خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

عروسی@_@

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۵۰ ب.ظ

دیروز صبح خواب موندم^_^تو همرم انقدر شانس نیاورده بودم:))

دقیقا بیست دقیقه و تند تند حاضر شدم و برادرم رسوند منو و لحظه ای رسیدم که اخرین برگه رو هم از بچه ها تحویل گرفت^_^ و تازه درسو شروع کرد منم گفتم که چی شده و اخر سر یدونه برگه گرفتم تا خونه حل کنم و اما عروسی ها پدر جان منتقل شد قزوین تا دوتا از عروسی هارو بره ... مادر و برادر به یک عروسی و من هم به یک عروسی دیگر در کنار عمه ها ....البته اخر سر مادرم اومد همچین دوتایی نیش بازکردیم و دست واس هم تکون دادیم  خخخ بعد کلی اومد برام از اون یکی عروسی گفت که از اون عروسی های حسابی بوده ولی خب منه بدبخت و فقط فرستادن اینجا عروسیش معمولی بود ولی اونجا خیلی خفنه ... دقیقا فردی بود که من همیشه کتونی هامو ازش میگیرم^_^ 

خخخ اوخی ... بیچاره داماد تو گروه استقلال بوده قبلا بعد پاهاش نمیدونم رباطش مشکل پیدا میکنه و چی که دیگه نمیتونه فوتبال بازی کنه ... یه بار رفته بودم خونشون رفتم اتاقش واااای ینی کل و هم عکسای فوتبال و اینا بود ...تو کارت عروسیش آرم استقلال هم بود:| 6تاییه خفن:|ولی بچه خوبیه زنش خیلی خوشمله😍

ایشالا که همشون خوشبخت بشن ..آمین

وای دیروز بعد کلاس من با مامانم سر لباس بحث داشتیما ...

کلا خیلی روی لباس و کفش و اینا اذیت میکنم چه بخوام برم جایی چه بخوام بخرم ... برای خرید که ....خیلی بدم من:(

عروسی دختر عمه مامانم اخر شهریوره و قراره تا اونموقع بگردیم اگه پیدا کردیم که هیچ اگه نه میدوزیم لباس مجلسی ست .... برای عروسی پسر داییش هم مهر ماهه دوتامون یدونه ست داریم که فقط یه بار عروسی دختر عمم پوشیدیم و طرف مادریم کسی ندیده اونارو میپوشیم^_^

دیگه میخوام از تیپ کتونی بیام بیرون ... دارم خودمو عادت میدم که بتونم بیشتر غیر کتونی بپوشم  دارم ولی دارن خاک میخورن و عوضش کتونی همش پامه مخصوصا دوتاش خیلی خوبن ... سخته خیییلی ولی باید عادت کنم ... واسه مدرسه نمیخوام کتونی بخرم ولی یه حسی بهم میگه یه ماه بگذره دووم نمیارم و باز کتونی میگیرم:))

مانتو مدرسه مشکیه خداروشکر و امسال واسه خرید کفش و کیف دیگه از دستم حرف نمیخورن@_@

چادرمم سفارش دادم ولی خب اندفعه رفتیم تهران هرجور شده سعیمو میکنم تا راضی بشن بریم به مرکز خرید ایرانی اسلامی تو بزرگ راه همت ...آرزومه برم اونجا:))

امشبم عروسی داریم بازززززز:|

یکم بخوابم بریم سراغ جزوه ها که خیلی موندن سر هم ...

خدایا شکرت؛)

۹۵/۰۵/۱۵
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی