خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

زبان بووووق است:|

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ق.ظ

دیروز بنده  خوابالو خانم شده بودم قرار بود 7 بیدار بشم که 9 بیدار شدم و ظهری خوابم میومد دوباره ساعت یک و نیم بود قرار 2 و نیم بیدار بشم 5 و چهل و 5 دقیقه بیدار شدم:| نسشتم زبانم و خوندم بکوب...نگارش داشتم دیروز و خلاصه تا ساعت 8 و ربع کلی خوب خوندم و برادر جان تشریف اوردن بالا که دلشون گرفته حوصله نداره بخونه و کلاس نریم ینی تو دلم هر چی فحش بود نثار این بشر کردم و چون منم یکی دو بار نتونسته بودم بخونم بخاطر من کنسل کردیم هیچی نگفتم و بعدش رفتیم نمایشگاه مبل و تخت و از این چیزا  و اونجا اتفاقاتی افتاد که همچان  و چندان خوشمان نیامد ...:|

اومدیم خونه کمی و بعد خونه مادربزرگ و بعد با غر غر های بنده بلند شده فکر کنم یازده و نیم اینا بود خب چون هم باید حموم میکردم هم  کرمم مونده بود هم درس باس میخوندم هم بشدتتت خوابم میومد و خلاصه امدیم زودی دوش گرفتم بعد اومدم تا ساعت3بامداد دوباره مثل چی نشستم زبان خوندم امشب گرامر دارم و چون احتمالا برای ساعت 9 نیستم قرار شده بود که صبح برم پیش معلمم:| بدبختی خوابم میومد خوابم نمیبرد وضع مرگباری بود اذان میگفتن و من همچنان سعی داشتم بخوابم و حدودا یک ربع بعدش بخواب رفتم که ساعت 6 و چهل و 4دقیقه استاد گرامی اس داد که کلاسا امروز صبح برگزار نمیشههههههه حالا خدا میدونه با چه زوری بیدار شده بودماااا😭 کفاصد:|

دوست دارم بخوابم ولی11شیمی دارم میترسم خواب بمونم ....کاش حداقل اینطور بود فیزیک میخوندم که امروز نیستم واسه امتحان یکشنبه نمره ی خوبی بگیرم:|

اصا داغونم کردنا....

امروز میخوام برم پیش دکتر واس لبم:|

معلوم نیست چی بشه لیزر بخواد یا نه:| اگه بخواد میفته تو دوران مدرسه:|سخت میشه که:|

اخی یادش بخیر دوسال پیش اخرین بار بود که با امیر رفتیم مسافرت....چه کارهایی که نکردیم@_@ من و اون کل ساحل رو گذاشته بودیم سرمون مثل دیوونه ها😆دلم براش تنگید...مشهد هم همچنان قسمت نشده است😢

خدایا شکرت....

۹۵/۰۶/۰۶
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی