خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

بی نام:))

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۰۲ ب.ظ

Fereshte Abanfaam:

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش

شهری که هی زیر دماغت می زند بویش

خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش


دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی!



بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است

پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست


هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟


پشت طناب رخت ها با برج میلادم

مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم!

یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم


پاییز هم خوب است با شب های بارانی

از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم

چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!

دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم


دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی

 

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است

تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است

نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است

هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

 

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟!...


#فاطمه_اختصاری

پ ن: خوشم اومد از این نوشته ... یکم میترسونه ادمو ...ولی همه چیشو دوست داشتم@_@

چند روزه کلی کیف میکنم^_^

۹۵/۰۵/۱۲
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی