بود نثار این بشر کردم و چون منم یکی دو بار نتونسته بودم بخونم بخاطر من کنسل کردیم هیچی نگفتم و بعدش رفتیم نمایشگاه مبل و تخت و از این چیزا  و اونجا اتفاقاتی افتاد که همچان  و چندان خوشمان نیامد ...:|

اومدیم خونه کمی و بعد خونه مادربزرگ و بعد با غر غر های بنده بلند شده فکر کنم یازده و نیم اینا بود خب چون هم باید حموم میکردم هم  کرمم مونده بود هم درس باس میخوندم هم بشدتتت خوابم میومد و خلاصه امدیم زودی دوش گرفتم بعد اومدم تا ساعت3بامداد دوباره مثل چی نشستم زبان خوندم امشب گرامر دارم و چون احتمالا برای ساعت 9 نیستم قرار شده بود که صبح برم پیش معلمم:| بدبختی خوابم میومد خوابم نمیبرد وضع مرگباری بود اذان میگفتن و من همچنان سعی داشتم بخوابم و حدودا یک ربع بعدش بخواب رفتم که ساعت 6 و چهل و 4دقیقه استاد گرامی اس داد که کلاسا امروز صبح برگزار نمیشههههههه حالا خدا میدونه با چه زوری بیدار شده بودماااا😭 کفاصد:|

دوست دارم بخوابم ولی11شیمی دارم میترسم خواب بمونم ....کاش حداقل اینطور بود فیزیک میخوندم که امروز نیستم واسه امتحان یکشنبه نمره ی خوبی بگیرم:|

اصا داغونم کردنا....

امروز میخوام برم پیش دکتر واس لبم:|

معلوم نیست چی بشه لیزر بخواد یا نه:| اگه بخواد میفته تو دوران مدرسه:|سخت میشه که:|

اخی یادش بخیر دوسال پیش اخرین بار بود که با امیر رفتیم مسافرت....چه کارهایی که نکردیم@_@ من و اون کل ساحل رو گذاشته بودیم سرمون مثل دیوونه ها😆دلم براش تنگید...مشهد هم همچنان قسمت نشده است😢

خدایا شکرت....