خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

امتحان ریاضیو===»خراب کردم شدید:|

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ب.ظ

دو روزه که خونه مادربزرگم بودم و دیشب بالاخره تشریف فرما شدم اومدم خونه:)) خب خاله آمده بود و من و دختر خاله هم که بیفتیم پیش هم انگار چسب دوقلو زدن بهمون:)) و بعدم اونشب فقط4ساعت خوابیدیم ولی خب خوب بود به قول مادربزرگم تا صبح وراجی کردین ... 

و کلی خوش گذشتوندیم و بعددیشب اومدم خونه گند زدم دوباره ...

بیخیال دیگه نمیخوام فکر کنم ...

دیشب به این فکر میکردم که بچه ها فک و فامیل فلان سن شدن ...چه زود گذشتا ...  میخوان برن پیش دبستانی امسال:|

بعد خالم تو اینستا عکس بچگی پسرشو گذاشته بود من هنگگ بودممم که اههه اصا یادم نبود اینشکلی بود این پسر بعد با خودم گفتم من یادم نیست دیشب شام چی خوردم و بعد واقعنی هرچی فکر کردم یادم نیومد احساس کردم الزایمر گرفتم که بالاخره یادم افتاد عصری مادربزرگم سوپ شیر درست کرد اونو خوردم دیگه شام نخوردم:))

کلا خیلی اینجور آلزایمر میگیرم:))

امروز ریاضی گند زدم .... دیشب ساعت سه و نیم بود خوابیدم واس همون اصا از دنده چپ بیدار شده بودم چون بایدساعت 9 بیدار میشدم و از 7 گذاشته بودمتا خوابنمونم و هعی گوشی ویبره رفت واسه خودش و منم خوابم داغون شد بدتر بد شد و تا10خوابیدم اخرم مادرم بیدارم کرد و بدو فقط حاضر شدم رفتم کلاس اونجا درسو نگاه کردم ... امتحان بود...

سر امتحان یک سوال سخت...چند دقیقه اول همه رو درست حل کردم که شامل3بخش بود چون نخونده و مسلط نبودم شک کردم لحظه اخر همه رو پاک کردم دوتا رو عوض کردم که اشتباه شد و واسه سومی هم کلا وقت تموم ینی جوابا روکه میخوندن میخواستم خودمو با دستای خودم خفههههه کنم که دیگه سر امتحان به جواب درست شک نکنم:|

خیلی حس بدی بود تا اخر کلاس مثل برج زهرمار نشسته بودم و فقط گوش میکردم:| اصلا صدام در نمیومد اخر استاد گفت امروز خیلی کسل کننده بود کلاس و من باز مثل ماست فقط تخته رو نگاه کردم حتی نگاه نکردم که مث بقیه بچه ها اعتراض کنم یا بگم نه و چمیدونم .... حالمم خوب نبود حالت تهوع داشتم عجیییب:| کلاس هم که ماشالا هرکی یه عطر زده بود :|

گرم هم بود ولی پیاده اومدم بلکه کمی افتاب بخوره به اون مخم تا ویتامین دی چیزیکوفتی بگیره شاید انقدر خنگ بازی درنیارم ....

خیلی خوشحالم چوووون کلی با داداشم حرف زدم ... بالاخره تونستم مخشو بزنم@_@ انقدر با دلیل و مدرک و منطقی حرف زدم که تا اخرگوش داد و گاهی حرف زد و کلی کلیپ ملیپ نشونش دادم و اخر درست شد خداروشکر تلگرام و اینستاشو هم حذف کرد ^__^ خودمم دیشب پاک کردم ...

کلا خوشم نمیومد ... حس خوبی نداشتم بهش...

اونم امروز عصری پاک کرد ....

خدا کنه بتونم بیشتر کمکش کنم ... خدایا به اون خل تر خودم کمی عقل عنایت فرما بلکه ادم بشه بیشور احساسی:|

کلا اکثر اوقات بهم میگه یکی یدونه ی داداش ...  امروز پست گذاشته بود قبل اینکه حذف بزنه و روز دخترو تبریک گفته بود چقدر برام پپسی بازکرده بود خدایی:)) بعدم هدیه داد و بعد پاک کرد و خیالم راحت شد ولی من خیلی بیشعورم میدونم که فقط گفتم بابت کادو مرسی ...همین:|

بیخیال عادت داره شایدم میکنه .... امسال میخوام بگم هیچکسی حق نداره تولد بگیره ... حتی کادو ... حتی کیک ... دوست ندارم امسال تولد بگیرم ... نمیدونم چرا@_@ مرضه دیگه تو جونمه:))

یکم ناراحتم ....البته تقصییر خودش بود دیشب  داشتم با گوشی ور میرفتم تا اینستا رو پاک کنم و باید تو سایت میرفتم و خلاصه درگیر بودم که یهو ویبره گوشی دراومد ینی قبض روح شدما اول ساعتو دیدم میزون سه بود و طبق حدسم خوده بیشعورش بود ....دختر عمم ... ینی چند وقته دقیقا راس ساعت 3 اس میده شبای قبل حالا مثلا نیم ساعت بود خوابم برده بود یا چشمام تازه گرم شده بود خب ادم بد خواب میشه اندفعه بیدار بودم از شانس گندش چون دفعه های قبل کلی با ارامش جواب دادم و بعد معذرت خواهی که میخوام بخوابم اس نده و در حد دو سه تا اس خدافظی میکردم اما اینبار روز دختر تبریک گفته بود و با عشقم و عزیزم و منم گفتم مرسی ولی دیگه اینموقع شب اس نده خیلی زودقهر میکنه و بعد گفت وااا چه خشک و بعدم جوابش ندادم ...

دلم براش سوخت نمیدونم معذرت بخوام یا نه ... ولش کن بابا 

امروز مادر و پدر در جشن نامزدی دعوتن و برادر کلاس و بنده تک و تنها قراره تا11 به همین صورت بمانم ... امروز ترکوندم از بس ویدیو میدیو آپولود کردم:|

هعی حجمو کنترل میکنم:| الان دقیقا46مگ مونده:| چون چند روز پیش سه گیگ گرفتیم و برای اینکه گندش درنیاد و پدر جان ما رو خفه نکنه قراره فردا بعد کلاس برم یه دو گیگ بگیرم یواشکی@_@ چون مخابرات یه کوچولو نزدیک به کلاسم ... همچینم نزدیک نیست ولی خب مجبووووورم مجبور:|

الانم برم یکم شیمی بخونم که مثل ریاضی گند نزنم:|

خئایا شکرت:)

۹۵/۰۵/۱۳
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی