خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

چرا انقدر خنگ شدم من؟!!!!!!

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ق.ظ

پریشب حول هوش 11ونیم شب خوابم برد و واقعا هیچی یادم نمیاد نمیدونم گیج شدم آلرزایمر ولی بخدا دیروزمم به زور یادم میاد نمیدونم چرا همچین شدم هیچی یادم نمیاد میترسم روزی با رمزایی که تو دفترچمه وارد اینجا بشم و بعد بگم من کیم؟؟اینجا کجاست؟؟ اینا چین البته اگه حروف و نوشتن یادم بیاد ینی تا این حد:))

یادمه شبش خیییلی تب داشتم با اینکه کولر روشن بود و در این موقع معمولا بنده کلی پتو به خودم میپیچم:)) گاهیم نه کلا من تکلیفم با خودمم روشن نیست اصلادمعلوم نیست گرماییم ...سرماییم  اصا مشخص نیست:| و اونشب خییلی خونه خنک شده بود و منم یادمونبود ولی خب تو خواب متوجه میشدم تب دارم صبح میخواستم6بیدار بشم ولیرخود به خود 5 بیدار شدم و خوابم نبرد و کمی اثراتش بود هنوز ... و یه صبحونه ی عالی و بعد شروع کردم به نوشتن ریاضی و تا 12 اینا بود واسه جلسه های قبل کامل شد :|

ینی خااااااک تا این حد خنگ شدم:| خدایا چه کنم الان که وب رو دیدم مثل اینکه اینارو نوشته بودم ای خدا:| حالا بعدش و مینویسم دیگه حوصله ندارم بپاکم:|

جزوه شیمی رو هم نوشتم و خیلی عجیب خواب داشتم و یک ربع خوابم برده بود که به گوشی اس اومد و بیخیال حتی نگاه هم نکردم و به خواب شیرین ادامه دادم چون معمولا ایرانسل بود اونموقع:)) و بعد یک ربع بعد اون که گوشی خودشو کشت بالاخره بیدار شدم و دیرم شده بود در حد چیییی سریع بدو بدو حاضر شدم و 5 دقیقه هم دیر تر رسیدم :|

اس هم ایرانسل نبود:|

بعد کلاس جزوه دوستم شیرین رو گذاشتم تو کیفم که بعد اون ببرم بدم خونشون جوریه که طبقه پایین مطبه و مطب مامانش و دو طبقه خونه بالاش که یکیش خودشونن و کلاس خیلی خوب بود و بعد راه افتادم رفتم سمت خونه شیرین اینا باید مستقیم میرفتم ولی خب خیلی راه بود و منم کلا عادت دارم و دوست دارم و رفتم و خونه نبودن و منم نمیدونم چم بود ولی ناراحت بودم مخصوصا از دست خودم اونم خیییییلی ...

بعد اولین بار بود به صورت خیلی اروم راه میومدم و هرکی منو میدید فکر کنم با خودش میگفت این بدبخت چقدر غم داره که اینشکله:)) و کشتیام غرق بود خلاصه و کلا تو دنیای اطرافم نبودم و قدم میزدم ... و تا خونه کلیییییی راه بود ولی اصلا نفهمیدم چون دائم داشتم با خودم و خدا حرف میزدم ... و بعد رسیدم خونه و یکم الکی چرخ زدم واس خودم و بعد شام و بعد خونه مادربزرگم و یه قراری باهاش گذاشتم و با آب و تاب تعریف میکردم بابام میخندید و مامانم هعی اشاره میکرد که بده رسما میگفت ببند اون دهنتو عزیزم:|

ولی خب مادربزرگمه دیگه ... حالا اینو گفتم که ...

دوشنبه ها همیشه یکی از عمه هام خونه مادربزرگمه صبح زود تا شب بعد گفتم که  اومد بگو دیزی بزاره و ما هم میاییم و کلی سفارش دیگه:))

بعدم یکم دور دور بعد خانه و بعد نت و بعد لالام و بعد 9بیدار شدمو چون 4خوابیدم و بعد صبحانه و الان هم این پست طول کشید و باید بدویبم برم حاضر شم 11 کلاس دارم خیر سرم دیرممممم شد عجیب:((

۹۵/۰۴/۲۶
xrf ...

نظرات  (۲)

طبیعین تازه کجاشودیدی؟
پاسخ:
وای وای:))غیر قابل تصور:D
فاطمه سلاممممم
از نتیجه نمونه و...چ خبر؟:)
پاسخ:
سلامممم به فاطمه بانوی خودم:-*
ایییییی نمیدونی چی شده که رتبم با نفر اول خیلی کمه ولی نمیدونم چی شده اشتباه شده مثل اینکه:| اولویت اولمم تجربی حتی هدایت تحصیلی اولویت اول تجربی ولی خب  من نمونه ریاضی قبول شدم اما امروز بابام رفت اداره دیدیم باله بنده رتبم بالاست ولی خب نمیدونم چی شده که اینجور شده :| قراره فردا بریم اداره کل اعتراض بزنیم ... من قرار بود با دوستم عوض کنیم جامونو ولی خب دیدم اینجوریه گفتم حق خودمو برسم:|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی