امروز بعد کلاس زبان 10ونیم بود با داداشم منتظر بودیم بیان دنبالمون من روم یه طرف دیگه بود یهو  داداشم گفت عههه فاطمه ایکس و زنش بودم همون مسر عمه ی از دست رفته:)) ندیدمش ولی خب دلم براش تنگیده اخرین بار که دیدمش رومو نکردم حتی نگاه کنم خیلی بدش اومد و حرصی شد ...

دلش پر میزنه که شده دوباره یه ساعت برگرده پیشمون ... حیف که ...

دلتنگی و غرور خخخ ترکیب جالبیه ....یه ادم خورد شده ولی به ظاهر پابرجا و محکم میسازه...روزگار خیلی از ادماست ...

من که دلتنگ بشم به ماه نگاه میکنم ....اما وقتی اونم نباشه ...

چند روز دیگه میثم ابراهیمی کنسرت داره:( منم میخوام خب ...یه اومدم بلیط بگیرم انلاین بعد فکر کردم دیدم کیه منو ببره دقیقا:| واسه همون خیلی شیک صفحه رو بستم:))

کاش میتونستم برمممم....الان اگه پسرعمم بود خداییش میبرد منو ...

اگه خالمم الان عمل نکرده بود و مادربزرگم درگیرش نبود اون منو میبرد حداقل ...بهش میگفتم منو با خودش میبرد مادربزرگ هم که از خدا خواسته والو بوخودا:))

کنسرت میثم بدون من خر است^_^

سال پیش اینموقع چه بد بود وااای نوشته هاش هست البته سانسور شدن و بعضی چیزا فاکتور گرفته شد خخخ 

دکتر جان نیز مثل اینکه تشریف فرما شدن ...نگفتن که گاوی گوسفندی میکشتیم:| 

حالا الان اینطور میگم برم مطب بگه لیزر به هر طریقه ای شده فرار میکنم از اونجاها خخخخ چون شنیدم به شدت درد داره و بده:( حالا چه برسه چند مرحلهههه:((

یک سال شد ...

شکرت خدایا :)