خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

چی بگم اخه .....

شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۳۸ ق.ظ

اه دنبال هرچی جمله میگردم جمله ای نیست که حرف دل باشه یا قشنگ باشه ...

نوشتنمم نمیاد ...

دو سال پیش از مرداد بدم میومد چون تولد یه شخصی هم مرداد بود و ما به شددددت با هم بد بودیم ازونا که سایه ی همو با تیر بزنن ...

یاد اونموقع میوفتم خندم میگیره که چقدر ناراحت بودم اونم متولده مرداده و منم متولد مرداد و از مرداد متنفر بودم ؛)) پارسال کمتر شر و امسال به افکارم میخندم و کاملا بی تفاوت و براش ارزوی موفقیت میکنم ... خخخ خندم میگیره اون بنده خدا یه فرد اروم بود که همه ارومیش رو دوست داشتن و من و اون که بهم میرسیدیم  میشدیم دوتا برج زهرمار به تمام معنای واقعی .... اووووف

همه چیز برام خنده دار شده حتی گریه دار ترین چیز ها که قبلا برام بود ...

اینکه چیزی نبود ولی خیلی چیزا قبلا برام مهم بود ولی الان اصلا ....

از بس هرکسی بهم رسیده گفته بی احساس خودمم داره باورم میشه ...

دیروز زده بودم به سیم آخر به مامانم  گفتم مامان من بی احساسم؟؟!!!!

از اونور برادرم گفت اره خییییلی سردی .... اصلا هم احساس نداری ...بخوای راحت ادمو میشکونی ... هیچی برات مهم نیست ....

و دیوانه شدم گفتم چی نکنه انتظار داری با احساس باشم؟؟ الان دنیای گرگاست بخوای احساس خرج کنی گرگا نابودت میکنن ....

والا خودش هنوز بعد چند سال اونو فراموش نکرده:| خوبه اون بعدش با هزار نفر بوده ....

احمق به تمام معناست .... یه پسر احساسی که نمیدونه کجا احساس خرج کنه و همین شده که روزگارش اینه....نمیتونه....تو اینده نزدیک یا متوسطی مطمئنا کم میاره ...

ولی مامانم فقط گفت نمیدونم بابا چه سوالایی میپرسی و متوجه شدم که این ینی اره بدبخت:|

ولی اونروز تو دلم داشتم فریاد میزدم ولی خب نمیتونم هیجا و پیش هیچ کسی این حرفا رو بزنم و جالبه کهومیام اینجا مینوسم که شاید به اصتلاح خالی بشم ...فریاد میزدم که من بی احساس نیستم به خدا بی احساس نیستم ولی خب تو سن کم انقدر تجربه داشتم انقدر چیزای زیادی رو درک کردم و سختی کشیدم که الان یاد گرفتم برای هر چیزی احساسمو خرج نکنم ...

گفت سرم ...گفت راحت میشکونم .... باز تو دلم داد زدم ...داد و داد و داد ... و باز فررریاد های همیشگی که تو گلو خفه میکنه ادمو .... منم احساس دارم سرد نیستم ... ولی دیگه نمیخوام گرمیمو کسی ببینه تا بشکونه منو .... من نمیشکونم کسیو ....اگه تو میشکنی چون احساساتت زیادی بالاس ولی منو خوب شکوندن ... شکوندن ....چی بگم ؟؟؟ بگم منم یاد گرفتم؟؟ بگم صدای شکستن خودمو شنیدم که صدای شکستن بقیه رو نمیشنوم؟؟؟

واسه یه نفر واقعا ....نمیخوام بگم اهای فریاد و دادو بیداد اره منم از اون عاشقای شکست خوردم و فلان و بهمان و پر از شعار ....

اره اونم منو شکوند نمیگم مقصر نبود خخخ جالبیش اینجاس که بعد شاکی میشه که من اونو شکوندم ....

از طرفی یکی از صمیمی ترین دوستام که هرکی میشناستش میدونه منو از خواهرش بیشتر دوست داشت چون میگفت اونو هم راحت ول کردم و گریههه کرده بود!!!! صداشو شنیدم....ولی خندیدم...باور نکردم...ههه هین فرد همیشه آخریا میگفت فاطمه خودشو هم تو آیینه ببینه تازگیا شک میکنه:|:))اره راست میگفت به هرکسی  ....بیخیال ....وقتی داشتم میشنیدم انقدر سوز داشت که دوستم گریه کرد ولی من خندیدم اونم با صدای بلند ...

ولی کیه که بره به اونایی که بهم میگن بی احساس بگه خیکی بابا جان تو چه میدونی اونموقع که اون یارو غرورشو نابود کرد ...خب من کسی بودم پر از غرور  ... همه جوره شکست ....ولی دلش که مونده ... اخرین گریه هاشو گذاشت همونجا...دیگه بعدش دوباره خواست بشکونه دم نزد ولی از تو ....

اونموقع که داشت گریه های بهترین دوستشو میشنید ...دوستم گریه کرد منی که ....اونوقت من گریه نکنم؟؟؟ چرا گریه کردم اونم با صدای بلند ولی تو دلم .... 

دیگه نمیخوام برای کسی گریه کنم .... حتی فکرم نمیکنم...

خوب یا بد رو نمیدونم .... ولی ارزش ندارن ...

اونروز بابام درمورد وکالت میگفت که زیاد برای خانمها خوب نیست و بنده ب شخصه عاشق وکالتم و دوست دارم و من کاملا مخالفت کردم و با اشاره به خودم گفتم نه هر زنی ...بابام خندید....میشناسمش...میدونم اینم یه تایید بود ....

ادم منطقی هستم اینو هرکی که یه مدتی باهام باشه قبول میکنه ولی سرسخت رو کار خودم....و هههه به قولی بی احساس

شدم خانوم پراز احساس بی احساس ....

چرا اخه ....

اذیت میشم بهم اینطور میگن....بخدا من احساس دارم ولی دیگه نمیخوام واسه هر چیزی احساس خرج کنم ....یاد گرفتم چه جاهایی باید باشه ...

من و داداشم از دو قطب کاملا متفاوتیم....

خیلی ها  معمولا میگن پسر اقای ایکس فلان و بهمان ...

ولی بین دوستای بابام همونقدر که داداشم هست منم هستم ....اگه اونم هست فقط به خاطر پسر بودنشه ....

ولی خیلی باهم فرق داریم همونروز که درمورد اینطور چیزا حرف زدیم کلا بهم ریخت و کلاس زبانو گند زد و تمرکز نداشت احمق:|

اشتباه میکنه ...

حدس میزنم بعد ها باعث اذیت شدن فراوان پدرم بشه .... دلگیرم از اینده چون میدونم قراره یه جورایی تلخش کنه ....

شاید برام خیلی خرج کنه خیلی برام به ظاهر برادر باشه ولی کاملا احساس میکنم که کاملا ظاهریه .... نمیگم 99درصد و نیم میگم 100درصد ....منم اگه خواهری میکنم فقط به خاطر بابام و یکم مامانم ....مامانمم یکم بها میده بهش شایدم نه ولی .....

فقط میخوام از خرابکاری هاش کم تر بشه شاید اگه خواهری نکرده بودم الان معلوم نبود تو کدوم گورستونی بود خودش نمیدونه ولی از این اتفاق چند سال پیش من باعث شدم که الان پیش ماست:|

واقعا نمیدونم چرا اینطوره .... بچه خوبیه ولی احساساتش نابودش میکنهههه....

اگر بدم....ادما باعث شدن .... 

دوست دارم این وبلاگ رو هم پاک کنم تا همین حرفا هم  تا اخر فقط تو دلم باشه....

یکی نیاد بخنده بگه اگه اینجا دفتر خاطراته چرا عمومی:|

دوست دارم بسته بشه ....

ولی نمیتونم ....

هفته ی دیگه سه عروسیه مهم همزمان داریم+دو حمام زایمان مهم که اینا دقیقا یک میلیون و دویست واس پدر جان آب میخوره و من پیشنهاد دادم وام بگیره:|

اهنگ تمام دنیام بود ولی تازگی اونم به ظاهر برام بی تفاوت شده ....

خودمم ابن سردیو حس میکنم ولی این سردی گرمم میکنه ....

بدم میاد کسی جایی جامو بگیره ... بدم میاد کسی رفتار های خاص خودم رو انجام بده ... بدم میاد کسی دست بزاره رو نقطه ضعفام ....

ولی چه بد و چه حیف ....

مطمئنم که هیچکس نمیتونه منو بشناسه و اخلاقم کامل بیاد دستش .... 

واسه چی نوشتم؟؟، که چی بشه؟ خالی بشم مثلا ....

نمیدونم ...

من قدم اولو برداشتم خدااااااا ..... خدایا مطمئنم هیچ احد و ناسی نشناخته منو حتی مادرم ....چون چیزی ازم نمیدونه ....

من قدم اولو برداشتم خودت میدونی چیو میگم....بقیش با تو ....

دورم .... میدونم گناهکارم....زیاد گناه کردم ولی اخه....بزار دستاتو کامل بگیرم....توروخدا....بزار کامل طرف خودت باشم....

مشهد میخواستن بلیط بگیرن ولی کلاسای من .... مامان گفت مهم ترن .... بابام گفت ان شاءلله برای عید بریم ....من طاقت ندارمااااا:((

واااای که چقد دلم حرم میخواد ینی تمام روز صحنه ی ضریح جلو چشمامه ....اینکه بخوام برم جلو ضریح و بگیرم و با تمام وجود گریه کنم .....دلم حیاط حرم میخواد .... همونجا که هر سال میرم میشنم و اکثر وقتها دختر خالمم کنارم بوده .... بهش میگم جای دنج حرم ... یه جایی رو به روی اقا ...گنبد طلاییش که ظهرا مخصوصا خیلی قشنگه و کلا اونجا میشینم بعد دعا فقط نگاهش میکنم و اشک میریزم ... باهاش حرف میزنم....

5درصد مشهد شد 10 درصد .... دوست دارم بریم ولی خب  یکم سخته ...تهران رفتن خیلی اسون تره ولی خب اونجا همه کسمون میشه امام رضا و حرمش ...

از غرب به شرق ...مهاجرت جالبی میشه ....

سرم شلوغه...خوبه سخته سخته ولی خوبه و سخته ....باید عادت کنم....

دوست دارم اگه دکتر شدم بیشتر برم جاهای محروم ... 

حسای عجیبی دارم .... درک اینکه چرا اینچیزا برام مهمه ولی حتی سلامتی خودم برام مهم نیست  دور از توانمه .... نمیدونم چرا

نمیگم قبل نبودن ولی الان کلا پر شدم از این فکرا و حس ها ....

مغزم داره منفجر میشه و دوست ندارم با هیچ روانشناسی ...دوستی...محرم یا مرهمی حرف بزنم....

اینارو فقط اقا درک میکنه فقط امان رضاست که میتونه درک و کمکم کنه ...

با اون اروم میشم .... دوای دردم وحرف زدن با اونه که دوست ندارم از راه دور باشه دوست دارم از نزدیکی حزف بزنم ....

گاهی وقتا فکرم میره سمت اینکه من و اون چقدر باهم جور بودیم ....

ولی انگار اون نخواست ...و چه سخته بهش گفتم دلتنگم گفت بروبابا تو هم مگه بلدی ....

اونروز اون حرف برام سنگین بود .....

پرم.....پر تر از هر پری:|

لبریز نمیشم....فقط هعی فشرده تر میشه:|

بخدا اینمهمه چیز میبینم نمیتونم دم بزنم .... دوست دارم ....نه فقط میتونم نگاه کنم و از تو بمیرم...اب بشم...گریه کن....فریاد....جیغ ولی ظاهرم دم نزنه ....چون کسی باور نمیکنه...

دختری که تو این سنه ....

دخترای هم سنم .....سن عشوه های خرکی ....سن خودنمایی....سن لوسی و ...وای وای وای .....و خیلی چیزاهای دیگه که به نظرم اینا از همه مضخرف تزن ....باورم ندارن....چون میدونن دختر تو این سن پر از احساسه و این کارا .....

باورم ندارررررن چون باور این قضیه براشون سخته که دختری تو این سن بخواد به اینچیزا فکر کنه ....

گاهی وقتا که دیگه واقعا کم میارم شبا گریه میکنم خیلی کم ...

اونروز یهو خونه مادربزرگم دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم سمت دستشویی و تو اینه خودمو دیدم .... هی پاک میکردم هی سرخود میومدن پایین...اونشب خیلی دیگه واقعادتحملش سخت بود .... و خودمو دیدم و به گریه هام خندیدم و همین خنده باعث شد که پیروز بشم قطع بشن .... و با روحیه ی پر از خنده برگشتم ...

مغزم دیگه گنجایش نداره ... دوست دارم زمین با جاش منفجر بشه ....بس که توش پر شده از فساااد ....اقا حان پس کی قراره بیای ....

منم خودم کسی بودم که یه مدت جز اون فساد شدم....خیلی ها هم شبیه منن....چرا نباید اونا رو اگاه کنیم؟؟؟؟ چرا جوونا دارن دستی دستی نابود میشن؟؟؟ باید حداقل مسولا یکار کنن....اونا که تو کار خودشون هم دارن گندددد میزنن:|

واقعا جامعه رو قهوه ای میکنن....برق ملت و سپردن دست یه کشور دیگه احمقا:|

از کجا بگم ساست! دین!بی عدالتی!جهل!

همه باهم بهتره بگم فساد جهانی ....

حالم بده .ولی همه چیز خوبه و خوشحالم ولی داغونه داغونم ....

بچه دختر عمم بدنیا اومده و جا داییش خالیه ...زنگ زده بود گریه کرده بود که مواظب خواهرش باشن وقتی شنیدم گریم گرفت ... واسه همه فرق داشت...جاش بدجور خالیه نامرد احمق...

خاله جان مریض شدن و امروز خونشون بودیم و فامیلای شوهرشم اومده بودن و از اون جایی که دختر خالم ازم سه سال بزرگتره ولی کار خونه اصلا بلد نیست و کلا کمکش کردم و خخخ مادربزرگم میگه فاطمه باشه خیالم راحته  و اونم گذاشت رفت با مامانم پیش مهمونا و بنده کلا تو اشپزخانه با دخترخاله جانمان و بعدم میخواستیم بیایم اونا واسه شام اونجا بودن گریش گرفته بود میگفت نمیشه تو بمونی یا من با شما بیام خخخخ دیوونه ....

چند سال مریضی مادرم و غرورم باعث شدن خانه داریم و صدالبته مامانم و تربیت والدین باعث شد که خانه داری رو الان کامل بلدم ....مادربزرگم تعریف بلد نیست خداییشا چند روز پیش ازم یه تعریف کوتاه کرد جای تعجب بود خداییش:))

ولی غذا کم بلدم...البته نسبت به چند ماه پیش بیشتر شده...بالاخره قرمه سبزی هم درست کردم میترسیدم بزارم یه وقت بد بشه و خلاصه امروز درست کردم و خداروشکر خوب بود^_^

الان فصل آبغوره گیری هست و بنده قاتل آبغوره و خالی کلیییی میخورم....دعوام میکنن ولی کیه که گوش کنه مخصوصا تازه باشهههه ای جووونم:))

ماه دیگه فصل انگور چینی اخ جانم^_^ فصل کرم ریزی های بنده البته اگه مجبور نشم امسال هم خونه یا خونه مادربزرگم بمونم ...

خیلی خوبه ...اخ که جای پسر عمم کلی خالی چقدر اینموقع ها ....هههه شبا گاهی پیشمون بود و تا صب میخندیدیم ...اون حرف میزد من میخندیدم بعد اونم ریسه میزفت میگفت از خنده تو ادم خندش میگیره .... خیلی وقته حتی ندیدمش ...گاهی حداقل اندازه چند ثانیه میدیدمش ... ولی از بعد عروسیش ندیدمش....چقدر دلتنگشم ....خدا بگم اون زنشو چکار نکنه اه اه نیکبت....گل پسرمونو برده:|

دلم واسش یه ذرسسسیی .....باورم نمیشه هنوز ما ینی کلا پیش هم بودیم ینی دائما اون خونه ما بود شبایی که نبود خونه مادربزرگم بودیم ...و اونم میومد ....خدایا  ینی میشه دوباره بیاد ....

ای خدا ....

درس هم که کلا خر است

درگیرم ینیااااا

خانم درگیر*😥

خدایا شکرت:)


۹۵/۰۵/۰۹
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی